نکاتی پیرامون استراتژی تسلیم و کنترل (غیر براندازانه) ترامپ در برخورد با مافیای اشغالگر
این سناریو که روند فشار نظامی تا جایی پیش برود که یک «هسته کنترلکننده» در داخل ایران بتواند پای نوعی تسلیمنامه را امضا کند و همزمان ثبات امنیتی را در داخل کشور و منطقه حفظ کند، بهنظر من بسیار شکننده و پرریسک است. چنین احتمالی را نمیتوان کاملاً رد کرد، اما برای ارزیابی آن باید چند عامل مهم دیگر را نیز در نظر گرفت.
قدرت نظامی جمهوری اسلامی، بهویژه در حوزه موشکی و واکنش به ضربات احتمالی آمریکا، هنوز تا حد زیادی متمرکز و سلسلهمراتبی است. یعنی تا زمانی که از بالاترین هستههای قدرت فرمانی صادر نشود، واکنش نظامی گستردهای شکل نمیگیرد. بنابراین اگر هدف و استراتژی ترامپ، ضربه زدن به لایههای مختلف ساختار تصمیمگیری باشد، الزاماً به نقطه مطلوب خود نمیرسد؛ یعنی ممکن است آن «نقطه تعادل» که در آن حکومت توان ادامه مقاومت را از دست بدهد و همزمان نیرویی منسجم برای پذیرش تسلیم وجود داشته باشد، اساساً شکل نگیرد.
مسئله این نیست که ساختار جمهوری اسلامی شکستناپذیر است؛ مسئله این است که شاید ترکیب لازم برای واکنش مطلوبِ مورد انتظار در استراتژی ترامپ اصلاً در دسترس نباشد. به بیان دیگر، ممکن است صاحبخانهای مطابق انتظار استراتژیک وجود نداشته باشد که کلید دروازه کاروانسرا را در دست داشته باشد و بتواند قدرت را یکپارچه مطابق استراتژی احتمالی ترامپ واگذار کند .
از همینجا نگرانی اصلی من آغاز میشود. بمباران، حتی اگر بخشهایی از ساختار نظامی و تصمیمگیری را از کار بیندازد، الزاماً نتواند آن ترکیب ساختار میناتوری قدرت را از میان ببرد.
در پسِ آن، ایرانی باقی میماند با گروهها، فرقهها و شبکههای مسلح تبهکار که ممکن است شهرها و استانها را گروگان بگیرند. در چنین وضعیتی، نه جبهه ملی و پادشاهیخواهان با میلیونها مردم غیرمسلح بهتنهایی توان خلع سلاح این نیروها را دارند، و نه بهنظر میرسد آمریکا آمادگی داشته باشد با نیروی زمینی وارد میدان شود و انتقال قدرت را همراه با حفظ امنیت و خلع سلاح تبهکاران پیش ببرد.
به همین دلیل، چنین استراتژیای اگر بدون طرح روشن برای مرحله پس از فروپاشی اجرا شود، میتواند زمینهساز پیدایش نوعی «داعش ایرانی» یا شبکههای مسلح فرقهای و تبهکار شود. خطر اصلی در خلأ قدرت است؛ جایی که حکومت مرکزی فرو میریزد، اما نیروی جایگزین سازمانیافته، مسلح و مشروع برای حفظ نظم وجود ندارد.
در این ارزیابی، تنها عاملی که هنوز برای من روشن نیست، واکنش مردم گروگانگرفتهشده ایران است. نمیدانم در لحظه فروپاشی یا آشفتگی، جامعه چگونه واکنش نشان خواهد داد: آیا نیروی اجتماعی گستردهای برای حفظ نظم و عبور از بحران شکل میگیرد، یا کشور وارد مرحلهای از هرجومرج و تسویهحسابهای مسلحانه میشود. بهنظر من، هر تحلیل واقعبینانهای باید این پرسش را جدی بگیرد.
✅️ پی نوشت
اشاره به «داعش ایرانی» به این معنا نیست که ایران لزوماً به سرنوشت سوریه یا عراق دچار خواهد شد. چنین برداشتی مدنظر نیست. منظور، ماهیت ایدئولوژیک و رفتار ویرانگر فرقهای است که بر کشور حاکم شده است. این جریان، به دلیل بنیانهای فکری و اسلامی خود، گرایشی ذاتی به تخریب، حذف و نابودی دارد. با این حال، جامعه ایران در سالهای اخیر نشان داده که در نقطهای کاملاً متضاد با این تفکر ایستاده و مسیر متفاوتی را دنبال میکند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
ارتش ایران
ارتش ایران
برای من مثل روز روشن است که با کنار رفتن هسته قدرت و فروپاشی سلسله مراتب قدرت ارتش بعنوان تنها نیروی منسجم و دست نخورده با سلاح های متعارفی یک ارتش بخصوص نیروی زمینی با پیاده نظام، کماندوها، لشگرهای زرهی و هوابرد و غیره، قدرت را در دست خواهد گرفت. فقط باید کله سرکوب زده شود. این کار تنها با حمله بی امان نیروی هوایی اسرائیل به مقرهای نیروهای سرکوب در داخل، محل تجمع سپاه و بسیج و بازوهای نیابتی میسر خواهد بود. این حمله مانند آتش تهیه توپخانه نیروی زمینی عمل خواهد کرد و آنها را عملا زیر پل ها، ساختمان ها و چهار راه ها محصور خواهد کرد. اسرائیل باید از طریق تلویزیونهای ماهواره ای به مردم اطمینان بدهد که تا هر زمان که طول بکشد از آسمان مردم را حمایت خواهد کرد و ارسال سلاح و مهمات آغاز خواهد شد و از طریق هوا با چتر برای مردم به خانه ها و خیابان ها ریخته خواهد شد و این روند تا سقوط قطعی رژیم اشغالگر قطع نخواهد شد. از طرفی بهرحال نیروی زمینی نیز نهایتا به مردم خواهد پیوست. حتا اسلحه ها را نیز از پادگان های نیروی زمینی خارج کرده اند اما اسرائیل میتواند اسلحه سبک به سربازان در پادگانها برساند. درست مثل سال 57 کار در یکی دو روز پایان خواهد رسید. پس از سقوط رژیم و کشته یا دستگیر شدن سرانش، ارتش و نیروی انتظامی تحت فرمان شاهزاده میتوانند به برقراری نظم و قلع و قمع تبهکاران بپردازند. مضافا به آن که تصور نمی کنم تبهکاران جرات خودنمایی در مقابل مردمی داشته باشند که جان شان به لب شان رسیده و تحمل این اداها را ندارند و همانجا در خیابان ها دادگاههای صحرایی برقرار خواهند کرد.
ایرانیان در آزمون پس از فروپاشی.
درود بر آقای اسدی گرامی،
تخشیه ای از اتاق تسلیمنامه نویسی دونالد تارتوف، معروف به کابوی بی کلّه با هفت دست اسلحه!
نکته مثبت در صحبت شما اینست که به جای آنکه صرفا در خصوص امکان فروپاشی یک نظام سیاسی بحث کنید، به مسئله ای دشوارتر؛ یعنی «فردای فروپاشی» توجّه میکنید. این نکته ائیست که بسیاری از مثلا تحلیلگران سیاسی، چه در میان حامیان تغییر و چه در میان مدافعان وضع موجود، از آن غفلت میکنند. با این حال، شما چند پیشفرض را مطرح کرده اید که اگر در باره چند و چونی آنها پرسیده نشود، به استدلال شما به شدّت، صدمه میزند و آن را بی خاصیّت میکند. من میخواهم بدانم که آیا هر فروپاشی دولت مرکزی الزاما به خلأ قدرت منجر میشود؟. تا جایی که من وقایع کشورهای مختلف را پیگیری و مطالعه کرده ام، پاسخ همیشه مثبت نیست. شما گویی میان «سقوط حکومت» و «فروپاشی نظم اجتماعی» پیوندی تقریبا ضروری و ناگزیر میبینید. امّا آیا جامعه، چیزی فراتر از دولت حاکم نیست؟. آیا در زیر پوست هر جامعه، شبکههای اجتماعی، سنّتهای همکاری، هویّت ملّی و اشکال خودسازماندهی وجود ندارند که بتوانند در لحظات بحرانی نقشآفرینی کنند؟. آیا شما، فرهنگ مردمان خودتان را نمیشناسید؟. آیا ایرانیان، طالبانند؟. آیا ایرانیان کمتر از گدایان سر خرمن هستند که نزدیک به نیم قرن توانستند؛ ولو با گیوتین بر کشور دارا و جم، حکومت کنند تا همین الان؟. اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه باید توضیح داده شود که چرا ایران الزاما باید به سمت الگوی سوریه یا لیبی حرکت کند و نه به سمت الگوهای دیگری از گذار سیاسی؟. چرا ما مردمان میهنمان را تا حدّ سوریه و لیبی و امثالهم فرومیکاهیم و حقیر میپنداریم؟ چرا؟. کی گفته که مردمان ایران، مردمان سوریه و لیبی یا شبیه دیگر مردمان روی کره زمین هستند از لحاظ فرهنگی و تاریخی و سطح شعور و فهم و آگاهی و آموزش؟. کی گفته؟.
آیا قدرت واقعا در ایران آنقدر متمرکز است که با حذف مرکز، پیرامون از حرکت بایستد؟. شما فرض کرده اید که ساختار نظامی و امنیتی تا حد زیادی سلسله مراتبی است. امّا اگر واقعیّت، پیچیدهتر باشد چه؟. اگر قدرت در عمل میان شبکههای متعدّد، نهادهای موازی، منافع اقتصادی، پیوندهای ایدئولوژیک/مذهبی و روابط غیر رسمی توزیع شده باشد، آنگاه ضربه به مرکز نه به سکون؛ بلکه به تکثیر مراکز قدرت منجر خواهد شد. در این صورت، خطر نه فقدان قدرت اجرایی؛ بلکه وفور قدرتهای رقیب خواهد بود. چرا فرض میکنیم مردمان ایران، فقط «گروگان» هستند؟. این واژه از لحاظ بلّاغی، خیلی نافذ و تکاندهنده است، امّا از لحاظ جامعه شناختی، نیازمند احتیاط کاربردی است. اگر میلیونها انسان را صرفا گروگان بدانیم، عملا آنان را از مقام کنشگر تاریخی به مقام موضوع منفعل تنزل دادهایم. آیا مردمان ایران فقط قربانیان نیروهای بالادست هستند؟ یا بخشی از ساختار قدرت، فرهنگ سیاسی، ترسها، امیدها و تداومهای اجتماعی نیز از دل خود جامعه برمیخیزد؟. اگر مردمان ایران، فقط گروگان باشند، هر تغییری از بیرون میتواند نجاتبخش جلوه کند. امّا اگر مردمان ایران، بخشی از مسئله و بخشی از راه حل باشند، آنگاه مسئله بسیار پیچیدهتر میشود.
اصلا چه کسی میتواند یک ملّت را تسلیم کند؟ دولت میتواند تسلیم شود. ارتش میتواند تسلیم شود. یک رهبر میتواند تسلیم شود. امّا ملّت چیست؟ آیا ملّت همان دولت است؟ . گاهی دولتها تسلیم شدهاند امّا جامعه به مقاومت ادامه داده است، و گاهی بالعکس. بنابر این، خود مفهوم «تسلیم نامه» شاید بیش از آنکه یک واقعیّت سیاسی باشد، میتواند استعارهای برای انتقال قدرت محسوب شود. امّا اگر چنین است، باید روشن شود انتقال قدرت به دست چه کسی یا کسانی و بر اساس چه حقّانیّتی/لژیتیماتسیونی صورت میگیرد. شما به «خلأ قدرت» اشاره میکنید. آیا خلأ قدرت واقعا وجود دارد؟ معمولا قدرت هرگز ناپدید نمیشود؛ بلکه فقط شکل آن تغییر میکند. هنگامی که یک مرکز قدرت فرو میریزد، صدها مرکز کوچک قدرت سر برمی آورند. بنابر این، مسئله اصلی شاید حلّ قدرت نباشد؛ بلکه فقدان اقتدار به حقّ و پذیرفتنی قدرت، مطرح باشد. تفاوت این دو بسیار مهم است. در شرایط بحران، قدرت معمولا فت و فراوان است؛ ولی آنچه که کمیاب میشود حقّانیّت /لزیتیماتسیون است. آیا نظم از لوله تفنگ بیرون میآید یا از توافق اجتماعی؟. اگر نظم صرفا محصول زور باشد، هر نیروی مسلّحی میتواند جایگزین نیروی مسلّح قبلی شود [طالبان در افغانستان]. امّا اگر نظم بر پایه نوعی توافق اخلاقی و سیاسی میان شهروندان استوار باشد، آنگاه حتّا قدرتمندترین ارتشها نیز نمیتوانند آن را خلق کنند. پرسش اصلی در باره آینده ایران شاید این نباشد که چه کسی حکومت خواهد کرد؛ بلکه این باشد که آیا نوعی توافق ملّی در باره قواعد باهمزیستی وجود دارد یا نه؟. بزرگترین ضعف بسیاری از سناریوهای مبتنی بر فشار نظامی اینست که لحظه فروپاشی را میبینند، امّا فردای فروپاشی را نه. گویی کافیست که ساختار قدرت تا آستانه شکست رانده شود تا نیرویی منسجم و لژیتیم ظاهر شود و سند انتقال قدرت را امضا کند و کشتی درب و داغان کشور را به ساحل ثبات برساند. امّا فاصله میان فروپاشی یک نظم و پیدایش نظمی دیگر، اغلب خطرناکترین و خونین ترین مرحله تحوّلات سیاسی است. فرض نهفته در چنین سناریویی اینست که در قلب ساختار قدرت، شخصی/مهره ای/بازیگری وجود دارد که در لحظه مناسب بتواند هم تسلیم را بپذیرد و هم انتقال قدرت را مدیریّت کند. ولی اگر چنین بازیگری وجود نداشته باشد چه؟ [من شاهزاده رضا پهلوی را فعلا از این موضوع، مستثنا میکنم و فرض را بر داخل ساختار قدرت پسمانده های گیوتین الهی در نظر میگیرم] اگر ساختار قدرت بیش از آنکه به یک هرم منظم شباهت داشته باشد، شبکهای پیچیده از مراکز رسمی و غیررسمی نفوذ باشد، آنگاه ضربه به رأس هرم الزاما به انتقال قدرت منجر نمیشود؛ بلکه میتواند به پراکندگی قدرت و رقابت خونین و سبعیّت هولناک میان بازیگران متعدّد بینجامد.
مسئله اصلی این نیست که هیچ قدرتی شکست ناپذیر نیست. مسئله اینست که هر قدرتی پس از شکست، چه چیزی را پشت سر خود باقی میگذارد. فروپاشی یک حکومت، ضرورتا به معنای تولّد یک نظم جدید نیست. گاه تنها به معنای رها شدن نیروهایی است که پیشتر زیر چتر اقتدار مرکزی مهار شده بودند. با این حال، شاید عمیقترین پرسش و انتظار و امید، متوجّه خود جامعه باشد. آیا مردمان ایران، صرفا تماشاگران تاریخ وقایع هستند یا سازندگان آن؟. آیا جامعه ایرانی در لحظه بحران میتواند منابع پنهان همبستگی، همکاری و خودسازماندهی را آشکار کند، یا زیر فشار ترسها، انتقامها و شکافهای انباشته شده فروخواهد پاشید؟ هیچ تحلیل واقع بینانهای نمیتواند از این پرسش بگریزد. سرنوشت کشورها نه فقط به قدرت حکومتها؛ بلکه به ظرفیّت اخلاقی و سیاسی جامعه برای بازآفرینی نظم وابسته است. خطر حقیقی و خانمانسوز در جایی آغاز میشود که دولتی فرو بپاشد، امّا توافقی ملّی در باره آینده وجود نداشته باشد؛ زیرا در چنین شرایطی، مشکل، کمبود قدرت نیست؛ مشکل، بی برو برگرد، فقدان حقّانیّت/لژیتیماتسیون است که بتواند قدرت را به نظم، و نظم را به ثبات تبدیل کند. دست آخر لازم میبینم که بپرسم آیا آنچه که آینده یک ملّت را تضمین میکند، ظفریابی یک نیروی سیاسی است، یا توانایی شهروندان برای توافق بر سر قواعد مشترک زندگی؟. تا زمانی که پاسخی روشن برای این پرسش وجود نداشته باشد، هر طرحی برای فروپاشی یک نظم سیاسی، بیش از آنکه نقشهای برای آینده باشد، قمار بر سر سرنوشت یک جامعه خواهد بود. به نظر من، مسئله ایران فقط «چه کسی قدرت را در دست میگیرد» نیست؛ بلکه «چه کسی/یا کسانی، حقّانیّت/لژیتیماتسیون برای تقبّل قدرت انتقاالی و کاربست آن ایجاد میکند» است. بنابر این، احساس مسئولیّت ایرانیان در شرایط فروپاشی برای ایجاد نظم مطلوب اثبات خواهد کرد که آیا ما ایرانیان، لیاقت و شایستگی آن را داریم که «آزاد زیستی و دمکراسی ایرانی» را به همّت خودمان بیافرینیم یا همچنان این «پیشداوری» غربیها از دوران یونان باستان تا همین ثانیه های جاری در حقّمان مصداق دارد که «ایرانیان»، «بربر و وحشی» هستند؟. حال بماند که کلمه «بربر = اصالتا به معنای دلباختگان به میترای مادر» است نه به معنای «توحش و بربریّت!!]»، کاملا کژفهمی فاجعه بار یونانیان و متعاقب آنها، اروپائیان را از تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران نشان میدهد از روز اول.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان