پیامدهای تقلیل گوهر مبارزه به آخوندستیزی و شاهخواهی
پس از انقلاب شاه ستیزانه بهمن ۱۳۵۷، فاجعه تشکیل حکومت اسلامی رخ داد. قدرت گیری اسلامگرایان در ایران حاصل همدستی و همکاری عوامل داخلی و خارجی بود؛ اما مهمترین عاملی که جامعه ایرانی را به منجلاب اسلام سیاسی و حکومت اسلامی کشاند، همانا تمرکز بر «نفی» بهجای «ساختن» بود. یعنی نادیده گرفتن ضرورت طراحی و بنیانگذاری جایگزینی مبتنی بر ارزشهای انسانی، دموکراتیک، لائیک و میهندوستانه بود.
خطای نفیگرایی و کماهمیت شمردن ضرورت ساختن نظام جایگزین و نهادینهسازی بنیانهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، مقوله های گم شده در میان آزادیخواهان و خطای استراتژیک سال ۱۳۵۷ بود. انقلاب «زن زندگی آزادی» را میتوان نقطه پایانی بر آن نگاه پوپولیستی دانست که از درون آن، فاشیسم سر برآورد.
امروز برنامهای را در تلویزیون آلمان دیدم که در آن، خبرنگاری آلمانی و .. از سوی برخی سلطنتطلبان حامی آقای رضا پهلوی مورد تهدید، توهین و تعرض قرار گرفته بود. این برنامه، روی دیگرِ سیاست و فرهنگی را که حاکمان ایران نمایندگی میکنند، در بخشی از اپوزیسیون به نمایش گذاشت و بر خلاف خوش نامی انقلاب «زن زندگی آزادی» و کنشگران آن، حامیان آقای رضا پهلوی، بدنامی و سرافکندگی برای جامعه ایرانی داشتند.
ما آگاهیم که در ماههای گذشته، بخشی از ایرانیان، تحت تأثیر بمباران تبلیغاتی رسانههای برونمرزی و نیز در فقدان صدای مستقل و ملی در جامعه ایرانی، به خیابان آمده و شعارهایی چون «مرگ بر دگراندیشان» و «جاوید شاه» سر دادهاند و مرزهای سلطنت خواهی مشروطه را با بازگشت دیکتاتوری و احیای سرکوب، شکنجه و قتل دگراندیشان مخدوش کردند. تهدید، توهین، درگیری فیزیکی و رفتارهای مشابه، یادآور سالهای نخست قدرتگیری اسلامگرایان و رفتار حزباللهیها می باشد؛ تجربهای که جامعه ایران پیشتر از سر گذرانده است.
این وضعیت، برخاسته از خاستگاهِ آخوندستیزی، فردپرستی و موروثیت خواهی است؛ نگرشی که نفی حکومت اسلامی را، جدا از بستر سیاست، فرهنگ و ساختن بر بنیاد ارزشهای حقوق بشری، آزادی، دموکراسی، لائیسیته و عدالتخواهی طلب میکند. بدینترتیب، همان الگوی فاجعهبار، هرچند در ابعادی محدودتر، بار دیگر در حال تکرار است.
تقلیل مبارزه برای آزادی، دموکراسی و لائیسیته به آخوندستیزی و شاهخواهی، در عمل به معنای محدود کردن افق نگرش سیاسی و بستن مسیر گشایش برای ساختن جامعهای مبتنی بر ارزشهای یادشده است؛ رویکردی که مانع عبور از جهل، استبداد و تبعیض نهادینهشده میشود. تقلیل گوهر مبارزه به آخوندستیزی و شاهخواهی، حرکت در مدار حذف جامعه شهروندی (ملت) از حق تعیین سرنوشت خود به دست خویش بوده و نیروی محرکه سیاسی و فرهنگی تداوم جهل و دیکتاتوری در ایران است.
«چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت».
اقبال اقبالی
30.05.2026
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
پیکار با واقعیّت اضطراری و هولناک
دروود بر آقای اقبالی گرامی،
تحشیه ای دیگر برای همچنان مبارزه کردن تا نابودی ریزترین نشانه های گیوتین الهی.
من معمولا- حسب تمام نظراتی که تا امروز نوشته و منتشر کرده ام - از رویارویی با مسائل طفره نمیروم؛ برعکس، میکوشم تا آنجا که ممکن است به ریشههای هر پرسش، هر موضع و هر بحران نفوذ کنم و به پاسخهای رایج و آمادهای که تنها برای آسودگی خاطر مطرح شدهاند، بسنده نکنم. از دید من، ارزش هر اندیشه نه در جذابیّت ظاهری آن؛ بلکه در تواناییاش برای تاب آوردن در برابر آزمون واقعیّت و تاریخ سنجیده میشود. ایدهآلهایی که شما از آنها سخن میگویید، هر چند که شریف و خواستنی هستند، امّا از امروز به فردا، جامه واقعیّت بر تن نمیکنند. تاریخ بشر، به ویژه تاریخ مدرنیته، گواهی روشن بر این حقیقت است. نزدیک به چهار سده از عصر روشنگری در اروپا میگذرد؛ عصری که نوید آزادی، راسونالیته، برابر حقوقی، دادگزاری و کرامت انسان و حقوق بشر و غیره و ذالک را با خود آورد. با اینهمه، جوامعی که وارث آن ایده ها و میراثند، هنوز نیز ناگزیرند برای پاسداری از همان دستاوردها، از دمکراسی گرفته تا آزادیهای فردی و حقوق شهروندی، پیوسته مبارزه کنند و عرصه را به نقد، بازاندیشی و کشمکشهای فکری بسپارند. بنابر این، هیچ عقل سلیمی نمیتواند انتظار داشته باشد که با حذف و نفی یک نظام سیاسی، یک سلطنت/پادشاه، یک حکومت ایدئولوژیک، یک حزب سانترالیستی یا هر ساختار قدرت دیگری، ناگهان همه آرزوها، آرمانها و خواستههای تاریخی یک ملّت تحقّق یابند.
آرمانها تنها در قلمرو شعار زاده نمیشوند. آنها نیازمند آموزش، پرورش، سنجشگری و تجربه زیستهاند تا آرامآرام در منش، کردار، گفتار و فرهنگ مردم رسوخ کنند و از ذهنیّت به عینیّت اجتماعی راه یابند. جامعهای که نتواند ارزشها را به خصلتهای پایدار انسانی بدل کند، حتّا اگر هزار بار ساختارهای سیاسی خود را دگرگون کند، باز هم در چرخه بازتولید همان بحرانها گرفتار خواهد ماند. از این منظر است که من رخداد 1357 را نه صرفا یک خطای سیاسی؛ بلکه فاجعهای تاریخی و فرهنگی و سطحی بودن شعور و آگاهی و بلاهت مسبّبانش میدانم. فاجعهای که نه تنها به ویرانی ایران و قربانی شدن نسلهای بسیاری تا امروز انجامید؛ بلکه آرمانها و امیدهایی را نیز که بسیاری از پدیدآورندگانش در سر داشتند، به شکست کشاند. تراژدی بزرگ تاریخ معاصر ایران اینست که گاه انسانها به نام آزادی، راه استبداد را هموار میکنند و به نام رهایی، زنجیرهای تازهای بر دست و پای خویش مینهند. در جامعهای که اعدام و قتل جوانان و نوجوانان و زنان و دختران همچنان به حیث نماز واجب و تکلیف قطعی شرعی و روزانه به منظور ابزار تداوم بقای قدرت و اقتدار و امتیازخواهی قدرت تلقی میشود؛ در جامعهای که حکومت الهی، حیات انسان را نه به عنوان ارزشی ذاتی؛ بلکه بهعنوان ابزاری در خدمت ایدئولوژی و اعتقادات به شدّت متعفّن و بوگندوی الهی مینگرد؛ در جامعهای که هر روز، امکان قربانی شدن انسان به نام حقیقتی مقدّس وجود دارد، سخن گفتن از عالیترین ایدهآلها، بی آنکه نخست از حقّ بنیانی زیستن دفاع کنیم، بیشتر به آرزواندیشی میماند تا واقعبینی.
نخستین وظیفه تاریخی و فرهنگی ما، پیش از هر بحثی درباره مدینه فاضله، خنثا کردن ساز و کارهائیست که رونق کارخانه مرگ و اعدام را بر زندگی و جان انسانها ترجیح میدهند و حذف انسان را فضیلت و عبادت الهی میشمارند. جامعهای که هنوز نتوانسته است حرمت جان را به اصلی خدشهناپذیر تبدیل کند، در آغاز راه تمدّن سیاسی ایستاده است، نه در پایان آن. به همین دلیل، وظیفه عاجل و گریزناپذیر امروز، پایان دادن به سلطه ساختارهایی است که بقای خود را در نابودی زندگی و آزادی انسانها تعیین کرده است. تنها پس از خلع و عزل پسمانده های گیوتینداران الهیست که میتوان در کنار یکدیگر، بی آنکه خواهان حذف یکدیگر باشیم، گام به گام به سوی تحقّق آرمانها، ارزشها و رؤیاهای مشترک حرکت کرد؛ زیرا هیچ جامعهای با نفرت به آزادی نمیرسد، و هیچ ملّتی با تکرار فاجعه حذف جان و زندگی دیگران، به کرامت انسانی دست نمییابد. پیش از آنکه از بهشتهای آرمانی سخن بگوییم، باید ماشین تولید و دوام جهنّم را از کار بیندازیم. تا زمانی که درّنده خوییِ پسمانده های حکومت مزخرف الهی بر سرنوشت مردم سایه افکنده است، هر گفت و گویی در باره آرمانهای بلند، همچون ساختن کاخی بر آب خواهد بود. راه آینده از همین نقطه آغاز میشود: دفاع از جان انسان؛ زیرا هر آرمانی که نتواند از زندگی پاسداری کند، دیر یا زود به دشمن همان انسانی بدل خواهد شد که قرار است نجاتش دهد.
در تحت شرایط عاجل و اضطراری فعلی، رهایی ملّت ایران تنها با فروپاشی زنجیرهای خونریز و جبّار و کثیفی مثل ولایت خبیثان روانپریش حاکم بر ایران آغاز میشود، امّا با آن پایان نمییابد. کامیابی واقعی آن روزی است که انسانها بیاموزند هیچ اندیشهای مقدّس تر از جان انسان نیست، هیچ آرمانی ارزش قربانی کردن آزادی را ندارد، و هیچ حقیقتی آنچنان کامل نیست که از نقد و پرسش مصون باشد. جامعهای که به چنین بلوغی برسد، دیگر به آسانی فریب نخواهد خورد؛ زیرا آموخته است که میان ایمان و تعصّب، میان اقتدار و استبداد، و میان امید و توهّم تفاوت بگذارد. آینده را نه آرمانگرایانِ رؤیاباف میسازند و نه واقعگرایانِ تسلیم شده؛ بلکه انسانهایی میسازند که جرئت دارند همزمان رؤیا ببینند و حقیقت را نیز بی پرده بنگرند. آنها میدانند که آزادی مقصد نیست؛ بلکه شیوه پیمودن راه است و ارجمندی انسان نه پاداشی برای آینده؛ بلکه اساسی ترین اصل هر کنش و واکنشِ اکنونِ تاریخی است. بنابر این، مسئله امروز ما تنها تغییر یک ساختار سیاسی نیست؛ بلکه آفرینش نوعی انسانِ نو است. انسانی که نه مطیع ترس باشد و نه اسیر نفرت؛ نه تشنه سلطه بر دیگران و نه مشتاق بندگی؛ زیرا تا زمانی که چنین انسانی زاده نشود، جامعه میتواند هزار بار لباس عوض کند، امّا همان تراژدی را با چهرههایی متفاوت تکرار خواهد کرد. پس کار عاجل و واجب، فعلا خلع و عزل و سرنگونی ولایت گوتینداران است؛ زیرا رسالت خود را نابودی جان و زندگی میدانند. ما تا نکوشیم که جانور درّنده خو و خونریز را از خانه آبا و اجدادی بیرون و در بند کنیم، هر گونه سخنسرایی در باره ایده آلها، خشت بر آب است فعلا.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
پاسخی کوتاه به یک نقد
درود به جناب حیدریان گرامی
آنچه من نگفته ام و در ادبیات سیاسی ام نمی یابید: «تنها علت» فاجعه ۵۷ نفیگرایی بود.
من از«مهمترین عامل» یا «یک خطای استراتژیک اساسی» سخن گفته ام! شما بخش زیادی از متن را صرف رد این ادعا کرده اید که گویا من همه علل را به یک عامل تقلیل دادهام.
من از«ساختن» عمدتن به معنای نهادسازی، قانونگرایی، دموکراسی، لائیسیته و حقوق بشر سخن گفتم، اما شما آن را به پروژههای تمامیتخواهانه مانند مارکسیسم یا اسلام سیاسی تعمیم داده اید. این دو الزامن یک چیز نیستند.
ساختن نهادهای محدودکننده قدرت با ساختن «انسان نو» تفاوت دارد. شما از پاسخ مستقیم به مثال اصلی، یعنی بخش مهمی از مقاله طفره رفته اید.
شما تقریبن وارد بررسی مسایل کلیدی نشدید و بحث را به سطحی بسیار انتزاعی و فلسفی بردید و از موضوع اصلی فاصله گرفتید.
انقلاب ۱۳۵۷ بر «نفی شاه» متمرکز شد و به «ساختن بدیل دموکراتیک» توجه نکرد. بخشی از سلطنتطلبان امروز نیز به جای تمرکز بر ارزشهای دموکراتیک، بر «نفی آخوند» و «شاهخواهی» تکیه میکنند.
این رویکرد میتواند به بازتولید دیکتاتوری منجر گردد.
زنده باشید.
از هنر سیاسی اندیشی تا نکبت سیاستکاری
درود بر آقای اقبالی گرامی،
میان خطبه ای از اتاق تصمیم تارتوف خان ترامپ با بیرق صبر کن تا تصمیمم، خوب جا بیفته و مزه بده!
شما بر این عقیده اید که فاجعه 1357 محصول «نفی به جای ساختن» بود. این گزاره شما در نگاه نخست، جذّاب و معقول و تا اندازه ای تصدیقی به نظر میرسد، امّا آیا واقعا چنین است؟. آیا رویدادهای اجتماعی را میتوان به این سادگی به یک خطای شناختی یا استراتژیک فروکاست؟. آیا انقلابها فقط به دلیل فقدان «طرح جایگزین» شکست میخورند و ناکامیابند، یا شکست آنان ریشه در ساختارهای عمیقتر قدرت، فرهنگ، اقتصاد و روانشناسی جمعی و نقش نخبگان و تحصیل کردگان و کنشگران دارد؟. اگر مشکل اصلی «نفی» بود، پس چرا تقریبا همه تحوّلات بزرگ تاریخ با نفی آغاز شدهاند؟. آیا انقلاب فرانسه چیزی جز نفی سلطنت مطلقه بود؟. آیا پروسه روشنگری چیزی جز نفی اقتدار سنّت فرسوده و توحش اصحاب کلیسا بود؟ آیا خودِ ایده دمکراسی مدرن از دل نفی اشرافیّت زاده نشد؟. بنابر این مسئله شاید «نفی» نباشد؛ بلکه نوع و کیفیّت نفی باشد. گاه نفی، شرط ضروری آفرینش است. همانگونه که به قول «نیچه»، ویران کردن بُتها، مقدمه خلق ارزشهای نو است. آیا شما ناخواسته نفی را با ویرانگری کور یکسان نگرفته اید؟.
شما فرض را بر این گذاشته اید که جامعه را میتوان با طراحی عقلانی و مهندسی سیاسی از پیش ساخت. این فرض، خودش یکی از بزرگترین توهّمات مدرنیته است. مگر اسلامگرایان نیز مدّعی نبودند و نیستند که برای جامعه بشری، «طرح ایده آلی؛ آنهم از نوع الهی اش» را دارند؟. مگر مارکسیستها برای ساختن انسان طراز نو، برنامه تشکیلاتی و فوق العاده جذّاب نداشتند؟. مگر فاشیستها و نازیستها رؤیای نظم نو را تبلیغ نمیکردند؟. مشکل جامعه های بشری، غالبا کمبود طرح نبوده است؛ بلکه ایمان خشک و خالی و بی اندیشیدن و بدون انتقاد و بیش از حد به طرحها بوده است.من میپرسم که آیا فاجعه در ایران، از زمانی آغاز نشد که گروهی تصوّر کردند حقیقت نهایی را یافتهاند و میدانند جامعه باید چگونه ساخته شود؟. آیا هر پروژه «ساختن انسان و جامعه»، بالقوّه حامل بذر اقتدارگرایی نیست؟. آیا آزادی در هر بُعدی دقیقا از آنجا آغاز نمیشود که هیچ فرد یا گروهی حقّ نداشته باشد جامعه را مطابق رؤیای خویش بازسازی و تغییر و دستکاری کند؟ شما چیزی را مینکوهید که خودتان مبلّغ آن هستید. شما سلطنتطلبان را به داشتن پروژهای مبتنی بر نفی متّهم میکنید، اما خودتان نیز نوعی آرمانشهر دموکراتیک را به عنوان پاسخ بدیهی و قطعی مفروض گرفته اید، بی آنکه توضیح دهید چگونه میتوان تضمین کرد که آرمانشهر ایده آلی شما نیز به اقتدار جدیدی تبدیل نشود. نکته مهمتر اینست که حرفهای شما بر دوگانهای اخلاقی استوار است. از یکسو، نیروهای آزادیخواه، دموکرات و مدافع حقوق بشری و از سوی دیگر نیروهای نفیگرا، فردپرست و اقتدارطلب. امّا آیا واقعیّت گستره سیاسی، چنین ساده و دو قطبی است؟. آیا انسانها همواره آمیزهای از آزادیخواهی و اقتدارطلبی نیستند؟. آیا میل به نجات دهنده، رهبر کاریزماتیک و پدر سیاسی فقط مختص سلطنتطلبان است؟. آیا در میان جمهوریخواهان، چپگرایان ایدئولوژیک، ملّی گرایان، لیبرالها، سوسیال دمکراتها و حتّا فعّالان حقوق بشر نیز اشکال پنهان اقتدارطلبی وجود ندارد؟. اگر فردا جمهوری سکولار و دموکراتیک نیز تأسیس شود، چه چیزی میتواند مانع بازتولید مناسبات سلطه شود؟. قانون؟ نهادها؟ فرهنگ؟ امّا فرهنگ ممانعت پذیر را چه کسانی ساختهاند یا میسازند؟. آیا همان مردمی نمیسازند که شما آنان را قربانی تبلیغات میدانید؟. اگر فرهنگ سیاسی جامعه، بیمار باشد، چگونه میتوان انتظار داشت که محصول آن، نظامی سالم باشد؟. موضع انتقادی شما نسبت به سلطنتطلبی/پادشاهی خواهان، هر چند که حاوی نکات شایان تأمّلی است، ولی به سطح پدیدارها محدود میماند. شما به جای کاوش در ریشههای روانشناختی و تمدّنی استبداد، بر مصادیق سیاسی تمرکز میکنید. گویی مشکل ایران فقط آخوند یا شاه است؛ در حالیکه شاید شاه و آخوند هر دو تجلّی یک مسئله عمیقتر باشند. مسئله شاید این باشد که جامعه ایرانی هنوز پیوند و نقش خود را با قدرت، حقیقت و مسئولیّت فردی و اجتماعی روشن نکرده است. شاید استبداد پیش از آنکه در کاخ یا بیت رهبری متولّد شود، در ذهن انسانهایی شکل میگیرد که از آزادی میترسند.
شاید مردم بارها به دنبال منجی میروند؛ زیرا مسئولیّت آزادی را سنگینتر از اطاعت مییابند. شاید پرسش اصلی این نباشد که «شاه یا شیخ؟» یا به قولی «نه شیح و نه شاه»؛ بلکه این باشد که چرا جامعه، پیوسته میان صورتهای مختلف قیمومیّت سیاسی در نوسان است؟. چرا انسان ایرانی بارها به جای ساختن نهادهای پایدار، در جستجوی چهرهای نجاتبخش برمیآید؟. چرا نفرت از یک قدرت، اغلب به پرستش قدرتی دیگر تبدیل میشود؟ از این لحاظ، به نظر من، صحبتهای شما هنوز در سطح منازعات سیاسی روزمره باقی مانده است. مشکل بزرگ مخالفان شاهزاده و پادشاهیخواهان در این است که همه چیز را صد درصد میخواهند و بی نقص و خالی از خطا و اشتباه و کژی را در هیچ پدیده سیاسی، تحمّل نمیکنند و منکر هستند. در حالیکه سیاست، عرصه خطاها و تصحیح کژیها و تلاش برای آزمایشهای موفقِت آمیز است؛ نه اینکه میدان عرض وجود قدّیسین معصوم و باکره های جنّت مکانی.
هیچ تشکیلات سیاسی در دامنه سیاست، بر روی کره زمین، خالی از خطا نیست. مسئله اینست که ما رقابت سیاسی را با انتقاد سیاسی، خلط کرده ایم و هر نوع ضعفی را بهانه ای میدانیم برای کوبیدن و بیرون راندن رقیب از میدان. دلیل آچمز شدن سیاست در ایران و فلاکت جامعه ایرانی، دقیقا در همین معضل نهفته است که ما هنوز تفاوت سیاسی اندیشی را با سیاستکاری نمیدانیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان