بازگشت به گذشته یا سنجاق شدن به اصل ایرانی خویش؟
این روزها افرادی در حلقه ارتجاع سیاه و ارتجاع سرخ در قلمفرسایی علیه نظام پادشاهی، می گویند و می نویسند برگشت به گذشته غیر ممکن است.
ما هم می گوییم بر منکرش نه-آفرین باد
اما وقتی جلوتر می روند درون ایرانستیز و پهلوی ستیز خودشان را بالا می آورند و می گویند و می نویسند، برگشت به نظام پادشاهی نه تنها غیر ممکن است بلکه اتفاق افتادنی هم نیست.
اینجاست که باید به آنها گفت و نوشت اگر شما در آن خودزنی و خودکشی منتهی به آن بهمن شوم و سیاه، داشته هایتان را چوب حراج زدید و بسوی ناداشته هایی که جز تباهی و ویرانی کشور و نابودی چند نسل از ایرانیان نبود، فرزندان و نوه ها و نتیجه های شما حق دارند بر آن خطای مرگبار که یک انقلاب نالازم را زایمان کرد، بشورند و بتازند و کشور را به جایی برسانند که آن را از خویشتن خویش جدا کرده بودند.
برای همین است که نسل جدید با مطالعه و نیز از شنیده ها به این درک رسیده است که آن نظام یک نظام ایرانی بود که از دل تاریخ و فرهنگ و تمدن و ارزش های ایرانی زاده شد و بیرون آمد.
پس متعلق به ایران و ایرانی بود.
نظامی بود که سرشار از ظرفیت های گوناگون بود که سبب می شدند امکان شدن در آن به خوبی پیش برود.
اما وقتی شما با آن خودزنی و خودکشی جمعی، ایران را به بیگانه سپردید تا جسم و جانش را اشغال کند و ملتش را به گروگان بگبرد، طبیعی است که نسل های جدید بر سرتان بکوبند و تف تاریخی را بر سر و روی شما ببارند و با همه جانِ جوانشان ایرانِ قبل از آن بهمن شوم را پس بگیرند و به آن سنجاق شوند.
این عمل معنی اش برگشت به گذشته نیست بلکه پیوند خوردنِ مجدد به اصل خویشتنِ خویشِ ایرانی و نظام پادشاهی اش است.
برای همین است ملت ایران حداقل در ۱۸ و ۱۹ دی ماهِ سال گذشته در ابعاد چند ده میلیونی با شعارهای متحد کننده جاوید شاه و پهلوی بر می گرده نشان داد که می خواهد به اصل خویشتن ایرانی و نظام پادشاهی شان سنجاق شود.
امیدوارم شیرفهم شده باشید که این سنجاق شدن به اصل خویشتنِ خویش ایرانی و نظام پادشاهی ایرانی، بازگشت به گذشته نیست بلکه رهایی ایران و ایرانی از اشغالگرتن ارتجاع سیاه و همدست بلافصل آنها ارتجاع سرخ است.
همین
احمد پناهنده
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
احمد عزیز، نوشتهات را…
احمد عزیز،
نوشتهات را خواندم و بیاختیار یاد سالهایی افتادم که هر شنبه کنار راین، با چند دوست قدیمی دور یک میز جمع میشدیم، آبجویی مینوشیدیم و ساعتها بحث سیاسی میکردیم. آن روزها من همیشه به شوخی میگفتم تو فراکسیون سلطنتطلب مجاهدین خلق هستی. گاهی از این شوخی دلخور میشدی و میگفتی «بخش سلطنت مجاهدین دیگر چه صیغهای است؟» هاشم هم از ته دل میخندید و میگفت «خدا خفت کند!»
آن روزها همه ما این شوخی را فقط یک شوخی میدانستیم. حتی یادم هست یک بار در سایت دیدگاه، همشین بهار به تو حمله کرد و تو را ساواکی خطاب کرد و همین موضوع حسابی آزرده و عصبانیات کرد. اما امروز که به مسیر طیشده نگاه میکنم، احساس میکنم شاید ما چیزی را در تو دیده بودیم که خودت هنوز ندیده بودی. راهی که انتهایش برای ما تا حدی قابل حدس بود، برای خودت هنوز ناشناخته مانده بود.
حالا دیگر چنان با شور و حرارت از سلطنت دفاع میکنی که از بسیاری از سلطنتطلبان قدیمی نیز سلطنتطلبتر شدهای. این را نه برای طعنه میگویم و نه برای سرزنش. انسانها تغییر میکنند و در مسیر زندگی به نتایج تازهای میرسند. آنچه برای من جالب است نه تغییر دیدگاه تو، بلکه شدت و حدت این دگرگونی است.
با این همه، هدف من نه تغییر عقیده توست و نه کشاندنت به راهی که خودم درست میدانم. دوستی ما بسیار قدیمیتر و ارزشمندتر از اختلافات سیاسی است. تو را سالهاست میشناسم و با وجود همه اختلاف نظرها، همچنان انسانی سالم، صادق و دوستداشتنی میدانم. برای من فرقی نمیکند شاهی باشی، جمهوریخواه باشی یا هر چیز دیگر. تنها چیزی که هنوز برایم کمی دور از انتظار و دشوار برای درک است، همین روحیه افراطی تو در دفاع از هر باوری است که به آن میرسی.
و در پایان، احمد جان، حداقل به همان قول قدیمیات وفادار بمان. یک بار دیگر کنار راین بنشینیم، آبجویی بنوشیم و مثل گذشته بیهیاهو و بیکینه با هم گفتوگو کنیم.
گذشته، چگونه میتواند در خویشتن اصیل ایرانی، زاینده و بارآور شود؟
درود بر آقای پناهنده گرامی،
تحشیه ای از لب دریای خزر برای صید ماهی کپور!
من لزومی نمیبینم که بخواهم بحث طولانی کنم. در باره تاریخ و فرهنگ ایران و شیوه سنجشگری و اخذ مایه های بدرگونه تجربیات مایه ای نیاکان برای ساختن امروز و آینده، صحبتها کرده و منتشر کرده ام. اینجا فقط اشاره ای با توجّه به صحبت شما، تحریر میکنم برای فراتر اندیشیدن و دیدن خود در آیینه خویشتن و در آیینه دیگران.
مشکل اساسی صحبت شما، این نیست که از نظام پادشاهی دفاع میکنید؛ بلکه اینست که میکوشید یک داوری سیاسی را به حقیقتی بدیهی و فراتر از پرسش تبدیل کنید. شما از همان آغاز صحبتتان، شمشیر را از رو بسته اید و مخالفان پادشاهیخواهی را در قالبهایی رنگ باخته و نخ نما شده چون «ارتجاع سیاه» و «ارتجاع سرخ» قرار میدهید تا پیش از آنکه استدلالی مطرح شود، امکان اندیشیدن مستقل از خواننده گرفته شود. این شیوه بیش از آنکه نشانه اعتماد به ژرفمایگی استدلال باشد، نشانه اتکاء به برچسبگذاری و قطبیسازی است.
شما میگویید که بازگشت به نظام پادشاهی بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه بازگشت به اصل خویشتن ایرانی است. امّا این صحبت شما، خودش نیازمند اثبات استدلالی است. اصل خویشتن ایرانی دقیقا چیست؟ چه کسی آن را تعریف میکند؟ بر اساس کدام معیار میتوان ادّعا کرد که یک نظام سیاسی خاصّ، تجسّم انحصاری هویّت ایرانی است؟ آیا ایران در دوران هخامنشی، اشکانی، ساسانی، صفوی، قاجار و مشروطه و پهلویها یک هویّت واحد و تغییرناپذیر داشته است؟. اگر تاریخ ایران را به درستی بنگریم درمییابیم که هویتّ ایرانی در چهره های پدیدار شده اش نه یک جوهر ثابت؛ بلکه برآیندی پویا و دائما درحال دگرگونی بوده است. بنابر این، تبدیل یک شکل خاصّ از حکومت به «اصل خویشتن» بیشتر یک باور ایدئولوژیک است تا یک نتیجه فرهنگی و تاریخی و فلسفی.
پرسش مهمتر اینست که اگر نظام پادشاهی تا این اندازه با روح و جان جامعه ایرانی پیوند خورده بود، چگونه انقلابی با آن گستردگی فاجعه بار علیه آن شکل گرفت؟. پاسخ رایج اینست که مردمان ایران، فریب خوردند. امّا این پاسخ، خودش مسئله تازهای میآفریند. اگر مردمی که در سال 1357 تصمیم گرفتند فاقد تشخیص و شعور و فهم و آگاهی بودند، چگونه همان مردمان یا فرزندان آنان امروز ناگهان به معیار قطعی حقیقت تبدیل شدهاند؟ . بیشعوری چگونه و بر شالوده کدام اصول میتواند شعور تولید کند؟. اگر رأی مردمان دیروز بی اعتبار است، چرا احساسات مردم امروز باید بی چون و چرا معتبر تلقی شود؟ این تناقضی است که شما از کنار آن عبور میکنید. از سوی دیگر، هیچ دورهای از تاریخ ایران را نمیتوان به بهشت مطلق یا جهنم مطلق فروکاست. هر نظام سیاسی در کنار دستاوردهای خود، کاستیها و خطاهای خود را نیز دارد. حتّا همین نظام گیوتین الهی نیز نکبتها و مزیّتهای خودش را داشته است. نگاه انتقادی زمانی شکل میگیرد که بتوان همزمان موفقیّتها و ناکامیها را دید؛ نه آنکه یک دوره را تقدیس و دوره دیگر را شیطانی کرد.
نکته مهم دیگری که در صحبت شما نادیده گرفته شده، این واقعیّت است که نقد جمهوری اسلامی به خودی خودش به معنای تایید و تصدیق نظام پادشاهی نیست. شکست یک نظام سیاسی و ناکارآمد، هرگز دلیل حقانیت بخشی مطلق بدون انتقاد کلیدی و بهره آور به نظامی دیگر نیست. از لحاظ منطقی میان نفی یک وضعیّت موجود و اثبات یک بدیل مطلوب فاصلهای عظیم وجود دارد. برای اثبات مطلوبیّت یک نظام سیاسی باید نشان داد که آن نظام، چگونه آزادی، عدالت، پاسخگویی، قانونمداری و کرامت انسانی را بهتر تأمین میکند، نه اینکه صرفا از ناکامی رقیب سخن گفت. از همه مهمتر، نوع نگاه شما به نسلهای گذشته است. شما انقلاب را «خودکشی جمعی» مینامید و نسلهای پیشین را سزاوار تحقیر تاریخی میدانید. امّا این نگاه بیش از آنکه حاصل فهمیدن پیچیدگی ساز و کار تاریخ تحوّلات اجتماعی و فرهنگی و کشوری باشد، بیانگر خشم شما نسبت به تاریخ ناکامیاب است. انسانها در شرایط زمانه خود، تصمیم میگیرند، نه با دانشی که دهه ها بعد در اختیار آیندگان قرار میگیرد. قضاوت مطلق در باره گذشتگان معمولا آسان است، اما فهمیدن پیچیدگیهای انتخابهای آنان بسیار دشوارتر است. بلوغ تاریخی و فرزانگی در تحقیر مردگان و بازماندگانشان نیست؛ بلکه در فهمیدن شرایطی است که آنان در آن زیسته و تصمیم گرفتهاند.
اساسیترین پرسش اما جای دیگری نهفته است. اگر روزی نظام پادشاهی، انتخاب آتی اکثریّت مردمان باشد و شاهنشاهی بازگردد، امّا همان مشکلاتی که همواره قدرت سیاسی را تهدید میکنند، یعنی فساد، تبعیض، ناکارآمدی یا محدودیّت آزادیها نیز بازگردند، آیا باز هم، آن نظام تجسّم «اصل خویشتن ایرانی» خواهد بود؟. اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه روشن میشود که ارزشهای بنیانی، نه در نظام پادشاهی یا نظام جمهوری یا نظام ولایت فقیه؛ بلکه اصالت در هنر نگاهبانی از جان و زندگی و پروراندن امکانهای رشد آزادی، دادگزاری، قانون و حرمت کرامت انسان هستند. اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه آشکار میشود که مسئله نه ایران است و نه مردمانش؛ بلکه وفاداری به یک نماد سیاسی خاصّ است.
بزرگترین خطای شما اینست که ایران را با یک نظام سیاسی دلخواه، یکسان میگیرید. ایران بسیار بزرگتر از هر حکومت، هر سلسله، هر انقلاب و هر ایدئولوژی و هر دین ایمانخواه و مذهب و فرقه و غیره و ذالک است. هیچ گروهی نمیتواند ادّعا کند که تنها نماینده حقیقت ایران است. همانگونه که روحانیّت شیعه نمیتواند هرگز ایران را در خودش و اسلامیّت خلاصه کند، هیچ سلطنتی نیز نمیتواند ایران را در خودش خلاصه کند. ملّتهای بزرگ با توانایی نقد گذشته و آفرینش آینده، زنده میمانند؛ نه با تقدیس یک دوره تاریخی خاصّ. رویکرد ما به تاریخ و فرهنگمان باید با پرنسیپ سنجشگری بی غرض و مرض باشد برای کسب شناحت از بهر آفریدن و پی ریزی آینده ای که در خور تاریخ و بُنمایه های فرهنگ ما ایرانیان باشد؛ ولو نام سیستم کشورداری، پادشاهی یا جمهوری یا ولایت فقیه یا غیره و ذالک باشد. نقد حکومت فقاهتی و لژیتیم نبودن آن به دلیل عبا و عمّامه و نعلین نیست؛ بلکه به دلیل خصومت زمامداران حکومتی با تاریخ و فرهنگ ایران و مردمانش است که ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش را گوسفند قربانی در راه نصوص الهی قلمداد کرده اند و مصدر گیوتین خونریز شده اند شبانه روز با اعدامهای وحشتناک.
در نهایت، مسئله اصلی نه پادشاهی است و نه جمهوری. مسئله اصلی این است که آیا ما میخواهیم در گذشته زندگی کنیم یا از گذشته بیاموزیم و در کنار یکدیگر، جامعه ای نو را بیافرینیم. جامعهای که تمام انرژی خود را صرف بازسازی خاطرات تاریخی میکند، ممکن است از ساختن آینده بازبماند. عظمت یک ملّت در بازگشت به آنچه بوده نیست – حال بماند که کثیری از ایرانیان، بازگشت را خطّی و هندسی میفهمند و هیچ درکی از فلسفه زمان ندارند - ؛ بلکه در توانایی آفریدن چیزی است که هنوز هرگز نبوده است. شاید به جای آنکه بپرسیم کدام نظام سیاسی «اصل خویشتن» ماست، باید بپرسیم چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن آزادی، عدالت، قانون و کرامت انسانی و اصالت ایرانی بودن ما = پایبندی به پرنسیپهای گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی برای همگان تضمین شود. این پرسش بسیار عمیقتر، بنیانینتر و سرنوشتسازتر از هر نزاعی میان پادشاهی و جمهوری است.
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان