از فشافویه تا اوین؛ زندانهایی برای شکستن انسان، اعدامهایی برای ترساندن جامعه
زندان در جمهوری اسلامی تنها محل نگهداری متهم یا محکوم نیست؛ بخشی از ساختار سرکوب است. در این ساختار، زندانی نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان گروگان دیده میشود؛ گروگانی در دست حکومتی که میخواهد با ترس، تحقیر، شکنجه، اعتراف اجباری و اعدام، جامعه را خاموش کند.
بازداشتگاه فشافویه، در مجاورت زندان بزرگ تهران، یکی از روشنترین نمونههای این ساختار است؛ نه استثنا، نه حادثهای جداافتاده، بلکه نمونهای از خروار. آنچه در فشافویه روایت میشود، تصویری فشرده از وضعیت بسیاری از زندانهای ایران است: اتاقهای کوچک، ازدحام زندانیان، بهداشت فروریخته، غذای بیکیفیت، بیتوجهی پزشکی، تهدید، تحقیر، و فشار مداوم برای گرفتن اعتراف.
در روایت زندانیان از فشافویه، اتاقهایی کوچک دیده میشود که گاه چهار تا پنج زندانی را در خود جای میدهند. فضای بسته، محدود و فرسایندهای که نه برای زندگی انسان، بلکه برای فرسودن انسان طراحی شده است. بخشی از بازداشتشدگان پس از پایان بازجویی، پایان مدت بازداشت یا تأمین وثیقه آزاد میشوند، اما آزادی آنان به معنای پایان رنج نیست؛ آثار ترس، تحقیر، خشونت و بیعدالتی از زندان بیرون میآید و همراه آنان وارد زندگی روزمره میشود.
در فشافویه، تعداد زندانیان مرد بهمراتب بیش از زنان است، اما رنج، بیحقوقی و تحقیر جنسیت نمیشناسد. زن و مرد، هر دو در برابر دستگاهی قرار میگیرند که هدفش شکستن اراده زندانی است. تفاوت فقط در شکل آزار است. زنان، افزون بر فشارهای عمومی زندان، با تحقیرهای جنسیتی، کنترل بدن، اجبار پوشش و توهینهای مرتبط با حجاب نیز روبهرو میشوند.
روایت یکی از زندانیان از لحظه ورود به فشافویه، تصویری تکاندهنده از همین خشونت سازمانیافته است. او میگوید با ورود به بازداشتگاه، با مأموری خشن و قلدرمنش روبهرو شده که با فریاد و توهین پرسیده است: «چرا حجاب نداری؟» سپس او را هل دادهاند، به راهرویی طولانی بردهاند، دستبند زدهاند و پس از اعتراض، پابند نیز به پایش بستهاند.
دهان او را با نوار چسب پهنی که ازمیان فک اش رد کرده بو دند ، بستهاند؛ نواری که برای خاموش کردن صدای زندانی، جلوگیری از اعتراض و حتی سخت کردن نفس کشیدن به کار رفته است. جای دستبندها تا دو هفته بر دستانش زخم و کبود مانده است. او را از راهروی طولانی به حیاط بردهاند، دستش را به میخی آویزان کردهاند و تهدید کردهاند که باید در همان سرما بماند. اینها فقط شکنجه جسم نیست؛ پیام روشن زندان است: از همان لحظه ورود، زندانی باید بفهمد که با قانون روبهرو نیست، با قدرت عریان روبهروست. باره ها با صدای بلند فریاد زدم شکنجه نکنید. پس از اعتراض قطع و مدتی دیر تر دوباره شروع به شکنجه کردن میکردند. از بند مردان دائم صدای شکنجه. می آید.
در فشافویه، محرومیت از درمان و بهداشت نیز بخشی از همین فشار است. شیوع بیماریهایی مانند گال بویژه در زندان تهران بزرگ ، نبود رسیدگی پزشکی کافی، غذای کمکیفیت و شرایط غیربهداشتی، زندانی را در وضعیتی قرار میدهد که جسم و روانش همزمان فرسوده شود. زندانیان از وعدههای غذایی نامناسب و بیکیفیت میگویند؛ از غذایی که بیشتر نشانه بیاعتنایی به کرامت انسان است تا تأمین نیاز اولیه بدن.
در همین روایتها آمده است که مأموران، در حالی که زندانیان از غذای نامناسب رنج میبرند، شبها با بوی کباب و خوردن غذای بهتر، رنج زندانی را به ابزار تحقیر تبدیل میکنند. این رفتار فقط تفاوت در غذا نیست؛ نمایش قدرت است. پیامی است به زندانی که حتی سادهترین حق انسانی او، یعنی غذا، میتواند به ابزار شکنجه روانی تبدیل شود.
اما فشافویه تنها یک زندان نیست. اوین نیز، بهویژه در بخش زندانیان سیاسی، چهره دیگری از همین ساختار است. اگر فشافویه نماد خشونت عریان، ازدحام، بهداشت فروریخته و تحقیر بدنی است، اوین نماد امنیتیسازی اندیشه، سرکوب فعالان مدنی، فشار بر خانوادهها و شکنجه روانی زندانیان سیاسی و عقیدتی است. اوین سالهاست که نامش با نویسندگان، وکلا، روزنامهنگاران، دانشجویان، فعالان زن، کارگران، معلمان و زندانیان عقیدتی گره خورده است.
در اوین، فشار همیشه با ضرب و زخم مستقیم آغاز نمیشود؛ گاهی از ملاقات شروع میشود، از تماس تلفنی، از تهدید خانواده، از محروم کردن زندانی از دیدن عزیزانش. نمونه روشن آن وضعیت رضا خندان، فعال مدنی و همسر نسرین ستوده است. رضا خندان، که خود بهدلیل دفاع از حقوق زنان و مخالفت با حجاب اجباری زندانی شده، همچنان برای برخورداری از حق ملاقات حضوری با همسرش با مانع روبهروست.رضا خندان روزانه همچنان در تحصن اعتراضی نسبت به رفتار است.
نسرین ستوده، وکیل دادگستری و مدافع حقوق بشر، بهدلیل تن ندادن به حجاب اجباری از ملاقات با همسرش محروم میشود. پرسش روشن است: چگونه میتوان از زنی که سالها بهخاطر دفاع از آزادی پوشش و مخالفت با حجاب اجباری هزینه داده است، خواست برای دیدار با همسر زندانیاش برخلاف باور و مبارزه خود رفتار کند؟ این محرومیت فقط یک تصمیم اداری نیست؛ ادامه همان سرکوب است، اما اینبار از مسیر خانواده، عشق، دیدار و رابطه انسانی.
در چنین نظامی، زندان فقط فرد زندانی را مجازات نمیکند؛ خانواده را نیز به گروگان میگیرد. همسر، فرزند، مادر و پدر زندانی هم وارد دایره فشار میشوند. حق ملاقات به ابزار تنبیه تبدیل میشود. تماس تلفنی به ابزار کنترل بدل میشود. حتی پوشش اعضای خانواده نیز میتواند بهانهای برای قطع رابطه انسانی زندانی با بیرون باشد.
از فشافویه تا اوین، شکلها متفاوت است، اما منطق یکی است: شکستن زندانی. در فشافویه، زندانی را در اتاق کوچک، راهروی بلند، حیاط سرد، دستبند، پابند، بیماری و غذای بیکیفیت میشکنند. در اوین، زندانی سیاسی را با پرونده امنیتی، محرومیت از ملاقات، تهدید خانواده، سلول، بازجویی و فشار روانی میفرسایند. هر دو زندان، دو چهره از یک ساختارند؛ ساختاری که انسان را به پرونده، صدا را به اعتراف، و اعتراض را به جرم تبدیل میکند.
در مرکز این ساختار، اعتراف اجباری قرار دارد. بسیاری از زندانیان روایت میکنند که هدف بازجویی نه کشف حقیقت، بلکه ساختن پرونده است. به زندانی گفته میشود تا اعتراف نکنی آزاد نمیشوی. اعتراف، در چنین وضعیتی، نه بیان حقیقت، بلکه نتیجه ترس، شکنجه، خستگی، بیخوابی، تهدید و فشار روانی است. با این حال، همین اعترافات میتواند به سندی علیه زندانی تبدیل شود؛ سندی برای زندان طولانی، حکم سنگین، یا حتی اعدام.
مسئله اعدامها در ایران امروز از همیشه نگرانکنندهتر است. گزارش عفو بینالملل درباره اعدامهای سال ۲۰۲۵ نشان میدهد که ایران یکی از اصلیترین عوامل افزایش جهانی اعدامها بوده است. در کشوری که دادگاهها مستقل نیستند، وکیل مستقل محدود میشود، اعتراف اجباری مبنای پرونده قرار میگیرد و نهادهای امنیتی بر روند قضایی سایه میاندازند، هر حکم اعدام میتواند به معنای قتل حکومتی باشد.
پرونده معروف به «بچههای اکباتان» نمونهای از همین خطر است. پروندهای که در ارتباط با کشته شدن آرمان علیوردی در جریان اعتراضات زن، زندگی، آزادی شکل گرفت، بارها با ابهام، گزارشهایی از شکنجه، اعترافات اجباری، نبود شفافیت قضایی و تناقض در روند رسیدگی همراه بوده است. گزارشهای تازه از صدور حکم اعدام برای چهار متهم این پرونده در دادگاه انقلاب تهران خبر دادهاند؛ آن هم در شرایطی که وکلا و نهادهای حقوقبشری درباره روند دادرسی، دسترسی به وکیل، نحوه ابلاغ حکم و مبنای اتهامات، ایرادهای جدی مطرح کردهاند.
