رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 21 تیر 1405 - Sunday, 12 July 2026

از یتیم خانه آزادی و سلطنتِ گیوتینِ الهی

از یتیم خانه آزادی و سلطنتِ گیوتینِ الهی

تاریخ نگارش: 16/06/2026 

از یتیم خانه آزادی و سلطنتِ گیوتینِ الهی

(در پایورزی برای دادخواهی و شعله ور نگه داشتن آتشکده آرمانها و آرزوهای هزاران هزار پهلوانان جانباخته ای که در وقایع خونین دیماه به دستِ سفّاکان الهی، قتل عام و ناپدید و محبوس و مدفون شدند.)

[.... برداشتهایی که تاریخ را عمدتا رخدادی جمعی میدانند یا بر عکس، آن را بیش از هر چیز، حاصل کار و اراده شخصیّتهای بزرگ تلقی میکنند و همینطور، نگرشهایی که تاریخ را پروسه ای دیالکتیکی از شدن میشمارند یا آن را مجموعه‌ای از وقایع تحقّق‌ یافته در چارچوب یک نظم الهیِ غایتمند و پایدار میبینند و همینطور آنانی که ستایشِ از «روزگاران خوش گذشته» را با هراس از آینده همراه میکنند، یا نگرشِ آخرالزمانی و امید بسته به آرمانی اتوپیایی که گذشته را با شدّتی تمام سنجشگری میکند و همچنین تفسیرهای بیشتر ماتریالیستی یا بیشتر ایدئولوژیک از رویدادهای تاریخ  - هیچیک از این دو سویه نگریها در خودِ واقعیتّها و بُغرنجهای تاریخی ریشه ندارند. همه اینها فقط مقولات منطقی و صورتهای ایدئولوژیک/اعتقاداتی‌ هستند؛ یعنی ساخته‌هایی ذهنی که یکسویه تحت تأثیر اسطوره‌های طبقاتی/اجتماعی شکل گرفته‌اند و گواهی‌ بر این هستند که منافع آدمی بر عقل و شعور آدمی، چیره شده اند. امّا هر شخصی که بخواهد در عرصه سیاست با وضوح و بصیرت بنگرد، باید هر دو سوی اینگونه تقابلها را کنار نهد و از آنها فراتر رود.]

[Philosophische Weltanschauung (Gesammelte Werke, Bd. 9) – MAX SCHELER (1874 - 1928) – Bouvier Verlag– Bonn - 1995 – S. 166/167]

در تاریخ ایران هیچگاه پدیده ای به نام «جمهوریّت»، واقعیّت نداشته است. آنچه که تاریخ ایران را از لحاظ نظام سیاسی و در خلاف بُنمایه های فرهنگ ایرانیان تا امروز متعیّن کرده است، ساختار «سلطنت استبدادی» آنست که در البسه متفاوت و رنگها و شکلهای ضدّ و نقیض بروز پیدا کرده اند. مقوله «جمهوریّت» از تجربیات تاریخی و فرهنگی و تحوّلات اجتماعی مردمان باختر زمین، برآمده و در ارگانهای کشورداری تثبیت شده است. در ایران معاصر از تقریبا نیم قرن پیش تا امروز، فقط «تداوم سلطنت استبدادی»، تحت نام «ولایت فقیه» حکومت کرده است. برای فروپاشی این معضل هزاره ای باید در این باره اندیشید که ریشه های آن به کدامین آبشخورها متّصل هستند تا بتوان با بررسی و سنجشگری آنها از بّن بست تاریخی فعلی، شتابان عبور کرد و سیستم کشورداری را بر ستونها و پایه هایی شالوده ریزی کرد که با بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردمان ایران، همخوانی داشته باشد. در سراسر تاریخ کهنسال ایران، آنچه که بیش از هر پدیده سیاسی دیگری تداوم یافته است، نه مشارکت سازمانیافته شهروندان در تعیین سرنوشت خویش؛ بلکه اشکال گوناگون تمرکز قدرت بوده است. تمرکز قدرت، گاه در سیمای شاهان و سلاطین ظاهر شده اند. گاه در هیئت دستگاههای دینی و ایدئولوژیک و گاه حتّا در پوشش مفاهیم و عناوینی که ظاهرا برای نفی استبداد پدید آمده بودند. ولی آنچه که در ژرفای دگردیسیهای حکومتی پایدار مانده است، نه نامها و صورتها؛ بلکه وضعیّتی است که قدرت را بر فراز جامعه مینشاند و جامعه را به تابعی محکوم از اراده صاحبان قدرت تبدیل میکند. به همین دلیل، مسئله اساسی تاریخ ایران نه تغییر نامِ حکومتها؛ بلکه تداوم یک الگوی دیرپای کشورداری است.  تاریخ زیسته را نمیتوان از روی عناوین رسمی فهمید؛ چونکه تاریخ در مناسبات واقعی قدرت آشکار میشود؛ نه در مفاهیم ذهنی. نامها میتوانند فریب دهند، امّا شیوه توزیع قدرت و اقتدار و امتیاز هرگز دروغ نمیگویند.
جمهوریّت، برخلاف آنچه که بسیاری میپندارند، صرفا یک فرم حقوقی یا یک عنوان سیاسی نیست. ایده و پدیده جمهوریّت، محصول قرنها کشاکش تاریخی و انتقادهای رادیکال نظری و پراکتیکی برای مهار قدرت و تحدید اقتدار و تبدیل انسان محکوم و ذلیل شده به شهروند بیدارفهم و مسئول و دلاور و رادمنش است. جمهوریّت، زمانی پدیدار میشود که قدرت از مقام مالکیّت انحصاری بر جامعه به مسئول خدمتگزاری جامعه فرود آید. بنابر این، نمیتوان فقط با اقتباس واژه ها و ساختارهای ظاهری، تجربه تاریخی جمهوریّت را به سرزمینی دیگر منتقل کرد. تقلید از صورتها هرگز به معنای تملّک محتوا نیست. بزرگترین خطای جوامعی که در پی نوسازی سیاسی هستند، اینست که میپندارند، میتوانند نتایج تاریخ کشمکشهای دیگران را بدون پیمودن راههای دشوارِ آن تاریخ به دست آورند. حال آنکه نهادها نیز همچون درختان، ریشه دارند. هیچ درختی را نمیتوان از خاکی برکند و بی هیچ دگرگونی در زمینی دیگر کاشت و انتظار داشت همانگونه به بار بنشیند که در سرزمین مادر، بار و بر داده است. هر نهاد سیاسی، فرزند تجربه تاریخی مردمانی است که آن را آفریده اند.
با اینهمه، تأمّل کردن در باره تاریخ ایران نباید ما را به دام جبرگرایی تاریخی بیندازد. اگر چه میتوان از تداوم گرایشهای استبدادی سخن گفت، امّا نمیتوان تاریخ یک ملّت را به یک ذات تغییر ناپذیر فروکاست. هیچ ملّتی، محکوم به استبداد نیست؛ همانگونه که هیچ ملّتی ذاتا آزادی را نصیب نبرده است. آزادی و استبداد، هر دو، امکاناتی تاریخی هستند که در درون هر جامعه ای میتوانند رشد کنند یا فرو بپاشند. از این لحاظ، نباید پرسید که چرا امروز با بحران کشورداری روبرو هستیم؛ بلکه باید بپرسیم که چه دلایل و اهرمهایی در طول سده ها موجب بازتولید پیوسته مناسبات آمرانه و جبّارانه شده اند. آیا ریشه این مسئله را باید در ساختارهای اقتصادی جستجو کرد؟ در فرهنگ سیاسی؟ در مناسبات و اعتقادات دینی؟ در روانشناسی جمعی؟ یا در مجموعه پیچیده ای از همه سببها و اهرمهای ریز و دُرُشت؟. تا زمانی که این پرسشها با شجاعت و صداقت بررسی نشوند، هر تحوّل سیاسی به جابجایی کنشگران قدرت خواهد انجامید، نه به دگرگونی ماهیّت قدرت.
در ایران معاصر نیز، آنچه که نزدیک به نیم قرن استمرار یافته [= ولایت/سلطنت مطلقه گیوتین الهی]، بیش از آنکه تجربه جمهوریّت باشد، بازآفرینی الگویی از اقتدار متمرکز در قالبی نو بوده است. امّا نقد این وضعیّت تنها زمانی ارزشمند خواهد بود که از سطح نفی و انکار فراتر رود و به پرسش در باره امکانهای آینده تبدیل شود؛ زیرا فروپاشی هر نظم نامطلوب سیاسی، به خودی خودش، ضامن پیدایش نظمی بهتر نیست. مسئله حقیقی، نه صرفا تغییر حکومت؛ بلکه تغییر فهم و رفتار و کردار و مواضع بخردانه ما از مناسبات قدرت و شیوه های کاربستی آن است. تا هنگامی که قدرت را حقیقتی مقدّس – مخصوصا الهی - یا فراتر از نقد بدانیم، هر ساختار سیاسی دیر یا زود به بازتولید سلطه خواهد انجامید. جمهوریّت پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، نوعی آگاهی فرهیخته از نسبتها است؛ یعنی آگاهی داشتن از اینکه هیچ انسانی/گرایشی/سازمانی/حزبی/تشکیلاتی، حامل حقیقت مطلق نیست و هیچ قدرتی نباید فراتر از داوری عمومی و مسئولیّت پذیری در قبال اقدامهایش به نام قدرت بگریزد و واپس نشیند.
شاید بزرگترین تراژدی غم انگیز تاریخ ایران این باشد که ایرانیان بارها کوشیده اند صورتهای نو بیافریند، امّا اغلب، روح کهن را در آنها دمیده اند و مغلوب شکست آرمانها و آرزوها و امیدها و رویاهای خود شده اند. نامها دگرگون شده اند، امّا مناسبات حاکم و محکوم همچنان باقی مانده اند. آینده ایران نه در تقلید از گذشته خویش نهفته است و نه در تقلید از دیگران؛ بلکه در توانایی اندیشیدن در باره بنیانها و پتانسیلهای تجربیات مایه ای است به گونه ای که بتوانند آزادی را با فرهنگ و تاریخ زیسته مردمان این سرزمین آشتی و پیوند دهند. ملّتی که جرئت پرسیدن نداشته باشد، محکوم به تکرار است؛ امّا ملّتی که بتواند پیشفرضهای مقدّس خود را به محک پرسش بگذارد، راهی به سوی آینده خواهد گشود. عبور از بُن بست تاریخی، پیش از آنکه یک پروژه سیاسی باشد، یک دگردیسی و تحوّل فکری است. هیچ جامعه‌ای با تغییر پرچمها آزاد نمیشود؛ جامعه آنگاه آزاد میشود که انسانهای آن بیاموزند میان حقیقت و قدرت تمایز بگذارند و هیچ قدرتی را جانشین حقیقتجویی نکنند. مسئله جمهوریّت در ایران، پیش از آنکه مسئله صندوقهای رأی، قوانین اساسی یا عناوین حکومتی باشد، مسئله بلوغ فرهنگی و تواند اندیشیدن و گشوده فکری و هنر جویندگی و تامّلات کاوشی در باره تاریخ زیسته و تجربه شده یک جامعه است؛ یعنی وضعیّتی که در آن، شهروندان درمییابند که آزادی، موهبتی اعطا شده از سوی قدرتها نیست؛ بلکه حاصل مسئولیّتپذیری آنان در برابر سرنوشت خویش است. روزی که این آگاهی به نیرویی فرهنگی بدل شود، جمهوریّت یا پادشاهی دیگر یک واژه و آرزو نخواهند بود؛ بلکه به واقعیّتی زنده در تار و پود زندگی اجتماعی و کشورداری تبدیل خواهند شد.
جنبش «عیّاران» در تاریخ ایران، یکی از موثّرترین جنبشها بوده است که ریشه های عمیقی در بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایران داشته است. مردمانی و جوانانی و سلحشورانی که به این جنبش ستودنی میپیوستند، در منش انسانی خود، «جوانمردانی ایثارگر» بودند که در وفاداری به «پرنسیپهای فرهنگ ایرانیان»، سنگ تمام میگذاشته اند. در روزگار آنان، جوانان و کماندارانی که از خانواده میگسلیدند و با «عیّاران» همپا و همرزم و همقطار میشدند، برای اسکان دادن آنها، قرارگاههایی را تدارک دیده بودند که به آنها «یتیم خانه» میگفتند و منظور از این نامدهی این بود که شخص گسسته از خانوده، دیگر «والدینی» ندارد تا بخواهند که غم امورات روزمره او را بخورند، در نتیجه، شخص گسسته از خانواده مجبور بود که قائم به ذات و استوار بر پاهای خودش بایستد.  
جنبش «عیّاران» در تاریخ ایران را میتوان فراتر از یک رخداد صرفا اجتماعی یا نظامی فهمید و برداشت کرد.  جنبش عیّاران در ژرفترین لایه خود، نوعی صورتبندیِ اخلاقی از زیستن در جهان ناپایدار است. عیّاری نه فقط کنشِ گروهی از کمانداران دلاور و جوانمردان بی باک؛ بلکه تبلور یک «منش انسانی در وضعیّت بحرانِ نظم» است؛ یعنی جایی که قانون رسمی یا فرو میپاشد یا کارکرد خود را از دست میدهد و انسان، ناگزیر میشود اخلاق را نه از دامنه نهادها و عُرف تثبیت‌ شده؛ بلکه از درونِ تجربه زیسته خودش بازآفرینی کند. در این معنا، عیّار، کسی است که میان قدرت و بی ‌قدرتی، میان قانون و بی‌ قانونی، و میان تعلّق و گسست، حرکت میکند؛ امّا حرکتش، فقط آشوبگرانه نیست؛ بلکه حامل نوعی وفاداری به «دادگزاری زیسته» است. دادگزاری در اینجا نه یک مفهوم انتزاعی؛ بلکه نوعی حسّاسیّت عملی نسبت به رنج دیگری است. نوعی اخلاق که پیش از آنکه در دستگاههای نظری تثبیت شود، در کنش و خطر و ایثار شکل میگیرد.
در ساختار تاریخی و فرهنگی جنبش عیّاران، آنچه که در قالب نهادهایی چون «یتیم ‌خانه» بازتاب یافته، اگر از سطح روایتهای ساده تاریخی فراتر برویم، میتواند به ‌مثابه یک مدل پرورشی - وجودی فهمیده شود؛ یعنی فضایی برای گسستن از پیوندهای اولیّه، نه به قصد انکار خانواده یا ریشه ها؛ بلکه به قصد آزمودن امکانِ استقلال. «یتیم» در اینجا یک وضعیّت فقدان صرف نیست؛ بلکه وضعیّتی است که در آن، انسان، ناچار میشود تکیه‌ گاه را از بیرون به درون منتقل کند. به بیان دیگر، یتیم ‌بودن در این معنا، تمرینِ مسئولیّت است؛ یعنی مسئولیّتی که دیگر نمیتوان آن را به دیگری واگذار کرد. اگر فهمیدن این موضوع را به سطحی فلسفی‌تر ارتقا دهیم، میتوان گفت که مسئله عیّاری، در نهایت، مسئله «تولید انسانِ خودآیین در دلِ بی ‌نظمی» است. انسان خودآیین، کسی نیست که از ساختارها جدا شده؛ بلکه کسی است که توانسته است در فقدان تکیه‌ گاههای قطعی، همچنان امکان معنا و اخلاق را حفظ کند. این نقطه، جایی است که تاریخ راکد و تکراری از سطح رخداد به سطح اندیشه ارتقا مییابد.
در امتداد این خوانش میتوان به استعاره‌ای که در باره فهم معاصر از آزادی به کار میرود نیز اندیشید. آزادی، نه یک وضعیّت تثبیت ‌شده و آسوده؛ بلکه نوعی «اقلیم بی ‌تکیه‌ گاهی» است. اقلیمی که در آن، انسان، ناچار است بدون پناه گرفتن در یقینهای بسته - خواه دینی، خواه ایدئولوژیک، خواه حتّا علمیِ جزم‌ شده - مسئولیّت اندیشیدن را خودش بر عهده بگیرد. از این لحاظ، آزادی بیش از آنکه رهایی از قیدها باشد، مواجهه‌ای است با فقدانِ تضمین. امّا نباید آزادی را به معنای رهاشدگی مطلق یا گسست بی‌ ریشه تصوّر کرد. هر گسستی اگر به سطح تأمّل و بازسازی نرسد، خودش میتواند به شکل تازه‌ای از خشونت یا بی ‌نظمی بازتولید شود. بنابر این، مسئله اصلی نه «گسستن»؛ بلکه «توان ساختن پس از گسستن» است؛ یعنی توان تبدیل بی‌ تکیه‌ گاهی به شکل تازه‌ای از مسئولیّت مشترک.
جامعه‌ای که افراد و کنشگران آن نتوانند با وضعیّت پیچیده آزادی مواجه شوند، همواره در چرخه‌ای از تعارضهای تکرار شونده باقی میماند؛ زیرا یا در پناه ساختارهای سخت و نقد ناپذیر پناه میگیرند، یا در واکنش به آنها به سوی گسستهای بی ‌افق حرکت میکنند. در هر دو حالت، مانع شکلگیری عقلانیّت تاریخی بالغ و کارگزار میشوند. اگر بخواهیم از تجربه عیّاران به یک تأمّل معاصر برسیم، باید بگویم که مسئله اصلی ما نه بازگشت به یک الگوی تاریخی مشخّص؛ بلکه فهمیدن امکانِ «اخلاق در وضعیّت بی ‌قطعیّتی» است. اخلاقی که نه بر یقینهای بسته و دگماتیک و پیشنویسی و احکامی؛ بلکه بر آگاهی از ناپایداری وضعیّتهای گذرای جهان استوار باشد. در این افق، انسان نه قهرمان مطمئن تاریخ؛ بلکه موجودی است که در میان فروپاشی تکیه‌ گاهها، همچنان مسئولیّت معنا را ترک نمیکند. شاید در نهایت بتوان گفت آنچه که در جنبش عیّاران تاریخی رخ داده و آنچه که امروز در افق آزادی میتوان از آن آموخت، یک چیز مشترک است. پرسش از امکان زیست انسانی بدون واگذاری کامل پروسه اندیشیدن و اخلاق به بیرون از خود. تا زمانی که این پرسش به سطح جدّی تجربه فردی و جمعی نرسد، نه تحوّلات اجتماعی و کشورداری از تکرار تنشهای خود رها میشوند، نه آزادی از سطح شعار به سطح زیست واقعی ارتقا مییابد.

1-    ایران و چشم انداز باهمستانِ آرزویی

چرا ما افقهای تاریخ و فرهنگ خویش را از دست داده و در میان گردباد رویدادها، سرگردان و اسیر دگردیسیهای سیاسی، اجتماعی، منطقه‌ای و جهانی شده ایم؟. چه رخدادهایی در دو سده اخیر بر ایران گذشت که نتوانستیم جای خود را در بستر تاریخ میهنی و جهانی بازشناسیم و سمتگیریهای خود را چنان تعیین کنیم؛ طوریکه بتوانیم به آرمانهایی که همواره در سر داشتیم، دست یابیم؟. در کدام منزلگاه تاریخی بود که چشم ‌اندازهای خود را گم کردیم و در چه هنگامی قطبنمای وجودی خویش را از کف دادیم تا ناگهان در برابر ظلمتی بایستیم که نه فقط راه امروز و آینده؛ بلکه معنای گذشته را نیز از دیدگان ما پنهان کرد؟. این پرسشها به این دلیل، اهمیّت دارند که سرنوشت ملّتها را نمیتوان تنها با فهرست کردن جنگها، انقلابها، حکومتها و شکستها فهمید. تاریخ هر ملّتی پیش از آنکه در وقایع و حوادث تجلّی یابد، در افقهایی شکل میگیرد که مردمان آن ملّت برای فهم خویشتن و جهان پیرامون خود می آفرینند. هنگامی که افقها فرو بریزند، جامعه هر چند که همچنان به زیستن ادامه دهد، امّا دیگر نمیداند چرا زندگی میکند، به کدام سو میرود و چه آینده‌ای را باید برای خود بیافریند.
همچنین انسانی که افقهای زیستن را از دست بدهد، خواه ناخواه قطبنمای زندگی خویش را نیز گم خواهد کرد. چنین انسانی ممکن است هر روز به سوی روشنایی تازه‌ای بدود و به هر صدایی که نوید رهایی میدهد دل ببندد، امّا چون جهت را از دست داده است، تمامی کوششهایش در مدار بسته‌ای از امید و سرخوردگی تکرار خواهند شد. او از تاریکی نمیهراسد؛ زیرا تاریکی، بخشی از سرنوشت هر انسانی است. آنچه که او را از پای درمیآورد، بی افقی است. تاریکی را میتوان پیمود، امّا بی افقی را نمیتوان زیست. به همین دلیل، صدها چراغ تابان و عاریتی نیز نمیتوانند جای افق را بگیرند. چراغها تنها بخشی از مسیر را روشن میکنند، ولی افق است که معنای حرکت را آشکار میکند. جامعه‌ای که افق خود را گم کرده باشد، ممکن است از مذهبی به مذهبی، از ایدئولوژی به ایدئولوژی، از مکتب به مکتب و از آرزو به آرزوی دیگر پناه ببرد، امّا همچنان در ژرفنای تاریکی، سرگردان میماند؛ زیرا مسئله او فقدان روشنایی نیست؛ بلکه فقدان جهت است.
باید پرسید که افق چیست؟. افق نه یک رؤیای مبهم است و نه نوستالژی برای گذشته‌ای از دست رفته. افق، توانایی یک ملّت برای پیوند دادن گذشته، حال و آینده در یک تجربه زنده و معنادار است. افق در جایی است که حافظه تاریخی، فرهنگ، زبان، تجربه‌های مشترک، رنجها، شکستها، امیدها و آرزوها به یکدیگر گره میخورند و به انسانها میگویند که چه بوده‌اند، چه هستند و چه میتوانند بشوند. هیچ ملّتی با شکستهای سیاسی نابود نمیشود. مردمانی که گذشته خود را نمیفهمند، ناگزیر، امروز و آینده را نیز نخواهند فهمید. آنان هر روز در برابر رخدادی تازه شگفتزده میشوند؛ زیرا میان آنچه که بوده است و آنچه که رخ میدهد، هیچ پیوندی نمیبینند.
بزرگترین تراژدی ایرانیان در دو قرن اخیر، این بوده است که در میان دگرگونیهای شتابان جهان، به تدریج، پیوند خودشان را با سرچشمه‌ های معنابخش فرهنگ و تاریخ خویش از دست داده‌اند. ما نه تنها در بسیاری مواقع و موقعیّتها از نقد میراث خودمان ناتوان ماندیم؛ بلکه گاه آن را ستایش نیز کردیم بی آنکه بفهمیم و گاه آن را انکار کردیم بی آنکه بشناسیم. در نتیجه، نه توانستیم از گذشته عبور کنیم و نه توانستیم آن را به نیرویی برای آفرینش آینده بدل سازیم. خطای یک ملّت در فاصله گرفتن از گذشته خود نیست؛ بلکه در اینست که ریشه و زنجیر را با یکدیگر اشتباه بگیرد. ریشه، چیزی است که امکان روییدن میبخشد. امّا زنجیر، چیزی است که مانع حرکت میشود. خردورزی و بینش تاریخی در اینست که زنجیرها را بگسلیم و ریشه ها را حفظ کنیم. هر ملّتی که ریشه های خود را قطع کند، شاید برای مدّتی سبکبارتر به نظر برسد؛ امّا دیر یا زود درمییابد که دیگر توان روییدن ندارد.
مسئله امروز ما، مسئله بازیافتن افقی است که بتواند میان میراث تاریخی و فرهنگی و نیازهای زمانه، آشتی و پل ارتباطی برقرار کند. آینده از دل گذشته زاده نمیشود و گذشته نیز در آینده تکرار نمیشود؛ بلکه هر دو در آگاهی مردمانی به هم میرسند که مسئولیّت سرنوشت خویش را پذیرفته‌اند. آنچه که امروز بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، نه نسخه‌های وارداتی است و نه پناه بردن به خاطرات با شکوه یا تلخ تاریخ. ما پیش از هر چیز نیازمند بازآفرینی افقهای خویش هستیم؛  زیرا هیچ قدرتی نمیتواند ملّتی را نجات دهد که معنای بودن خود را فراموش کرده باشد و هیچ تاریکی نیز نمیتواند ملّتی را از پای درآورد که هنوز افقهای خویش را میبیند. سرنوشت یک ملّت در لحظه‌ای تعیین نمیشود که به روشنایی میرسد؛ بلکه در لحظه‌ای رقم میخورد که در دل تاریکی، هنوز افق را گم نکرده است؛ زیرا افق، وعده رسیدن نیست؛ بلکه توانایی ادامه دادن است و ملّتی که توانایی ادامه دادن را از دست بدهد، پیش از آنکه در جهان یا میهن خود از حاکمان نالایق شکست بخورد، در درون خویش، شکست خورده است.

2-    سعادتخواهانی که معمار و مهندسِ دوزخهای زمینی هستند.

هیچکس، حتّا خودِ انسان، نمیتواند با قطعیّت، پیشاپیش بداند که چه چیزهایی سعادت، آرامش یا شادمانی او را رقم خواهند زد. آگاهی ما از خوشی، نه یک حقیقت آماده و ازلی؛ بلکه موضوعیست که تنها در دلِ تجربه زیسته، در تماس با رخدادها و در بستر موقعیّتها آشکار میشود. انسان، در مواجهه‌ مستقیم با جهان است که به ‌تدریج می‌آموزد چه چیزهایی در وجود او، گشایش، تعادل یا شکوفایی ایجاد میکنند و چه چیزهایی او را به رنج، فرسایش یا فروبستگی میکشانند. اگر ناتوانی در پیش‌بینیِ سعادتِ خویش را جدّی بگیریم، باید پرسید که آیا میتوان پذیرفت که دیگری - فرد، نهاد، ایدئولوژی یا حتّا نظامی به ‌نام علم - از بیرونِ تجربه‌ زیسته و بی واسطه، مدّعیِ دانستنِ چیزی باشد که هنوز در خودِ زیستِ من تحقّق نیافته است؟. در اینجا، شکافی شکل میگیرد میان «دانشِ زیسته» و «دانشِ تجویزی». دانش زیسته از دل آزمون، خطا، تجربه و تفسیر شخصی زاده میشود؛ امّا دانش تجویزی، اغلب خودش را پیشاپیش واجد حقیقتی نهایی در باره‌ انسان میپندارد و میکوشد که مسیر سعادت را به ‌صورت نسخه‌ای عمومی و یکسان عرضه کند.
بسیاری از نظامهای فکری - چه دینی، چه ایدئولوژیک، و چه حتّا در برخی قرائتهای ساده‌ ساز از علم - در این وسوسه، مشترک بوده‌اند؛ یعنی وسوسه‌ تعریف کردن سعادت برای انسان، به جای گشودن امکان جستجوی آن به همّت خودِ انسان. اینجا مسئله نه نفی معنا یا راهنمایی؛ بلکه نقد لحظه‌ایست که راهنمایی به جای امکانبخشی، به «تحمیل» بدل میشود. با این حال، اینگونه نیست که تمام نظامهای معنایی صرفا سازنده‌ رنج باشند یا تاریخ انسان را بتوان به یک روایت یکدست از «فریب و تباهی» فروکاست. واقعیّت، درهمتافته تر و  پیچیده‌تر است. نظامهای فکری در دوره‌هایی امکان معنا، انسجام، اخلاق و حتّا رهاییهایی محدود امّا واقعی را نیز فراهم کرده‌اند. مسئله در ذاتِ وجود آنها نیست؛ بلکه در لحظه‌ایست که ادّعای انحصاریِ حقیقت، جای امکان گفت ‌و گو با تجربه‌ فردی را میگیرد. از این منظر، رنج تاریخی انسان را نمیتوان تنها به «بد خواهی» یا «فریب» فروکاست؛ بلکه باید آن را در تنش میان دو میل بنیانی فهمید. میل به معنا دادن به زندگی جمعی، و میل فرد به زیستن تجربه‌ یگانه و تکرارناپذیر خود.
اگر سعادت، موضوعی زیسته و وابسته به افق تجربه‌ هر انسان است، آنگاه هیچ نظام فکری حقّ ندارد آن را به صورت نهایی، قطعی و واحد تعریف کند. امّا در عین حال، هیچ انسانی نیز در خلأ کامل آغاز نمیکند. ما معمولا درون زبانها، سنّتها، روایتها و ساختارهایی زاده میشویم که پیشاپیش نوعی فهم از خوب ‌زیستن را در خود حمل میکنند. مسئله، نه حذف ساختارها؛ بلکه باز کردن امکان نقد، فاصله‌ گذاری و بازتفسیر دائمی آنهاست. در این چشم ‌انداز، سعادت نه یک مقصد از پیش تعیین ‌شده؛ بلکه دامنه ای گشوده از جستجوست. پروسه ای که در آن، انسان، در میان تجربه، خطا، بازاندیشی و انتخابهای مکرّر، به تدریج، نسبت خود را با جهان بازتعریف میکند. هیچ نسخه‌ نهایی نمیتواند جای این حرکت را بگیرد؛ زیرا خودِ انسان نیز موجودی ناتمام و در حال شدن است.
جامعه‌ای که زمامدارانش خود را بی شرمانه، مدّعی فهم سعادت انسان و معلّم بی بدیل اخلاق میدانند، افراد آن جامعه، تنها زمانی از خطر تبدیل شدن به دستگاه تولید رنج میتوانند بگریزند که از «تحمیل معنا» به «فراهم ‌سازی امکان معنا» گذر کنند. چنین جامعه‌ای به جای صدور نسخه‌های قطعی، باید فضاهایی برای تجربه‌های متکثّر، خطاهای جبران شدنی و انتخابهای واقعی فراهم آورد؛ یعنی فضاهایی که در آنها، انسان بتواند نه مطابق یک تعریف از سعادت؛ بلکه در مسیر جستجوی آن، زندگی کند. شاید نباید فقط پرسید که «سعادت چیست»؛ بلکه باید اندیشید که آیا انسان اجازه دارد، سعادت خودش را به همّت خودش بیازماید تا خودش، نتیجه را بفهمد و حتّا خودش از راه تجربه زیسته و فهمیدن آن، دگرگون شود؟. هر کجا که  امکان آزمودن مسدود شود؛ ولو با نیّت خیر باشد، خطر آن هست که زندگی انسانی به جای گشوده شدن، در قالبی سخت و از پیش‌ نوشته محبوس شود و هر کجا که امکان آزمودن حفظ شود، حتّا در دلِ خطا و تردید، امکان زایش نوعی آزادی واقعی باقی میماند.

3-    کندوی شرارتها و رذالتها و جنایتها

بزرگترین فریبی که انسان میتواند مرتکب شود، فریب دادن خویشتن است. هیچ جامعه‌ای با ستایش توهّمات خود به آزادی و رهایی از غُل و زنجیرهای اسارتی نرسیده است و هیچ ملّتی با تقدیس خطاهای تاریخی خویش نتوانسته است آینده‌ای سزاوار برای نسلهایش بیافریند. به همین سبب،  اگر بخواهیم در باره ایران و سرنوشت آن، صادقانه بیندیشیم، باید شهامت آن را داشته باشیم که یکی از بنیانیترین و دیرپاترین مسائل تاریخ خویش را بی پرده به محک پرسش و سنجش بی محابا بگذاریم. حقیقتی که بی شکّ،  بسیاری از مدافعان اسلامیّت از شنیدن آن بر آشفته میشوند، این است که آنچه در طول چهارده قرن گذشته در ایران و بسیاری از سرزمینهای دیگر به نام اسلامیّت در مناسبات اجتماعی، سیاسی، حقوقی و آموزشی حضور داشته است، بیش از آنکه نیرویی برای آفرینش افقهای نو باشد، اغلب به ابزاری برای تثبیت اقتدار و قدرت و امتیاز و بازتولید اطاعت و بلاهت و خباثت تبدیل شده است. مسئله هرگز صرف ایمان شخصی انسانها نبوده است؛ مسئله آنجاست که مومنان به اعتقادات شخصی و گروهی، خود را مالک حقیقت نهایی بدانند و برای هیچ پرسش و تردیدی حقّ موجودیّت قائل نشوند.
زندگی در ذات خودش، جنبش است. دگرگونی است. آفرینش بی وقفه امکانهای تازه است. زندگی یعنی توانِ دیگر شدن. امّا هر دستگاه اعتقادی که خود را بر نصوص تغییرناپذیر میخکوب کند و هر گونه بازاندیشی را خیانت و بدعت و ارتداد و کفر و امثالهم بشمارد، دیر یا زود در برابر خود زندگی قرار میگیرد؛ زیرا زندگی از جنس شدن است و جزمیّت اعتقادی از جنس ایستایی و ثبوت و انسداد. زندگی از بستر پرسشها زاده میشود و جزمیّت از پاسخهای [= توضیح المسائل] از پیش‌ تعیین شده تغذیه میکند. تاریخ را نباید با افسانه اشتباه گرفت. تاریخ را باید همچون صحنه جُرم بررسی کرد. باید آثار زخمها را دید. باید صدای خاموش شدگان را شنید. باید پرسید که در طول قرنها، چه کسانی حقّ پرسیدن نداشتند؟. چه کسانی به جُرم اندیشیدن و تغییر دین و مرام و مسلک خود مجازات شدند؟. چه کسانی به نام حقیقت انحصاری، قربانی شدند؟ و چه کسانی از تقدّس برای ساختن نردبان قدرت استفاده کردند؟. آنچه که در بسیاری از ادوار تاریخی ایران به نام اسلامیّت عمل کرده است، نه منطق را معیار داوری قرار داده و نه استدلال را. هر کجا که استدلال ناتوان شده، اقتدار و قدرت به میدان آمده اند و هر کجا که اقناع، شکست خورده، اجبار جانشین آن شده است و هر کجا که اندیشیدن و نوجویی و پژوهش و پرسیدن و شکّ خواسته اند از مرزهای تعیین شده عبور کنند، شمشیر یا تکفیر یا سرکوب یا اعدام و تجاوز در برابر آن ایستاده است. این پدیده البته منحصر به اسلامیّت نیست. هر ایدئولوژی، هر مکتب اعتقادی و هر باوری که خود را فراتر از نقد بداند، دیر یا زود به همین سرنوشت دچار میشود. امّا این حقیقت، مسئولیّت اسلامیّت تاریخی را نیز از میان نمیبرد.
باید از مسلمانان مومن و معتقد پرسید که اگر حقیقت در اختیار شماست، چرا از پرسش هراس دارید؟. اگر برهان با شماست، چرا به قدرت و اقتدار و امتیاز نیازمندید؟. اگر استدلال برای اثبات مدّعیاتتان کافی است، چرا تاریخ ایران و تاریخ اسلامیّت، آکنده از خاموش کردن صداهای مخالف و خونریزیهای سرسام آور است؟. حقیقت برای اثبات خود به زندانبان احتیاج ندارد. حقیقت برای بقا به شمشیر متوسّل نمیشود. حقیقت از آزادی اندیشیدن نمیهراسد. آنچه که از آزادی میترسد، نه حقیقت؛ بلکه قدرت و اقتداری است که خود را در لباس حقیقت پنهان کرده است. مسئله اصلی این نیست که اعتقادات فی نفسه، دُرُست هستند یا نادرست. مسئله اصلی این است که آیا مومنان به اعتقادات شخصی و گروهی حقّ دارند بدون رضایت دیگر انسانها بر سرنوشت آنان حکومت کنند؟. آیا هر متنی [= مثلا قرآن]، هر قدر مقدّس جلوه داده شود، میتواند جایگزین خرد زنده انسان شود؟. آیا مردگان میتوانند برای زندگان تعیین کنند که چگونه بیندیشند، چگونه زندگی کنند و چگونه آینده خود را بسازند؟. این همان نقطه‌ای است که تراژدی آغاز میشود؛ زیرا در طول تاریخ، بسیاری از انسانها نه در راه حقیقت؛ بلکه در راه اطاعت قربانی شده‌اند. آنان آموخته‌اند که تسلیم شدن، فضیلت است. تردید، شُبهه و گناه است و پرسشگری، نشانه فساد است. در چنین جهانی، انسان به تدریج، توانایی اندیشیدن را از دست میدهد و به مقلّدی تبدیل میشود که زنجیرهای خود را تقدیس میکند.
امّا خطری بزرگتر نیز وجود دارد. هر مبارزه‌ای علیه جزمیّت میتواند خودش به جزمیّتی تازه تبدیل شود. کسی که با استبداد میجنگد، اگر مراقب نباشد، استبداد را در وجود خویش بازتولید خواهد کرد. به همین علّت، هدف از نقد اسلامیّت نباید جایگزین کردن یک تعصّب با تعصّبی دیگر باشد. مسئله، رهایی خردورزی از هر گونه عبودیّت است. خواه عبودیّت دینی باشد، خواه ایدئولوژیک، خواه سیاسی و خواه نظریّه ای. من بر این اندیشه ام که بزرگترین وظیفه انسان، دفاع از جان و زندگی در برابر تمامی نیروهایی است که میخواهند آن را رام، مطیع و بی اراده و خاموش کنند. هر گونه اعتقاداتی، هر نهادی و هر قدرتی که آزادی اندیشیدن، آفرینشگری و کرامت و ارجمندی انسان را محدود کند، باید بی امان به سنجشگری آن کوشید. نه به این دلیل که نفرتی نسبت به صاحبان اعتقادات وجود دارد؛ بلکه به این دلیل که هیچ حقیقتی مقدّستر از خود زندگی نیست. باید پرسید و اندیشید که آیا انسان برای اعتقادات خلق شده است یا اعتقادات برای انسان؟. اگر اعتقادات برای انسانند، آنگاه هر نوع اعتقادی که به دشمن جان و زندگی تبدیل شود، ارزش و اعتبار و حقّانیّت خود را از دست میدهد. همچنین اگر انسان برای اعتقادات خلق شده باشد، آنگاه باید بپذیریم که آزادی، کرامت، شادی، عشق و آفرینشگری نیز میتوانند به پای بتهای ذهنی قربانی شوند. من چنین باوری ندارم؛ زیرا آنچه که سزاوار تقدیس است، نه هیچ متن مقدّس پنداشته و نه هیچ قدرتی؛ بلکه خود جان و زندگی هستند که قداست دارند؛ یعنی جان و زندگی شکننده و نامکرّر و رنجکشیده و یگانه‌ای که در سراسر تاریخ، بیش از هر چیز دیگری، قربانی جاه طلبی کسانی شده اند که خود را نمایندگان حقیقت و معلّمان اخلاق میپنداشتند و هنوزم با بی شرمی سرسام آور میپندارند و در راه اعتقادات بی اصل و نسب خود، خونریزی و شکنجه و اعدام و تجاوز و غارت و مصادره أموال و تبعیض و صدها رذالت و شرارت را مرتکب میشوند.
شاید بنیانیترین پرسشی که مومنان به اسلامیّت هرگز نتوانسته اند به آن پاسخی قانع کننده بدهند، این باشد که چرا حقیقتی که مدّعی است از جانب «الله مجازی و ماوراء الطّبیعی» نازل شده است، پس از چهارده قرن هنوز به ارتش مفسّران، فقیهان، متکلّمان، مجازاتگران و پاسداران عقیده و جیوش خونریز و ارگانهای سرکوبگر نیازمند است؟. حقیقتی که آشکار باشد، به نگهبان احتیاج ندارد. اسلامیّت مدام از انسان میخواهد که تسلیم شود؛ امّا کمتر توضیح میدهد که چرا تسلیم شدن باید فضیلت باشد. آیا انسان، فقط خلق شده است که اطاعت و مقلّدی کند؟. اگر اندیشیدن، موهبتی الهی است، چرا هر گاه که اندیشیدن به سراغ بنیانهای اعتقادات میرود و از چند و چون آنها میپرسد، پرسشگر، متّهم به انحراف و گمراهی میشود؟. یکی از ژرفترین بحرانهای اسلامیّت این است که میان «حقیقت» و «آمریّت» تمایز قائل نمیشود. حقیقت، چیزی است که باید کشف شود، امّا آمریّت، چیزی است که باید اطاعت شود. در نتیجه، بخش عظیمی از تاریخ اسلامیّت نه تاریخ جستجوی حقیقت؛ بلکه تاریخ تربیت مطیعان و مقلّدان جانستان و خونریز و متجاوز و غارتگر و شکنجه گر و تروریست و جبّار و سفّاک و قسی القلب بوده است تا همین ثانیه های گذرا. در چنین جهانی، فضیلت نه در پرسشگری؛ بلکه در گردن نهادن و تسلیم شمشیر خونریز شدن تعریف میشود. 
من میپرسم که اگر «الله مجازی و ماوراء الطّبیعی»، انسان را آزاد، خلق کرده است، چرا دین الهی میکوشد او را در شبکه‌ای از بایدها و نبایدهای جاودانه زندانی کند؟. اگر عقل یکی از بزرگترین موهبتهای الهی است، چرا عقل تا جایی محترم است که با متون مقدّس، تعارض پیدا نکند؟. اگر ایمان، ارزشمند است، چرا تردید و شکّ و گسستن، گناه محسوب میشود؟. مگر ایمان بدون امکان تردید، همان اطاعت کورکورانه نیست؟. آیا میتوان از محبّت به الله سخن گفت، در حالیکه بخش مهمی از تسلیم شدنهای دینی و اعتقاداتی بر اساس ترس از مجازات دنیوی و اُخروی استوار شده اند؟. آیا محبّتی که از ترس زاده شود، هنوز محبّت است؟ .اسلامیّت مدّعی است که مبانی اخلاق اسلامی را از اوامر «الله» اخذ کرده است. امّا آیا اخلاقی که تنها به دلیل آمریّت الهی معتبر باشد، حقیقتا اخلاق است؟. اگر فردا آمریّتهای الهی برعکس شوند، آیا خیر و شرّ نیز تغییر خواهند کرد؟. اگر پاسخ مثبت باشد، اخلاق به اطاعت فروکاسته میشود و اگر پاسخ منفی باشد، پس معیاری فراتر از آمریّت وجود دارد. 
چرا الاهی که گفته میشود خالق همه انسانهاست، برای شناساندن و تفهیم پیام خود به بشر، در یک نقطه جغرافیایی خاصّ، به یک زبان خاصّ و در یک جامعه خاصّ سخن گفته است؟. آیا حقیقت جهانشمول نباید فراتر از محدودیّتهای زمان و مکان باشد؟ و از همه مهمتر، چرا در تاریخ اسلامیّت، هر چقدر که قدرت مذهبی بیشتر شده، آزادی انسانها کمتر و پایمالتر و غارتگری و خونریزی و قتل عام و تجاوز و شکنجه و ردالت و چپاول، بیشتر شده است؟. اگر دین الهی آمده است تا انسانها را آزاد کند، چرا انسانها در سایه اقتدار و قدرت  ارگانهای دینی، احساس خفقان و اسارت و افسردگی میکنند؟. آیا مشکل از انسانها است یا از ساختاری که تقدّس الهی را با قدرت و اقتدار و امتیاز نجومی درآمیخته است؟. من گمان میکنم که مسئله اصلی، نه الله است و نه ایمان؛ بلکه مسئله اصلی، تبدیل کردن هر عقیده‌ای به حقیقتی نقد ناپذیر به منظور قتل و غارت و چپاول و حکومت مطلقه است. جایی که پرسش، ممنوع میشود، حقیقت نیز میمیرد. جایی که تردید، جُرم تلقی میشود، اندیشیدن به زنجیر کشیده میشود و جایی که انسان برای عقیده قربانی میشود، عقیده، به بت تبدیل شده است. شاید زمان آن فرا رسیده باشد تا پرسشی را که قرنها سرکوب شده است، دوباره مطرح کنیم: آیا انسان ایرانی برای اسلامیّت و اطاعت از متصدّیان شمشیر الهی خلق شده است، یا دین برای انسان؟ و اگر اعتقادات دینی/مذهبی/ایدئولوژیکی باعث شوند که آزادی، کرامت، شادی، آفرینشگری و شکوفایی انسان محدود شوند، آیا شجاعت آن را خواهیم داشت که نگاهبانی از جان و زندگی انسانها را بر اعتقاداتشان ترجیح دهیم و متعرّضان به جان و زندگی انسانها را در پشت میز محاکمه بنشانیم؟.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

این دیدگاهم، دیروز در پای مطلب آقای پیوندی در سایت « ایران امروز» نوشته شد که منتشر نشد. لینک مطلب را در انتهای دیدگاهم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////
درود بر آقای پیوندی گرامی،
تحشیه ای پُرسشی به منظور تامّلات پیگیر
برای پرهیز از زیاده نویسی کوشیده ام فقط پرسشهایی را طرح کنم و نکاتی را یادآوری.

کل صحبت شما به حول این مسئله میچرخد که علّت اصلی بحران، سیاست خارجی جمهوری اسلامی است. ولی من میپرسم که آیا تحوّلات منطقه صرفا محصول تصمیمهای کارگزاران ولایی در تهران است؟. آیا نظر شما، دچار نوعی «سمتگیری علیّت واحد» نشده است؟. وقتی یک پدیده پیچیده را به یک علّت مسلّط فرو میکاهیم، نشان داده ایم که به جای تدقیق شدن در زیر و بمهای رویدادها، آنها را ساده ‌سازی میکنیم. اگر جمهوری اسلامی، همین الان، ناپدید شود، آیا تضادهای ژئوپولیتیک خاورمیانه، رقابت قدرتهای بزرگ، منازعه فلسطین، سیاستهای اسرائیل، رقابت عربستان و ایران و ترکیه و منافع قدرتهای جهانی نیز ناپدید میشوند؟. مطلب شما عملا به نوعی روایت نزدیک میشود که در آن جمهوری اسلامی به علّت‌العلل تمام بحرانها بدل میشود. این دقیقا همان خطاییست که خود کارگزاران حکومت ولایی نیز مرتکب میشوند؛ یعنی فروکاستن همه مشکلات به آمریکا و اسرائیل. یک طرف، همه چیز را به «استکبار» تقلیل میدهد و طرف دیگر، همه چیز را به «جمهوری اسلامی». آیا این نوع دیدگاه، گرفتار تقلیلگرایی نیست؟. آیا ما از تاریخ درس میگیریم یا فقط شکل فاجعه‌ها را عوض میکنیم؟.
شما فرض را بر این میگذارید که اگر ایران، سیاست خارجی خود را تغییر دهد، مسیر توسعه هموار خواهد شد.امّا این گزاره از لحاظ منطقی، اصلا بدیهی نیست. چین، کره جنوبی، سنگاپور و حتّا بسیاری از کشورهای موفّق، فقط از راه صلح به توسعه نرسیده‌اند. توسعه، محصول نهادهای کارآمد، انباشت سرمایه، نظم حقوقی، اخلاق و پرنسیپ تولید و سازماندهی عقلانی و قدرت کاربستی امکانپذیر است. این موضوع را حتّا «مارکس در سراسر کاپیتال» نیز نشان میدهد. امّا سؤال اینست که چرا شما گمان میکنید که مشکل اصلی ایران در سیاست خارجی اش، نهفته است نه در ساختار تولید و نحوه کاربست قدرت؟. اگر فردا تمام تنشهای خارجی از میان بروند امّا فساد، ناکارآمدی، رانت و استبداد باقی بمانند، توسعه چگونه حاصل خواهد شد؟. شما میگویید که ایران باید از یک «کشور یاغی» به شریک شایسته اعتماد تبدیل شود. ولی چه کسی/کسانی تعیین میکنند که چه کشوری یاغی است؟. آیا قدرتهای جهانی؟ یا نظم بین‌المللی موجود؟. آیا هر کشوری که در برابر نظم مستقر، مقاومت کند یاغی است؟. اگر چنین باشد، بسیاری از جنبشهای استقلال‌طلبانه تاریخ نیز زمانی «یاغی» تلقی میشدند. واژه «یاغی»، یک مفهوم توصیفی نیست؛ بلکه یک مفهوم هنجاری و ایدئولوژیک است و شما آن را فی البداهه بدون هیچ نقدی به کار برده اید. چرا؟. شما از جمهوری اسلامی انتقاد میکنید که سیاست خارجی ایدئولوژیک داشته است. امّا خود شما نسبت به قدرتهای دیگر تقریبا رویکردی غیر انتقادی و سکوت مشرب دارید. آیا فقط جمهوری اسلامی با منطق قدرت عمل میکند؟.
آیا آمریکا، روسیه، کشورهای اروپائی، چین یا اسرائیل، خارج از منطق قدرت، عمل میکنند؟. آیا سیاست خارجی هر کشوری فقط بر اساس اخلاق شکل میگیرد؟. شما قدرت جمهوری اسلامی را نقد میکنید؛ امّا ساختار قدرت جهانی تقریبا طبیعی و بدیهی فرض میشود. چرا؟. آیا نقد بی طرف نباید تمام ابعاد را در نظر بگیرد؟. شما از از بازنگری در سیاستها سخن میگویید. من امّا مایلم بدانم که چرا حکومتها، سیاستهای خود را تغییر نمیدهند؟. آیا چون اشتباه را نمیفهمند؟ یا چونکه بقای آنها در گرو همان سیاستهاست که اجرا میکنند و در نظر ما ناظرین، سیاستهایشان اشتباه مینمایند؟. تشخیص این تفاوت بسیار مهم است. آیا مسئولیّت فقط متوجّه زمامداران حکومت است یا متوجّه نخبگان، روشنفکران، دانشگاهیان و حتّا شهروندانی است که با سکوت، توجیه یا بی‌ اعتنایی به بازتولید وضعیّت کمک کرده‌اند؟. آیا میتوان از صلح خارجی سخن گفت در حالیکه جامعه هنوز با گذشته خودش آشتی نکرده است؟. آیا نباید پرسید که صلح چیست؟ فقدان جنگ یا توانایی زیستن با دیگری بدون نیاز به دشمن؟. آیا ایران واقعا با اسرائیل یا آمریکا در جنگ بوده است، یا با تصویری که از خودش و دیگری ساخته بود در حال جنگیدن؟. مسئله فقط «اشتباه بودن» سیاست خارجی جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه مسئله، نوعی جهان‌بینی است. مگر نه اینکه بسیاری از حکومتها برای تثبیت هویّت خود به دشمن نیاز دارند؟. اگر دشمن حذف شود، چه چیزی جایگزین آن خواهد شد؟. شما در لابلای سخنانتان چنین القا میکنید که مشکل در «فهم نادرست» است. امّا شاید مسئله اصلا فهمیدن نباشد. شاید مسئله، اخذ و تامین و تضمین منافع باشد. شاید ساختار قدرت، دقیقا همان نتایجی را تولید کرده که برای بقای خودش نیاز داشته است. در این صورت، بحث بر سر آگاهی نیست؛ بلکه بر سر منافع است و این دو کاملا متفاوت‌ از یکدیگر هستند. شما در پایان مطلب خودتان، ناگهان جامعه را وارد بحث میکنید. امّا این ورود جامعه، بسیار دیرهنگام است؛ زیرا در سراسر صحبت شما، جامعه بیشتر شبیه قربانی ظاهر میشود. من میپرسم که چرا جامعه ایران بارها اشکال مختلف اقتدارگرایی را بازتولید کرده است؟. چرا فرهنگ سیاسی ما اغلب میان منجی‌پرستی و دشمن‌پرستی در نوسان است؟. چرا ایرانیان معمولا پس از وقوع فاجعه به نقد آن میپردازند و نه پیش از آن؟. چرا روشنفکران ما اغلب در نقد قدرتِ رقیب، شجاع‌تر از نقد قدرتِ مطلوب خود هستند؟. چرا؟.
اینها پرسشهایی هستند که شما فقط به آنها اشاره میکنید امّا جدّی در باره آنها چون و چرا و بحث نمیکنید. شما تصوّر میکنید که مشکل ایران «خطا در سیاست خارجی» است. حال آنکه شاید مشکل اصلی، بسیار عمیق‌تر باشد. شاید بحران ایران پیش از آنکه بحران سیاست خارجی باشد، بحران حقیقت باشد. جامعه‌ای که در آن، ایدئولوژی و اعتقادات مذهبی، جای واقعیّت را میگیرند، همینطور استخاره و احکام شریعت جای عقلانیّت و مسئولیّت را میگیرند، و همچنین ایمان به عقیده و تسلیم دستگاه حاکم شدن، جای خدمت به میهن و مردمانش را میگیرد و احساسات مذهبی جمعی جای سنجشگری را میگیرد و نوحه خوانها و مدّاحان در میدانهای شهر، مصدر سیاست اجرایی و خط و نشان کشیدن میشوند، دیر یا زود همان بحران را در اشکال مختلف بازتولید خواهد کرد. در چنین نگاهی، جمهوری اسلامی نه علّت نهایی بحران؛ بلکه یکی از تجلّیات بحران عمیقتری است که ریشه در فرهنگ سیاسی، حافظه تاریخی، ساختارهای قدرت و کمپلکسهای فرهنگی و شیوه اندیشیدن ما دارد. من مایلم بدانم که اگر همین فردا، جمهوری اسلامی، سیاست منطقه‌ای، پرونده هسته‌ای و حتّا همه تنشهای خارجی را کنار بگذارد و دفن کند، آیا ما به‌ عنوان یک جامعه واقعا از الگوهای فکری و فرهنگی‌ که این وضعیّت هولناک را ممکن ساختند عبور کرده‌ایم؟. اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه بحران فقط چهره خود را عوض خواهد کرد، نه ماهیّت خود را.
همچنین شایان ذکر است که اگر جامعه‌ای بارها اقتدارگرایی را بازتولید کرده باشد، آیا فقط قربانی است؟. اگر نخبگان در بزنگاههای تاریخی سکوت و جانبداری کرده باشند، آیا صرفا شاهد بوده‌اند یا نقشگزار؟. شما از صلح پایدار سخن میگویید، امّا صلح پایدار فقط یک پروژه دیپلماتیک نیست؛ بلکه یک پروژه اخلاقی و فرهنگی است. تا زمانی که ذهنیّت حذف، نفرت، انتقام و مطلق‌انگاری در جامعه باقی بماند، صلح سیاسی نیز شکننده خواهد بود. به بیان دیگر، شاید بحران ایران پیش از آنکه بحران سیاست خارجی باشد، بحران فهم انسان ایرانی از مُعضل قدرت، حقیقت و مسئولیّت است.
شادزیز و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای پیوندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/128138/

جمعه, 19.06.2026 - 06:48 پیوند ثابت