رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 21 تیر 1405 - Sunday, 12 July 2026

عبور از پنجاه‌وهفت؛ نسل جدید ایران در جستجوی آینده !

عبور از پنجاه‌وهفت؛ نسل جدید ایران در جستجوی آینده !


در سیاست، گاه مهم‌ترین دگرگونی‌ها نه در سقوط حکومت‌ها و نه در پیدایش احزاب تازه، بلکه در تغییر نگاه نسل‌ها رخ می‌دهد. حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند، رهبران سیاسی ظهور می‌کنند و کنار می‌روند، اما آنچه در نهایت مسیر یک کشور را تعیین می‌کند، شیوه‌ای است که نسل‌های تازه به گذشته، حال و آینده خود می‌نگرند. هیچ جامعه‌ای بدون بازنگری در تجربه‌های تاریخی خود نمی‌تواند راهی به سوی پیشرفت پیدا کند و هیچ ملتی نیز بدون درس گرفتن از اشتباهات گذشته قادر نخواهد بود آینده‌ای متفاوت بسازد.

در ایران امروز، یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی در حال شکل‌گیری است؛ دگرگونی‌ای که شاید در نگاه نخست چندان آشکار نباشد، اما آثار آن روزبه‌روز بیشتر نمایان می‌شود. بخش قابل توجهی از نسل جوان ایران به تدریج از بسیاری از سیاستمداران، فعالان و جریان‌هایی که ریشه فکری و سیاسی آنان در انقلاب ۱۳۵۷ و منازعات آن دوران باقی مانده است، فاصله گرفته‌اند. این فاصله‌گیری صرفاً یک اختلاف سنی یا نسلی نیست. مسئله عمیق‌تر از آن است که بتوان آن را به تفاوت سن و سال محدود کرد.

نسل جوان امروز ایران در جهانی متفاوت از نسل انقلاب زندگی می‌کند. دغدغه‌های او با دغدغه‌های نیم قرن پیش تفاوت دارد. او هر روز با تورم، بیکاری، سقوط ارزش پول ملی، بحران مسکن، مهاجرت گسترده نخبگان، محدودیت‌های اجتماعی و نااطمینانی نسبت به آینده روبه‌رو است. او آینده‌ای روشن پیش روی خود نمی‌بیند و به همین دلیل بیش از هر چیز به دنبال راه‌حل است، نه تکرار شعارهای قدیمی.

در چنین شرایطی، طبیعی است که جوان ایرانی از خود بپرسد کسانی که بیش از چهار دهه درباره سیاست ایران سخن گفته‌اند، چه دستاورد ملموسی داشته‌اند؟ حاصل صدها نشست، هزاران بیانیه، ده‌ها ائتلاف و سال‌ها بحث و جدل سیاسی چه بوده است؟ آیا این همه تلاش توانسته است اتحاد پایداری ایجاد کند؟ آیا توانسته است برنامه‌ای فراگیر و عملی برای آینده کشور ارائه دهد؟ آیا توانسته است اختلافات تاریخی را کنار بگذارد و نیرویی ملی برای عبور از بحران‌ها شکل دهد؟

پاسخی که بسیاری از جوانان به این پرسش‌ها می‌دهند، چندان امیدوارکننده نیست.

واقعیت این است که بخش بزرگی از اپوزیسیون سنتی ایران طی دهه‌های گذشته بیش از آنکه به ساختن آینده بیندیشد، درگیر بازتولید اختلافات گذشته بوده است. هنوز همان جدال‌های ایدئولوژیک ادامه دارد. هنوز همان کینه‌های سیاسی دهه‌های گذشته زنده نگه داشته می‌شود. هنوز بسیاری از نیروها بیش از آنکه درباره آینده ایران سخن بگویند، درباره دشمنی‌های تاریخی خود با یکدیگر صحبت می‌کنند.

برای نسل جوان، این وضعیت بیش از آنکه نشانه پویایی سیاسی باشد، نشانه فرسودگی سیاسی است.

جوان امروز وقتی به برخی از چهره‌های قدیمی نگاه می‌کند، احساس می‌کند آنان در گذشته زندگی می‌کنند. گویی زمان برای آنان متوقف شده است. در حالی که جامعه ایران دگرگون شده، فناوری تغییر کرده، ساختار اقتصادی جهان تغییر کرده و نیازهای مردم تغییر یافته است، بخشی از فعالان سیاسی همچنان درگیر مباحثی هستند که برای بخش بزرگی از جامعه دیگر اولویت محسوب نمی‌شود.

اما مهم‌ترین نکته این است که عبور نسل جوان از این چهره‌ها به معنای بی‌احترامی به تجربه یا سن و سال نیست. هیچ جامعه عاقلی تجربه را نادیده نمی‌گیرد. تجربه سرمایه‌ای ارزشمند است، اما تنها زمانی که به شناخت بهتر واقعیت‌ها و اصلاح مسیر منجر شود. اگر تجربه به تکرار مداوم اشتباهات گذشته بیانجامد، دیگر نمی‌تواند یک مزیت محسوب شود.

بزرگ‌ترین رهبران سیاسی جهان کسانی نبودند که هرگز اشتباه نکردند. آنان کسانی بودند که اشتباهات خود را پذیرفتند، از آن درس گرفتند و مسیر خود را اصلاح کردند. مشکل بخشی از جریان‌های سیاسی قدیمی ایران در همین نقطه قرار دارد. بسیاری از آنان هنوز حاضر نیستند نقش خود را در شکست‌های تاریخی بررسی کنند. هنوز نمی‌پرسند چرا بخش مهمی از جامعه دیگر به آنان توجه نمی‌کند. هنوز نمی‌خواهند بپذیرند که شاید روش‌ها و الگوهای سیاسی متعلق به نیم قرن پیش، دیگر پاسخگوی نیازهای ایران امروز نباشد.

در عوض، ساده‌ترین راه انتخاب می‌شود؛ مقصر دانستن دیگران.

اگر مردم از آنان فاصله گرفته‌اند، مردم متهم می‌شوند. اگر نسل جوان به چهره‌های تازه توجه نشان می‌دهد، رسانه‌ها مقصر معرفی می‌شوند. اگر نفوذ سیاسی آنان کاهش یافته است، رقیبان متهم می‌شوند. اما کمتر دیده می‌شود که این پرسش مطرح شود که آیا مشکل ممکن است در خود آنان باشد؟

جامعه ایران طی سال‌های اخیر نشان داده است که بیش از هر چیز از فرسایش سیاسی خسته شده است. مردم از دعواهای بی‌پایان خسته‌اند. از اختلافات شخصی خسته‌اند. از ائتلاف‌هایی که شکل می‌گیرند و چند ماه بعد فرو می‌پاشند خسته‌اند. از بیانیه‌هایی که منتشر می‌شوند اما هیچ تغییری در زندگی آنان ایجاد نمی‌کنند خسته‌اند.

در مقابل، نسل جدید به دنبال کارآمدی است. او به دنبال نتیجه است. برای او مهم نیست چه کسی پنجاه سال پیش در کدام جریان سیاسی حضور داشته است. او می‌خواهد بداند چه کسی می‌تواند اقتصاد را بازسازی کند. چه کسی می‌تواند حاکمیت قانون را برقرار سازد. چه کسی می‌تواند امنیت سرمایه‌گذاری ایجاد کند. چه کسی می‌تواند آزادی‌های فردی و اجتماعی را تضمین کند. چه کسی می‌تواند کشور را از بحران‌های انباشته‌شده کنونی عبور دهد.

به همین دلیل است که در سال‌های اخیر شاهد جابه‌جایی تدریجی مرکز ثقل فعالیت سیاسی از حلقه‌های بسته سنتی به سوی جامعه بوده‌ایم. نگاه‌ها بیش از گذشته متوجه مردم عادی شده است؛ متوجه دانشجویان، زنان، کارگران، متخصصان، کارآفرینان و نسلی که خود را بدهکار دعواهای سیاسی گذشته نمی‌داند.

این نسل از خود می‌پرسد که چه کسی می‌تواند ایران فردا را بسازد، نه اینکه چه کسی در نزاع‌های سیاسی دیروز پیروز بوده است.

در چنین فضایی، یکی از مهم‌ترین نکاتی که طی سال‌های اخیر از سوی شاهزاده رضا پهلوی بارها مطرح شده، معنای بیشتری پیدا می‌کند. این دیدگاه که نباید انرژی جنبش صرف کسانی شود که خود بخشی از مشکل هستند، در واقع برآمده از تجربه‌ای طولانی است. تجربه‌ای که نشان داده همه اختلافات قابل حل نیستند و همه نیروها الزاماً تمایلی به همکاری ندارند.

در یک جامعه آزاد، اختلاف نظر امری طبیعی است. هیچ جامعه‌ای بدون تنوع دیدگاه‌ها نمی‌تواند پیشرفت کند. اما تفاوت بزرگی میان اختلاف نظر و وابستگی به اختلاف وجود دارد. برخی نیروها اختلاف نظر دارند و در عین حال برای هدفی مشترک همکاری می‌کنند. اما برخی دیگر اساساً هویت سیاسی خود را بر پایه دشمنی با دیگران بنا کرده‌اند. موجودیت آنان از اختلاف تغذیه می‌کند. اگر دشمنی از میان برود، بخش مهمی از هویت سیاسی آنان نیز از میان خواهد رفت.

نسل جدید این واقعیت را به خوبی درک کرده است. او دیده است که چگونه برخی افراد بیش از آنکه با جمهوری اسلامی درگیر باشند، با دیگر مخالفان جمهوری اسلامی درگیر هستند. دیده است که چگونه فرصت‌های همگرایی بارها قربانی رقابت‌های شخصی و گروهی شده است. دیده است که چگونه برخی نیروها حفظ اختلاف را بر حل اختلاف ترجیح می‌دهند.

از همین رو، بسیاری از جوانان به این نتیجه رسیده‌اند که مهم‌ترین سرمایه هر جنبش سیاسی زمان است. زمانی که هدر رود، قابل بازگشت نیست. اگر سال‌های آینده نیز صرف نزاع‌های بی‌پایان، پاسخ دادن به حاشیه‌ها و تکرار اختلافات تاریخی شود، نتیجه چیزی جز تکرار شکست‌های گذشته نخواهد بود.

ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به تمرکز نیاز دارد. تمرکز بر آزادی. تمرکز بر حاکمیت قانون. تمرکز بر توسعه اقتصادی. تمرکز بر بازسازی نهادهای ملی. تمرکز بر همبستگی اجتماعی. تمرکز بر آینده.

هر جنبش سیاسی منابع محدودی در اختیار دارد. زمان محدود است. انرژی محدود است. نیروی انسانی محدود است. اگر این منابع محدود صرف متقاعد کردن کسانی شود که هیچ اراده‌ای برای همکاری ندارند، در نهایت چیزی جز اتلاف فرصت باقی نخواهد ماند.

شاید بزرگ‌ترین تحول سیاسی سال‌های اخیر نه تشکیل یک حزب تازه بوده باشد و نه شکل‌گیری یک ائتلاف جدید. شاید مهم‌ترین تحول، تغییر در نگاه جامعه باشد. تغییری که باعث شده پرسش اصلی از این نباشد که چه کسی در گذشته حق داشت، بلکه این باشد که چه کسی می‌تواند آینده را بسازد.

این پرسش بسیاری از معادلات قدیمی را بر هم زده است. زیرا ناگهان روشن می‌شود که سابقه طولانی الزاماً به معنای صلاحیت بیشتر نیست. بلندترین صداها لزوماً بهترین راه‌حل‌ها را ارائه نمی‌کنند. و قدیمی‌ترین چهره‌ها الزاماً آینده‌نگرترین افراد نیستند.

ایران امروز در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. کشوری با ظرفیت‌های عظیم انسانی، اقتصادی و فرهنگی که همزمان با بحران‌های عمیق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو است. در چنین شرایطی، جامعه بیش از هر چیز به نیروهایی نیاز دارد که بتوانند انرژی ملی را متمرکز کنند، نه پراکنده؛ امید ایجاد کنند، نه ناامیدی؛ همبستگی بسازند، نه تفرقه؛ و برای آینده برنامه داشته باشند، نه اینکه دائماً به گذشته بازگردند.

شاید به همین دلیل است که بخشی از نسل جوان از بسیاری از سیاستمداران پنجاه‌وهفتی عبور کرده است. نه به دلیل سن آنان و نه به دلیل سابقه آنان، بلکه به این دلیل که احساس می‌کند بخش مهمی از آنان هنوز درگیر مسائلی هستند که هیچ کمکی به حل مشکلات امروز ایران نمی‌کند.

تاریخ ملت‌ها را نه بر اساس تعداد سخنرانی‌ها، نشست‌ها و بیانیه‌ها، بلکه بر اساس نتایج قضاوت می‌کند. و نتیجه چهار دهه گذشته یک پیام روشن دارد: ایران دیگر فرصت ندارد انرژی خود را صرف بن‌بست‌های بی‌پایان کند. آینده متعلق به کسانی خواهد بود که بتوانند از گذشته درس بگیرند، اشتباهات را بپذیرند، بر نقاط مشترک تمرکز کنند و منافع ملی را بالاتر از رقابت‌های گروهی قرار دهند.

شاید مهم‌ترین درس این دوران همین باشد؛ همه افراد بخشی از راه‌حل نیستند. برخی افراد، آگاهانه یا ناآگاهانه، بخشی از مشکل هستند. هیچ ملتی با سپردن سرنوشت خود به کسانی که در مسیر حل بحران حرکت نمی‌کنند، به آزادی، ثبات و پیشرفت دست نخواهد یافت. آینده ایران را کسانی خواهند ساخت که به جای اسارت در گذشته، جرأت نگاه کردن به فردا را داشته باشند.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ارشان آذری

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
پاسخ به نوشته جناب آذری

جناب آذری گرامی
به نظر می‌رسد در چند مورد، برداشت شما از نوشته من با آنچه واقعاً نوشته‌ام متفاوت است.
شما می‌نویسید من از نسل ۵۷ به عنوان یک مجموعه واحد دفاع کرده‌ام، در حالی که دقیقاً برعکس، استدلال من این بوده که نمی‌توان همه کسانی را که در انقلاب ۵۷ نقش داشتند به یک گروه همگن با یک تفکر و یک مسئولیت مشترک تقلیل داد. نقد من متوجه همین نگاه یکدست‌ساز به تاریخ بوده است.

همچنین نوشته‌اید که من برای دفاع از انقلاب ۵۷ به حضور میلیون‌ها نفر در خیابان استناد کرده‌ام. در حالی که بارها تأکید کرده‌ام که حقانیت یک ایده از تعداد هواداران آن به دست نمی‌آید. حتی برای روشن‌تر شدن همین موضوع، از حمایت گسترده مردم از آیت‌الله خمینی و نتایج بعدی آن مثال آوردم تا نشان دهم محبوبیت یک رهبر یا یک جریان، تضمینی برای درستی مسیر آن نیست.
در بخش دیگری نیز نوشته‌اید که من همه چیز را به افراد گره می‌زنم و بخش بزرگی از نوشته‌هایم صرف نقد رضا پهلوی می‌شود. در حالی که نقد من متوجه شخص رضا پهلوی نیست، بلکه متوجه نوع نگاه به قدرت و ساختار پیشنهادی در پروژه شکوفایی است. اگر در آن طرح اختیارات گسترده‌ای برای یک فرد تعریف شده باشد، طبیعی است که درباره آن پرسش مطرح شود. این نقد متوجه سازوکار قدرت است، نه صرفاً یک فرد مشخص.
من حتی صریحاً نوشته‌ام که هرگز از انقلاب ۵۷ دفاع نکرده‌ام. پرسش من این بوده که چرا آن انقلاب به آزادی و دموکراسی منجر نشد. میان دفاع از یک رویداد تاریخی و تلاش برای فهم علل موفق نشدن آن تفاوت وجود دارد. اگر علت‌ها را نشناسیم، تنها بازیگران را عوض خواهیم کرد و احتمال تکرار همان خطاها همچنان باقی خواهد ماند.
به همین دلیل، محور اصلی بحث من نه انقلاب ۵۷ است، نه رضا پهلوی و نه هیچ فرد دیگری. موضوع اصلی برای من نهادهای دموکراتیک، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و سازوکارهای کنترل قدرت است. معتقدم هر پروژه سیاسی، صرف‌نظر از اینکه توسط چه فرد یا جریانی ارائه شود، باید بر اساس همین معیارها ارزیابی شود.
از این رو تصور می‌کنم اگر یک بار دیگر متن را با دقت مرور کنید، خواهید دید که بخش قابل توجهی از نقد شما متوجه مطالبی است که من اساساً آنها را مطرح نکرده‌ام.

پ., 11.06.2026 - 23:35 پیوند ثابت
ارشان آذری
ارشان آذری

عنوان مقاله:
.

.

آقای مرادی،

مشکل نوشته‌های شما این است که یک معیار برای دیگران دارید و یک معیار برای خودتان.
می‌گویید نباید یک نسل را مسئول دانست، اما از «نسل ۵۷» به عنوان یک مجموعه واحد دفاع می‌کنید. می‌گویید تعداد طرفداران یک ایده مهم نیست، اما برای دفاع از انقلاب ۵۷ به حضور میلیون‌ها نفر در خیابان اشاره می‌کنید. می‌گویید نباید همه چیز را به افراد گره زد، اما بخش بزرگی از نوشته‌هایتان صرف نقد یک فرد، یعنی رضا پهلوی، می‌شود.
شما دیگران را به شخص‌محوری متهم می‌کنید، اما خودتان نیز مرتب بحث را از نهادها به افراد می‌برید. به همین دلیل نوشته‌هایتان بیش از آنکه نقد دیگران باشد، تناقض‌های فکری خودتان را نشان می‌دهد.

پ., 11.06.2026 - 19:26 پیوند ثابت
اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
پاسخ به نوشته جناب کردی

جناب کردی گرامی
نقد زمانی معنا پیدا می‌کند که به اصل استدلال‌ها پاسخ داده شود، نه اینکه منتقد با برچسب‌هایی مانند «وقت‌گیر»، «سنگ‌اندازی» یا «بی‌اهمیت» کنار گذاشته شود. اگر نقد من فاقد ارزش است، این پرسش مطرح می‌شود که چرا برای رد آن چنین پاسخ مفصلی نوشته‌اید؟ معمولاً کسی برای موضوعی که فاقد اهمیت می‌داند این اندازه وقت صرف نمی‌کند.

شما چند بار نوشته‌اید که مطالب من «واضحات» است. اگر چنین است، پس اختلاف ما بر سر همین واضحات است. بسیاری از بحران‌های سیاسی ایران نیز دقیقاً از نادیده گرفتن همین اصول بدیهی آغاز شده‌اند. اینکه قدرت باید محدود شود، اینکه نهادها مهم‌تر از افراد هستند و اینکه نمی‌توان همه مسئولیت یک رخداد تاریخی را بر گردن یک نسل انداخت، شاید بدیهی به نظر برسد، اما در عمل هنوز محل اختلاف است.
من نیز هرگز از انقلاب ۵۷ دفاع نکرده‌ام. پرسش من این بوده و هست که چرا آن انقلاب به استقرار آزادی و دموکراسی منجر نشد. میان نقد یک انقلاب و تحلیل علل موفق نشدن آن تفاوت وجود دارد. اگر علت‌ها را نشناسیم، فقط افراد را عوض می‌کنیم و همان خطاها را تکرار خواهیم کرد.
شما از حمایت میلیون‌ها نفر از یک رهبر یا یک طرح سیاسی سخن می‌گویید، اما در دموکراسی حقانیت یک ایده با تعداد هواداران آن سنجیده نمی‌شود. تاریخ بارها نشان داده است که جنبش‌ها و رهبرانی با پشتوانه گسترده مردمی نیز می‌توانند در نهایت به تمرکز قدرت و محدود شدن آزادی‌ها منجر شوند. حمایت میلیونی مردم از روح‌الله خمینی در سال ۱۳۵۷ و پیامدهای بعدی آن، نمونه‌ای روشن از این واقعیت است. به همین دلیل دموکراسی‌های پایدار بر اعتماد به افراد بنا نمی‌شوند، بلکه بر نهادهای مستقل، حاکمیت قانون، تفکیک قوا و سازوکارهای نظارت بر قدرت استوار هستند. در چنین نظامی، هیچ فردی صرفاً به دلیل محبوبیت یا تعداد هوادارانش نباید فراتر از قانون و نهادهای عمومی قرار گیرد.

نکته دیگر اینکه من بارها از همکاری و گفت‌وگوی میان نیروهای مؤثر سیاسی و نخبگان جامعه دفاع کرده‌ام و معتقدم گذار به دموکراسی بدون تعامل و همگرایی میان جریان‌های مختلف امکان‌پذیر نیست. از همین رو، بارها پیشنهاد کرده‌ام که شخصیت‌ها و جریان‌های اثرگذاری مانند رضا پهلوی و مریم رجوی نیز بتوانند در چارچوبی ملی و دموکراتیک به گفت‌وگو بنشینند.
با این حال، واقعیت این است که بخشی از اپوزیسیون، از جمله مجاهدین خلق، چنین نگاهی ندارند. آنها معتقدند تا زمانی که رضا پهلوی صراحتاً عملکرد حکومت پدرش را نقد نکند و از نظام پادشاهی موروثی که مشروعیت سیاسی را بر پایه وراثت تعریف می‌کند فاصله نگیرد، نمی‌توان او را بخشی از یک پروژه دموکراتیک دانست. بر اساس این نگاه، پادشاهی موروثی ادامه همان ساختار قدرتی است که مردم در انقلاب ۵۷ آن را کنار گذاشتند و به همین دلیل همکاری با طرفداران آن را نمی‌پذیرند.
من شخصاً با این دیدگاه موافق نیستم. معتقدم در یک فضای دموکراتیک، نیروهای سیاسی می‌توانند با وجود اختلافات عمیق تاریخی و ایدئولوژیک، بر سر اصول مشترکی مانند آزادی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون و حق انتخاب مردم همکاری کنند. مسئله اصلی برای من نه اشخاص، بلکه پذیرش قواعد دموکراتیک و پایبندی همگان به آنهاست.
در نهایت، به جای اینکه بگوییم فلان گروه را «نادیده می‌گیریم» یا «عدد نیستند»، بهتر است استدلال‌های آنان را بررسی کنیم. در سیاست، حذف مخالفان از بحث نشانه قدرت یک اندیشه نیست. قدرت یک اندیشه زمانی آشکار می‌شود که بتواند در برابر نقدهای جدی پاسخ‌های منطقی و مستدل ارائه دهد.
با احترام، مرادی

پ., 11.06.2026 - 12:42 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

عنوان مقاله:
هوش مصنوعی جانبدار!

نظرات آقای اسماعیل مرادی را باید ندید گرفت چرا که با ذکر واضحات تلاش میکند نتیجه بگیرد که نویسنده اشتباه می کند و این در شرایطی که اولا قیاس هایش مع الفارق است و دوم با همان ذکر واضحات میتوان اثبات کرد که همان نظر اول - در اینجا نظر آقای آرشان آذری - در نهایت برنده نسبتی بحث می باشد.

نظرات آقای اسماعیل مرادی را باید ندید گرفت چرا که با ذکر واضحات تلاش میکند نتیجه بگیرد که نویسنده اشتباه می کند و این در شرایطی که اولا قیاس هایش مع الفارق است و دوم با همان ذکر واضحات میتوان اثبات کرد که همان نظر اول - در اینجا نظر آقای آرشان آذری - در نهایت برنده نسبتی بحث می باشد. اسماعیل مرادی تلاش می کند به یک بازی فوتبال سیاسی برسد که در آن تنیجه - بسته به تمایل سیاسی خواننده - به نفع نظریات ایشان تمام شود... مثلا با نتیجه ده بر هفت اسماعیل مرادی برنده بحث باشد. آقای مرادی خوب است که به هوش مصنوعی اش این تذکر را بدهد که در قضاوت در مورد مقاله ای که به تو میدهم بیطرفی را رعایت کن و به گونه ای تفسیر نکن که به نفع من تمام شود بلکه کاملا بی طرف قضاوت و تفسیر کن. آن گاه دیگر شاهد مقالاتی چنین وقت گیر و نیمه منطقی نبودیم. نمیدانم حوصله ام بگیرد همه مطلب ایشان را بخواهم بررسی کنم که آقای آذری خود پاسخ درخور داده اند. اما من فقط نمونه هایی می آورم که اصلا به بحث آقای آذری ربط ندارد و یک مقوله جداگانه است. و همین بی جهت وقت میگیرد. هدف از این وقت گیری چیست؟ هیچ! فقط برای آن که تاثیر مقاله را کم کند همین. اقای مرادی تلاش می کند سنگ بیاندازد. به چند فراز بعنوان نمونه میپردازم:
مرادی- به نظر من نوشته جناب آذری یک داوری سیاسی است که از ابتدا به نتیجه رسیده و سپس استدلال‌ها را برای تأیید آن نتیجه کنار هم قرار داده است.
پاسخ- خب که چی؟ همه مقالات نویسندگان جهان از جمله مقالات خود آقای مرادی « یک داوری سیاسی است» در مورد این که آیا فلان سیاست صحیح بوده یا غلط؟ این دیگر سلیقه و تاکتیک نویسنده است که در مقاله اش از آغاز نتیجه گیری کند و نظرش را از آغاز برای جلب کنجکاوی خواننده بیاورد یا در آخر .. کجاش ایراد داره؟ بازهم توضیح واضحات و وقت گیری بی دلیل! ا
اسماعیل مرادی - ایشان بارها از «پنجاه‌وهفتی‌ها» سخن می‌گوید، گویی یک نسل واحد با یک تفکر و یک مسئولیت مشترک وجود داشته است. در حالی که انقلاب ۵۷ حاصل حضور طیف گسترده‌ای از نیروهای مذهبی، ملی، چپ، لیبرال، بازاری، دانشجویی و اقشار مختلف جامعه بود.
پاسخ- این را خواجه حافظ شیرازی هم میداند که انقلاب 57 حاصل حضور یک طیف گسترده بود. امروز در سیاست وقتی سخن از 57تی ها میرود منظور کسانی هستند که بر آن انقلاب و ارزشهای آن صحه میگذارند و آن انقلاب را صحیح و تایید می کنند. بازهم شرح واضحات وقت گیر!
مرادی- در سراسر متن گفته می‌شود چون نتیجه مطلوب حاصل نشده، پس نیروهای سیاسی آن دوران شکست خورده‌اند.
پاسخ - اینجا را آقای مرادی ناتمام میگذارد تا به بحث بعدی بپردازد در حالی که پاسخ در همین سطح نهفته است: انقلاب درست نبود چون نتیجه مطلوب بدست نیامد. یا این که بپذیریم که انقلاب می کنیم برای نتیجه نا مطلوب! بله؟
و ادامه میدهد: آیا مشکل فقط افراد بودند یا فقدان نهادهای دموکراتیک، ضعف جامعه مدنی، تمرکز قدرت و فرهنگ سیاسی استبدادی نیز نقش داشتند؟
پاسخ- اسماعیل مرادی در دفاع از 57 به فرافکنی میپردازد. نوعی که او مساله را طرح می کند به این میماند که گویی در روز 23 بهمن ناگهان یک شهاب از آسمان آمد و ایران زیر و رو شد و اهداف انقلاب 57 به نتیجه مطلوب نرسید. این که شما بدون هرگونه آمادگی و برنامه ریزی یک انقلاب هیجانی بکنید بعد به کسری های آن بپردازید که نهادهای دمکراتیک نبودند، جامعه مدنی ضعف داشت و تمرکز قدرت و فرهنگ سیاسی استبدادی وجود داشت مگر بجز اقرار و اعتراف به اشتباه بودن انقلاب 57 و گز نکرده پاره کردن انقلابیون آن دوران است؟ نتیجه؟ نتیجه این که امروز جامعه مدنی ما ضعف ندارد، مطابق برنامه ای که شاهزاده و میلیون ها هوادارش در نظر دارند قصد بر این است که تمرکز قدرت و فرهنگ در یک جا جمع نشود و برای این کار لازم است که نمایندگان مردم در مجلس موسسان کار را بدست بگیرند. اگر این میلیون ها ایرانی آن چند نفر 57تی که از تعداد انگشتان دست البته تعدادشان بیشتر است اما نهایت به 12 نفر برسند را ندید بگیرند کال درستی کرده اند. همه تلاش اسماعیل مرادی بر آن است که فرخ نگهدار و مریم رجوی کنار شاهزاده بنشینند تا اثبات شود که تمرکز قدرت و فرهنگ در یک جا - منظورشان در دست شاهزاده - جمع نشده. داداش.. ما از پشت کوه نیامده ایم! ما آن 57تی ها را و نظرات شان را ندید می گیریم. اصلا عددی نیستند که وقت تلف شان کنیم.
خب... بقیه اش حیف وقت..

س., 09.06.2026 - 07:42 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Nasrin Shakeri

به چه نکات مهم و کلیدی اشاره کردین!
هر اونچه که در این مقطع بسیار مهم تاریخی؟ لازمه رو در این پستتون آوردین!
مرسی!
جامع و در عین حال مختصر و مفید!!!
با اجازه شیر می کنم

ی., 07.06.2026 - 22:47 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Kazem Kazemighalah

کیانوش گرامی. سپاس از نشر مقاله های خوب و اموزنده در سایت شما. پیام این نوشته بسیار واضح و روشن در هشدار دادن به اپوزیسیون جمهوری اسلامی نسبت به شرایطی که در آن هستیم. نسل جوان ایران، پویا و آینده نگر در مقابل نسلی که در نظرپردازی ها و عملکردهای خود یک مسیر قهقرایی را دور میزند. دلیل آن شاید دور بودن از جامعه و مشکلات آن است، دست کم بخش بزرگی از آن.
چیزی که سوال برانگیز و قابل توجه هست، مقاله، دانسته ویا نادانسته با ادعایی تمام می‌شود که پرداختن به آن ملزوم گذشته نگری هست. اینکه بعضی افراد خود مشکل هستند و یا مشکل ساز هستند، میدان را برای یک گمانه زنی های واپسگرا و توخالی باز نگه میدارد. بنظر میاید که جایگاه قاضی و متهم از پیش تعیین شده است. آیا اینطور نیست؟ با سپاس فراوان

ی., 07.06.2026 - 22:46 پیوند ثابت
ارشان آذری
ارشان آذری

عنوان مقاله:
درود بر شما جناب مرادی

.

جناب آقای مرادی

از اینکه مقاله را با دقت مطالعه کردید و دیدگاه خود را با احترام مطرح نمودید، سپاسگزارم.
با این حال، پس از مطالعه نقد شما به این نتیجه رسیدم که بخش مهمی از پاسخ‌تان نه متوجه ادعاهای مطرح‌شده در مقاله، بلکه متوجه موضوعاتی است که اساساً در متن مقاله مورد بحث نبوده‌اند.
مقاله من درباره یک پدیده سیاسی و اجتماعی مشخص بود؛ اینکه بخش قابل توجهی از نسل جدید ایران از منازعات فرسایشی و گفتمان‌های به‌جا مانده از فضای سیاسی ۱۳۵۷ فاصله گرفته و بیش از گذشته به کارآمدی، همگرایی و آینده‌نگری توجه نشان می‌دهد.
اما در نقد شما، این موضوع به تدریج جای خود را به بحث‌هایی درباره نهادگرایی، فلسفه دموکراسی، ساختار قدرت در دوران گذار و پروژه شکوفایی داده است. در نتیجه، به جای نقد ادعای اصلی مقاله، شاهد تغییر موضوع بحث هستیم.
شما می‌نویسید که «پنجاه‌وهفتی‌ها» یکدست نیستند. با این گزاره موافقم. اما مقاله نیز هرگز ادعا نکرده که تمام افراد آن نسل دارای دیدگاه یا مسئولیتی یکسان بوده‌اند. بحث مقاله درباره یک فرهنگ سیاسی و مجموعه‌ای از رفتارها و منازعاتی بود که هنوز بر بخشی از فضای اپوزیسیون سایه افکنده است.
همچنین اشاره می‌کنید که مقاله به عوامل ساختاری نپرداخته است. روشن است که هر مقاله‌ای باید در محدوده موضوع خود باقی بماند. موضوع این نوشته بررسی همه علل تاریخی مشکلات ایران یا ارائه نظریه‌ای جامع درباره دولت و جامعه نبود. تمرکز آن بر شکاف میان اولویت‌های نسل جدید و بخشی از نیروهای سیاسی سنتی قرار داشت.
در بخش دیگری از نقد خود نوشته‌اید که اگر قرار است از گذشته عبور کنیم، چرا درباره گذشته سخن می‌گوییم. در حالی که عبور از یک مسئله، بدون شناخت و نقد آن امکان‌پذیر نیست. اشاره به اختلافات تاریخی به معنای اسارت در گذشته نیست، بلکه تلاشی برای توضیح موانعی است که همچنان بر سر راه آینده قرار دارند.
در مورد نسل جوان نیز مقاله هرگز مدعی سخنگویی برای همه جوانان ایران نبوده است. بدیهی است که هیچ نسل و هیچ جامعه‌ای یکدست نیست. اما وجود تنوع دیدگاه‌ها، مانع از مشاهده روندهای اجتماعی نمی‌شود. همان‌گونه که نمی‌توان از «افکار عمومی» سخن گفت و انتظار داشت همه افراد دقیقاً یک نظر داشته باشند.
مهم‌تر از همه آنکه بخش عمده نقد شما به موضوع نهادها اختصاص یافته است؛ گویی مقاله در حال دفاع از فردمحوری بوده است. در حالی که مقاله نه علیه نهادها نوشته شده بود و نه در دفاع از تمرکز قدرت. پرسش اصلی این بود که چرا بخشی از نیروهای سیاسی همچنان انرژی خود را صرف اختلافات بی‌پایان می‌کنند، در حالی که جامعه بیش از هر زمان دیگری به همگرایی و تمرکز بر آینده نیاز دارد.
به باور من، نقد زمانی مؤثرتر خواهد بود که مستقیماً به ادعای اصلی متن پاسخ دهد. پرسش محوری مقاله همچنان پابرجاست: چرا بخش قابل توجهی از نسل جدید ایران از منازعات سیاسی به‌جا مانده از گذشته خسته شده و بیش از هر چیز به دنبال کارآمدی و نتیجه است؟

این پرسشی است که همچنان نیازمند پاسخ است.

با احترام
آرشان آذری

ی., 07.06.2026 - 19:31 پیوند ثابت
ارشان آذری
ارشان آذری

عنوان مقاله:
.

.

جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی،

از اینکه با دقت مقاله را مطالعه کردید و دیدگاه ارزشمند خود را به اشتراک گذاشتید، صمیمانه سپاسگزارم.
نکته‌ای که درباره ضرورت نگاه منصفانه به تجربه نسل‌های پیشین مطرح کردید، بسیار قابل تأمل است. هدف من نیز نه محکوم کردن یک نسل، بلکه اشاره به این واقعیت بود که هیچ جامعه‌ای بدون نقد گذشته و در عین حال بهره‌گیری از تجربه‌های آن نمی‌تواند آینده‌ای بهتر بسازد.
با شما هم‌نظر هستم که یکی از چالش‌های مهم سیاست ایران، ناتوانی بسیاری از جریان‌ها در درک خواسته‌ها، زبان و اولویت‌های نسل جدید است؛ نسلی که بیش از هر چیز به دنبال آزادی، کارآمدی، همبستگی و آینده‌ای بهتر برای ایران است.
با احترام
آرشان آذری

ی., 07.06.2026 - 19:20 پیوند ثابت
اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
دموکراسی با جابه‌جایی افراد ساخته نمی‌شود، با نهادها شکل می‌گیرد

با درود فراوان،
به نظر من نوشته جناب آذری یک داوری سیاسی است که از ابتدا به نتیجه رسیده و سپس استدلال‌ها را برای تأیید آن نتیجه کنار هم قرار داده است. در این نوشته چند تناقض و پیش‌فرض قابل تأمل وجود دارد:

نخست، جایگزین کردن تحلیل ساختاری با مقصرسازی نسلی
ایشان بارها از «پنجاه‌وهفتی‌ها» سخن می‌گوید، گویی یک نسل واحد با یک تفکر و یک مسئولیت مشترک وجود داشته است. در حالی که انقلاب ۵۷ حاصل حضور طیف گسترده‌ای از نیروهای مذهبی، ملی، چپ، لیبرال، بازاری، دانشجویی و اقشار مختلف جامعه بود. تجربه تاریخی را نمی‌توان به یک نسل یا چند چهره سیاسی فروکاست. تاریخ بیشتر از اشخاص، محصول ساختارها، نهادها، فرهنگ سیاسی و توازن نیروهاست.
دوم، قضاوت بر اساس نتیجه بدون بررسی علت‌ها
در سراسر متن گفته می‌شود چون نتیجه مطلوب حاصل نشده، پس نیروهای سیاسی آن دوران شکست خورده‌اند. اما پرسش اصلی این است که چرا شکست خوردند؟ آیا مشکل فقط افراد بودند یا فقدان نهادهای دموکراتیک، ضعف جامعه مدنی، تمرکز قدرت و فرهنگ سیاسی استبدادی نیز نقش داشتند؟ اگر علت‌ها بررسی نشود، فقط افراد عوض می‌شوند و همان چرخه تکرار خواهد شد.
سوم، تناقض میان نقد گذشته و اتکاء به گذشته
نویسنده مرتب می‌گوید باید از گذشته عبور کرد و به آینده نگاه کرد. اما در عمل بخش عمده متن صرف نقد نیروهای پنجاه‌وهفتی شده است. اگر قرار است گذشته معیار نباشد، چرا دائماً به گذشته بازمی‌گردد؟ اگر سابقه سیاسی ملاک نیست، پس چرا پنجاه سال پیش افراد هنوز محور اصلی داوری هستند؟
چهارم، ادعای سخنگویی برای نسل جوان
در متن بارها از عبارت‌هایی مانند «نسل جوان به این نتیجه رسیده است» یا «نسل جدید این واقعیت را درک کرده است» استفاده می‌شود. اما نسل جوان یکدست نیست. در میان جوانان ایران سلطنت‌طلب، جمهوری‌خواه، چپ، لیبرال، ملی‌گرا و افراد کاملاً غیرسیاسی وجود دارند. هیچ شواهدی ارائه نمی‌شود که نشان دهد اکثریت جوانان دقیقاً به همان نتیجه‌ای رسیده‌اند که نویسنده مطرح می‌کند.
پنجم، نقد افراد به جای ارزیابی برنامه‌ها
متن مرتب از ناکارآمدی چهره‌های قدیمی سخن می‌گوید اما تقریباً هیچ برنامه مشخصی برای حل مشکلات کشور ارائه نمی‌کند. اقتصاد، قانون، سرمایه‌گذاری، آزادی و توسعه مطرح می‌شوند، اما توضیح داده نمی‌شود که چه سیاست‌هایی قرار است این اهداف را محقق کند. در نتیجه بحث از سطح برنامه و نهاد به سطح افراد منتقل می‌شود.
ششم، تناقض در مفهوم تجربه تاریخی
نویسنده می‌گوید باید از اشتباهات گذشته درس گرفت. این سخن درست است. اما تجربه تاریخی معمولاً به ما می‌آموزد که نباید سرنوشت کشور را به افراد گره زد. تاریخ نشان داده است که مشکل اصلی در نبود نهادهای پاسخگو و حاکمیت قانون است. با این حال نتیجه‌گیری ضمنی متن این است که با عبور از یک گروه و تمرکز بر یک چهره سیاسی خاص، مشکلات حل خواهد شد. این دقیقاً همان شخص‌محوری است که تجربه تاریخی بارها ناکارآمدی آن را نشان داده است.
هفتم، سکوت درباره کارنامه نظام پادشاهی
نویسنده از اشتباهات انقلاب ۵۷ سخن می‌گوید، اما تقریباً هیچ اشاره‌ای به دلایل نارضایتی گسترده از حکومت شاه نمی‌کند. اگر قرار است تاریخ بررسی شود، باید هر دو سوی ماجرا دیده شوند. میلیون‌ها نفر در سال ۵۷ به خیابان نیامدند چون ناگهان دچار خطای جمعی شدند. آن حرکت محصول نارضایتی‌های واقعی سیاسی و اجتماعی بود. نادیده گرفتن آن، تحلیل تاریخی را ناقص می‌کند.
هشتم، نتیجه‌گیری از پیش تعیین شده
نامی از بازگشت سلطنت برده نمی‌شود، اما تنها شخصیت سیاسی که در پایان متن به شکل مثبت و استثنایی مطرح می‌شود، رضا پهلوی است. به همین دلیل این احساس ایجاد می‌شود که هدف اصلی مقاله بررسی مشکلات اپوزیسیون نیست، بلکه اثبات این گزاره است که نیروهای پنجاه‌وهفتی کنار بروند و جامعه حول یک چهره مشخص متمرکز شود.
در نهایت، شاید مهم‌ترین ضعف این نوشته آن باشد که مشکل ایران را بیش از حد به افراد و نسل‌ها نسبت می‌دهد. تجربه صد سال اخیر ایران نشان داده است که مسئله اصلی، شاه یا روحانی، چپ یا راست، پیر یا جوان نیست. مسئله اصلی وجود یا فقدان نهادهای دموکراتیک، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و سازوکارهای کنترل قدرت است. اگر این مسئله حل نشود، صرف تعویض افراد نمی‌تواند تضمینی برای آزادی و توسعه باشد. نسل انقلاب ۵۷ دست‌کم آرمان‌هایی مانند آزادی، عدالت و استقلال را دنبال می‌کرد، هرچند در تحقق آنها ناکام ماند. پرسش اساسی برای امروز این نیست که چه کسی را جایگزین چه کسی کنیم، بلکه این است که چگونه سیستمی بسازیم که هیچ فردی نتواند خود را بالاتر از قانون قرار دهد. این پرسش به نظر می‌رسد بسیار مهم‌تر و امروزی‌تر از بحث بر سر نام‌ها و نسل‌ها باشد.
از منظر تاریخی یک پرسش اساسی مطرح می‌شود: اگر یکی از مهم‌ترین مشکلات ایران در یک قرن گذشته تمرکز قدرت در دست افراد و ضعف نهادهای مستقل بوده است، چرا راه‌حل پیشنهادی بار دیگر با واگذاری اختیارات گسترده به یک فرد آغاز می‌شود؟ این پرسشی است که پروژه شکوفایی منتسب به رضا پهلوی، که آقای آذری نیز از مدافعان آن به شمار می‌رود، پاسخ روشن و قانع‌کننده‌ای برای آن ارائه نمی‌کند. تجربه تاریخی ایران نشان داده است که تضمین آزادی و دموکراسی نه در اتکاء به افراد، بلکه در ایجاد نهادهای پاسخگو، تفکیک قوا و محدود کردن قدرت سیاسی نهفته است.
برای نمونه در بخش سیاسی این سند« پروژه شکوفایی »، پیش از هرگونه انتخابات، تمام ساختار گذار زیر نظر «رهبر خیزش ملی» تعریف شده است و رئیس دولت گذار و رئیس دیوان گذار نیز توسط او منصوب و عزل می‌شوند. همچنین فرماندهی کل نیروهای نظامی نیز در اختیار او قرار می‌گیرد.
در بخش حقوقی نیز پیش‌بینی شده که با سقوط جمهوری اسلامی، «رهبر خیزش ملی» با یک فرمان رسمی قانون اساسی را منحل کند، به سامانه گذار رسمیت ببخشد و تعیین کند کدام قوانین و نهادها باقی بمانند و کدام لغو شوند.
منتقدان می‌توانند بپرسند اگر هدف استقرار دموکراسی است، چرا در حساس‌ترین مرحله گذار چنین اختیارات گسترده‌ای در دست یک فرد متمرکز شده است؟ حتی اگر آن فرد نیت کاملاً دموکراتیک داشته باشد، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که نهادهای دموکراتیک زمانی شکل می‌گیرند که قدرت از ابتدا میان نهادهای مستقل توزیع شود، نه اینکه ابتدا در دست یک فرد متمرکز گردد و بعداً توزیع شود.
از سوی دیگر، طرفداران این طرح استدلال می‌کنند که این اختیارات فقط برای دوران انتقالی و جلوگیری از هرج و مرج در نظر گرفته شده است و ساختار نهایی باید توسط نمایندگان منتخب مردم تعیین شود.
بنابراین نقد اصلی شاید این نباشد که این سند الزاماً برنامه‌ای برای دیکتاتوری است، بلکه این باشد که در آن مکانیزم‌های کنترل قدرت در دوره گذار ضعیف به نظر می‌رسند و بخش بزرگی از مشروعیت و اختیارات به یک رهبر انتقالی واگذار شده است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بسیاری از جمهوری‌خواهان و مدافعان نهادگرایی نسبت به آن نگرانی دارند.
با احترام، اسماعیل مرادی

ی., 07.06.2026 - 18:56 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای از شکاف درّه ای فاجعه 1357 و سیلابهای ناشی از آن!

من در باره نسلهای ایران فقط میتوانم بگویم که زایش و سرنوشت آنها، واقعا تاسّف بار است. نه به این دلیل که هر نسلی، شومبخت بوده است و ذلالت خود را در میراث و نتیجه کنشها و واکنشهای نسلهای قبل از خود میداند؛ بلکه در این حقیقت تلخ و گریه آور که هیچ نسلی نتوانسته است در حقّ نسلهای پیش از خود، «دادگزار و بیدارفهم و منصف و سنجشگری گشوده فکر» باشد. هر نسلی، در موضع «نفرت و شماتت و محکومیّت و گریز» در قبال نسلهای قبل از خود، جبهه گرفته است و از این را، نه تنها امکانهای بالندگی خودش را مسدود کرده است؛ بلکه امکانهای زیستی و تداوم خود را نبز به تعویق انداخته است. نسلهای جامعه ما نیاموخته اند و خودشان نیز به این درجه از هوشیاری و شهامت نرسیده اند تا از خود بپرسند که نسلهای قبل، چه ارثیه ای برای ما به جا گذاشته اند و ما چگونه میتوانم و باید، میراث اخذ شده را نه تنها از آنِ خود کنیم؛ بلکه بتوانیم با غربالگری آن، چیزی بر آن بیفزاییم برای نسلهای آتی و خودمان را از غُل و زنجیرهای میراث نسلهای پیشین برهانیم. نبود بینش سنجشگر و گشوده فکری بدون هیچ غرض و مرض و نفرتی باعث شده است که نسلها به جان یکدیگر بیفتند و بدبختی خود را محصول نسلهای قبل از خود بشمارند؛ طوری که در این کشمکش انکاری و نکوهشی، تمام مایه های اصیل و تجربه زیسته شده نسلها نیز قربانی شده اند و نسل معاصر، دست خالی مانده است در برابر کوههایی از مشکلات و معضلات و مصائب هولناک بدون امید داشتن به راهگشایی و برونرفت از فجایع.
نسل امروز که بنیانهایش از «جنبش سبز» پا گرفت تا دیماه خونین و تداوم آن تا اکنون و فردا بر یک چیز تمرکز محوری دارد؛ آنهم پیوستن به رودخانه جهانی با اصالتهای ایرانی خودش؛ نه زیرمجموعه های غالب شده بر فرهنگش. ضعف کلیدی و عظیم بیشینه شمار مدّعیان اپوزیسیون – منهای شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان – در این است که هنوز نتوانسته اند شاخصهای محور رفتاری و کرداری و گفتاری نسل امروز را بفهمند و در سمت و سوی ایده آلها و آرزوها و رویاهای آنها گام بردارند. اینگونه مدّعیان اپوزیسیونها هنوز نمیدانند که پتانسیل برای تحوّلات اجتماعی و کشوری بر اصرار کردن و مطیع بودن به مبانی اعتقاداتی خود/سازمان/گروه/فرقه/تشکیلات و امثالهم نیست؛ بلکه هنر پیوند زدن خود با «رویاها و خیالات رنگین کمانی نسل معاصر» است که امکانهای دگرگشت را در جامعه، واقعیّت پذیر میکند. تشخیص این مسئله به گشوده فکری و بینش تاریخی منوط است که متاسّفانه کثیری از حضرات مدّعی اپوزیسیون، چیزی در باره آن نمیدانند تا بتوانند معنای همبستگی و همعزمی و همسویی و باهماندیشی را امکانپذیر کنند و این باعث تاسّفی عمیق است.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ی., 07.06.2026 - 13:27 پیوند ثابت