در چنین پروندههایی، تفاوت میان «اتهام» و «حکم مرگ» میتواند تنها به اندازه یک اعتراف اجباری، یک جلسه دادگاه غیرعلنی، یا یک پروندهسازی امنیتی باشد. وقتی دادگاه انقلاب بهجای داوری مستقل، نقش بازوی امنیتی را بازی میکند، حقیقت قربانی میشود و جان انسان به ابزار انتقام سیاسی تبدیل میگردد.
این وضعیت فقط درباره زندانیان شناختهشده نیست. زندانیان مستقل، بینامتر و بیپناهتر، گاه فشار بیشتری را تحمل میکنند. آنان وابسته به حزب، گروه یا جریان سیاسی مشخصی نیستند؛ شبکه حمایتی نیرومند ندارند؛ صدایشان کمتر شنیده میشود و حکومت میکوشد آنان را در سکوت بشکند. در زندان، بیپناهی خود به عاملی برای فشار بیشتر تبدیل میشود.
آنچه در فشافویه، اوین، زندان بزرگ تهران و دیگر زندانهای جمهوری اسلامی میگذرد، مجموعهای از تخلفهای پراکنده نیست؛ یک سیاست است. سیاستی برای ترساندن جامعه. سیاستی برای تبدیل زندان به پیام. پیام حکومت این است: هرکس اعتراض کند، هرکس مستقل بماند، هرکس از آزادی پوشش، آزادی اندیشه، آزادی بیان یا حق زندگی دفاع کند، ممکن است به زندان، شکنجه، اعتراف اجباری و اعدام برسد.
اما در برابر این پیام، باید پیام دیگری ساخت: زندانی تنها نیست. خانواده زندانی تنها نیست. صدای زندانی را نمیتوان برای همیشه پشت دیوارهای فشافویه و اوین دفن کرد.
شرایط زندانها باید گفته شود؛ با زبان روشن، صریح و انسانی. باید از اتاقهای کوچک فشافویه گفت، از دستبند و پابند، از دهانهای بستهشده با چسب، از حیاط سرد، از بیماری، از غذاهای بیکیفیت، از تحقیر زنان، از فشار بر زندانیان مرد، از زندانیان سیاسی اوین، از رضا خندان و نسرین ستوده، از محرومیت ملاقات، از پرونده اکباتان، از خطر اعدام، از اعتراف اجباری و از دستگاهی که قانون را به ابزار ترس تبدیل کرده است.
زندانیان سیاسی و عقیدتی، زنان معترض، فعالان مدنی، کارگران، معلمان، دانشجویان، وکلا، نویسندگان و شهروندان مستقل، گروگانهای نظامی هستند که از آزادی میترسد. وظیفه امروز جامعه، رسانهها، نهادهای حقوقبشری و ایرانیان آزادیخواه این است که صدای آنان باشند.
باید خواستار پایان فوری شکنجه و اعتراف اجباری شد. باید خواستار توقف اعدامها و لغو احکام اعدام شد. باید حق ملاقات، حق درمان، حق وکیل مستقل، حق دادرسی عادلانه و حق کرامت انسانی زندانیان را با صدای بلند مطالبه کرد. باید آمران و عاملان شکنجه، تحقیر، محرومیت درمانی، پروندهسازی و صدور احکام مرگ پاسخگو شوند.
فشافویه فقط یک بازداشتگاه نیست. اوین فقط یک زندان نیست. اکباتان فقط یک پرونده نیست. اینها نامهای مختلف یک حقیقتاند: حکومتی که برای ماندن، انسان را میشکند.
و درست به همین دلیل، گفتن از زندانها فقط روایت درد نیست؛ مقاومت در برابر فراموشی است.
بهروز اسدی
فعال حقوق بشر
سخنگوي انجمن زن زندگی ازادی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
شاگرد دوچرخه ساز
شاگرد دوچرخه ساز
نسرین ستوده تصور کند سال 1356 است. یک روز از مقابل یک دوچرخه سازی خاک و خل گرفته در اهواز یا ابادان رد میشود و شاگرد دوچررخه ساز با دمپایی و پیژامه و خاک گرفته نگاهش می کند. شما او را صدا می کنید و میگویید من از آینده آمده ام سال 2026. این شاگرد دوچرخه ساز بدون کوچکترین تحصیلات حتا اندازه سرباز صفر میشود فرمانده نیروی دریایی ایران و یا رئیس ستاد ارتش و جای ارتشبد ازهاری ها و جهانبانی ها را می گیرد. اسمش شمخانی است. یکی دیگه شون یه بچه پرروی محل به اسم احمد وحیدی یک جوانک دوزاری این روزی زندگی تو را بدست میگیرد که شکنجه بشوی یا زندانی بشوی و نیز اجازه نمیدهد اینترنت استفاده کنی. ستوده می پرسد اینترنت چیست. شما میگویید خواهی فهمید.
چقدر ما بدبختیم که محسن رضایی ها و شمخانی ها تو این مملکت آدم شدند. که البته آدم نشدند اختیار سرنوشت یک ملت را به دست یک مشت حیوان دادیم. دیو صفتانی از جنس آخوند و سپاهی و بسیجی. و یک مشت جنده و باجناق باز فاسد.