تکانه 57 , هم شاه را به زیر کشاند و هم سامانه پادشاهی را به جدایی از هم کشاند. اختلافات از آنجا اغاز شد که چرا شاه فرو پاشید؟ و اکنون پاسخ به نحوه بازسازی میراث پهلویسم چگونه است ؟ و بدین گونه دو پرسش اساسی را عمده کرد : آیا 1- فرزند شاه در کدام سمت و سیاست به قدرت برگردد و نیز آیا 2- بر چه نوع از تخت پادشاهی بنشیند؟
در این میانه سامانه پادشاهی دوران و فاز های متفاوتی را گذراند :
۱- فاز نظامی گری و ماجراجویی : تحرکات سامانه پادشاهی در سالهای نخست پس از سقوط شاه ، در اقدامات نظامی و تحرکات در مرزترکیه توسط برخی تیمسارها و افسران ارتش مانند اویسیها، پالیزبانها و افرادی از دربار سابق چون اشرف پهلوی و پسرش نمود داشت که جملگی ناکام ماند و ترور برونمرزی و اعدام درونمرزی از رژیم اسلامی پاسخ گرفت.
کودتای نوژه که طراحان آن را «عملیات نقاب» (نجات قیام ایران بزرگ) مینامیدند، طرحی نظامی در تاریخ ۱۸ تیر ۱۳۵۹ برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی بود . این عملیات توسط گروهی از افسران ارتش شاهنشاهی و با حمایت شاپور بختیار طراحی شد و قرار بود با محوریت پایگاه هوایی نوژه در همدان اجرا شود. برنامه با دستگیری و کشتهشدن تعدادی از عوامل آن فاش شدو به اتمام رسید .
۲- گذار از فاز نظامی به فاز سیاسی : در پی جمع و جور شدن عده ای از سیاسیون و اندیشه ورزان سامانه پادشاهی ، گرایش در کار سیاسی، فکری و مطبوعاتی ، شکل گرفت ؛ تدوین تاریخ شفاهی ، انجام مصاحبهها با رجال سابق، خاطراتگویی و نوشتن کتاب خاطرات راجع به آن دوره، راهاندازی رادیو و تلویزیونهایی در آمریکا و اروپا، انتشار روزنامهی کیهان لندن و برخی جُنگهای نوستالوژیک به مدیریت طرفدارانی از رژیم پهلوی رونق گرفت. در چنین راستا و بستری بود که نیز اندیشهورزی و نظریهپردازی سیاسی توسط معدود چهرههایی از آن سربرآورد.
در سپهر سیاست و اندیشه ، آرام آرام، سه گرایش در طیف پادشاهی زاده شد، که هر یک حامل بینشی به نوع پادشاهی و آینده سامانه پادشاهی بود . در رقابت نفس گیر چهل و اندی ساله میان اینان، موقعیتها متفاوت بوده و هر مقطعی یکی از آنها وزنی نافذتر داشته است و نوسانات آقای پهلوی هم در هر دورهای، تنظیم با یکی از آنها بالا و پایین می رفت که در نهایت " دفترچه اضطرار "، مانیفست شاهزاده شد .
و اما این سه گرایش کدامین اند ؟
1) گرایش بینش همایونی و حزب مشروطه
داریوش همایون یک سال و نیم در تهران مخفی بود و پس از ورود به برون مرز , پرچم بازگشت به مشروطیت را برافراشت. هرچندکه ستایندهی خدمات پهلویها بود، اما به شیفتگی شاه به اقتدار هم اشاراتی نمود , و شاه را برای ایران می خواست نه ایران را برای شاه! . رخت لیبرالیسم ایرانی را بر مشروطیت پوشا ند و معماری حزب مشروطه را با بآورهای لیبرالی بنیاد نهاد. و بدین گونه لیبرال دموکراسی پایه اندیشه حزب مشروطه شد .
۲ ) بازگشت به پهلویسم با رخت مشروطه
امیر طاهری و رضا تقی زاده و دیگران با اندیشه بازسازی پهلویسم انتخابات و رفراندوم برای تعیین نوع نظام پسا جمهوری اسلامی را برنمیتابند. میگویند ؛ ، رایگیری بی معنی است. قانون اساسی مشروطیت موجود است و شاه هم، همین آقای رضا پهلوی حی و حاضر. ایران، فقط به براندازی جمهوری اسلامی نیاز دارد و نشستن شاهزاده بر تخت شاهی با اندک اصلاحات در قانون مشروطه .
چکیده اندیشه ی گرایش "باز گشت به پهلویسیم" بر این پایه قرار دارد که " رضا شاه انقلاب مشروطه فاقد دولت را به دولتداری مقتدر فرارویاند و ایران نو را پایه ریخت، محمد رضا شاه هم با تحویل گرفتن دولت مدرن از پدر، آن را به سطح انقلاب سفید برکشید. بنابراین کافیست جمهوری اسلامی را برانداخت،و به الگوی مشروطیت - پهلویسم برگشت ". بنابراین اینان ، هم «دفترچه مدیریت دوران اضطرار» را رد میکنند و هم تز از «شاهزاده تا تاجزاده» را. و بر این باورند که شاهزاده قدر موقعیت شاهی را بجا نمیآورد و «ارزانفروشی» میکند.
3) گرایش اقتدارگرایی «فرشگردی» و «فریدون»
این گرایش را جوانانی نمایندگی میکنند که معمار اصلی کارزار ستیز با «57ایها!» هستند. با نام «فرشگرد» نفوذ خود را دربارگاه آقای پهلوی گسترده کرد و اکنون ستون فقرات دفتر پهلوی را تشکیل میدهد.
این جریان، نماد واقعی و پر تحرک پهلویسم در وجه اقتدارگرایانهی آنست که مشی گذار از جمهوری اسلامی ، مبتنی بر مطلقیت رهبری «پدر ملت» و پادشاهی مقتدر پهلوی است.
نگاه سیاسی این گرایش را میتوان به روشنی در «دفترچه مدیریت دوران اضطرار» بازیافت.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
تامّل در باره ریشه های فرهنگی مردمان ایران.
درود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای از مهستان خیالی در باره سه فاز آچمز شده؛ زیرا ...
من قصد ندارم که در باره تاریخ عصر پهلوی دوم سخنسرایی کنم و بار دیگر رویدادهایی را بازگویم که بارها و بارها در روایتهای گوناگون تکرار شدهاند. آنچه که برای من اهمیّت دارد، تأمل در سه فازی است که شما به آنها اشاره کردهاید؛ نه به قصد داوری شتابزده؛ بلکه برای انگیزاندن ذهنیّت شما و دیگران برای ژرفنگری در ریشههای تاریخ و فرهنگ ایران؛ زیرا سرنوشت هیچ ملّتی را نمیتوان صرفا از خلال پیامدها، حکومتها و سلسلههای برآمده فهمید؛ بلکه باید به لایههای عمیقتر آگاهی تاریخی و حافظه فرهنگی آن ملّت نفوذ کرد؛ یعنی به سرچشمههایی که رخدادها از آنها میجوشند و صورتهای گوناگون قدرت از آنها تغذیه میشوند.
فاز نخست که بر شالوده نظامیگری و اراده ارتشتاران برای بازگرداندن سلطنت به جای پیشین خود استوار بود، صرفا یک واکنش سیاسی یا تلاشی برای اعاده قدرت از دست رفته نبود. این فاز را باید به مثابه جلوهای از یکی از کهنترین لایههای فرهنگ ایرانی فهمید؛ لایهای که از روزگاران دور، اقتدار، پاسداری از سامان کشور و مسئولیت حفظ نظم را با مفهوم فرمانروایی پیوند میداد؛ منظورم از عصر سیطره یابی دیانت میترائی بر دستگاه فرمانروایی ایران است. از این منظر، قیام ارتشتاران را نمیتوان تنها در خواست بازگرداندن «محمدرضا شاه فقید» به سریر سلطنت خلاصه کرد؛ زیرا چنین تفسیری، پدیدهای ریشهدار را به حادثهای مقطعی تقلیل میدهد. آنچه که در پس آن نهفته بود، استمرار نوعی تصوّر تاریخی از نسبت میان قدرت، امنیّت و فرمانروایی در ذهن و ضمیر بخشی از جامعه ایرانی بود.
فاز دوم، که بر پایه اندیشههای زنده یاد «.داریوش همایون» شکل گرفت، در بنیانیترین لایه خود، گرفتار سوءتفاهمی تاریخی و فرهنگی بود. خطای آن نه در نیّت؛ بلکه در مبنای نظری آن نهفته بود. مسئله این بود که «پُرسمان شاهنشاهی» را بر پایه الگویی تفسیر میکرد که در بستر تجربه تاریخی مغربزمینیان شکل گرفته بود و میکوشید که آن را در قالب مشروطیّت به جامعه ایران انتقال دهد. امّا هر نهاد سیاسی، پیش از آنکه مجموعهای از قوانین و ساختارها باشد، محصول تجربه تاریخی و فرهنگ یک ملّت است. به همین دلیل، تناقض این پروژه از همان آغاز در بطن خودش نهفته بود؛ زیرا «شاهنشاهی» در حافظه تاریخی ایرانیان، معنایی متفاوت از «پادشاهی» در سنّت سیاسی غرب دارد. این دو، هر چند که در ظاهر، مشابه به نظر میرسند، امّا از دو افق فرهنگی متفاوت برآمدهاند و حامل دو فهم متفاوت از حقّانیّت/لژیتیماتسیون، اقتدار و نسبت فرمانروا با جامعه هستند.
فاز سوم که امروز برخی از خانمها و آقایانی مثل «تقی زاده و طاهری» آن را نمایندگی میکنند، بیش از هر چیز بیانگر گسست از شناخت تاریخی و فرهنگی است. مشکل اساسی این رویکرد نه دفاع از پادشاهی/سلطنت، بلکه ناآگاهی از ماهیّت آن است. آنان نه «پُرسمان شاهنشاهی» را در بستر تجربه فرهنگی ایران میشناسند و نه درک روشنی از مفهوم پادشاهی در دیگر کشورهای جهان دارند. در نتیجه، اغلب میان نمادها و حقیقتها، میان نامها و معناها، و میان صورتها و جوهرها خلط معنا میکنند و مواضع نامستدل میگیرند.
من پیشتر بارها توضیح دادهام که «شاه» در فرهنگ ایرانی صرفا عنوان یک فرد یا منصب سیاسی نبوده است. شاه در ژرفترین لایههای اساطیری و فرهنگی ایران، نامی است که با «تصویر سیمرغ»، این نماد فرزانگی، دادگری، مهرورزی، آفرینندگی، موسیقی، دوراندیشی و نگاهبانی از جان و زندگی پیوند خورده است. از این منظر، شاه بودن پیش از آنکه امتیازی سیاسی باشد، مسئولیّتی اخلاقی و فرهنگی است. ایدهآل ایرانیان از کشورداری و فرمانروایی بر شالوده صفات سیمرغی شکل گرفته است؛ یعنی صفاتی که باید در گفتار، کردار، رفتار و تصمیمها و شیوه زیست زمامداران؛ به ویژه شخص شاه، متجلّی شوند. داشتن فرّ به فرمانروایی نه از تاج و تخت، نه از وراثت و نه از قدرت برمیخیزد؛ بلکه از تجسّد «فضیلتهای سیمرغی» سرچشمه میگیرد. هر فرمانروایی که از معیارهای سیمرغی فاصله بگیرد، هر چند که نام شاه را بر خود بیاویزد، از منظر فرهنگ ایرانی و مردمان ایران، فاقد حقانیّت است و سرنگونی آن، جای چون و چرا ندارد.
آنچه که امروز بخش بزرگی از مردمان ایران در چهره «شاهزاده رضا پهلوی» یا در میان پادشاهی خواهان جست و جو میکنند، الزاما آرزوی بازگشت بی چون و چرای سلطنت پهلوی نیست. چنین برداشتی ناشی از سطحی نگری در فهم تحوّلات اجتماعی است. هیچ ملّتی نمیتواند به گذشته بازگردد؛ زیرا زمان، راه بازگشت ندارد. آنچه ممکن است، بازخوانی گذشته و بازپیوند با ریشههاست، نه تکرار عینی آنچه که سپری شده است.
حقیقت، اینست که بسیاری از ایرانیان در جست و جوی پیوندی دوباره با تاریخ و فرهنگی هستند که طی هزارهها هویّت اصیل آنان را شکل داده است [ تاکید مبرم میکنم که اسلامیّت هرگز و هیچگاه و به هیچ وجه من الوجوه، هویّت ایرانیان نبوده و نیست و هرگز نیز نخواهد بود]. آنان در پسِ نامها و اشخاص، در پی تحقّق آرمانهایی هستند که نسلهای متمادی برای آنها زیستهاند، مبارزه کردهاند و بارها شکست خوردهاند، امّا هرگز از آنها دست نکشیدهاند. این آرمانها را نمیتوان در یک سلسله، یک حکومت یا یک فرد خلاصه کرد؛ زیرا ریشه آنها در اعماق فرهنگ ایران نهفته است. از این لحاظ، مسئله امروز ایران نه بازگشت سلطنت پهلوی است و نه صرفا استقرار یک جمهوری. مسئله بنیادیتر از این دوگانههاست. مسئله، بازگشت به سرچشمههای فرهنگی و بازیابی اصولی است که میتوانند به هر نظام سیاسی معنا و حقّانیّت ببخشند. نخست باید شرایطی فراهم شود تا انتخاب آزادانه و آگاهانه مردمان ایران امکان پذیر شود. سپس هر آنچه که از دل اراده عمومی برآید ــ خواه پادشاهی و خواه جمهوری ــ تنها زمانی میتواند پایدار و به حقّ باشد که بر شالوده پرنسیپهای برآمده از فرهنگ باهمستان ایرانیان استوار شود.
پرسش اساسی، این نیست که چه شکلی از حکومت بر ایران حاکم خواهد شد؛ بلکه این است که حکومت انتخابی بر کدام بنیانهای فرهنگی، اخلاقی و تاریخی استوار خواهد بود؛ زیرا تجربه تاریخ ایران، بارها نشان داده است که فروپاشی از جایی آغاز میشود که مردمان به صورتها دل میبندند و معناها را فراموش میکنند؛ و شکوفایی آنان از جایی آغاز میشود که بار دیگر میان ریشههای فرهنگی خویش و افق آینده خود پیوندی زنده برقرار میکنند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان