رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 21 تیر 1405 - Sunday, 12 July 2026

استفاده از یک سناریو برای ایران و ونزوئلا

استفاده از یک سناریو برای ایران و ونزوئلا


وقتی پارامترهای مختلفی در کنار هم قرار میگیرد، تشابه سناریو ونزوئلا با ایران، مشخص تر میشود؛ زدن سران اصلی حکومت، جایگزینی رده دوم حکومت و بازی با رهبران اپوزیسیون و اعلام پیروزی در جنگ.

دونالد ترامپ در قبال ایران همان اشتباهی را تکرار می‌کند که پیش‌تر در ونزوئلا مرتکب شد. در ونزوئلا، حمایت اولیه از اپوزیسیون به تدریج جای خود را به پذیرش واقعیت‌های سیاسی و معامله با ساختار قدرت داد و در نهایت، مردم این کشور بودند که هزینه آن را پرداخت کردند. بسیاری از مخالفان حکومت ونزوئلا مثل رهبر اپوزیسیون خانم ماریا ماچادو  احساس کردند که از آنان به عنوان ابزاری سیاسی استفاده شده و سپس کنار گذاشته شدند.
امروز نیز به باور من، ترامپ با پذیرش باقی ماندن بخشی از ساختار جمهوری اسلامی و تلاش برای پایان دادن به بحران از طریق توافق با نیروهای درون حکومت، بار دیگر خواست واقعی بخش بزرگی از مردم ایران را نادیده گرفته است. از نگاه من، کنار گذاشته شدن رهبران اپوزیسیون، از جمله رضا پهلوی، از معادلات سیاسی نشان می‌دهد که منافع دولت‌ها همواره بر اصول اعلام‌شده آن‌ها درباره دموکراسی و حق تعیین سرنوشت ملت‌ها اولویت دارد.
اما این واقعیت تلخ نباید باعث ناامیدی شود. تاریخ نشان داده است که آزادی و دموکراسی هدیه قدرت‌های خارجی نیست. هیچ کشوری بیش از خود مردم ایران برای آینده این سرزمین دلسوز نخواهد بود. اگر مردم ایران حکومتی را نپذیرند، هیچ توافق سیاسی نمی‌تواند مشروعیت و ثبات پایدار ایجاد کند.
پیام من به همه ایرانیان این است که امروز زمان اختلاف و دشمنی نیست. امروز زمان همبستگی است. فارغ از قومیت، مذهب، زبان و گرایش سیاسی، باید بر خواسته‌های مشترک خود تمرکز کنیم: آزادی، عدالت، کرامت انسانی و حق انتخاب آزادانه سرنوشت کشورمان. تنها با اتحاد مردم ایران است که می‌توان آینده‌ای ساخت که بر پایه اراده ملت باشد، نه تصمیم قدرت‌های داخلی یا خارجی. امروز پس از یک دوره چند ماهه جنگ احساسی و هیجانی، نیاز به عقلانیت و عملگرایی داریم. ایران متعلق به همه ایرانیان است و نجات آن تنها از مسیر همبستگی ملی خواهد گذشت. ما پیروز خواهیم شد.
ناهید حسینی
۱۵ ژوئن ۲۰۲۶

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر خانم حسینی گرامی،
تحشیه ای از میکده کوهستانی امیدها و رزمهای پهلوانی.

کسانی که از نخستین روزهای خیزش «زن، زندگی، آزادی» تا امروز، مقالات و دیدگاههای مرا با دقت و پیوستگی دنبال کرده باشند، میتوانند با اطمینان شهادت دهند که رادیکالترین مواضع من هرگز صرفا متوجه متصدّیان و مجریان دستگاه گیوتین خونریز و متجاوز ولایت فقاهتی نبوده اند؛ بلکه به همان اندازه و گاه بسیار عمیقتر، متوجّه مدّعیان اپوزیسیونها و آلترناتیوهایی بوده که خود را ناجیان آینده ایران معرفی میکنند. بارها گفته ام و همچنان بر آن پای میفشارم که دوام یا سقوط هر حکومتی، پیش از آنکه به قدرت دشمنان خارجی یا مناسبات بین المللی وابسته باشد، به کیفیّت پیوند میان حکومت مجریان جبّار و فعّالان آلترناتیوهای آن وابسته است. هر قدرتی پیش از آنکه از نیروی خویش تغذیه کند، از ضعف بدیلهای خود نیرو میگیرد. این حقیقتی است که بسیاری از مدّعیان عرصه آچمز شده سیاست وطنی نمیخواهند ببینند و بپذیرند. آنان گمان میکنند اگر حکومت الهی زشتخویان کریه منظر را سرچشمه تمام مصائب معرفی کنند، به حقیقت حقّانیّت خودشان به حیث آلترناتیو نزدیک شده اند. حال آنکه هیچ نظام سیاسی صرفا به علّت قدرت خویش؛ ولو مدام به کاربست سلاحهای خونریز متوسّل شود، پایدار نمیماند؛ بلکه به این علّت نیز دوام میآورد که مخالفانش هنوز نتوانسته اند «افقی برتر، نیرویی منسجمتر و امیدی باورپذیرتر» بیافرینند. به همین دلیل، مسئله ایران فقط مسئله حاکمان نیست؛ بلکه به همان اندازه، مسئله آلترناتیوها نیز هست.
در فاصله سه سال گذشته – همینطور سالهای سال قبل از این - بارها در باره علل پراکندگی نیروهای مخالف نوشته ام و بحثهای انتقادی رادیکال کرده ام. امّا امروز دیگر یافتن مقصّر، مسئله اصلی نیست. با متّهم کردن دیگران نمیتوان چاره وطن را پیدا کرد . آنچه که باید مطرح شود، ساختار ذهنّیّت مدّعیان اپوزیسیونهاست. پرسش بنیانی اینست که در سلسله مراتب ارزشهای نظری و عقیدتی آنان، چه چیزی در جای نخست قرار دارد؟ ایران یا ایدئولوژی؟ مردمان یا تشکیلات؟ آینده یا انتقام؟. حقیقت یا تسخیر انحصاری قدرت؟. تا زمانی که پاسخ این پرسشها روشن نشود، هر نوع سخن گفتنی از همبستگی، همگرایی و اتّحاد و باهماندیشی، چیزی جز بازی با واژگان نخواهد بود؛ زیرا انسانها در باره آنچه که دوست دارند گرد هم میآیند، نه پیرامون آنچه که بر زبان می آورند. از خود بپرسییم که ما مدّعیان، چقدر «ایران خانوم و فرزندانش» را دوست داریم و به آنها مهر میورزیم؟. چقدر انصافا و حقیقتا؟. اگر عشق واقعی مدّعیان اپوزیسیونها، قدرت طلبی باشد، همه شعارهای همبستگی نیز در نهایت به میدان رقابت برای تصاحب قدرت تبدیل خواهد شد.
از دید من، ریشه بسیاری از ناکامیهای سیاسی در این واقعیّت نهفته است که اغلب گرایشهای مدّعی آلترناتیو، ایران را از منظر عقاید/مذهب/ایدئولوژی/مرام و مسلک حزبی خویش مینگرند، نه اینکه عقاید خود را از منظر ایران و میهندوستی و مردمدوستی. تجربه تقریبا نیم قرن گذشته نشان داده و اثبات کر ده است که مذهب، ایدئولوژی، مرام حزبی، تعلقات تشکیلاتی و رؤیاهای قدرتطلبانه آنان به نقطه آغاز کشمکشهای نظری و پراکتیکی تبدیل شده و ایران و مردمانش فقط بهانه و دستآویز شده و به حاشیه رانده شده اند. درحالیکه هر گرایشی که مدّعی نجات ایران است، باید از نقطه مقابل آغاز شود؛ نخست ایران و مردمانش، سپس هر عقیده و مرام و مذهب و ایدئولوژی و گرایش سیاسی.
امّا در اینجا نیز باید بی پروا بود و از طرح پرسشی دشوار نهراسید. منظورم اینست که بپرسیم هنگامی که از «ایران»، سخن میگوییم، از چه سخن میگوییم؟ آیا ایران فقط یک تکه خاک از جغرافیای جهانیست؟ فقط یک دولت است؟ فقط یک خاطره تاریخی است؟ یا آنکه نامی است برای یک تجربه بسیار عمیق و زیبا و قویمایه فرهنگی و تمدّنی چند هزار ساله که اقوام، زبانها، باورها و شیوه های زیستن گوناگون را در خود حمل میکند؟. بزرگترین خطای ما شاید این باشد که نام ایران را بسیار بر زبان میآوریم، امّا کمتر در باره معنا و تاریخ و فرهنگ آن میاندیشیم. ایران اگر به یک شعار تقلیل یابد، بی شک از معنا و اثر، تهی خواهد شد. ایران، زمانی ارزشمند است که به منزله «میدان مشترک زیستن» فهمیده شود؛ یعنی جایی که هیچ فرد، حزب، قوم، طبقه، مذهب یا ایدئولوژی حقّ مالکیّت انحصاری بر آن ندارد. آنچه که امروز اپوزیسیونها را از یکدیگر دور نگهداشته است، فقط اختلاف عقیده نیست. اختلاف عقیده در همه جوامع آزاد وجود دارد. مشکل اصلی، ناتوانی و بی استعدادی و خوارمایگی حقیرانه در تمایز میان «حقیقت» و «تملّک حقیقت» است. بسیاری از مدّعیان عرصه مزخرف شده سیاست وطنی، نه حاملان پازل حقیقت؛ بلکه مدّعیان طلبکار و سمج و بی شرم مالکیّت انحصاری حقیقت هستند. هر گرایش سیاسی، دیگران را نه رقیبی برای گفتگو و همپیمانی؛ بلکه دشمنی برای حذف تلقی میکند. این همان بیماری مزمنی است که قرنهاست روح سیاست لجن شده ایرانی را فرسوده و ناکام و حقیر و ذلیل کرده است.
قدرت و تمایل مالیخولیایی برای کسب آن نیز در این میان، نقابی فریبنده بر چهره میزند. اغلب انسانها تصوّر میکنند که برای رسیدن به آزادی، باید قدرت را تصاحب کرد. امّا کمتر میپرسند که خود قدرت چیست؟. آنها هنوز نمیدانند و نمیفهمند که قدرت به حیث آتشی است که اگر مهار نشود، نه تنها دشمنان؛ بلکه صاحبانش را نیز خواهد سوزاند. تاریخ معاصر ایران مملوّ از جنبشهایی است که با آرزوی آزادی آغاز شدند و با بازتولید اشکال تازه استبداد پایان یافتند؛ زیرا فاتحان دیروز، پیش از آنکه ساختارهای استبداد را نابود کنند، خودشان به اسیر روانشناسی استبداد تبدیل شده و مقهور سوائق افسارگسیخته خود شدند.
مسئله ایران فقط تغییر حکومت نیست. مسئله بسیار عمیقتر از آن است که ما گاهی با آه و تاسّف و دریع تصوّر میکنیم. مسئله اینست که ما هنوز نتوانسته‌ایم در ذهنیّت و روح و روان و مغز خودمان از باتلاق متعفّن حذف یکدیگر عبور کنیم و از خود بپرسیم که به کدامین دلایل ناپژوهیده و سنجشگری نشده نمیتوانیم دیگران را تحمّل کنیم و در آرزوی نابودی آنها هستیم حتّا هنگامی که با آنها موافق هستیم و سرنوشتی مشابه ما دارند؟ چرا نمیتوانیم میان عشق به ایران و مردمانش و نفرت از رقیبان سیاسی خود، اولی را برگزینیم و ارجح و اولویّت دهیم؟ چرا؟. اگر پاسخ این پرسشها بر مدار مزخرف توجیهات تکراری بچرخد، آنگاه هر تغییری فقط جابجایی آچمزهای سیاسی خواهد بود، نه دگرگونی ساختارهای قدرت و هنر همآورد شدن و رقص شور آفرین میهنی-جهانی با آن از بهر سعادت و شادمانی و خوشبختی و خنده و خوشزیستی مردمان میهن.
آنچه که امروز و فردای ایران را رقم خواهد زد، نه تصمیم قدرتهای جهانی است و نه محاسبات بازیگران منطقه ای. ملتهایی که مردمانش اراده مشترک و عزم جزم داشته اند، سرانجام راه خود را گشوده اند و ملّتهایی که در درون خویش متلاشی و به هزاران فرقه متخاصم علیه یکدیگر تبدیل شده اند، حتّا با مساعدترین شرایط میهنی و جهانی نیز نخواهند توانست بر پای استقلال خویش بایستند. هیچ ملّتی را نمیتوان از بیرون نجات داد. نجات، اگر ممکن باشد، همواره از درون آغاز میشود. درون ایران نیز الزاما در داخل مرزهای وطن نیست. درون در وجود ما ایرانیان است، خواه در داخل مرزها باشیم، خواه در دیاسپورای جهانی. باید کوشید که «درون خود» را بیابیم. درونی که بر پرنسیپهای فرهنگ باهمستانمان استوار باشد تا هرگز در میان هیچ طوفانی از هم نپاشد و نشکند.
به همین دلیل، بزرگترین پرسش پیش روی ما این نیست که چه کسی حکومت خواهد کرد – آیا پسمانده های گیوتین الهی؟ آیا ترکیبی از زمامداران خشونتگرا و ریاکاران میهندوستی و انساندوستی؟. یا معجونی همچون «شیر بی یال و دم و اشکم»؟ - که اینها موضوعی ثانوی هستند. پرسش اصلی اینست که آیا هنوز میتوان چیزی به نام «مای مشترک و درونمایه مهرورزی به ایران و مردمانش» کشف کرد و پتانسیلهایش را بازآفرید؟. آیا هنوز میتوان بر فراز ویرانه های کینه ها، فرقه گراییها، تعصّبها و خودشیفتگیهای سیاسی، افقی مشترک ساخت؟، زیرا ملّتها زمانی نابود نمیشوند که سرزمینشان اشغال شود؛ بلکه آنگاه نابود میشوند که توانایی تصوّر یک «سرنوشت مشترک» را از دست بدهند. اگر هنوز نشانی از ایرانی بودن در وجود ما باقی مانده باشد، باید آن را نه به احساس نوستالژیک؛ بلکه به نیرویی برای آفرینش تبدیل کنیم. امروز و آینده ایران را نه نفرت خواهد ساخت و نه انتقام. امروز و آینده ایران را فقط انسانهایی خواهند ساخت که جرئت داشته باشند از خویش، از عقاید خویش، از غرورهای خویش و حتّا از یقینهای خویش فراتر روند و ایران را نه ابزار تحقّق رؤیاهای خود؛ بلکه غایت مسئولیّت تاریخی و وجدانی و میهنی و فرهنگی و بیدارباشی خویش بدانند و این مسئله، سخت ترین آزمون یک ملّت است؛ زیرا آسانترین کار، آن است که دیگران را مقصّر بدانیم، امّا دشوارترین کار، اینست که در آینیه بنگریم و بپرسیم که سهم من در تداوم این بن بست فاجعه بار تاریخی، چقدر است و در چیست؟.

شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

د., 15.06.2026 - 19:29 پیوند ثابت