نوشتن درباره اهمیت اتحاد نیروهای اپوزیسیون شاید برای برخی امری تکراری به نظر برسد. لااقل در یک سال گذشته بسیار درباره آن گفته و نوشته شده است. اما سکوت در این برهه پرشتاب تاریخ، خود نوعی عذاب وجدان است. از این رو، با وجود همه تکرارها، باز هم باید نوشت؛ که «گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم».
ایران امروز در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخ معاصر خود قرار دارد. حوادثی که مردم ما در یک سال گذشته از سر گذراندهاند، برای ساکنان بسیاری از کشورهای عادی شاید در طول یک قرن نیز رخ ندهد. هفتهها برای ما سنگینتر از سالها عمل میکنند؛ لحظاتی کوتاه در ظاهر، اما سرنوشتساز در باطن.
جنگ چهلروزه، فارغ از ارزیابیهای متفاوت درباره نتایج آن، جمهوری اسلامی را وارد مرحلهای تازه کرد. ساختاری که سالها بر تصویر «ثبات» و «اقتدار کامل» تکیه داشت، اکنون شکنندهتر از همیشه با شکافهای عمیق، بحران اقتدار در رأس حاکمیت، بحران جانشینی، و آسیب جدی به انسجام باقیمانده حکومت روبهروست.
پنجره شصتروزه؛ یک واقعیت سیاسی
این بار، برخلاف تلاشهای مکرر پیشین برای اتحاد، یک عامل تازه و ملموس میدان را تغییر داده است: روند اخیر مذاکرات و تفاهمات میان آمریکا و جمهوری اسلامی، که در آن بازهای حدوداً شصتروزه برای گام بعدی مذاکرات یا اجرای تعهدات در نظر گرفته شده است.
این بازه زمانی، فارغ از جزئیات و تردیدهایی که درباره دوام آن وجود دارد، یک فرصت سیاسی و دیپلماتیک واقعی است، نه صرفاً یک احساس کلی از «فوریت». همین مهلت مشخص است که اپوزیسیون را ناگزیر میکند پیش از پایان آن، دستکم نشانههایی واقعی از سازمانیافتگی، همگرایی و توان ارائه یک پیام مشترک را نشان دهد. در غیر این صورت، این فرصت نیز مانند موارد مشابه پیشین، بدون نتیجه از کنار اپوزیسیون پراکنده عبور خواهد کرد.
حتی اگر این توافق یا تفاهم در ظاهر نوعی تنفس موقت برای رژیم ایجاد کند، بعید است به بازگشت ثبات منجر شود. چهبسا آغاز مرحلهای تازه از فرسایش تدریجی و تشدید تضادهای درونی باشد.
مردم از فردا میترسند، نه فقط از امروز
شکاف میان مردم و حکومت از مرز نارضایتی گذشته است. مشروعیت جمهوری اسلامی نزد بخش بزرگی از جامعه بهشدت فرسوده شده و حکومت بیش از هر زمان دیگری با بحران اعتماد عمومی روبهروست.
با اینهمه، مسئله عمیقتر این است که مردم ایران نه فقط از جمهوری اسلامی خستهاند، بلکه از «پس از آن» نیز بیم دارند. مردمی که دههها بحران، سرکوب، بیثباتی و فشار را تحمل کردهاند، حق دارند بپرسند: اگر این نظام رفت، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ با چه تضمینهایی؟
تفاوت میان «اپوزیسیون» و «آلترناتیو» دقیقاً در همینجا معنا پیدا میکند. آلترناتیو صرفاً نیرویی نیست که با حکومت مخالف باشد؛ آلترناتیو نیرویی است که بتواند تصویری واقعبینانه، باورپذیر و آرامشبخش از فردا ارائه دهد.
تجربه جنگ چهلروزه، هم برای مردم ناراضی و هم برای اپوزیسیون، این درس نانوشته را به همراه داشت که سرنوشت ایران را در نهایت نه قدرتهای خارجی، بلکه توان سازمانیابی و همگرایی خود ایرانیان تعیین خواهد کرد. از همین رو، اپوزیسیون ناچار است با سلاحی مؤثرتر از امید بستن به مداخله خارجی وارد میدان شود: اتحاد حول یک گفتمان ملی.
اختلافات واقعیاند، اما حل ناشدنی نیستند
اختلافات درون اپوزیسیون عمیقاند: از پرچم و تمامیت ارضی گرفته تا تنشهای هویتی و قومی. در بخشی از جریانها، مخالفت با رضا پهلوی به مؤلفهای هویتی و رقابتی تبدیل شده، تا جایی که گاه پررنگتر از مخالفت با جمهوری اسلامی جلوه میکند؛ نتیجه عملی چنین رویکردی نیز اغلب چیزی جز کمک به بقای وضعیت موجود نبوده است.
با این حال، باید میان دو نوع مخالفت تفاوت قائل شد. بخشی از این مخالفتها صرفاً هویتی و رقابتیاند. اما بخشی دیگر ریشه در نگرانیهای واقعی و قابلفهم تاریخی دارند: تجربه تمرکز قدرت در گذشته، و تردید نسبت به میزان تعهد عملی به سازوکارهای دموکراتیک.
این نگرانی دوم را نمیتوان صرفاً با برچسب «هویتگرایی» کنار گذاشت. پاسخ به آن تنها در عمل ممکن است: از طریق سازوکارهای شفاف تصمیمگیری، تقسیم قدرت، نمایندگی واقعی نیروهای متنوع، و پذیرش رأی مردم بهعنوان مبنای نهایی مشروعیت.
با این همه، باید این واقعیت تلخ را نیز پذیرفت که اتحاد با «همه» نیروها در شرایط فعلی ممکن نیست. انتظار توافق جامع با کسانی که اولویت اصلیشان حذف هر نشانهای از پهلوی است، بیشتر به توهم شباهت دارد تا راهبرد منطقی و سیاسی.
راه واقعبینانه؛ ائتلاف حداکثریِ ممکن
بهجای شعار اتحاد خیالی با همه، شاید راه واقعبینانهتر آن باشد که نیروهایی که بر سر اصول حداقلی اشتراک دارند، همکاری مرحلهای را آغاز کنند: پادشاهیخواهان، جمهوریخواهان سکولار، ملیگرایان، و جریانهای قومی پایبند به تمامیت ارضی، سکولاریسم و رأی مردم.
البته وقتی از «اپوزیسیون» سخن گفته میشود، منظور صرفاً گروهها و چهرههای شناختهشده خارج از کشور نیست. بخش بزرگی از جامعه ایران اساساً شناخت چندانی از بسیاری از این جریانهای خارج کشور ندارد. هر روند جدی برای گذار و بازسازی ملی، بدون حضور و همراهی طیفی از شخصیتهای میانهرو، مدیران کارآمد، دانشگاهیان، فعالان مدنی، چهرههای صنفی و افراد دارای اعتبار اجتماعی — چه در داخل و چه در خارج کشور — با دشواریهای جدی روبهرو خواهد شد.
در عین حال، منظور از همگرایی نیز لزوماً ایجاد یک تشکیلات عظیم و متمرکز نیست. چنین مدلی نه با واقعیت امنیتی امروز ایران سازگار است و نه الزاماً کارآمد. هرچه ساختارها گستردهتر و پیچیدهتر شوند، تصمیمگیری دشوارتر، اختلافات فرسایشیتر و امکان نفوذ و اختلال بیشتر خواهد شد.
شاید آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه «وحدت تشکیلاتی کامل»، بلکه شکلگیری یک گفتمان مشترک و حداقلی باشد؛ گفتمانی که بتواند میان طیفهای مختلف سیاسی و اجتماعی، نوعی افق مشترک ایجاد کند:
گذار کمهزینه،
حفظ تمامیت ارضی،
پرهیز از انتقامجویی،
دولت موقت محدود،
انتخابات آزاد،
و پذیرش رأی مردم بهعنوان مبنای مشروعیت آینده.
اما این اصول تنها زمانی معنا پیدا میکنند که برای آنها مکانیزم اجرایی روشن نیز تعریف شود. برای مثال، نگرانیهای قومی درباره تمرکز قدرت، تنها با وعدههای کلی برطرف نمیشوند؛ بلکه نیازمند تعهد روشن به تمرکززدایی اداری، مشارکت واقعی در دولت موقت، و تضمین حضور در ساختار تصمیمگیری آیندهاند.
همچنین تعیین نهایی شکل حکومت — پادشاهی یا جمهوری — باید صریحاً به رأی مردم در یک همهپرسی آزاد پس از گذار سپرده شود، نه به توافق پیشینی میان جریانهای سیاسی. بدون چنین مکانیزمهایی، حتی بهترین فهرست بندی اصول نیز در حد شعار باقی خواهد ماند.
واقعیت وزنها و ضرورت رهبری مؤثر
شاهزاده رضا پهلوی امروز شناختهشدهترین چهره مخالف جمهوری اسلامی نزد بخش قابلتوجهی از افکار عمومی است. این یک واقعیت سیاسی است، نه صرفاً ترجیح شخصی.
اما این «محوریت نسبی» نباید به انحصار تعبیر شود. اگر قرار است اعتماد ملی شکل بگیرد، این جایگاه باید در قالب سازوکارهای شفاف و جمعی عمل کند، نه در قالب حلقههای بسته و غیرپاسخگو.
شاهزاده رضا پهلوی و اطرافیانش باید این اطمینان را نه فقط در شعار، بلکه در عمل نشان دهند که «ایران برای همه ایرانیان» مبنای واقعی نگاه آنهاست. در مقابل، نیروهای منتقد نیز باید از شرطگذاریهای غیرواقعبینانه و انتظار توافق کامل دست بردارند.
ضرورت پیوند با داخل
واقعیت این است که فضای امنیتی کنونی، هماهنگی مستقیم با شبکههای داخل کشور را دشوارتر از گذشته کرده است. نهادهای امنیتی حکومت با شدت بیشتری بر هرگونه ارتباط احتمالی نظارت میکنند. اما همین دشواری نباید به بهانهای برای کنار گذاشتن این موضوع تبدیل شود.
لازم است از هر دو سو — هم از خارج و هم از داخل — تلاشهایی برای حفظ و گسترش این پیوند صورت گیرد: از طریق کانالهای امنتر ارتباطی، شبکههای مجازی، و ایجاد اعتماد متقابل با تشکلهای صنفی، کارگری و مدنی داخل کشور.
بدون چنین پیوندی، هر ائتلاف خارج از کشور، هرقدر هم منسجم، از پشتوانه اجرایی لازم برای دوران گذار محروم خواهد ماند.
پنجره فرصت و ضرورت سازماندهی
این فرصت شصتروزه، هرقدر کوتاه و نامطمئن، یکی از معدود لحظاتی است که فشار خارجی و فرسایش داخلی رژیم همزمان به اوج رسیدهاند.
اپوزیسیون اگر میخواهد از این فرصت صرفاً عبور نکند، ناچار است از مرحله واکنشهای پراکنده فراتر برود:
• تدوین منشور حداقلی مشترک با مکانیزمهای اجرایی روشن
• ایجاد ساختارهای هماهنگی محدود اما کارآمد
• تقسیم کار رسانهای، سیاسی و دیپلماتیک
• تلاش همزمان از خارج و داخل برای بازسازی کانالهای ارتباطی امن
• و ارائه پیامی واحد، آرامشبخش و قابلاعتماد به جامعه
مردم وقتی خطر میکنند که افقی روشن ببینند
مردم ایران شجاعاند و فداکار، اما شجاعت در خلأ دوام نمیآورد. جامعه زمانی حاضر به پذیرش هزینه میشود که در پشت آن، افقی روشنتر و ساختاری قابلاعتماد ببیند؛ نه صرفاً چندصدایی آشفته و رقابتهای فرسایشی.
بخش مهمی از اعتماد عمومی نیز به این بستگی دارد که مردم و حتی بخشی از بدنه خاکستری حکومت، احساس کنند گذار از جمهوری اسلامی الزاماً به معنای آغاز چرخهای تازه از انتقام، حذف و بیثباتی نخواهد بود.
جامعه ایران بیش از هر چیز خسته از تکرار بحرانهای تاریخی است. هر گفتمان ملی و فراگیری که نتواند میان «عدالت» و «پرهیز از انتقامجویی» تعادل برقرار کند، دشوار خواهد توانست اعتماد لازم برای یک گذار کمهزینه را ایجاد نماید.
شاید مسئله امروز دیگر فقط «سقوط یا بقای جمهوری اسلامی» نباشد؛ مسئله این باشد آیا اپوزیسیون ایران میتواند پیش از آنکه زمان تصمیم خود را بگیرد، نشانهای از بلوغ سیاسی و توان همگرایی نشان دهد یا نه. زیرا فرصتهای تاریخی تکرار نمیشوند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آلترناتیو، چگونه ممکن میشود؟.
دروود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای کوتاه از اعماق دالانهای تاریک و بسیار شگفت انگیز تاریخ و فرهنگ ایران.
مسئله آفرینش «آلترناتیو» در برابر صرفِ «اپوزیسیون بودن»، از بنیانیترین دغدغههایی است که بیش از سه دهه، اندیشه و تأمل مرا به خود مشغول داشته است. آنچه که در این سالیان بارها در باره اش بحث و نقد کرده ام، نه صرفا بررسی و سنجشگری رفتارها و گفتارهای نیروهای مخالف یا به اصطلاح، اپوزیسیون؛ بلکه شالودههای فکری و فرهنگی بوده است که امکان یا امتناع شکلگیری یک آلترناتیو اصیل و کارساز را تعیین میکنند.
آلترناتیو، بر خلاف آنچه که معمولا پنداشته میشود، حاصل گردآمدن مکانیکی نیروهای پراکنده نیست؛ بلکه برآمده از کشف و آفرینش افقی مشترک است که بتواند ناهمگونیها را در سطحی برتر به هم پیوند دهد. اگر بخواهیم به زبان صوری سخن بگوییم، آلترناتیو همان یافتن مخرج مشترکی است که کسرهای ناهمگون را در نسبتی معنادار با یکدیگر قرار میدهد؛ نه از راه حذف تفاوتها؛ بلکه از طریق گشودن عرصهای که تفاوتها بتوانند در آن به همزیستی خلّاق دست یابند. امّا چنین افقی نمیتواند بر پایه شعارها، ایدئولوژیها ، مذاهب، ادیان یا علایق زودگذر سیاسی بنا شود. آلترناتیو زمانی پدید میآید که بر بنیانهایی استوار گردد که هم با حافظه تاریخی و فرهنگ زیسته مردمان ایران همخوان باشند و هم ظرفیّت آن را داشته باشند که ایران را به جریان گسترده تمدّن جهانی پیوند بزنند. آنچه که میتواند چنین نقشی را ایفا کند، نه آموزههای فرقهای و نه برنامههای تشکیلاتی؛ بلکه اصولی است که در ژرفای تجربه تاریخی ایرانیان، آزموده و زیسته شدهاند.
به همین دلیل، سالهاست بر این باور تأکید کردهام که فرمانروایی پایدار و لژیتیم در ایران باید بر چهار ستون کلیدی استوار باشد: «گَزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی». این اصول صرفا ارزشهای اخلاقی نیستند؛ بلکه شرایط امکان بقای یک جامعه انسانی و باهمزیستی توام با مسئولیّت هستند. در ژرفای همین بنیانهاست که آرمانهای بزرگ بشری ــ آزادی، ارجمندی، دادگزاری، همبستگی و شکوفایی و غیره و ذالک ــ به یکدیگر گره میخورند و معنا مییابند. اپوزیسیونهایی که - فارغ از هر نام و مرام و عقیدهای - نتوانند خود را با این ارکستراسیون فرهنگی همسو و هم آوا سازند، عملا از مشارکت در آفرینش یک آلترناتیو واقعی بازمیمانند؛ زیرا آلترناتیو نه میدان رقابت تعلّقات گروهی؛ بلکه عرصه فراروی از آنهاست. هر کجا که تعصّب فرقهای، هویّت سازمانی یا منافع تشکیلاتی بر افق مشترک ملّی چیره شود، امکان تکوین آلترناتیو نیز تضعیف میشود.
آلترناتیو باید حول محوری شکل گیرد که از مرزهای حزب، گروه، فرقه و سازمان و اعتقادات تشکیلاتی فراتر رود؛ یعنی محوری که در عین حال بتواند همه آنها را در سطحی والاتر در خودش جای دهد. این همان چیزی است که در سنّت فلسفی آلمانی با مفهوم «آئوفهبونگ (Aufhebung)» بیان شده است: یعنی نفی کردنی که نابود نمیکند، گذری که ریشهها را قطع نمیکند، برگذشتنی که گوهر انسانی آنچه را پشت سر میگذارد، در مرتبهای بالاتر حفظ و بازآفرینی میکند. در چنین پروسه ای، وابستگیهای تنگ و نصوص خشک کنار گذاشته میشوند تا افقی گستردهتر برای آزادی، شناخت و زیستن گشوده شود بی آنکه اصالت انسانیِ نهفته در آنها قربانی شود. با اینهمه، آنچه امروز در برابر دیدگان ما قرار دارد، بیش از آنکه نشانه بلوغ آلترناتیو باشد، بیانگر ناتوانی بسیاری از مدّعیان اپوزیسیون در فهم عمیق تاریخ و فرهنگ مردمان خویش است. گویی هنوز الفبای آن میراثی را که مدّعی سخن گفتن به نام آن هستند، فرانگرفتهاند. در نتیجه، راه رسیدن به آلترناتیو نه از تکثیر صداهای پراکنده؛ بلکه از بازگشت آگاهانه و توام با مسئولیّت و بیدار فهمی و گشوده فکری به سوی بنیانهایی میگذرد که میتوانند کثرت را در وحدتی زنده و پویا گرد آورند و این راه، چنانکه تجربه نشان داده است، راهی کوتاه و آسان نیست؛ زیرا میان ادّعای فهمیدن یک ملّت و حقیقتا فهمیدن روح آن ملّت، فاصلهای به درازای تاریخ کهنسال هفت هزار ساله نهفته است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان