رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 21 تیر 1405 - Sunday, 12 July 2026

از امروزی که دیروز شد و فردا نیامد.

از امروزی که دیروز شد و فردا نیامد.

تاریخ نگارش:12/06/2026

از امروزی که دیروز شد و فردا نیامد.

[در ستایشِ آفرینوار از زنده یاد «هُما میرافشار (1937 – 2026 م.)» که سیمرغِ عاشقی و زنخدای ترانه ها بود]

بر روح و روان ما ایرانیان چه فلاکتهایی آوار شدند که رودخانه زلال سخن پارسی را چنین گل آلود و مسموم و تهوّع آور کردیم؟. چه زخمهایی در ژرفای جان ما نشستند که زبان سخنگویی - این شریفترین ارگان انسانی - از سریر آفرینندگی و اندیشیدن و روشنگری و دلدادگی و مهربانی و عاشقی فروغلتید و در بسیاری از عرصه ها به ابزاری برای تحقیر، تخریب، نفرتپراکنی و حقارتبخشی تبدیل شد؟. چه بیدادهایی بر هستی ما رفت تا با کلامی که «ایرج شاه اسطوری» با تکیه به آن توانست با «اژدها» سخن بگوید و او را رام کند، به ناگهان به اسلحه ای تخریبی علیه یکدیگر تبدیل شد؟.  چه رخدادهایی در تاریخ ما انباشته شدند که سخن، - این پل پیوند دهنده انسانها و نغمه خوان قلبها و مغزهای آفریننده -، به دیواری برای جدایی و خصومت و ذلالت استحاله یافت؟.  شاید پیش از آنکه بخواهیم انگشت اتّهام را به سوی دیگران بگیریم، باید شهامت آن را داشته باشیم که آیینه را در برابر خویش بگیریم؛ زیرا هیچ رودخانه‌ای تنها از بیرون، آلوده نمیشود. رودخانه زمانی به باتلاق و مُرداب بدل میشود که سرچشمه هایش نیز صدمه دیده باشند. پرسش شایان تامّل این نیست که چه کسانی، زبان ما را آلوده و پلشت کردند؛ بلکه اینست که چه چیزی در درون ما، وجود داشت که مستعد پذیرشِ آلودگی بود و با آن کنار آمد و سرانجام آن را بازتولید و شایع و رایج کرد؟.
چه فاجعه هایی رُخ داده شدند و چه ضرباتی سهمگین بر مردمانی  فرود آمدند که روزگاری از دل فرهنگشان «رودکیها، فردوسیها، خیّامها، عطّارها، مولویها، خاقانیها، ناصر خسروها، نظامیها، سعدیها، حافظها، صائبها، فارابیها، ابوریحان بیرونیها، رازیها، ابن سیناها، خوارزمیها و دهها و صدها اندیشمند و هنرمند و سخن آفرین» برخاستند، ولی به جایی رسیدند که دشنام و فحّاشی را جایگزین استدلال و منطق فکورانه، تحقیر را جانشین گفتگو و غوغاگری را به اظهار نظر تحلیلی و تخصّص داشتن و کاردانی بدل کردند؟. آیا حقیقتا دیگران بودند و هستند که زبان ما را ربودند یا ما خودمان نگهبانی از آن را رها کردیم؟. آیا دشمنان زیبایی ظفرمند شدند یا ما پیش از آنکه آنان فاتح شوند، از زیبایی و راستمنشی دفاع نکردیم؟. باید حقیقتی تلخ را پذیرفت. زبان هرگز مستقل از روح یک ملّت نیست. هر گاه که زبان، تباه شود، پیش از آن، روح آدمی، تباه شده است. واژه های آلوده، هرگز از دهانی بیرون نمی آیند که در درونش آرامش، وقار، شرافت و تفکّر، شرم و خویشتنداری خانه کرده باشد. زبان، آیینه جان است. هر اندازه که آیینه را تیره ببینیم، باید جرئت کنیم و تیرگی را در سیمای خویش نیز جستجو کنیم.
ما غالبا از استبداد سیاسی سخن گفته‌ایم و نالیده ایم، امّا کمتر از استبداد نهفته در روح خویش سخن گفته‌ و شکایت نکرده ایم. کمتر از آن میل پنهانی که میخواهد دیگری را خوار کند، بر او فریاد بکشد، تحقیرش کند و از خُرد کردن او احساس قدرت کند. شاید یکی از بزرگترین تراژدیهای ما آن باشد که قرنها، قربانی تحقیر بوده‌ایم و سپس بی آنکه بفهمیم، خودمان ناخودآگاه به بازتولیدکنندگان تحقیر تبدیل شده‌ایم. انسانی که کرامت و ارجمندی خویش را فراموش کند، دیر یا زود، کرامت دیگران را نیز زیر پا خواهد گذاشت. سقوط و قهقرائی و پوسیدگی زبان را نباید صرفا یک مسئله ادبی دانست. چنین انسدادی، یک مسئله فرهنگی و تمدّنی است. ملّتها پیش از آنکه در میدانهای نبرد، شکست بخورند، در میدان واژه ها شکست میخورند. هنگامی که سخن از حقیقت تهی شود، اندیشیدن نیز از توانِ آفرینش خالی میشود. هنگامی که واژه ها دیگر حامل معنا نباشند، ذهنیّتها نیز توانِ تشخیص را از دست میدهند و هنگامی که دشنام، جای استدلال را بگیرد، دیگر نه گفتگو ممکن است و نه باهمزیستی و باهماندیشی و همبستگی.
آنچه که امروز میهن و بقای ما را تهدید میکند فقط فقر اقتصادی یا بحرانهای سیاسی نیستند. خطر بزرگتر، عادّی شدن زشتی و پلشتی و شرارت و رذالت و بی شرمی هولناک و روسپیگری اعتقادی است. هنگامی که انسان به زشتیها عادت کند، دیگر، چیزی را به نام زشتی نمیبیند. هنگامی که به ابتذال، خو بگیرد، دیگر، پدیده ای را به نام ابتذال تشخیص نمیدهد. هنگامی که آلودگیها و هرزه درانیها در بستر زبان، برای انسانها عادّی شوند، دیگر از آلودگی روح خویش نیز شرم نخواهند کرد. این لحظه‌ایست که سقوط، از یک حادثه به یک سرنوشت شوم تبدیل میشود. شاید یکی از خطاهای ما این بوده است که همواره میخواستیم مقصّر را بیرون از خود بیابیم. حکومتها را سرزنش کردیم، تاریخ سرشکستگیها را لعنت کردیم، از بیگانگان مهاجم، متنفّر شدیم و روزگاران شومبختیهای نسلهای خود را نفرین کردیم؛ امّا کمتر از خود پرسیدیم که ما به شخصه در این میان چه کردیم؟. چند بار در برابر ابتذال، سکوت کردیم؟. چند بار تحقیر را تشویق کردیم؟. چند بار از سر خشم، همان زبانی را به کار بردیم که از آن شکایت داشتیم؟. چند بار به جای فهمیدن، کوشیدیم دیگری را خُرد کنیم؟.
تراژدی بزرگ اینست که بسیاری از ما هنوز گمان میکنیم زبان فقط وسیله سخن گفتن است. در حالیکه زبان، خانه وجود انسان است. هر واژه‌ای که بر زبان جاری میشود، آجری است که یا بر عمارت با شکوه شخصیّت ما افزوده میشود یا از آن فرو میریزد. هر دشنامی که بر زبان مینشیند، پیش از آنکه دیگری را بیازارد، بخشی از روح گوینده را زخمی میکند. هیچ انسانی با آلوده کردن زبان خویش، بزرگمنش و فهمیده و فرهیخته نشده است و هیچ ملّتی از راه تحقیر به شکوه نرسیده است. پرسش اصلی این نیست که چرا کلام ما دیگر همچون گذشته مؤثّر نیست. پرسش کلیدی اینست که آیا ما هنوز شایستگی، «کلام پارسی» را داریم؟. آیا هنوز عمق وسعت روحی، نجابت فکری، شرافت انسانی و عطش حقیقتجویی را در خودمان حفظ کرده‌ایم؛ طوریکه بتواند «فردوسیها و مولویها و حافظها و سعدیهای دیگری» بیافریند؟ یا اینکه میراث آنان را تنها میستاییم، بی آنکه شرایط پیدایش آنان را در وجود خویش بازآفرینی کنیم؟. شاید آنچه که بر ما آوار شده، بیش از هر چیز، فراموشی خویشتن بوده است؛ یعنی فراموشی اینکه زبان فقط ابزار نیست؛ بلکه مسئولیّت است. فقط صدا نیست، بلکه منش است. فقط واژه نیست؛ بلکه سرنوشت است. ملّتی که حرمت کلام را از دست بدهد، اندک اندک حرمت انسان را نیز از دست خواهد داد و ملّتی که حرمت انسان را از دست بدهد، هر چقدر ثروتمند و قدرتمند باشد، در ژرفای وجود خویش، فقیر و شکست خورده باقی خواهد ماند. نجات زبان، در حقیقت نجات روح است و این راه نه از سرزنش دیگران؛ بلکه از بازگشت شجاعانه هر یک از ما به اصالت فردی آغاز میشود. از لحظه‌ای که بپذیریم بزرگترین دشمن زیبایی، گاه نه بیرون از ما؛ بلکه در درون ما نشسته است.
با اینهمه، شاید بزرگترین خطای ما این باشد که گمان کنیم سرنوشت یک ملّت برای همیشه رقم خورده است. هیچ ملّتی محکوم به سقوط ابدی نیست. همانگونه که هیچ ملّتی نیز مالک جاودانه شکوه خویش نیست. تاریخ، گورستان بسیاری از یقینهای قطعی بوده است. تمدّنهایی که خود را جاودانه میپنداشتند، فرو پاشیدند و مردمانی که شکست خورده و از پا افتاده به نظر میرسیدند، از دل خاکستر خویش دوباره برخاستند. ما نباید اعتراف کنیم که امروز در چه وضعیّتی ایستاده‌ایم؛ بلکه باید بپرسیم که آیا هنوز، چیزی در ژرفای وجود ما زنده مانده است یا نه؟؛ زیرا حیات یک فرهنگ را نه با غوغای بازارها میتوان سنجید و نه با هیاهوی سیاستها. حیات یک فرهنگ را باید در لحظه‌ای جُست که انسانها، در تنهایی خویش، هنوز از زشتی شرم میکنند. هنوز در برابر دروغ، احساس ناراحتی میکنند. هنوز از شنیدن سخنی اصیل به وجد می آیند و هنوز میتوانند میان ابتذال و زیبایی تمایز قائل شوند. تا زمانی که چنین انسانهایی وجود داشته باشند، هیچ فرهنگی کاملا شکست نخورده است.
شاید ما بیش از اندازه به ویرانیها چشم دوخته‌ایم و از دیدن نیروهای خاموش آفرینندگی بازمانده‌ایم؛ زیرا حقیقت آشکار، اینست  که «فردوسی» نیز در عصر با شکوه ایران نزیست. او از دل ویرانی برخاست. «مولوی» در روزگار آرامش نبالید. او در دل آشوبهای سهمگین زمانه خویش سخن گفت. «حافظ و عبید زاکانی» نیز فرزند عصری آکنده از ریا و کشمکش بودند. بزرگان فرهنگ ما، محصول بهشت نبودند؛ بلکه آنان پاسخ انسان به جهنّمی بودند که پیرامونشان را فراگرفته بود. به همین دلیل، نباید از خود بپرسیم چرا «فردوسی» دیگری نداریم؛ بلکه باید بپرسیم که آیا هنوز کسانی هستند که حاضر باشند رنج «فردوسی» را بر دوش بکشند؟ نباید بپرسیم چرا «حافظ» دیگری زاده نمیشود؛ بلکه باید بپرسیم آیا هنوز کسی حاضر است حقیقت را با بهای سنگین جستجو کند؟ بزرگان هرگز از دل آسایش زاده نمیشوند. آنان فرزندان دردهای بزرگ و اراده ها و رویاها و آرزوهای بزرگترند. شاید هنوز نیز دیر نشده باشد. شاید وظیفه ما، این نباشد که حسرت گذشته ها را بخوریم؛ زیرا گذشته ها هرگز بازنمیگردند. وظیفه امروز ما اینست که از دل تاریکیها، روشنایی تازه‌ای بیافرینیم. هر نسلی باید «فردوسی» عصر خویش را خلق کند، نه اینکه فقط «فردوسی گذشتگان» را بستاید. هر نسلی باید زبان را دوباره از نو بیافریند، نه اینکه صرفا بر ویرانی آن اشک بریزد. حقیقتی که کمتر در باره آن میاندیشیم، اینست که زبان نیز همچون انسان، موجودی زنده است. اگر ما آن را با حقیقت، نجابت، تفکّر و زیبایی تغذیه و آبیاری و باغبانی کنیم، دوباره خواهد شکفت و اگر دوباره شکوفا شود، شاید از دل همین روزگار آشفته نیز سخنسرایانی برخیزند که آیندگان نامشان را در کنار نام بزرگترین فرزندان این سرزمین بیاورند. بنابر این، پرسش کلیدی این نیست که چه بر سر ما آمده است. پرسش شایان تامّل اینست که ما از این پس، چه خواهیم کرد؟؛ زیرا گذشته را نمیتوان دگرگون کرد، امّا آینده هنوز در قلمرو انتخابهای ما قرار دارد و هیچ سرنوشتی نیرومندتر از اراده انسانهایی نیست که تصمیم گرفته‌اند دوباره به حرمت انسان، حرمت اندیشه و حرمت کلام بازگردند.
سالهای سال است که ما «امروزها» را گم کرده‌ایم. نه به این دلیل که گذشته را بیش از اندازه به یاد آورده‌ایم؛ بلکه به این علّت که نسبت خود را با زمان نفهمیده‌ایم. ما قربانی دیروزهایی شده‌ایم که دیگر وجود ندارند و در انتظار فرداهایی نشسته‌ایم که هنوز نیامده‌اند. آن گاهانه هایی که فرداها از راه رسیده بودند نیز، چیزی جز امروز نبوده اند؛ امّا ما آنها را همچون دیروز از دست داده‌ایم و باز چشمانمان را به فرداهایی دیگر دوخته‌ایم. چنین است که زندگی، نه در زیستن؛ بلکه در تعویق مداوم آن سپری شده است. با اینهمه، خطای ما تنها اسارت در گذشته نیست. گذشته اگر چه میتواند زندان رویاها و خیالات شکوهمند و آرزوهای ناکام باشد، امّا همزمان ریشه انگیزشی و تلنگری برای زایشهای نو به نو نیز هست. هیچ انسانی بیرون از گذشته خود نمیزید. خاطره ها، تجربه ها، شکستها، امیدها و حتّا آرزوهای ما از دل چیزی برآمده‌اند که آن را دیروز مینامیم. مسئله این نیست که از گذشته بگریزیم؛ بلکه مسئله اینست که اجازه ندهیم گذشته به سرنوشت ملعون بدل شود. گذشته باید آموزگار و نیروگاه باشد، نه حاکم سلطه گر. تلنگر انگیزنده باشد، نه زنجیر. فانوس پرتو افکن در تاریکیها باشد، نه چلچراغ خاموش بر سقف ظلمات تاریخ و فرهنگ مردمان.
از سوی دیگر، آینده نیز به حیث منجی بزرگی نیست که گاه در خیالات خود میسازیم. بسیاری از انسانها نه در گذشته؛ بلکه در آینده گم شده‌اند. آنان امروز را قربانی فردایی میکنند که هرگز فرا نمیرسد. آینده نیز اگر به رؤیایی بی عمل تبدیل شود، چیزی جز شکلی دیگر از فرار از زندگی نیست؛ زیرا زندگی نه در دیروز رخ میدهد و نه در فردا؛ بلکه زندگی همواره در اکنونی جریان دارد که پیوسته از دست میرود و پیوسته زاده میشود. آنچه که ما را از تکرار رها میکند، نه فراموشی گذشته است و نه سوختن در کاروان انتظار آینده؛ بلکه فهمیدن این حقیقت است که انسان، موجودی میان حافظه و امکان است. ما از گذشته برمیخیزیم، امّا به سوی آینده گشوده میشویم. ریشه هایمان در دیروز است، امّا شاخه هایمان به سوی فردا قد میکشند. اگر ریشه ها را انکار کنیم، فرو میافتیم و اگر شاخه ها را ببُریم، از رشد باز میمانیم.  بخش بزرگی از رنج انسان از جایی آغاز میشود که میپندارد زمان، چیزی بیرون از اوست. حال آنکه، زمان در ژرفترین لایه وجود او جریان دارد. انسان نه در گذشته زندانی است و نه در آینده سرگردان. او خودش، پلی است میان آنچه که بوده است و آنچه که میتواند باشد. ارزش زندگی نیز نه در حفظ آنچه که بوده است؛ بلکه در آفرینش چیزی است که هنوز وجود ندارد و باید در جستجوی آن برآمد.
ما میان دو اهرم سنگین دیروز و فردا، امروزهای بسیاری را از دست داده‌ایم. فرداهایمان بارها و بارها تکرار همان دیروزها شده‌اند؛ زیرا جرئت نکرده‌ایم از افقهای آشنا فراتر رویم. آن که تنها از گذشته، دستور میگیرد، آینده را محکوم به تکرار گذشته میکند؛ امّا آن که از گذشته میآموزد و در اکنون میآفریند، آینده را دگرگون میسازد. هر تحوّل ریشه ای و اصیل و بهره آور از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان دریابد آزادی به معنای بریدن از گذشته نیست؛ بلکه به معنای فراتر رفتن از آن است. باید از دیروز، سکّویی برای امروز ساخت و از امروز پلی برای فردایی که هنوز آفریده نشده است. آینده جایی نیست که روزی به آن برسیم. آینده چیزی است که هم ‌اکنون در اندیشه ها، انتخابها و مسئولیّتهای ما شکل میگیرد. شاید بزرگترین خطای ما ایرانیان اینست که گمان میکنیم زمان را داریم پشت سر میگذاریم، در حالیکه، زمان نیست که میگذرد؛ بلکه ما هستیم که از میان امکانهای بی‌ شمار زمان، عبور میکنیم. هر روزی که بی اندیشه و تعقّل هوشیارانه و بارآور سپری شود، بخشی از وجود ماست که هرگز بازنخواهد گشت. مسئله اساسی زندگی امروز ما، این نیست که چه بر ما گذشته است؛ بلکه اینست که با آنچه بر ما گذشته، چه خواهیم کرد. انسان، زمانی به بلوغ فرزانگی میرسد که دیگر نه در حسرت دیروز زندگی کند و نه در انتظار فردا؛ بلکه در ژرفای اکنون بایستد و آگاه باشد که گذشته، ماده خام در دستان اوست. آینده افق اوست و امروز تنها کارگاه آفرینش او. در بستر این آگاهی است که زمان از دشمن به همسفر تبدیل میشود و زندگی از تکرار به دیگرسان شدن؛ چونکه انسان آنچه که بوده نیست و حتّا آنچه که هست نیز نیست. انسان همواره آن چیزی است که میتواند بشود.

1-    فقر ذاتی تشکیلات سیاسی

هدف از ایجاد و موجودیّت تشکیلات سیاسی چیست؟ این پرسشی است که هر انسان اندیشنده پیش از پیوستن به هر حزب، سازمان، جبهه، نهضت یا گروه سیاسی باید از خود بپرسد. آیا تشکیلات سیاسی پدید میآید تا انسانها را در حل مُعضلات باهمزیستی یاری رساند و راهی برای ساماندهی خرد جمعی و تحقّق خیر همگانی باشد؟ یا آنکه از همان آغاز، در ژرفای وجود اراده ای برای تصاحب قدرت نهفته است. اراده ای که در لباس آرمانها و شعارها ظاهر میشود، امّا در نهایت چیزی جز میل به سلطه و حاکم کردن خواستهای گروهی و فردی نیست؟. تاریخ تجربیات ملّتها و مخصوصا تاریخ ایران، اثبات کرده اند که تمام تشکیلات سیاسی از لحظه پیدایش، خودشان را دشمن حقیقت معرفی نمیکنند. همه از آزادی سخن میگویند، از عدالت دم میزنند، از مردمان دفاع میکنند و خود را ناجیان جامعه معرفی میکنند. امّا مسئله این نیست که سازمانها و حزبها و تشکیلات سیاسی در باره خودشان چه میگویند؛ بلکه مسئله اینست که در واقعیّت چه میکنند؛ زیرا حقیقت هر مرام و مسلکی، نه در ادّعاهایش؛ بلکه در پیامدهایش آشکار میشود.
اگر قرار باشد ماهیّت هر تشکیلات سیاسی را بشناسیم، آیا باید به مرامنامه و اساسنامه آن مراجعه کنیم یا به کردار و رفتار اعضا و هوادارانش؟. آیا باید به وعده ها گوش بسپاریم یا به نتایج؟. آیا باید به آرمانهای اعلام شده توجّه کنیم یا به انسانهایی که آرمانها را نمایندگی میکنند؟.  شاید خطا باشد که بخواهیم سازمانها را از طریق شعارهایشان قضاوت کنیم؛ بلکه باید با محصول کردارها و رفتارهای انسانی آنها ارزیابی کرد ادّعاهایشان را. هر تشکیلات سیاسی، پیش از آنکه تولیدکننده برنامه سیاسی باشد، تولیدکننده نوعی انسان است. اگر از درون هر سازمان/حزب/تشکیلات سیاسی و امثالهم، انسانهای متعصّب، کینه توز، انتقامخواه، دروغگو، سالوس و سیّاس، مُرادخواه، فرصت طلب و مسئولیّت گریز بیرون آیند، آن سازمان هر اندازه نیز که از آزادی و عدالت سخن بگوید، در حقیقت، کارخانه بازتولید استبداد است. در نتیجه، معیار صداقت و نیکخواهی هر تشکیلاتی را نمیتوان در سخنان رهبرانش جستجو کرد. معیار واقعی در میزان پاسخگویی آنها نهفته است. سازمانی که حاضر نیست مسئولیّت گفتار و کردار و رفتار رهبران و اعضای خود را بپذیرد، چگونه میتواند مسئولیّت در قبال جامعه را بر عهده بگیرد؟. تشکیلاتی که از نقد میهراسد و خطاهای خود را انکار میکند، پیش از آنکه قربانی دشمنانش شود، قربانی خودفریبی خویش شده است.
من میپرسم که آیا مشکل در خود تشکیلاتهاست یا در انسانهایی که آنها را میسازند؟. سازمان سیاسی از آسمان فرود نمی آید. حزب و گروه و فرقه سیاسی چیزی جز تجسّم روان جمعی یک جامعه نیست. انسانهای گرفتار جزمیّت، سازمانهای جزمگرا میسازند. انسانهای تشنه قدرت، نهادهای قدرت طلب خلق میکنند. انسانهای ناتوان از تفکّر مستقل، تشکیلاتهایی خلق میکنند که در آنها اطاعت جای اندیشیدن و سنجشگری را میگیرد. بنابر این، فساد سیاسی اغلب پیش از آنکه در نهادها متولّد شود، در ذهنیّتها و شخصیّتها و کنشگران شکل گرفته است. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از سازمانهای سیاسی در ایران معاصر، صرفنظر از تفاوتهای ایدئولوژیکشان، سرانجام به نتایجی مشابه رسیده اند؛ زیرا اختلاف در شعارها لزوما به معنای تفاوت در منش و بینش نیست. چه بسیار گروههایی که در ظاهر، دشمن یکدیگر بوده اند، امّا در شیوه تفکّر و زیستن، در تحمّل ناپذیری دیگراندیشان و مخالفان، در شیفتگی نسبت به قدرت و در گریز از مسئولیّت، شباهتهای حیرت انگیزی با یکدیگر داشته اند.
یکی از نشانه های فقر فکری و غیبت روح سنجشگری را در هر تشکیلات سیاسی میتوان در بستر رفتار روزمره اعضا و هواداران آن مشاهده کرد. اندیشه اصیل، پیش از آنکه در کتابها و بیانیّه ها آشکار شود، در منش انسانها متجلّی میشود. هر جا که توهین، جای استدلال را بگیرد، هر جا که تعصّب جای حقیقت را تسخیر کند، هر جا که وفاداری به رهبر، مهمتر از وفاداری به واقعیّت و حقیقتجویی شود، باید دانست که تفکّر و سنجشگری مرده اند؛ هر چند که هزاران صفحه مرامنامه و اساسنامه همچنان بر جا باشند.  با این تفاصیل، ساده لوحانه خواهد بود اگر که تمام فلاکتهای جامعه را تنها به گردن سازمانهای سیاسی بیندازیم. تشکیلات سیاسی خودش معلول دلایلی عمیقتر است. معلول بحران فرهنگ، بحران تفکّر و بحران شناخت انسان از خویشتن. جامعه‌ای که فلسفه را قربانی ایدئولوژی/دین ایمانخواه/مذهب میکند، اخلاق را فدای منفعت میکند و حقیقت را در پای قدرت، قربانی میکند، خواه دارای صدها حزب باشد و خواه فاقد هر گونه حزب، سرانجام گرفتار چرخه تباهی خواهد شد. بزرگترین تراژدی تاریخ سیاسی ما شاید این نبوده باشد که سازمانهای سیاسی شکست خورده اند؛ بلکه این بوده است که بسیاری از آنها هرگز «مسئله سیاست را به عنوان یک دانش و یک مسئولیّت انسانی» درک نکرده اند. آنها سیاست را میدان جنگ برای تسخیر انحصاری قدرت پنداشته اند، نه عرصه فهمیدن قدرت و تقبّل مسئولیّت در قبال جامعه ناهمگون انسانها. آنها قدرت را غایت دانسته اند، نه ابزار. چیره شدن را جانشین حقیقتجویی کرده اند و وفاداری به نصوص عقیدتی و رهبران و لیدرها و کادرها را جایگزین خردورزی سنجشی نشانیده اند.
در چنین وضعیّتی، خطرناکترین تشکیلات سیاسی، فرقه ای و اعضایی نیستند که آشکارا در پی قدرت هستند؛ بلکه گرایشیست که عطش قدرت خود را در جامه فضیلت پنهان میکند. استبداد هنگامی بیشترین توان ویرانگری را دارد که خود را در چهره نجاتبخش ظاهر کند. باید پرسید که آیا انسان میتواند پیش از اصلاح میهن و جهان، خویشتن را اصلاح کند؟. هیچ جامعه‌ای از سطح فهم و بلوغ انسانهایش فراتر نخواهد رفت. تا زمانی که انسان از درون، برده قدرت، تعصّب، خودشیفتگی و توهّم دانایی باشد، هر نظام سیاسی و کشورداری که بنا کند، دیر یا زود، تصویری بزرگشده از بردگیهایش خواهد شد. مسئله اصلی نه تأسیس حزب است و نه انحلال آن. نه تکثیر سازمانهاست و نه حذف آنها. مسئله اصلی، کیفیّت گفتاری و رفتاری و کرداری و اخلاقی انسانهایی است که آنها را میآفرینند؛ زیرا هر تشکیلاتی، بزرگتر از شعور اخلاقی و فکری بنیانگذاران و پیروانش نخواهد شد و شاید تلخترین حقیقت سیاست نیز همین باشد که هر ملّتی سرانجام نه آن حکومتی را که آرزو میکند؛ بلکه آن حکومتی را به دست می آورد که سطح آگاهی و شعور و منش و بیدارفهمی و مسئولیّت پذیری جمعی او امکان پدید آمدنش را فراهم کرده است.

2-    آموختن و نیاموختن از تجربیات زیسته

چرا باید در باره تجربیات زیسته اندیشید؟. چرا نیندیشیدن در باره آنچه که انسان به شخصه و بی واسطه با گوشت و پوست و خون خودش آزموده است، میتواند پیامدهای ناگواری در زندگی فردی و اجتماعی داشته باشند؟. چرا اهمیّت ندادن به تجربیات زیسته دیگران؛ بویژه نیاکان خود میتواند به تکرار مُعضلات و مشکلات و ذلالتها و فلاکتهایی در تاریخ زندگیهای فردی و اجتماعی مختوم شوند و نسل اندر نسل جامعه را گرفتار بدترین خفّتها کنند؟. چرا تجربیات بشری به طور کلّی میتوانند آموزنده باشند چه در بُعد مثبت و کارگزار و ارزشمند و چه در بُعد منفی و انکاری و مُمانعتی.  اینکه هر انسانی و جامعه ای چگونه میتواند یا باید در باره تجربیات فردی و جمعی بیندیشد، به این منوط است که ما چقدر به «زندگی و ارزش زیستن و احترام به یکدیگر در میهن و جهان» اهمیّت میدهیم و ارج میگزاریم. 
اگر پرسش را از سطح توصیه‌های اخلاقی و بدیهیّات رایج بیرون بیاوریم، مسئله نه صرفا «اندیشیدن در باره تجربه زیسته» است و نه «بی ‌توجّهی به آن»؛ بلکه نسبت پیچیده‌ای است میان رخداد، تفسیر، حافظه و ساز و کارهایی که تعیین میکنند تجربه چگونه به آگاهی تبدیل میشود یا در سطح رخداد خام متوقّف میماند. در ظاهر، تجربه زیسته، موضوعی بدیهی مینماید. انسان آنچه را که با گوشت و پوست خود می آزماید، در اختیار دارد و سپس میتواند از آن بیاموزد. امّا این تصوّر، اگر دقیق بررسی شود، نوعی ساده‌سازی است. تجربه هرگز ماده خام خنثا نیست که به‌ طور خودکار حامل معنا باشد. هر تجربه، پیش از آنکه به گستره آگاهی برسد، درون زبان، عادت، حافظه و ساختارهای پیشینی فهم شکل گرفته و از همان ابتدا در معرض تفسیر قرار دارد. بنابر این، مسئله اصلی نه «داشتن تجربه»؛ بلکه «امکان تبدیل تجربه به مسئله و موضوع اندیشیدن» است. امّا توجّه، بدون تغییر در شیوه فهمیدن، صرفا نوعی بازگشت سطحی به چارچوبهای پیشین است. آنچه که تعیین میکند تجربه، آموزنده باشد یا نباشد، نه شدّت توجّه به آن؛ بلکه ساختارهایی است که اجازه میدهند تجربه از سطح رخداد به سطح تفسیر منتقل شود. از این لحاظ، تکرار خطاها را نمیتوان فقط به «بی‌ توجّهی به تجربه» نسبت داد. در بسیاری از مواقع، تجربه نه فراموش میشود و نه انکار؛ بلکه درون نظامهای تثبیت ‌شده معنا جذب میشود. نظامها نیز آنچنان پایدارند که حتّا تجربه‌های متضاد را نیز در خودشان هضم میکنند، بی‌ آنکه تغییری اساسی در شیوه فهمیدن ایجاد شود. در نتیجه، انسان میتواند بارها تجربه کند، امّا همچنان الگوهای رفتاری و عقیدتی را بازتولید کند؛ زیرا آنچه که تغییر نکرده، تجربه نیست؛ بلکه چارچوب تفسیر تجربه است. همین منطق در سطح جمعی نیز عمل میکند. جوامع معمولا دچار فقدان تجربه نیستند؛ بلکه دچار انباشت بدون گسست‌ هستند. تاریخ میهنی در این دامنه، نه به‌ عنوان دانشکده درسها؛ بلکه به‌ حیث میدان بازتفسیرهای دائمی عمل میکند؛ یعنی میدانی که در آن، گذشته یا به شکلی گزینشی بازسازی میشود یا در قالب روایتهای تثبیت ‌شده خنثا میشود. در نتیجه، آنچه که «بی ‌اعتنایی به تجربه نیاکان» نامیده میشود، اغلب نه فراموشی؛ بلکه نوعی مدیریّت حافظه است. مدیریّتی که اجازه نمیدهد گذشته به گسست در حال تبدیل شود.
در این چارچوب، جوامعی که ظاهرا از تجربه برخوردارند امّا همچنان در چرخه تکرار بحرانها گرفتارند، لزوما فاقد تجربه نیستند؛ بلکه فاقد امکان تبدیل تجربه به دگرگونی‌ هستند. تجربه در این وضعیّت، به جای آنکه نیرویی برای تغییر باشد، درون ساختارهای قدرت، هویّت و زبان تثبیت میشود و به جای گشودن امکانهای تازه، وضعیّت موجود را بازتولید میکند. در سطح فردی نیز همین وضعیّت برقرار است. انسانها معمولا از تجربه نمی‌آموزند نه به این دلیل که تجربه ندارند یا به آن، بی ‌اعتنا هستند؛ بلکه به این دلیل که تجربه در لحظه وقوع، درون عادتهای روانی و الگوهای تثبیت ‌شده فهم جذب میشود. حتّا اندیشیدن در باره تجربه، اگر در چارچوبهای پیشین انجام گیرد، فقط نوعی بازآرایی سطحی است، نه دگرگونی واقعی. اندیشیدن، زمانی مؤثّر میشود که بتواند خودِ چارچوب فهم را دچار بحران کند، نه اینکه صرفا محتوا را تکرار یا بازخوانی کند. مسئله اصلی انسان و جامعه، کمبود تجربه یا کمبود اندیشیدن نیست؛ بلکه فقدان گسست در نظامهای تفسیر است. گسستن، لحظه‌ایست که در آن، تجربه، دیگر درون چارچوب موجود، جذب پذیر نیست و چارچوب را وادار به بازسازی میکند. بدون این لحظه، تجربه، هر چقدر هم انباشته شود، به تغییر منجر نخواهد شد و تنها به چرخه‌ای از تکرارهای آشنا استحاله میشود.
با اینهمه باید از این تصوّر فاصله گرفت که تجربه، ذاتا آموزنده است یا اینکه تاریخ به‌ طور طبیعی، معلّم انسانهاست. تجربه، تنها زمانی به آگاهی تبدیل میشود که امکان بازاندیشی در خودِ شیوه فهمیدن آن وجود داشته باشد. در غیر این صورت، تجربه نه نیروی رهائیبخش؛ بلکه بخشی از ساز و کار تکرار است. ساز و کاری که در آن، انسان و جامعه، با وجود انباشت رخدادها، همچنان در الگوهای پیشین باقی میمانند. در نهایت، مسئله نه «چرا در باره تجربه فکر نمیکنیم» و نه «چرا از تاریخ نمی آموزیم»؛ بلکه اینست که چه چیزی اجازه میدهد تجربه اصلا به مسئله تبدیل شود، و چه چیزی آن را در سطح رخداد خام متوقّف میکند. پاسخ به این پرسش، نه در توصیه؛ بلکه در بازاندیشی ریشه‌ای خود مفهوم تجربه و در نقد ساز و کارهایی نهفته است که امکان اندیشیدن را پیشاپیش شکل میدهند و محدود میکنند.

3-    لغزیدن بر سطحِ مسائل

عادتخوارگی را اگر از سطح یک تعبیر اخلاقی ساده فراتر ببریم باید آن را نه فقط یک رفتار ذهنی؛ بلکه یک وضعیّت پایدار در شیوه بودنِ انسان دانست؛ منظورم وضعیّتی است که در آن، ذهنیّت آدمی به جای آنکه درگیر زایش فهم و گشودن مسئله شود، به مصرف مداوم پدیدارها، روایتهای آماده و قضاوتهای از پیش ساخته خو میگیرد. در چنین وضعی، جهان دیگر به مثابه موضوعی مسئله ‌مند ظاهر نمیشود؛ بلکه به صورت مجموعه‌ای از پاسخهای فوری و مصرف شدنی تجربه میشود و همین تبدیل خاموش، بنیان امکان تفکّر را از درون فرسوده میکند. انسان غالبا به جای کاوش در علل، در سطح پدیدارها توقف میکند و توقف، او را در چرخه‌ای از تکرار و فریب گرفتار میکند. رویدادها در این وضعیّت، نه فهمیده میشوند و نه به مسئله وامیگردند؛ بلکه صرفا تجربه میشوند و سپس به شکل قضاوتهای شتابزده بازتولید میشوند. این چرخه در جایی رخ میدهد که آگاهی بدون عمق، به جای رهایی، به نوعی اسارت نامرئی منجر میشود. با وجود چنین مُشکلی باید روشن کرد که دوگانه «سطح و عمق» اگر به صورت خام به کار رود، خودش به یک دام فلسفی تبدیل میشود؛ زیرا «عمق» در اینجا نه یک مفهوم دقیق و قیراطی؛ بلکه یک استعاره ارزشی است که مرزهای آن تعریف نشده باقی میماند. اگر عمق را به معنای رفتن به پشت ظاهرها بدانیم، باید پرسید پشت ظواهر کجاست؟. آیا در علل مادّی است؟. در ساختارهای اجتماعی است؟. در زبان است؟. یا در لایه‌های روانی؟. بدون تفکیکها، عمق به یک واژه ستایشگرانه تبدیل میشود که بیش از آنکه توضیح دهد، قضاوت میکند.
جهان معاصر به گونه‌ای سازمان یافته که سرعت ادراک بر دقّت فهم، غلبه یافته است. انسانها بیش از آنکه بفهمند، واکنش نشان میدهند. بیش از آنکه بگوارند و سپس تحلیل کنند، تکرار میکنند و بیش از آنکه درگیر پرسش شوند، درگیر پاسخهای آماده میشوند. این وضعیّت، نوعی فرسایش تدریجی توان پرسشگری را در سطح فردی و جمعی ایجاد میکند. امّا باید یک گام فراتر رفت. مشکل تنها سطحی بودن نیست؛ بلکه اینست که خود «سطح» نیز بخشی از ساختار فهم انسان است. هیچ فهمی بدون سطح، آغاز نمیشود. مسئله اینست که آیا انسان میتواند از سطح، عبور کند یا اینکه در آن تثبیت میشود. بنابر این، خطر واقعی نه در سطح بودن؛ بلکه در توقّف بر سطح است و توقف است که به تدریج امکان دیدن پیوندهای پنهان، علل نادیده و ساختارهای مولّد رویدادها را از میان میبرد.
در امتداد این سخن میتوان افزود که عادتخوارگی را میتوان به عنوان نوعی تنبلی وجودی فهمید. نوعی رضایت دادن به آنچه که آسان دیده میشود، به جای آنچه که دشوار، فهمیده میشود. تنبلی نه فقط خصلتی فردی؛ بلکه تاریخی و جمعی است؛ زیرا جهان مدرن با انبوهی از داده‌ها و روایتهای آماده، امکان تنبلی را بیش از هر زمان دیگری فراهم کرده است. با این حال، نقد این وضعیّت اگر بخواهد به تفکّری جدّی تبدیل شود باید از دوگانه‌ سازی ساده «سطح و عمق» عبور کند و به جای آن به تحلیل ساز و کارهای تولید سطحی‌ نگری بپردازد؛ یعنی پرسش اصلی این نیست که چرا انسانها سطحی میبینند؛ بلکه اینست که چه شرایطی باعث میشوند که دیدن سطحی به یک عادت پایدار و حتّا به نظر، منطقی تبدیل شود. میتوان گفت که مسئله اصلی نه رفتن به عمق؛ بلکه فهمیدن این نکته است که عمق، خودش نیز بدون نقد دائمی میتواند به یک سطح جدید تبدیل شود؛ یعنی سطحی پیچیده‌تر، پنهان ‌تر و فریبنده ‌تر. در نتیجه،  اندیشیدن اصیل نه در نفی سطح؛ بلکه در بی ‌اعتماد ماندن نسبت به هر سطحی است که خود را به عنوان عمق معرفی میکند.

4-    گسستنهای ناپیوسته

مسئله گسستن، اگر با دقّتی فلسفی به آن نزدیک شویم، از همان آغاز، پرسشی ساده امّا ناپایدار را مطرح میکند. چرا هر بریدنی الزاما به معنای رسیدن به مقصد نیست؟. چرا رهایی از یک پیوند، لزوما ورود به دروازه های آزادی نیست؟. انسان در تجربه تاریخی و فردی خود، پیوسته در معرض نظامهایی قرار میگیرد که حول محور باور، ایدئولوژی، دین، مذهب، حزب، یا هر صورتبندی عقیدتی دیگر شکل گرفته‌اند. نظامهایی که در بسیاری از مواقع، به جای آنکه دروازه های امکان اندیشیدن را بگشایند، آنها را در قالبهای از پیش‌ تعیین ‌شده محصور میکنند. در چنین وضعی، گسستن به عنوان یک کنش ضروری ظاهر میشود، امّا کنش اگر فاقد آگاهی نسبت به پیامدهای درونی خود باشد، میتواند فقط جابجایی از یک وابستگی به وابستگی دیگر باشد. مسئله اصلی نه در خودِ گسستن؛ بلکه در کیفیّت درونیِ پس از گسستن نهفته است. انسان اگر در لحظه بریدن از یک چارچوب فکری، درون خود را به سطحی از تأمّل، سنجش و خودآگاهی مجهّز نکند، به ‌سادگی در مدار تازه‌ای سقوط میکند که اگر چه نام و شکلش متفاوت است، امّا منطق درونی آن، همان منطق پیشین است. منطق نیاز به قطعیّت، نیاز به تعلّق، و نیاز به فرار از مسئولیّت اندیشیدن مستقل. گسستن اگر به تأسیس یک مرکز درونی منجر نشود، اساسا گسستن نیست؛ بلکه تنها انتقال و حمّالی کردنِ وابستگی است. مرکز درونی نباید به‌ عنوان حقیقت ثابت و متافیزیکی فهمیده شود؛ بلکه باید آن را نوعی توانایی مداوم برای بازاندیشی دانست. توانایی که به انسان، اجازه میدهد همواره نسبت خود را با هر حقیقت ادّعایی دوباره بسنجد، بی آنکه خود را در هیچ نظام نهایی و قطعی متوقّف کند. به بیان دیگر، آنچه که در تجربه بسیاری از جوامع معاصر، از جمله در تاریخ فکری و سیاسی ایران دیده میشود، نوعی چرخه تکرار شونده است. گسستن از یک جمع و پیوستن به جمعی دیگر. انشعاب از یک ایدئولوژی و از یک سازمانی و جذب شدن در ایدئولوژی‌ و سازمانی دیگر. در این چرخه، آنچه که کمتر رخ میدهد، لحظه توقّف است. لحظه‌ای که فرد نه برای پیوستن تازه؛ بلکه برای اندیشیدن مستقل می‌ایستد. در غیاب این لحظه، گسستها به جای آنکه گشایش باشند، فقط تغییر مسیرهای تکراری درونِ ساختار وابستگی باقی میمانند. با این حال، تصوّر اینکه همه گسستها شکست خورده‌اند یا همه انشعابها تنها تکرار وابستگی بوده‌اند، خودش نوعی نادیده گرفتن پیچیدگی تجربه انسانی است. در دل بسیاری از گسستها، هر چند ناقص و ناتمام، حرکتهایی واقعی به سوی آگاهی، اخلاق فردی، و حتّا رهایی نسبی از سلطه جمعی وجود داشته است. بنابر این، مسئله نه نفی گسستن؛ بلکه نقد کیفیّت ناتمام آن است.
استقلال فکری نه یک وضعیّت نهایی و تثبیت ‌شده؛ بلکه برآیندی دائمی و ناپایان است. پروسه ای که در آن، انسان باید همواره میان دو خطر حرکت کند. خطر افتادن در قطعیّتهای بیرونی، و خطر تبدیل کردن «استقلال» به یک قطعیّت تازه؛ زیرا حتّا ایده استقلال اگر به صورت مطلق و نهایی تصوّر شود، میتواند خودش به شکل ظریفتری به ساختارهای بسته تبدیل شود که قرار بود از آنها عبور کند. پس شاید بتوان گفت که گسستن واقعی، نه بریدن از همه چیز؛ بلکه آموختنِ شیوه‌ای از زیستن است که در آن، هیچ پیوندی به صورت مطلق، مقدّس نمیشود و هیچ فاصله‌ای نیز به صورت مطلق، نجاتبخش تلقی نمیشود. در چنین افقی، انسان نه در جستجوی نقطه‌ای بیرون از همه نظامها؛ بلکه در حال تمرین مداومِ بازسازی نسبت خود با هر نظام ممکن است. در نهایت، آنچه که اهمیّت دارد نه تعداد گسستها؛ بلکه کیفیّت آگاهیست که در دل هر گسستی شکل میگیرد. اگر آگاهی به سطحی برسد که انسان بتواند همواره نسبت خود را با حقیقتهای ادّعایی بازبینی کند، آنگاه گسستن، دیگر صرفا یک رخداد نیست؛ بلکه به شیوه بودن تبدیل میشود. شیوه‌ای که در آن، انسان نه در پی پیوستن دوباره؛ بلکه در پی فهمیدنِ مداومِ امکانهای اندیشیدن است.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!