رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 21 تیر 1405 - Sunday, 12 July 2026

چرا هیچ انتقادی از نظام پادشاهی پهلوی نمی کنی؟

چرا هیچ انتقادی از نظام پادشاهی پهلوی نمی کنی؟

چرا هیچ انتقاد از نظام پادشاهی پهلوی نمی کنی؟

این جمله، جمله ی معترضه یا پرسش دوستی است که به اصطلاح از من انتقاد کرده است.
در پاسخ به او گفتم دوست عزیز
ببین!
از ظهور رضاشاه بزرگ تا آن غائله شوم ِ بهمن سال ۵۷، نیروهای چپ موجود و در راسش حزب توده، نوکر همیشگی روسیه و در کنار آنها، نیروهای رنگارنگ مذهبی تا مقطع خرداد سال چهل و دو در همراهی با مشتی عقده ای
کینه ای
و از خود راضی تحت عنوان به اصطلاح جبهه ملی و بعد از خرداد سال چهل و دو، نهضت به اصطلاح آزادی ِ بازرگان و سپس مجاهدین خلق تروریست و ضد ایرانی،
کمی متاخرتر چریکهای فدایی تروریست و ملی-مذهبی ها،
همراه با گروه ها و دستجات مائوئیست های رنگارنگ
و دوجین دوجین از به اصطلاح نویسندگان و شاعران و هنرمندان و هنرپیشگان و رقّاصان و خوانندگان،
از بام تا شام یعنی از صبح تا شب 
وقت و بی وقت
با مناسبت و بی مناسبت
بر خاندان ایرانساز پهلوی تاختند
دروغ های تبهکارانه بستند
توهین و فحاشی کردند
تخریب شخصیت کردند
فضای امنیتی اجتماعی را ناامن کردند
هر عمل ایرانساز و رفاه آور ِ این دو پادشاه بزرگ پهلوی را به ریشخند گرفتند و تبهکارانه خاک در چشمان مردمان ناآگاه که تازه به نان و آب و کار رسیده بودند، پاشیدند و با خودزنی و خودکشی خودشان برای مشتی بی وطن دم تکان دادند تا این روزها را بر ملت ایران،
تاریخ ایران
فرهنگ و تمدن ایران تحمیل کنند.
آری
هر روز و می شود به یقین گفت هر لحظه،
هر دروغ و تبهکاری را برای به زمین زدنِ نظام پادشاهی ایرانساز پهلوی،
ملت ایران،
تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران تحت عنوان انتقاد و شما بخوانید فحاشی و توهین و تخریب انجام دادند که هیچ بلکه برای کشورهای بیگانه و دشمن آب و خاک ایران، حمالی کردند و در ادامه پس از آن غائله شوم بهمن ماه ۵۷  هم خستگی ناپذیر دست در دست تبهکاران اسلام سیاسی حاکم هرآنچه در توان داشتند برای بی رنگ کردن خدمات آن دو پادشاه بزرگ پهلوی بکار گرفتند و تا امروز هم خستگی ناپذیر، تبهکارانه انحام می دهند
حال تو از من می خواهی که به رنگ و مثل آن تبهکاران بالا،
چه سیاسی
چه هنری
و چه از هرنوع که همه در اندیشه، در خدمت ارتجاع حاکم یعنی ارتجاع سیاه در همدستی با ارتجاع سرخ هستند، فحاشی و توهین و تخریب  کنم؟
چه انتقادی دوست عزیز؟
اما مایل هستم به شما بگویم که من چندین بار به نظام پادشاهی گذشته انتقاد صادقانه  کردم ولی تو چشم بینا نداشتی که بخوانی.
دوستم پرسید مثلن چه انتقادی کردی و یا چه انتقادی داری؟
پاسخ دادم
آن دو پا شاه بزرگ و بویژه محمدرضا شاه بسیار مهربان بودند.
بسیار با کرامت و با شخصیت و ایران و ایرانی دوست و انسان دوست بودند.
آنها فقط خیانتکاران به ملت و منافع ملی را مجازات می کردند،
در حالی که باید همه آن فرومایگانذ بالا را طبق قانون مجازات می کردند.
این مجازات حتمن اعدام نیست
بلکه آنچه در قانون تحت عنوان جرم شناسی در مورد این افراد آمده است، باید مجازات می شدند.
آری
انتقاد من به محمدرضا شاه این است که یاید همه تروریست ها را اعدام می کرد.
چون در قانون اساسی مشروطیت جرم اعدام برای آدمکشان و فعالیت در دسته های اشرار و آدم کش، تعریف شده است.
باید همه ی کسانی که در تشویش اذهان عمومی قدم بر می داشتند و با بیگانه گان تروریستی مثل فلسطین ِ یاسر عرفات
مصر ِ ناصر
لیبی ِ قذافی
عراق صدام
روسیه ی متجاوز 
و و و
همدست بودند و برای آنها فعالیت می کردند، یا باید اعدام می شدند و یا باید از آنها در بیابان ها بیگاری می کشیدند تا خدمتی به طبیعت کرده باشند.
آری
انتقاد بزرگ من از محمدرضا شاه این بود که بسیار مهربان بود.
باید در آن روزهای منتهی به بلوای سال ۵۷، بیش از دو هزار نفر از سران آن غائله ایران برباد ده را می گرفت و زندانی می کرد
تا کشور ایران
ملت ایران به این روز نیافتند.
اما محمدرضا شاه بسیار مهربان دلرحم بود
انسانی طراز اول بود
خردمند و ایراندوست بود
همه ملت را به یک چشم می دید
رفاه همگانی برایش در الویت بود
دوست نداشت افراد گول خورده را مجازات کند
بلکه به آنها شانس زندگی کردن می داد که هیچ بلکه در دوایر دولتی و حتا در دربار به خدمت می گرفت.
آری انتقاد من به محمدرضا شاه این بود که خیلی مهربان بود
و خیلی انسانی فکر می کرد
و این مهربانی و انسانی فکر کردن برای آن وحشیانِ بالا از همه طیفش، بسیار زیاد بود.
چون تبهکاران در هر شکلی فقط زبان زور می فهمند
و باید بر سرشان زد و اجازه نداد حرکتی مخرب انحام دهند.
زیرا
فرومایگان را مهربانی نیامده لست
چون با مهربانی دشمن هستند
و مثل تبهکاران اسلامی خونریز،
تروریست
بیگانه پرست
ضد ملت ایران
کشور ایران
پرچم ایران
تاریخ ایران
و فرهنگ و تمدن ایران هستند.
چون فقط زبان زور را می فهمند

حالا شیرفهم شدی دوست عزیز؟
آری
فرومایگانِ بالا لیاقت مهربانی و لیاقت یک پادشاه دلسوز،
ایراندوست
و انساندوست را نداشتند و ندارند
لیاقتشان همین حکومت تبهکار اسلام سیاسی است که هنوز هم مجیز گوی آنها هستند.
هنوز هم در انتخاب بین نظام پادشاهی و تبهکاران اسلام سیاسی، آنها کتمان نمی کنند که در همدستی با همین تبهکاران فعالیت می کنند تا نظام پادشاهی برنگردد.
چون فرومایه هستند
بی بوته هستند
بیگانه پرست هستند
ضد تاریخ و فرهنگ و تمدن و دست اوردهای تمدنی و ارزش های ایرانسازی شاهنشاهان ایرانی و امروز دو پادشاه بزرگ ایرانساز پهلوی هستند.

احمد پناهنده
۲ ماه سپتامبر سال ۲۰۲۲

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

احمد پناهنده

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای پناهنده گرامی،
تامّلاتی از مراسم جشن تولّد دونالد تارتوف در موقع استخاره کردن برای فوت کردن به شمع امضاء دیجیتالی!

من قصد ندارم شما را سرزنش کنم یا نصیحت. حتّا قصد ندارم کشمکشی قلمی با شما داشته باشم. برای اینکه از نوجوانی تا همین ثانیه های جاری، هرگز هیچ تمایلی به مبارزه عقیدتی نداشتم و همواره بر این اندیشه بودم و هستم که انسانها را میتوان با استدلال و منطق و برهان قاطع و صبوری و دوراندیشی و بینش بسیار عمیق و تاثیر گذار به اندیشیدن و بیدارفهمی انگیخت و آموزاند. این حرفهایی را که مینویسم شما میتوانید پشت گوش اندازید یا به دل بگیرید و دندان بر جگر بگذارید؛ ولی در حقیقت استدلالی آنها نمیتوانید تخطئه ای ایجاد کنید. امیدوارم هم شما و هم دیگرانی که مطلب مرا میخوانند، در باره محتویات استدلالی من، عمیق بیندیشند، پیش از آنکه بخواهند چیزی را محکوم کنند. صحبتهای شما، نه تنها هیچ خدمتی به شناخت نقش ارزشمند سلسله پهلویها در تاریخ ایران نمیکند؛ بلکه حتّا موجب صدمات ناخواسته و لعن و نفرینها نیز میشوند. معمولا بدترین صدمات را به ادیان و ایدئولوژیها و مرامها و مسلکها و سازمانها و فرقه ها و أحزاب، و سلسله ها هرگز دشمنان آنها نمیزنند؛ بلکه دوستان و هواخواهان و مومنان و معتقدان و طرفداران هستند که با مواضع و رفتارها و گفتارها و کردارهای تعصّب آلود به ابعاد ارزشمند آنها لطمه های جبران ناپذیر میزنند. منفور شدن اسلامیّت در ایران، هرگز از خود قرآن فی نفسه برنخاست که چهارده قرن در ایران حضور داشت و مردمان ایران شاید در تمام عمرشان یک بار نیز آن را باز نکرده بودند؛ برغم اینکه در هر خانه؛ آنهم در جوف پارچه ای بسیار زیبا نگهداری میشود، بلکه نفرت مردمان و بی اعتباری اسلامیّت و قرآن از پیامدهای رفتارها و گفتارها و کردارهای آنانی برخاست که به نام قرآن و اسلام و الله و محمّد و آل و تبارش به شنیعترین جنایتها و تبهکاریها و کثافتکاریهای توصیف ناپذیر تا همین ثانیه های جاری، همّت الهی کرده اند. این خرفهایم در باره ایدئولوژی مارکسیسم و شکست فاجعه بار کمونیسم در جهان نیز مربوط میشوند. من حرفهای شما را فقط در رده و نتیجه، عصبانیّت شما از وضع فلاکتبار میهن در تحت سیطره حکومت پسمانده های فقاهتی میدانم که هیچ ربطی و سنخیّتی با «تاریخ سلسله پهلویها در تمام ابعاد مثبت و انتقادپذیرش» اصلا و ابدا ندارند که ندارند. شما در حقیقت خواسته اید از این طریق، نفرت شدید و عشق عاطفی غلیظ خود را در کلام، تخلیه کرده باشید بدون متوجّه بودن به عواقب صحبتهایتان. میپردازم مختصر در باره آنچه که گفته اید.
در باره تمام احزب و سازمانها و گروهها و شخصیّتها؛ طوری داوری کرده اید؛ پنداری که شما تمام زیر و بم شکلگیری و نخوه مبارزاتی آنها را گام به گام همراهی کرده اید و از جیک و بُک اقدامهایشان اطّلاع موثّق و کامل و بی نقص دارید؛ طوری که خود را در مقام قاضی محکمه با پرونده ای مملوّ از اسناد و مدارک متّقن علیه متّهمان برای قضاوت دیده اید و حکم صادر کرده اید. من شخصا برای مثال وقتی که در باره سازمان «چریکهای فدایی خلق»، مطالعه گسترده میکنم و بسیاری از گوشه و کنار این سازمان و فعّالینش را زیر ذرّه بین میگذارم، همش در شگفتی و پرسش و تاسّف و دریغ و درد فرو میروم. من هنوز که هنوز است وقتی که عکس «زنده یاد مرضیه احمدی اسکویی» را میبینم با آن «گردن کج کرده و موهای مشکی بلند و دم اسبی و چهره معصوم و دوست داشتنی یک تُرک اصیل و شعرها و داستانها و شغلش در مقام آموزگار»، به ناگهان، اشکم سرازیر میشود. چطور میتوان چنین عزیزانی را خائن به میهن قلمداد کرد؟. چطور؟. در هر صورت بگذریم و بپردازم به حرفهایتان.
حرفهای شما بیش از آنکه دفاعی استوار باشد، نمونه‌ای از یک داوری مطلق‌گرایانه و عاطفی است. بزرگترین ضعف مطلب شما اینست که میان «انتقاد»، «خیانت»، «مخالفت سیاسی»، «تروریسم» و «دشمنی با کشور» مرز روشنی باقی نمیگذارید. این خلط مفاهیم، ارزش و تاثیر استدلال را به شدّت کاهش میدهد. اگر هر منتقدی خائن باشد، چگونه میتوان میان وطندوستِ منتقد و وطنفروشِ واقعی تمایز گذاشت؟ . اگر مهربانی یک پادشاه خطا بوده است، آیا خشونت بیشتر الزاما تاریخ بهتری میساخت؟ آیا استبداد همیشه با این حُکم، آغاز نمیشود که «مردم هنوز شایسته آزادی نیستند»؟. اگر حکومت، حق داشته باشد مخالفان خود را صرفا به دلیل خطر بالقوه سرکوب کند، چه چیزی آن را از حکومتهایی که خودِ شما، آنها را محکوم میکنید، متمایز میکند؟. آیا ممکن است بخشی از بحران 1357 نه محصول آزادی بیش از حد؛ بلکه محصول ضعف نهادهای سیاسی برای جذب و مدیریّت اعتراضات بوده باشد؟ اگر یک نظام واقعا نیرومند و به حقّ باشد، آیا از انتقاد میترسد یا از آن برای اصلاح خود بهره میبرد؟. مطلب شما، گرفتار یک پارادوکس مهم است: از یکسو، محمّدرضا شاه را به دلیل انساندوستی و مدارایی میستایید و از سوی دیگر، همان ویژگی را بزرگترین خطای او میدانید. امّا اگر انساندوستی فضیلت است، چگونه میتواند همزمان بزرگترین عیب نیز باشد؟ و اگر سرکوب گسترده فضیلت است، چرا انساندوستی همچنان ستوده میشود؟. نکته انتقادی عمیق‌تر اینست که شما، ناخودآگاه همان سبک و سیاقی را بازتولید و ستایش میکنید که بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا در طول تاریخ به کار برده‌اند: «مخالفان حکومت، انسانهای معمولی نیستند؛ بلکه آنان فرومایه‌ هستند، در نتیجه، حقوق عادی انسانی، مشمول آنها نمیشود». امّا سبقه تاریخ ایران و جهان در این باره چه میگویند؟. وقتی که گروهی از انسانها از دایره آدم بودن و انسانیت خارج شوند، راه برای هر نوع سرکوبی گشوده میشود. در عین حال، صحبت شما به نکته مهم و شایان تأمّلی نیز اشاره دارد و آنهم اینکه بخشهایی از نیروهای سیاسی مخالف سلسله پهلوی دوم در ارزیابی پیامدهای عملکرد خودشان دچار خطاهای فاجعه ‌بار شدند و برخی از آنان در سقوط نظام پیشین نقش داشتند بی‌ آنکه تصویری روشن از آینده داشته باشند. این نقد میتواند موضوعی ستودنی و ارزشمند برای بحث تاریخی باشد. امّا هنگامی که همه مخالفان در قالب «فرومایه»، «خائن» یا «بیگانه ‌پرست» فروکاسته میشوند، تحلیل تاریخی جای خود را به داوری اخلاقی مطلق میدهد.
نخستین اشکال کلیدی در صحبت شما اینست که نوشته اید: «انتقاد من از محمدرضا شاه این است که زیادی مهربان بود و باید مخالفان بیشتری را زندانی یا اعدام میکرد.» این جمله در واقع انتقاد نیست؛ بلکه ستایش تعرّض به جان و زندگی در لباس انتقاد است. شما دارید وانمود میکنید که در حال نقد هستید، امّا در حقیقت، هیچ نقصی را نمیپذیرید. این شیوه شما، نشانه ناتوانی در تفکّر انتقادی است؛ زیرا تفکّر انتقادی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند محبوب ‌ترین شخصیّت فکری یا سیاسی خود را نیز به دامنه سنجشگری فراخواند. اگر محمّدرضا شاه، هیچ خطایی نداشت، پس چرا حکومتش سقوط کرد؟. آیا ممکن است میلیونها انسان، صدها روشنفکر، هزاران کارمند، دانشجو، روحانی، بازاری و حتّا بخشی از بدنه حکومت، همگی صرفا «فرومایه» بوده باشند؟ یا احتمالات دیگری هم وجود دارند؟ مثلا احتمال اینکه یک نظام سیاسی، در کنار خدمات و دستاوردهایش، دارای ضعفها و خطاهایی نیز بوده باشد؟ مطلب شما از پاسخ یا توجّه کردن به آن، گریخته است. نکته دوم. شما ادّعا میکنید که مخالفان «فقط زبان زور میفهمند». همین جمله از زبان تقریبا همه حکومتهای اقتدارگرا شنیده شده است، از جمله گردانندگان حکومت فقاهتی گیوتین الهی. هر دیکتاتوری/مستبدی در جهان، مخالفانش را چنین توصیف کرده است: «اینها دشمن‌ هستند.». اینها خائن‌ هستند». «اینها مزدورند». «اینها فقط زبان زور را میفهمند». اگر معیار حقانیّت به قدرت، توانایی اعمال زور باشد، پس چه تفاوتی میان شاه، خمینی، استالین، موسولینی و هر حاکم مستبد دیگری باقی میماند؟. آیا طبق ادّعای شما نباید الان به دستبوس «اژه ای و تیم جلّادش» برویم و به آنها دستمریزاد بگوییم و کاندیدایشان کنیم برای گرفتن جایزه نوبل در رشته وفاداری ستودنی به اجرای مفاد «حقوق بشر از در عقب البته – یعنی کشتار و اعدام و خونریزی و تجاوز و کثافتکاریهای شناخته و ناشناخته دیگر در راه اسلام و قرآن و الله و حفظ نظام نکبتی فقاهتی»؟. آیا معیار عدالت/دادگزاری، قدرت است یا حقیقت؟. سومین ضعف بزرگ مطلب شما اینست که به نفرت ‌زدگی شدید، آلوده است. در سراسر مطلب شما، واژه‌هایی مانند: «فرومایه»، «تبهکار»، «بی ‌بوته»، «وحشی»، «بیگانه‌ پرست» تکرار میشود. من میپرسم که آیا فحاشی جای استدلال را گرفته است؟. وقتی که استدلال، قوی باشد، چه نیازی به این حجم از تحقیر وجود دارد؟ مگر نه اینکه فحّاشی اغلب زمانی آغاز میشود که استدلال پایان یافته باشد؟.
چهارمین نکته. مطلب شما، گرفتار یک تناقض اخلاقی عظیم است. از یک سو میگویید که: «محمدرضا شاه، انساندوست بود». «محمدرضا شاه، مهربان بود». «محمدرضا شاه، دلسوز بود». امّا بعدش بلافاصله میگویید که: «باید هزاران نفر را زندانی میکرد». «باید مخالفان بیشتری را اعدام میکرد». «باید از آنان بیگاری میکشید». من مایلم بدانم که آیا انساندوستی را با تعداد اعدامهای بیشتر اندازه میگیرند؟. اگر پاسخ مثبت باشد، دیگر واژه «انساندوستی» چه معنایی دارد؟ مطلب شما، همه چیز را به اخلاق افراد فرو میکاهد و نتیجه میگیرید که همه بدبختیها نتیجه حضور و نقش «فرومایگان» است. این دقیقا، نگاهی غیرتاریخی است؛ زیرا تحوّلات بزرگ تاریخی هرگز فقط محصول خوب بودن یا بد بودن چند فرد نیستند. انقلابها، فروپاشیها و دگرگونیهای سیاسی از دهها عامل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و بین‌المللی ریز و دُرُشت شکل میگیرند. کسی که همه تاریخ را به نبرد میان «قهرمانان پاک» و «فرومایگان خائن» تقلیل میدهد، در حقیقت، رویدادهای تاریخ میهن و تاریخ جهان را به افسانه تبدیل کرده است.
من مایلم بدانم که اگر محمّد رضا شاه فقید باید هزاران نفر بیشتر را اعدام میکرد تا حکومتش پایدار بماند، آیا این اعتراف ضمنی نیست که نشان میدهد حکومت آنقدر ضعیف بوده که تنها با سرکوب گسترده میتوانسته دوام بیاورد؟؛ زیرا حکومتی که برای بقای خود به زندان و اعدام هزاران نفر نیاز دارد، در واقع به جای دفاع از قدرت خود، از ضعف خود پرده برمیدارد و سرانجام گفتنیست که مطلب شما بیش از آنکه دفاع از سلسله پهلویها باشد، دفاع از «حقّ زور و خشونت و سفّاکی» است. دیروز، زور به نام شاه توجیه میشد. امروز ، زور به نام الله و قرآن و اسلامیّت توجیه میشود و احتمالا اگر فردایی برای ایران و ایرانیان وجود داشته باشد، زور میتواند به نام مدرنیته و مدرن و پست مدرن و آته ایسم و سکولاریسم و خزعبلات مشابه و یا هر ایدئولوژی دیگری توجیه شود. خطرناکترین بخش مطلب شما نه علاقه مفرط شما به سلسله پهلویها؛ بلکه این پیشفرض پنهان است که گفته اید: «انسانهایی که من با آنان مخالفم، از دایره حقوق انسانی خارج‌ هستند.» در تاریخ بشر، تقریبا همه فجایع بزرگ سیاسی از همین نقطه آغاز شده‌اند. لحظه‌ای که انسان، مخالف خود را نه شهروند، نه رقیب، نه منتقد، بلکه «فرومایه‌ای فاقد حقوق انسانی» میبیند. شما قصد دارید که از سلسله پهلویها دفاع کنید، امّا ناخواسته از چیزی بسیار ابهام آلوده تر دفاع میکنید؛ یعنی این باور که قدرت، هنگامی که خود را تجسّم خیر مطلق بداند، دیگر نیازی به پاسخگویی، نقد و محدودیّت ندارد و دقیقا از همین نقطه است که هر قدرتی، صرف ‌نظر از نام و پرچمش، به سوی استبداد هولناک و تعرّض به جان و زندگی، گام برمیدارد. همین اعتقاد فاجعه بار در طول تاریخ – مخصوصا تاریخ ایران عزیز خودمان - سرچشمه بسیاری از فجایع سیاسی بوده است و دست حکومتگران را باز گذاشته است تا انسانها را نه به عنوان شهروندان ایرانی که دارای حقوق انسانی هستند؛ بلکه به عنوان موجوداتی فرومایه و فاقد شایستگی اخلاقی بنگرند. وقتی که یک گروه سیاسی/عقیدتی/ایدئولوژیکی، خود را مالک حقیقت مطلق بداند و مخالفان خود را نه رقیب؛ بلکه دشمنانی فاقد حقّ حیات سیاسی تلقی کند، متعاقبش رونق گیوتین خونریز و سرکوب، فعّال میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ی., 14.06.2026 - 20:50 پیوند ثابت