تاریخ نگارش: 23/05/2026
از پُلها و تونلها و گردنه - پیچهای آزادی
[در اندیشیدن به وحشتها و اضطرابها و ناله ها و اشکهای زنان و دخترانی که هیچ خبری از آنها نیست؛ ولی در سیاهچالهای سفّاکان الهی در آرزوی آزادی هستند]
زمانی که مهاتما گاندی [1869 - 1948] گفت: «هیچ راهی به سوی صلح وجود ندارد؛ زیرا صلح، خودِ راه است»، در حقیقت تنها در باره صلح سخن نمیگفت؛ بلکه به یکی از بنیانیترین رازهای هستی انسانی اشاره میکرد. آنچه اصیل است، هرگز در پایانِ مسیر، منتظر انسان نیست؛ بلکه در شیوه رفتنِ او حضور دارد. آزادی نیز از همین سنخ است. هیچ راهی به سوی آزادی وجود ندارد؛ زیرا آزادی، خودِ راهِ بودنِ انسان است. آزادی، مقصدی نیست که در افق آینده فتح شود؛ بلکه نحوهای از ایستادنِ انسان در برابر خویشتن، جهان، ترس، قدرت، حقیقت و مسئولیّت است. آزادی، کیفیّتِ بودنِ انسان است؛ نحوهای از زیستن، بینش، اندیشیدن. بیشینه شمار انسانها هنوز در این پندار دیرپا زندگی میکنند که آزادی، چیزی گرفتنی، اعطاکردنی یا تصاحبپذیر است؛ گویی حقیقتیست پنهان در خزانه حکومتها، ایدئولوژیها، ادیان کتابی، نظریّه ها و تزهای آکادمیکی یا انقلابها که روزی به انسان بخشیده خواهد شد یا گنجینهایست مدفون در اعماق تاریخ که تنها باید آن را کشف کرد تا انسان آزاد شود. به همین دلیل، تاریخ بشر سرشار از مردمانیست که برای آزادی جنگیدهاند؛ امّا پس از ظفریابی، تنها شکل زندانهای خویش را تغییر دادهاند؛ زیرا انسانی که در درون خویش، بَرده است، حتّا اگر بر تخت قدرت نیز بنشیند، باز هم آزادی را به سلطه تبدیل خواهد کرد.
آزادی، «چیز/شیئی» نیست؛ زیرا هر آنچه که به «چیز/شیئی» تبدیل شود، در قلمرو مالکیّت، انباشت و سلطه قرار میگیرد. آزادی را نمیتوان در مُشت گرفت، همانگونه که نمیتوان روشنایی را در زندانِ تاریکی حبس کرد. آزادی، کیفیّتِ بیداری و به خود آییِ انسان است. نوعی آگاهیِ دردناک و رهائیبخش نسبت به خویشتن. در نتیجه، آزادی در هر جامعه، چهرهای دیگر و در وجود هر انسان، معنایی دیگر دارد. آنچه که برای انسانی، آزادی است، ممکن است برای دیگری شکلی از اسارت باشد؛ زیرا انسانها نه تنها در جهاننگریهای متفاوت زندگی میکنند؛ بلکه هر یک زندانهای پنهانِ خاصّ خویش را نیز با خود حمل میکنند. بزرگترین زندانهای بشر، دیوارهای سنگی و زنجیرهای آهنین نیستند؛ بلکه ترسهایی هستند که انسان، آنها را به نام عقل، اخلاق، امنیّت، ایمان یا عادت تقدیس کرده است. بسیاری از آدمیان نه به این دلیل که حقیقت را نمیبینند؛ بلکه به این علّت که جرأت دیدنش را ندارند، در اسارت باقی میمانند. انسان، غالبا به زندان خویش خو میگیرد و سپس نام این خوگرفتگی را «هویّت و آسایش» میگذارد.
آزادی، راهی مستقیم، آرام و از پیشساخته ندارد؛ زیرا انسان موجودی ناتمام است و هر پروژه ناتمامی، تنها از خلالِ بحران، تناقض، رنج و انتخاب، خویشتن را میآفریند. آزادی، در متنِ عبور زاده میشود. در لحظهای که انسان میان امنیّت و حقیقت، یکی را انتخاب میکند. از همان دم که نطفه آدمی در تاریکیِ زهدان شکل میگیرد تا واپسین لحظهای که مرگ، آخرین پرده تعلّقات او را میدرد، آزادی همچون امکانی هولناک و شکوهمند در کنار او حضور دارد. آزادی، همانا رویاروییِ انسان با پلهاییست که میان او و حقیقت کشیده شدهاند. گذر از تونلهایی که در آن باید با تاریکترین لایههای وجود خویش روبرو شود و گذشتن از گردنههایی که هر گام در آنها میتواند به سقوط یا دگرگونی بینجامد. انسان آزاد، کسی نیست که هیچ مانعی بر سر راهش نباشد؛ بلکه کسیست که شهامتِ عبور از موانع را، بدون انکارِ ترسهایش، در خویش پرورش داده است. امّا آزادی تنها موضوعی درونی نیز نیست. این یکی از خطرناکترین خطاهای تاریخ اندیشه است که انسان گمان کند میتوان در جامعهای آکنده از تحقیر، فقر، اختناق و بیدادگری، صرفا با مراقبه و خودشناسی آزاد بود. آزادیِ درونی، اگر نتواند در جهانِ عینی و تاریخیِ انسان تجلّی یابد، به نوعی انزوای معنوی تبدیل میشود، همانگونه که آزادیِ سیاسی، اگر فاقدِ خودآگاهیِ درونی باشد، دیر یا زود به بازتولید سلطه خواهد انجامید. آزادیِ اصیل ، هم رهاییِ روح است و هم رهاییِ مناسبات انسانی از تحقیر و ترس.
آیا انسانی که از تنهاییِ خویش میگریزد، میتواند آزاد باشد؟. آیا کسی که همواره در جستجوی تأیید دیگران است، هرگز خویشتن را خواهد یافت؟. آیا جامعهای که حقیقت را قربانیِ آرامشِ جمعی میکند، جز آرامگاهِ اندیشه چیز دیگری خواهد بود؟ و آیا استبداد، پیش از آنکه در قصرها و کاخها متولّد شود، در ذهنِ انسانهایی شکل نمیگیرد که از مسئولیّت در قبال آزادیِ خویش هراس دارند؟؛ زیرا آزادی، پیش از آنکه حقّ باشد، مسئولیّت است. بسیاری انسانها آزادی را دوست دارند، امّا از پیامدهای آن میهراسند؛ چونکه آزادی، انسان را ناگزیر میکند پاسخگوی انتخابهای خویش باشد. بردگی، همیشه با زنجیر تحمیل نمیشود؛ گاه انسان خودش، از فرطِ ترس و خستگی، به سوی زنجیر میرود تا از اضطرابِ انتخاب رهایی یابد. آزادی، تولّدِ دوباره انسان از ویرانههای خویشتن است. لحظهایست که انسان درمییابد هیچ قدرتی، هیچ رسولی، هیچ ایدئولوژیی و هیچ دین ایمانخواهی و هیچ نظام توتالیتری نمیتواند او را نجات دهد، مگر آنکه نخست خود انسان، جرأتِ دیدن و دگرگون کردنِ خویش را پیدا کند. شاید عمیقترین معنای آزادی همین باشد که انسان بتواند بی آنکه به نفرت آلوده شود، در برابر دروغ بایستد. بی آنکه به بردگیِ جمع تن دهد، تنها بیندیشد و بی آنکه از رنج بگریزد، حقیقت را تاب بیاورد. آزادی، مالکیّتپذیر نیست؛ زیرا هرچه به تملّک درآید، سرانجام به ابزار سلطه بدل میشود. آزادی، زایش است؛ روییدنِ مداومِ انسان از مرزهای دیروزِ خویش. آزادی، زیستن است؛ امّا نه صرفِ ادامه دادنِ حیات؛ بلکه آفرینشِ آگاهانه و مسئولانه و شجاعانه در برابر خویشتن؛ آنهم در جهانی که همواره میکوشد انسان را به نسخهای مطیع، ترسان و تکراری تبدیل کند. هیچ راهی به سوی آزادی وجود ندارد؛ زیرا انسان، بنا بر اصالتِ هستیِ خویش، آزاد آفریده شده است؛ امّا آزادیِ ذاتی، اغلب زیر آوارِ ترسها، عادتها، تقلیدها، قدرت طلبیها، تعصّبها و بردگیهای پنهان مدفون میشود. انسان میتواند بیاموزد که چگونه بر موانع آزادی، نخست در درون خویش و سپس در پیرامون خویش، چیره شود. شاید انسان، دقیقا از همان لحظهای آزاد میشود که دیگر نمیپرسد «آزادی را از کجا باید به دست آورد؟»؛ بلکه میپرسد «چه چیز در درونِ من، از آزاد بودن هراس دارد؟».
1- چرا تشیّع به باتلاق فاجعه بار استحاله یافت؟.
تاریخ ایران، سرشار از رخدادهاییست که نه فقط مردمان این سرزمین را در حیرت و بهت فروبردهاند؛ بلکه وجدان تاریخ جهانی را نیز تا امروز در ناباوری و پرسشگری معلّق نگاه داشتهاند. تاریخ ایران را نمیتوان فقط به مثابه رشتهای از وقایع سیاسی و جابجایی قدرتها فهمید؛ زیرا در ژرفای تاریخ ایران، همواره نزاعی پنهان میان «آزادی زیستن و اندیشیدن و بالندگی» و «اقتدار مقدّس و قدرت تحکّمی» وجود داشته است. بسیاری از آنچه که در ظاهر، به نام ایمان، حقیقت، نجات، عدالت یا هدایت مردمان پدیدار شدهاند، در عمل، چیزی جز صورتهای دگرگون شده امیال به سوی سلطه نبودهاند. تاریخ ایران، بارها نشان داده است که خطرناکترین استبدادها، آنهایی نیستند که با شمشیر بر انسان حکومت میکنند؛ بلکه آنهایی هستند که بر روح و وجدان و قدرت پرسشگری او چنگ میاندازند. شمشیر عیان شده را میتوان از دست خاصم گرفت؛ امّا استبداد ذهنی و سفّاکی قلبی و پوسیدگی عقلانی را نمیتوان بلافاصله خنثا کرد؛ زیرا در برابر انظار، آشکار نیستند. پدیدهای که در ایران طی قرون متمادی به نام «تشیّع رسمی» شکل گرفت، در آغاز، بی تردید صرفا یک ساختار سیاسی نبود. در لایههایی از آن، رنج تاریخی، اعتراض به بی عدالتی، جستجوی معنویّت، و تمنّای تساوی نیز حضور داشت. امّا تراژدی تاریخ دقیقا از همان لحظهای آغاز میشود که یک روایت معنوی، خویشتن را تنها روایت صحیح از حقیقت بداند؛ زیرا حقیقت، آنگاه که انحصاری شود، آرامآرام از افق معنویّت خارج میشود و به ابزار قدرت فروکاسته میشود.
هیچ فاجعهای ناگهانی متولّد نمیشود. انحطاط، همیشه از جایی آغاز میشود که شعله های سنجشگری خاموش شوند، پرسشگری گناه شمرده شود، و انسانها به جای آنکه بیندیشند، فقط اطاعت کنند. جامعهای که در آن، «ایمان»، جایگزین تفکّر شود و «تقدّس»، سپری دفاعی برای مصونیّت قدرت به شمار آید، دیر یا زود، به وضعیّتی فرو میغلتد که در آن، اخلاق قربانی حفظ اقتدار میشود؛ زیرا قدرت، هنگامی که خود را نماینده مطلق حقیقت بداند، دیگر هیچ ضرورتی برای پاسخگویی احساس نمیکند و متعاقبش، فسادِ ساختاری آغاز میشود. آنچه که در دهههای اخیر بر ایران گذشته است، تنها بحران یک حکومت یا یک طبقه مذهبی نیست؛ بلکه آشکار شدنِ یکی از خطرناکترین امکانهای نهفته در تاریخ بشر است. امکانِ استحاله معنویّت به ماشین سلطه. هنگامی که دین ایمانخواه، به جای آنکه وجدان انسان را بیدار کند، به ابزار کنترل او تبدیل شود. هنگامی که اخلاق، نه از آزادی درونی؛ بلکه از ترسِ مجازات تغذیه کند و هنگامی که انسانها به نام حقیقت، حقّ اندیشیدن مستقل را از دست بدهند، جامعه وارد مرحلهای میشود که در آن، ریاکاری به فضیلت و خشونت به وظیفه بدل میشود.
با اینحال، خطایی بزرگ خواهد بود اگر تمام مسئله را تنها به یک مذهب، یک حکومت، یا گروهی خاصّ تقلیل دهیم. مشکل در خودِ ساختار روانی و تاریخیِ انسان نهفته است. در تمایل دیرینهای که میخواهد از دشواریِ اندیشیدن بگریزد و مسئولیّت آزادی را بر دوش قدرتی مقدّس بگذارد. انسان، بارها نشان داده است که آمادگی دارد آزادی خویش را در برابر وعده امنیّت، نجات، یا حقیقت مطلق واگذار کند. به همین سبب است که تاریخ، فقط تاریخِ جنایت مستبدّان نیست؛ بلکه تاریخِ تسلیم شدن مردمانی نیز هست که جرئت پرسیدن را از دست دادهاند. بزرگترین فاجعه هر جامعه، فقط زندان و شکنجه و اعدام نیست. اینها معلول هستند؛ نه علّت. فاجعه حقیقی در لحظهای آغاز میشود که انسانها دیگر نتوانند میان «حقیقت» و «تبلیغ حقیقت» تمایز بگذارند؛ یعنی در جایی که تقدّس، جای خردورزی را بگیرد و جایی که اخلاق، به جای آنکه از شفقت و آگاهی برخیزد، از اطاعت کورکورانه تغذیه شود. جامعهای که در آن، سنجشگری با خیانت، همسان تلقّی شود، ناگزیر به سوی نوعی پوسیدگی درونی خواهد رفت. پوسیدگی که ابتدا زبان را آلوده میکند، سپس فرهنگ را، و سرانجام روح انسان را. امّا در این میان، یک خطر دیگر نیز وجود دارد. خطری که بسیاری از معترضان به استبداد نیز گرفتار آن میشوند؛ آنهم تبدیل خشم به نفرت مطلق. انسانی که تمام یک سنّت تاریخی، تمام باورمندان، و تمام لایههای معنوی یک فرهنگ را یکسره شرّ مطلق ببیند، ناخواسته در همان چرخه ای سقوط میکند که با آن میجنگد؛ یعنی منطق حذف و نفی مطلق. نقدِ رادیکال، زمانی حقیقتا رهائیبخش است که بتواند میان «معنویّت» و «استفاده ابزاری از معنویّت»، میان «ایمان» و «اقتدارطلبی»، و میان «دین در معنای وجدان خویشآفریده» و «دینِ ایمانخواه و مقلّدی» تمایز قائل شود.
دین ایمانخواه میتواند نه تنها به ابزار سرکوب تبدیل شود؛ بلکه ایدئولوژیهای سکولار و حتّا آرمانهای آزادیخواهانه نیز، اگر به حقیقت مطلق بدل شوند، قادرند همان اندازه خونآلود و ویرانگر شوند [ایدئولوژی مارکسیسم به آرمانهای بشردوستانه آویخته بود؛ ولی در واقعیّت اجرائی اش به توتالیتاریسم استالینی و مجمع الجزایر گولاک تبدیل شد]. مسئله، صرفا نامها نیستند؛ بلکه مسئله، ساختارِ روانیِ قدرت است؛ یعنی لحظهای که انسان یا گروهی از انسانها، خویشتن را مالک حقیقت نهایی میپندارند. باید پرسید که چرا انسان، با وجود اینهمه تجربه تاریخی، همچنان میل دارد که کسی به جای او بیندیشد؟. چرا بشر، بارها از زندان قدرت میگریزد، امّا دوباره با دستان خود، زندانی تازه بنا میکند؟ و آیا ممکن است که انسان، بیش از آنکه از استبداد بترسد، از آزادی و مسئولیّت درقبالِ آزادی هراس داشته باشد؟ رهایی حقیقی، از لحظهای آغاز میشود که انسان، هیچ قدرتی را مقدّس نبیند؛ نه قدرت دینی، نه قدرت سیاسی، نه قدرت ایدئولوژیک، و نه حتّا قدرتِ خشمِ خویش را.
جامعهای که میخواهد از باتلاق تاریخی خویش بیرون آید، بیش از هر چیز، نیازمند احیای «خرد انتقادی» و «شجاعت تنهاییِ اندیشیدن» است. انسانی که نمیتواند یا نمیخواهد که مستقل بیندیشد، حتّا در آزادترین نظامهای سیاسی نیز، برده خواهد ماند و انسانی که جرئت پرسیدن دارد، در تاریکترین دورانها، بذر رهایی را با خود حمل میکند. هیچ ملّتی فقط قربانیِ مستبدّانش نیست؛ بلکه تا اندازهای قربانی و ذلیلِ بازتابِ ترسها، سکوتها، تقدّس سازیها، و تسلیم شدنهای خویش نیز هست. هر گاه «معنا» در جامعهای به انحصار درآید، آن جامعه دیر یا زود به سوی خشونت سوق داده میشود. معنایی که اجازه تفسیرهای متکثّر را از دست بدهد، دیگر معنا نیست؛ بلکه به ساختاری برای حذف دیگری تبدیل میشود. در این لحظه، حقیقت از تجربهای زنده و انسانی، به «دستورالعملی برای اطاعت» فروکاسته میشود.
آنچه در تاریخ ایران یا هر تاریخ دیگری رخ داده، تقابل گروهی از صالحان و طالحان نیست؛ بلکه مواجهه دائمی میان دو امکان در وجود انسان است. یکی امکانِ «گشودگی به سوی گستره پرسش» و دیگری، امکانِ «بستن پرسش به نام حقیقت». قدرت، هنگامی که با پدیده قدسی پیوند میخورد، به شکلی خاصّ به بینهایتسازی مبتلا میشود؛ یعنی خود را نه یک ساختار تاریخی و انسانی؛ بلکه بازتاب ارادهای فراتر از انتقاد میبیند. اینجاست که فاجعه آغاز میشود؛ زیرا چیزی که خود را مستثناء از سنجشگری بداند، در حقیقت، پای زیستی خودش را از گستره اخلاق و مسئولیّت نیز بیرون میگذارد. اخلاق، بدون امکان انتقاد ، به مناسک تهی مغز بدل میشود و ایمان، بدون امکان تردید، به ابزار تثبیت سلطه. با این حال، باید در نظر گرفت که خطر فقط در «قدرتمداری دینی» نیست؛ بلکه در هر صورتی از «حقیقتِ بی تردید» است. هر نوع اعتقادی/دیدگاهی/نظری - چه دینی، چه علمی، چه سیاسی - اگر به نقطهای برسد که خود را پایان گفت و گو بداند، به تدریج، ظرفیّت خشونت و پرخاشگری و سبعیّت را در درون خود تولید میکند. در جوامع مدرن نیز ایدئولوژیهای سکولار و مطلقگرا میتوانند به همان اندازه ویرانگر باشند که نظامهای دینیِ بسته و سرکوبگر. از این چشم انداز، پرسش اساسی دیگر این نیست که «چه کسانی خطا کردند؟» بلکه این است که چه چیزی در ساختار ذهنیّت انسان وجود دارد که او را به سوی مطلقسازی قدرت، حقیقت، دین ایمانخواه، ایدئولوژی و امثالهم سوق میدهد؟. شاید پاسخ در یک ضعف ریشه ای نهفته باشد و آنهم اینکه انسان در زیستن با «ابهام»، ناتوان و عاجز است. انسان، اغلب حقیقت را نه به دلیلِ حقیقت بودنش؛ بلکه به سببِ آرامشی که به او میدهد، میپذیرد. در نتیجه، هر ساختاری که ابهام را حذف کند، هر چند ظاهرا آرامشبخش باشد، در عمق خود ضدّ انسانی است؛ زیرا انسان را از بزرگترین توانایی اش محروم میکند؛ یعنی توانایی پرسیدن.
شاید مسئله فقط «فساد قدرت» نباشد؛ بلکه «احتیاج انسان به سپردن خود به قدرت» نیز باشد. انسان، گاه آزادی را نه به عنوان موهبت؛ بلکه به عنوان بار سنگین هستی، تجربه میکند، در نتیجه، به سوی ساختارهایی متمایل میشود که مسئولیّت اندیشیدن را از او بگیرند. تمایل گریز از اندیشیدن، اگر چه، فهمپذیر است؛ امّا سرچشمه تکرار تاریخی استبدادهاست. هیچ جامعهای با تغییر ساختار سیاسی از شرّ استبداد، آزاد نمیشود، چنانچه «الهیّات قدرت» در ذهنیّت انسان، دست نخورده و سنجش ناپذیر باقی بماند. الهیّات قدرت؛ یعنی اعتقادات پنهانی که میگویند: «باید حقیقتی وجود داشته باشد تا من با ایمان به آن، دیگر مجبور به فکر کردن نباشم.». هر پروژه ای در راه آزادی، پیش از آنکه سیاسی باشد، باید معرفت شناختی و وجودی باشد؛ یعنی باید انسان را به جایی برساند که بتواند با عدم قطعیّت زندگی کند، بدون آنکه آن را تهدیدی برای معنای زیستن بداند. این موضوع، شاید یکی از دشوارترین بلوغهای انسانی باشد. زیستن بدون پناه بردن به حقیقتهای مطلق. مسئله، یک نظام یا یک سنّت کهن نیست؛ مسئله، امکان دائمی تبدیل «معنا» به «سلطه» در تاریخ بشر است.
هیچ جامعهای با کاربست دائمی شمشیر و زندان و شکنجه و اعدام تباه نمیشود؛ بلکه لحظهای فرو میپاشد که دروغ، لباس حقیقت بپوشد، و تزویر، در مقام فضیلت بنشیند. خطر حقیقی، فقط در خشونت عریان نیست؛ بلکه در آنجاست که انسانها، به تدریج، به بردگان روانیِ ترس و عادت و تقدّس سازی تبدیل شوند و توان پرسیدن و طغیان و تحوّل را از دست بدهند؛ زیرا ملّتی که دیگر نپرسد، آرامآرام به ملّتی بدل میشود که دیگر نمیاندیشد و آن که نیندیشد، دیر یا زود، سرنوشت خویش را به دست مستبدّان خواهد سپرد. امّا آیا میتوان این چرخه تباهی را شکست؟. آیا جامعهای که دههها در سایه ترس و تلقین و تحریف زیسته است، هنوز توان بازآفرینی خویشتن را دارد؟. آیا مردمانی که حقیقت را فقط از زبان صاحبان قدرت شنیدهاند، جرئت خواهند کرد که روزی خود، بی واسطه بیندیشند؟. آیا انسان میتواند حقیقتی را تصوّر کند که محتاج حذف دیگری نباشد؟. آیا میتوان ایمانی داشت که به جای بستن دروازه های پرسش، آنها را عمیقتر مطرح کند؟ و آیا ممکن است قدرتی وجود داشته باشد که به جای مقدّس کردن خود، دائما خود را در برابر سنجشگری، ناپایدار و فروتن نگه دارد؟. اگر پاسخ به این پرسشها منفی باشد، آنگاه تاریخ، نه یک خطّ پیشرفت یا سقوط؛ بلکه چرخهای بی پایان از «مطلقهایی خواهد بود که یکدیگر را میبلعند» و انسان، همواره در میانه این چرخه، در جستجوی آزادیی خواهد بود که هنوز به بلوغ داشتن و حفظ آن نرسیده است.
2- رواج و شیوع نامهای پُرطمطراق
در هر جامعهای، رقابت سیاسی میتواند یا به نیرویی برای زایش تاریخی و فرابالندگیِ فرهنگی بدل شود، یا به مردابی از نفرت، حسادت و فرسایش متقابل فروغلتد. تفاوت این دو سرنوشت، نه صرفا در نوع حکومتها، نه فقط در قوانین و نهادها؛ بلکه پیش از هر چیز در «اخلاقِ مواجهه با رقیب» نهفته است؛ زیرا سیاست، پیش از آنکه نبردِ قدرت باشد، آزمونِ ظرفیّتِ روحیِ انسانهاست. آزمونی برای اینکه آیا انسان میتواند برتری و محبوبیّتِ دیگری را تاب بیاورد یا ناگزیر است برای آرام کردن زخمِ غرور خویش، دست به تخریب و بی اعتبارسازی بزند. جایی که نیروهای سیاسی از آفرینش اندیشه، راهگشایی و افقهای تازه ناتوان میشوند، اغلب به سادهترین و در عین حال ویرانگرترین شیوه پناه میبرند. خلقِ نامها، شعارها و تشکیلاتِ پُر طمطراق. نامهایی که در ظاهر، نویدِ نجات و دگرگونی میدهند، امّا در ژرفای خود، بیش از آنکه حامل معنا باشند، پوششی هستند برای فقرِ تخیّل سیاسی و ناتوانی در اقناع آزادانه مردمان. چنین گرایشهایی به جای آنکه بپرسند «چگونه میتوان جامعه را ساخت؟»، تمام نیروی خود را صرف این میکنند که «چگونه میتوان رقیب را شکست داد و تحقیر یا حذف کرد؟».
جامعهای که در آن، انرژیِ نیروهای سیاسی نه صرفِ آبادانی؛ بلکه صرفِ نابودیِ یکدیگر شود، دیر یا زود، سرمایههای معنوی، انسانی و تاریخیِ خود را خواهد بلعید. در چنین فضایی، حتّا استعدادها نیز به جای آنکه به همافزایی برسند، به دشمنی مختوم میشوند و امکانهایی که میتوانستند زیربنای تحوّل تدریجی و پایدار باشند، در آتشِ حسادتهای جناحی خاکستر میشوند. امّا مسئله را نباید ساده انگارانه فهمید. همه مخالفتها از حسادت سرچشمه نمیگیرند، همانگونه که هر محبوبیّتی نیز الزاما نشانه حقیقت و فضیلت نیست. مسئله اساسی نه فقط محبوب بودن؛ بلکه «کیفیّتِ اخلاقیِ رقابت» است. جامعهای بالغ است که در آن، رقیبان سیاسی به جای نابودیِ یکدیگر، بکوشند یکدیگر را از راه استدلال، کارآمدی و آفرینش افقهای بهتر پشت سر بگذارند. ولی جایی که حذف، جای اقناع را بگیرد، سیاست دیگر عرصه بهبود نیست؛ بلکه به جنگلی از غرایزِ زخمی فروکاسته میشود. شاید یکی از عمیقترین بحرانهای تاریخ معاصر ایران اینست که ناتوانیِ مزمن در تبدیلِ رقابت به همافزایی باشد. بسیاری از نیروهای سیاسی، به جای آنکه از حضورِ رقیبِ توانا برای ارتقای خود بهره بگیرند، کوشیدهاند با تخریب او، خلأیی مصنوعی بیافرینند تا خودشان بزرگتر دیده شوند. حسادت سیاسی، فقط یک ضعف اخلاقی نیست؛ بلکه نوعی نابیناییِ تاریخی است.
باید پرسید که چرا بسیاری از جوامع، به جای آنکه از حضورِ انسانهای تواناتر احساس امنیّت و امید کنند، از آنان دچار اضطراب و کینه میشوند؟. چرا در عرصه های سیاسی، کامیابیِ رقیب نه فرصتی برای یادگیری؛ بلکه تهدیدی علیه غرورِ جمعی و تشکیلاتی تلقی میشود؟ و آیا ممکن است که ملّتی، بدون آموختنِ «فضیلتِ تحمّلِ دیگری»، هرگز به آزادی و توسعه پایدار دست نیابد؟. فاجعه بزرگِ بسیاری از جوامع، کمبودِ منابع، استعداد یا امکان نیست؛ بلکه اسارت در چرخهای است که در آن، نفرت بر خردورزی پیشی میگیرد و حسادت، جای آفرینش را میگیرد. جامعهای که در آن، نیروهای فکری و سیاسی نتوانند شکوهِ رقیب را تاب بیاورند، سرانجام، خودِ امکانِ شکوه را نابود خواهند کرد. شاید بلوغ سیاسی از لحظهای آغاز میشود که انسان درمییابد بزرگیِ او، نه در حذفِ دیگری؛ بلکه در تواناییِ دیدن، فهمیدن و حتّا ستودنِ فضیلتِ دیگری است. انسانِ حقیر، از عظمتِ دیگران احساس تهدید میکند؛ امّا انسانِ بزرگمنش، عظمتِ دیگری را امکانی برای بزرگتر شدنِ گستره آزادی در جهان میداند.
ایران، بیش از هر چیز، نیازمندِ رهایی از فرسودگیِ روحی و تاریخی است. شایسته اینست که سیاست را از میدانِ کینه ورزی به عرصه بلوغِ میهن آرایی و جهاندوستی و راستمنشی بازگرداند؛ زیرا هیچ آیندهای از دلِ حسادت زاده نخواهد شد. شاید بدترین فاجعه جوامعی که در چرخه نفرت و حذف گرفتار میشوند، این نباشد که فرصتهای سیاسیِ خویش را از دست میدهند؛ بلکه این باشد که به تدریج، «تواناییِ تشخیصِ عظمت» را نیز از کف میدهند. انسان یا جامعهای که پیوسته در فضای کینه، بدگمانی و رقابتِ بیمارگونه زیسته است، آرامآرام به جایی میرسد که دیگر نمیتواند فضیلت را از تهدید تمییز دهد. در نگاه او، هر اندیشه درخشان، خطری برای خودخواهیِ اوست؛ هر انسانِ توانا، زخمی بر غرورِ او و هر کامیابیِ دیگری، یادآورِ شکستها و ناتمامیهای خویش. برخی جوامع نه تنها متفکّران، مُصلحان و انسانهای شایسته خود را پاس نمیدارند؛ بلکه ناخودآگاه در پیِ شکستنِ آنان برمیآیند. عظمت، برای روحهای کوچک، آرامشبخش نیست؛ بلکه هراسآور است. انسانِ فرومایه، از حضورِ انسانِ بزرگمنش، احساس تحقیر میکند، حال آنکه انسانِ بزرگمنش، در عظمتِ دیگری، امکانِ گسترشِ افقِ انسانی را میبیند. تفاوتِ فرهنگها و تمدّنها نیز، شاید بیش از هر چیز، در همین نکته نهفته باشد. برخی فرهنگها، بزرگانِ خویش را میپرورند و برخی دیگر، آنان را پیش از شکوفایی میفرسایند و نابود میکنند.
تراژدیِ تاریخیِ ایران نیز، تنها در شکستهای سیاسی یا عقبماندگیهای اقتصادی خلاصه نمیشود؛ بلکه در فرسایشِ تدریجیِ «اعتمادِ انسان ایرانی به انسانِ ایرانی» نهفته است. جامعهای که در آن، هر صدا با سوءظن نگریسته شود، هر کامیابی به توطئه تعبیر گردد و هر برتری به حسادت بینجامد، چگونه میتواند به همبستگیِ تمدّن آفرین دست یابد؟. ملّتی که نتواند به فضیلتِ فرزندانِ خود ایمان بیاورد، ناگزیر، آینده خویش را نیز انکار خواهد کرد. امّا شاید خطرناکتر از همه، لحظهای باشد که نفرت، خود را در جامه اخلاق پنهان میکند. بسیاری از انسانها و گرایشها، خصومتِ خود را نه با نامِ نفرت؛ بلکه با نامِ حقیقت، عدالت، مردم یا آزادی عرضه میکنند. انسان، هنگامی که شرارتِ خود را فضیلت بپندارد، دیگر به بازنگریِ خویش، احساس مسئولیّت نخواهد کرد. بزرگترین تباهیِ روح، نه در خطا کردن؛ بلکه در مقدّس پنداشتنِ خطاست.
مسئله اساسیِ هر جامعه، فقط ساختنِ نهادهای سیاسی نیست؛ بلکه پرورشِ «بلوغِ روحی» در انسانهاست. تمدّن در ظرفیّتِ روانیِ انسانها برای تحمّلِ یکدیگر ساخته میشود. هیچ جامعهای آزاد نخواهد شد، مگر آنکه انسانهایش بیاموزند میان «نقدِ دیدگاهها و رفتارها و کردارهای رقیب» با «ویرانکردنِ رقیب» تفاوت بگذارند. جایی که هدف، نابودیِ دیگری باشد، حقیقت نیز دیر یا زود قربانی خواهد شد. آیا انسان میتواند به مرحلهای از فرهیختگی برسد ؛ طوریکه از شکوهِ دیگری احساس حقارت نکند؟. آیا ممکن است روزی سیاست، به جای میدانِ انتقامِ روانهای زخمی، به عرصه همافزاییِ انسانهای بالغ تبدیل شود؟ و آیا رهاییِ واقعیِ ایران، پیش از هر انقلاب سیاسی، نیازمندِ انقلابی در فهمِ ما از «دیگری» نیست؟ زیرا هیچ ملّتی، با تحقیرِ بهترینِ فرزندانِ خویش، به سربلندی نرسیده است و هیچ تمدّنی، از دلِ روحهای حقیر و حسود، زاده نشده است.
3- سامانبندی تاریخی – فرهنگی عصرِ پهلویها
تاریخ، اگر آن را نه میدانِ جدالِ روایتها؛ بلکه به مثابه کوششِ دشوارِ فهمیدن پروسه «شدنِ انسان در زمان» بنگریم، دیگر نمیتوان آن را مجموعهای از ستایشها یا انکارها ارزیابی کرد. تاریخ، شبکهای پیچیده از تجربهها، نیروها، شکستها، پیشرفتها و کژفهمیهای متقاطع است. آنچه که در بسیاری از روایتهای تاریخی رخ میدهد، نه فقدان حقیقت؛ بلکه بحران در شیوه دسترسی به حقیقت است. بحرانی که از درهمتنیدگی حافظه، ایدئولوژی، رنج و قدرت برمیخیزد. در برخی خوانشها از تاریخ ایران و به ویژه دورههای معاصر، این تصوّر شکل میگیرد که گویا تاریخنگاری یا اساسا غایب بوده، یا در سطحی نازل باقی مانده است. امّا از لحاظ پژوهش آکادمیک به معنای اصیل کلمه، چنین داوریی اگر به صورت کلّی و مطلق بیان شود، محتاج بازبینی است؛ زیرا تاریخنگاری در ایران، همچون هر سنّت تمدّنی دیگر، نه راه حلّ؛ بلکه میدان متکثّر از روایتها، گرایشها و زبانهای مختلف بوده است. از تاریخنگاری درباری و سنّتی گرفته تا کوششهای مدرن دانشگاهی، از روایتهای ملّیگرایانه تا خوانشهای انتقادی و ایدئولوژیک. مسئله نه نبودِ تاریخنگار؛ بلکه «چندپارگی افقهای تاریخفهمی» است.
در این میان، هر گاه، دوره ای تاریخی تنها از منظر ستایش یا طرد کامل دیده میشود، تاریخ از سطح فهم به سطح قضاوت سقوط میکند. در چنین وضعی، گذشته دیگر موضوعِ اندیشیدن نیست؛ بلکه ابزارِ تثبیت موضعِ سیاسی در شرایط اکنون میشود. این نقطهایست که تاریخ از کارکرد معرفتی خود فاصله میگیرد و به صحنه بازتولید کینهها، آرزوها، شکستها و منازعات سیاسی و هویّتی بدل میشود. در باره دورههای معاصر - از جمله عصر پادشاهان پهلوی - همین اصل صادق است. هیچ دورهای را نمیتوان به یک روایت تک خطّی فروکاست. هر پروژه تاریخی، حتّا اگر حامل ایدههای توسعه، نوسازی یا نهادسازی باشد، همزمان در دل خودش تناقضها، نابرابریها، مقاومتها و شکافهای اجتماعی را نیز حمل میکند. بنابر این، تقلیل یک دوره تاریخی به «کاملا خجسته» یا «کاملا فاجعه آمیز»، بیش از آنکه بیان تاریخ باشد، شکل خاصّی از ایدئولوژیسازی گذشته است.
در این میان، آنچه به عنوان تاریخ یک عصر خاصّ بازگو میشود، اغلب نه حاصلِ تأمّلی آرام و بی طرف؛ بلکه محصولِ برخوردِ نیروهای متعارضِ اجتماعی، سیاسی و ذهنی است. هر گروه، گذشته را نه آنگونه که بوده است؛ بلکه آنگونه که باید «به نفع او معنا شود» بازسازی میکند. به همین علّت، تاریخ به جای آنکه آیینه واقعیّت باشد، به صحنه بازتابِ رنجها، آرزوها، شکستها و امیال و سوائق و غرائز سرکوب شده بدل میشود. اگر در باره دورهای از تاریخ، روایتهای متناقض و آکنده از داوریهای شدید شکل میگیرد، این الزاما نشانه نبودِ حقیقت نیست؛ بلکه نشانه فقدانِ «زبان مشترک برای حقیقت» است؛ یعنی زبانی که بتواند میان تجربه، نقد، و انصاف تعادل برقرار کند. فقدان چنین زبانی، تاریخ را به عرصهای تبدیل میکند که در آن هر کنش، یا مطلقا ستوده میشود یا مطلقا طرد، بی آنکه امکانِ فهمیدنِ پیچیدگیها فراهم شود. در چنین وضعی، مسئله تنها «آنچه رخ داده» نیست؛ بلکه چه نوع آگاهی تاریخی در یک جامعه امکانپذیر شده است؟. آیا انسان تاریخی، به جای آنکه جست و جوگر فهمیدن باشد، صرفا حاملِ کینهها و وفاداریهای جمعی است؟ از این منظر، هر دوره تاریخی- از جمله دوران شاهان پهلوی- نه یک کلِّ ساده و یکدست؛ بلکه شبکهای از پروژهها، تناقضها، پیشرفتها، شکستها، و گسستهای درونی است.
در مقابل، آنچه تاریخنگاری علمی و فلسفی را متمایز میکند، تلاش برای حفظ «تنشِ فهم» است؛ یعنی توانایی دیدن همزمان پیشرفت و بحران، امکان و شکست، عقلانیّت و خشونت در دل یک ساختار واحد تاریخی. تاریخ، در این معنا، نه صحنه داوری نهایی؛ بلکه عرصه تعلیق قضاوتهای ساده انگارانه است. از سوی دیگر، نمیتوان انکار کرد که حافظه تاریخی هر جامعهای در معرض نیروهای غیرمعرفتی نیز قرار دارد مثل کینه، رقابت سیاسی، سرخوردگی اجتماعی، یا تمایل به پاکسازی نمادین گذشته. این اهرمها باعث میشوند که روایتهای تاریخی، گاه از مسیر تحلیل به سمت واکنشهای هویّتی و عاطفی حرکت کنند. در چنین وضعی، تاریخ نه «فهم گذشته»؛ بلکه «ادامه نزاع در قالب گذشته» میشود. با این حال، نقد این وضعیّت نیز باید خودش از دام قطعیّتگرایی بپرهیزد. هیچ جامعهای را نمیتوان به صورت یکدست، «ناتوان از فهم تاریخ» یا «فاقد آگاهی تاریخی» نامید. چنین تعمیمهایی خودش نوعی ساده سازی معرفتی است که پیچیدگی واقعی تجربه انسانی را نادیده میگیرد. آنچه وجود دارد، درجات متفاوتی از بلوغ تاریخی، دسترسی به منابع، آزادی اندیشه و امکان گفت گوی انتقادی است. از این لحاظ، مسئله اصلی نه «چه بر سر یک دوره تاریخی آمده»؛ بلکه این پرسش است که آیا ما قادر به تولید زبانی هستیم که در آن، گذشته نه ابزار انتقام باشد و نه وسیله تطهیر؛ بلکه موضوعی برای فهمِ پیچیدگی انسان باشد؟. آیا میتوان تاریخی نوشت که از پیشفرضهای ایدئولوژیک و عاطفی و مذهبی و کلیشه های قالبی خالی و مبرّا باشد، یا هر تاریخنگاری ناگزیر حامل نوعی موضع عقیدتی است؟. آیا «بی طرفی تاریخی» یک امکان واقعی است یا صرفا افقی تنظیم کننده برای کاهش موضعگیریها؟.
«تاریخ عصر پهلویها» همچنان در محاق است و آنچه که بر اذهان عمومی شایع و رایج و مکرّر گفته و نوشته و منتشر میشود، آلوده به کینه توزیها، حسادتها، نفرتها، رقابتها، سرخوردگیها، کشمشکهای عقیدتی و قدرت طلبیها و منفعتخواهیها و بدتر از همه، از سخیفترین نشانه های حقارت آنانی حکایت میکند که هرگز در عمرشان نیاموخته اند چگونه میتوان در آغاز در باره خویشتن دادگزار شد و سپس در باره دیگران، قاضی القضات محکمه. هیچ تراژدی برای آگاهیِ انسان، عمیقتر از این نیست که آدمی، تجربهِ شخصیِ خویش را به جای حقیقتِ تاریخ بنشاند و سپس، از فرازِ تریبونِ تجربه محدود، برای یک عصر تاریخی، حکمِ نهاییِ برائت یا محکومیّت صادر کند. انسان، غالبا آنچه را «فهمِ تاریخ» مینامد، چیزی جز بازتابِ زخمها، محرومیّتها، دلبستگیها، ترسها و خاطراتِ شخصیِ خویش نیست؛ امّا فاجعه از آنجا آغاز میشود که بازتابِ تجربیاتِ فردی، جامه «حقیقتِ مطلق» بر تن میکند.
چرا کمتر کسی از خود میپرسد که آیا من حقیقتا «مورّخ» هستم؟. آیا من از جایی فراتر از خویشتنِ محدودِ خود سخن میگویم، یا تنها انسانی هستم که در زندانِ تجربه شخصیِ خویش ایستادهام و جهان را از شکافِ زندان شخصی تماشا میکنم؟ چرا انسان، اینچنین مشتاقِ آن است که رنج یا رضایتِ شخصیِ خود را به معیارِ داوریِ یک ملّت و یک دوران تبدیل کند؟. آدمی، به طرزی غریب، شیفته آن است که خاطرات خویش را «تاریخ» بنامد؛ زیرا تاریخِ واقعی، بیش از اندازه پیچیده، چندلایه و متناقض است و ذهنِ انسان، از ابهام میهراسد. به همین دلیل، بسیاری ترجیح میدهند به جای فهمِ تاریخ، آن را به تصویری ساده و عاطفی فروبکاهند. تصویری که در آن، همه چیز یا مطلقا سیاه است یا مطلقا سفید. امّا حقیقت، هرگز در ایستگاه افراطِ شیفتگان یا نفرت زدگان سکونت نمیکند. حقیقت، معمولا در جایی خاموش و دردناک میانِ این دو ایستاده است.
انسانِ ایدئولوژیک/مذهبی، بیش از آنکه در پیِ کشفِ حقیقت باشد، در جستجویِ تأییدِ خویشتن است. او تاریخ را نمیخواند تا بفهمد؛ بلکه میخواند تا آنچه را که از پیش، باور و اعتقاد داشته است، برایش وجهه تراشی کند. به همین سبب است که بسیاری، نه شاهدانِ تاریخ؛ بلکه وکلای مدافعِ حافظه شخصیِ خویش هستند. یکی، تمامِ یک عصر تاریخی را فقط از پنجره رنجِ خود میبیند، و دیگری، تمامِ حقیقت را در رفاه، امنیّت یا خاطراتِ نوستالژیکِ خویش خلاصه میکند. هیچیک نمیپرسند که آیا بیرون از تجربه فردیِ آنان نیز جهانی از حقیقت وجود داشته است یا نه؟. امّا در برابرِ این افراط، خطرِ دیگری نیز کمین کرده است. خطری که کمتر کسی جرئتِ اندیشیدن در باره آن را دارد. اگر انسان، از ترسِ خطا، هر گونه داوری را کنار بگذارد، آنگاه تاریخ به انبوهی از روایتهای پراکنده و بی معیار تبدیل خواهد شد؛ گویی هیچ حقیقتی، هیچ ظلمی، هیچ پیشرفتی و هیچ فاجعهای هرگز فهمپذیر یا قضاوت شدنی نیست. این نیز خودش، شکلی دیگر از فرار از مسئولیّتِ اندیشیدن است.
پس مسئله، نفیِ داوری نیست؛ بلکه مسئله، آگاهی به محدودیّتِ داوری است. انسان حقّ دارد تاریخ را تفسیر کند، امّا نه از موضعِ خدایی که خود را مالکِ حقیقت میپندارد؛ بلکه از موضعِ موجودی خطاپذیر که میداند فهمِ او، تنها روایتی ناقص از واقعیّت است. بلوغِ فکری، دقیقا از همان لحظه آغاز میشود که انسان، میانِ «آنچه که من زیستهام» و «آنچه که حقیقتا بوده است» فاصله بگذارد. انسانها، خاطراتِ خود را میپرستند؛ زیرا خاطره، بخشی از هویّتِ آنان است. در نتیجه، هر تردیدی نسبت به روایتِ شخصیشان را حملهای به موجودیتِّ خویش تلقی میکنند. متعاقبش نیز گفت و گو ناممکن میشود و تاریخ، به میدانِ جنگِ حافظهها بدل میشود؛ یعنی جایی که هر کس، خود را آخرین قاضیِ حقیقت میداند و دیگری را متّهمی میبیند که باید محکوم شود. ولی حقیقتِ تاریخ، نه در انحصارِ فاتحان است و نه در اختیارِ قربانیان؛ نه تماما در حافظه رنجدیدگان پنهان است و نه در روایتِ قدرتمندان. تاریخ، چیزی بسیار پیچیده تر از داوریهای شتابزده ماست. تاریخ، اقیانوسیست از صداهای خاموش، واقعیّتهای متضاد، دادگزاریهای نیمه تمام و خطاهای مشترکِ انسانی. شاید انسان، تنها زمانی شایستگیِ نزدیک شدن به حقیقت را پیدا کند که پیش از داوریِ تاریخ، شهامتِ داوریِ خویشتن را داشته باشد؛ زیرا آن که هنوز اسیرِ نفرت، شیفتگی، تعصّب یا نوستالژیِ خویش است، هرگز تاریخ زیسته را نمیبیند. او فقط تصویرِ خویش را بر دیوارِ زمان منعکس میکند و نامِ آن را «حقیقت» میگذارد.
هیچکس از خودش تا امروز نپرسیده است که آیا من، «مورّخ» هستم که تجربه شخصی خودم را به سراسر تاریخ عصر پهلویها فرامی افکنم و حُکم بُطلان یا تصدیق واقعیّتهای عصر پهلویها را صادر میکنم؟. چرا هیچکس از اینهمه خاصمان و شیفتگان نمیخواهند بپذیریند که فقط مُحقّ و مُجازند در باره تجربه شخصی خودشان سخن بگویند و از هر گونه قضاوت کلّی صرف نظر کنند؟. چرا هر کسی به این توِهّم مبتلاست که قاضی حقگزار تاریخ معاصر است و هیچکس جز او، محقّ به داوری نیست؟. چرا؟. انسان، بر خلاف سایر موجودات، نه تنها در زمان میزید؛ بلکه زمان را به حافظه، روایت و معنا تبدیل میکند و دقیقا در همین تبدیل است که امکان خطا، تحریف، و نیز امکان فهم شکل میگیرد. بنابر این تاریخ، بیش از آنکه گزارشی از آنچه رخ داده باشد، آیینهایست که در آن هر نسل، تصویرِ خودِ در حالِ شدنش را بازمیبیند. گاهی با وضوح، گاهی با کژتابی، و گاهی با انکار کامل. هر روایت تاریخی در حقیقت نوعی «اعتراف پنهان» نیز هست. اعتراف به اینکه ما چگونه میخواهیم خود را در نسبت با گذشته تعریف کنیم. ستایش افراطی یا انکار مطلق، هر دو، نشانه ناتوانی در تحمّل و دریافتن و گواریدن پیچیدگی روح و روان آدمی هستند. ناتوانی در زیستن با حقیقتی که نه یکدست است و نه تقلیلپذیر به یک داوری نهایی. شاید بتوان گفت بلوغ تاریخی یک جامعه نه در «داشتن روایت واحد»؛ بلکه در ظرفیّت باهمزیستی با روایتهای متعارض بدون فروپاشی در خصومت یا انکار معنا مییابد. در چنین بلوغی، گذشته دیگر میدان نبرد نیست؛ بلکه به عرصهای برای تمرینِ دشوارِ فهمیدن تبدیل میشود. فهمی که همواره ناقص است، امّا همین نقص، شرط امکان آن است. باید اندیشید که آیا ما تاریخ را مینویسیم تا گذشته را تمام کنیم، یا تا بتوانیم با خودِ ناتمامِ خویش صادقتر مواجه شویم؟ اگر پاسخ دوم را بپذیریم، آنگاه تاریخ، دیگر پایان روایتها نیست؛ بلکه آغازِ مداومِ مسئولیّت پذیری برای اندیشیدن انتقادی است.
4- اشخاص مشهور [سلبریتیها] و انتظارات بی جا
در نسبت میان «شهرت»، «صلاحیّت» و «مسئولیّت اجتماعی»، آنچه که اغلب در تجربه جوامع معاصر به ویژه در فضای رسانهای رخ میدهد، نوعی جابجایی پنهان، امّا پُر هزینه در معیارهای اعتباردهی و اعتبارگذاری است. این جابجایی زمانی آغاز میشود که «دیده شدن» به تدریج جایگزین «دانستن» میشود و «محبوبیّت» به طور نانوشته، نقش «صلاحیّت معرفتی» را به خود میگیرد. آیا توجّه عمومی میتواند به خودی خودش نوعی مرجعیّت فکری یا عملی ایجاد کند، یا آنکه ما با یک خطای نظاممند در تشخیص انواع متفاوت اعتبار مواجهیم؟. اگر بخواهیم دقیقتر به قضیه بنگریم، باید میان دستکم سه سطح تمایز قائل شد: نخست، سطح تواناییهای تخصّصی که در نتیجه تمرین، آموزش و تجربه در یک حوزه خاصّ شکل میگیرد. دوم، سطح اعتبار اجتماعی که اغلب از طریق دیده شدن، شبکه های اجتماعی و امکانهای اینترنتی و تکرار حضور حاصل میشود و سوم، سطح نفوذ ذهنیّت عمومی که میتواند بدون ارتباط ضروری با دو سطح دیگر شکل بگیرد. اختلاط این سه سطح، یکی از منابع اصلی کژفهمی در جوامع مدرن است.
در این میان، فرد مشهور - خواه هنرپیشه، نقّاش، آوازه خوان، آهنگساز، مُدل، ورزشکار یا چهره ای محبوب در شبکه های اجتماعی و مطبوعات و فرستنده های رادیویی - تلویزیونی مختلف باشد - معمولا در سطح دوم و سوم جای میگیرد، نه لزوما در سطح نخست. فقط مشکل از زمانی آغاز میشود که جامعه، به طور آگاهانه یا ناآگاهانه، این سطوح را هم ارز و هم اعتبار تلقی میکند و از فردی که در یک حوزه خاصّ، واجد مهارت است، انتظار نوعی «مرجعیّت عام» در حوزههایی کاملا متفاوت پیدا میکند. توقّع نیز اگر چه در ظاهر ناشی از اعتماد اجتماعی است، در عمل میتواند به نوعی فروپاشی مرزهای معرفتی منجر شود. از سوی دیگر، خودِ فرد مشهور نیز در معرضِ وسوسه ساختاری قرار دارد. وسوسه گسترش دامنه اعتبار خودش از حوزهای که در آن شکل گرفته، به حوزههایی که در آن، فاقد آموزش، تجربه یا ابزار تحلیلی کافی است. این گسترش اگر بدون آگاهی از مرزهای معرفتی رخ دهد، میتواند به دو پیامد همزمان منجر شود. از یک سو، تضعیف تدریجی کیفیّت حوزه تخصّصی اصلی، و از سوی دیگر، تولید مواضعی که اثرگذاری اجتماعی دارند امّا از پشتوانه معرفتی کافی برخوردار نیستند.
در این زمینه، مسئله صرفا اخلاق فردی نیست؛ بلکه به ساختار ذهنیّت عمومی تولید اعتبار و اعتباردهی در جامعه مربوط میشود. جوامعی که در آنها مرز میان تخصّص و شهرت مخدوش است، به تدریج، دچار نوعی «آشفتگی معرفتی» میشوند؛ وضعیّتی که در آن، تصمیمگیری جمعی نه بر اساس تحلیل تخصّصی؛ بلکه بر اساس وزن شبکه های اجتماعی و حضور افراد شکل میگیرد. در حوزه سیاست، این مسئله، حسّاستر میشود. سیاست، بر خلاف تصوّر رایج، عرصه اظهار نظر نیست؛ بلکه حوزهای است متّکی بر تحلیل نهادی، فهم ساز و کار بُغرنج آفرینِ قدرت، شناخت منافع متعارض و درک پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی و مهمتر از همه تاریکی روان انسانهای درگیر مسائل. وقتی این حوزه به میدان بازنمایی چهرههای محبوب تبدیل میشود، خطر آن وجود دارد که «کنش سیاسی» با «بیان عمومی احساسات سیاسی» اشتباه گرفته شود. در این وضعیّت، سیاست از سطح عقلانیّت نهادی به سطح واکنشهای نمادین و هیجانی سقوط میکند. امّا این به معنای نفی مشارکت عمومی یا انکار حقّ اظهار نظر افراد غیرمتخصّص نیست. مسئله در اینجا نه حذف صداها، بلکه تشخیص حدود اعتبار هر صداست. پرسش اینست که در چه شرایطی یک فرد میتواند از حوزه تخصّصی خودش فراتر رود و وارد عرصه عمومی سیاست شود، بدون آنکه دچار ساده سازی مسائل پیچیده یا تولید اثرات ناخواسته نشود؟ و جامعه چگونه میتواند میان «حقّ سخن گفتن» و «صلاحیّت تحلیل کردن» تمایز قائل شود، بی آنکه به انحصار فکری یا حذف صداهای متکثّر تن دهد؟.
در تجربه برخی جوامع، از جمله جامعه ایرانی، گاهی نوعی انتظار فرهنگی شکل میگیرد که از چهرههای هنری یا مشهور، نقش «نماینده وجدان سیاسی جامعه» یا حتّا «تحلیلگر مسائل کلان» طلب میشود. این انتظار، اگر چه ممکن است در ظاهر، نوعی مشارکتطلبی به نظر برسد، اما در عمل میتواند به جای تقویت فهم سیاسی، به جایگزینی آن با نمادها و چهرهها منجر شود. نتیجه چنین وضعیّتی، نه افزایش آگاهی سیاسی؛ بلکه نوعی شخصی سازی افراطی سیاست است. در این میان، آنچه که مُلزم به بازاندیشی است، خودِ مفهوم «اعتبار و اعتباردهی» است. آیا اعتبار باید بر پایه شناخت تخصّصی شکل گیرد یا بر اساس حضور اجتماعی؟. آیا جامعه میتواند بدون تفکیک این دو، به سطحی از بلوغ معرفتی در تصمیمگیری جمعی برسد؟ و مهمتر از آن، چه ساز و کارهایی لازم است تا افراد مشهور نیز بتوانند میان نقش هنری یا حرفهای خود و مسئولیّتهای اجتماعی، مرزی روشن و در عین حال اخلاقی برقرار کنند؟. مسئله نه در نفی شهرت است و نه در تقدیس تخصّص بهعنوان موضوعی بسته و انحصاری. مسئله در فهم این واقعیّت است که هر حوزهای منطق درونی خود را دارد و عبور از آن بدون آگاهی از پیچیدگیهایش، میتواند پیامدهایی فراتر از نیّت فردی داشته باشد. جامعهای که این تمایزها را جدّی نگیرد، به تدریج در معرض نوعی «رمانتیزه کردن دامنه سیاسی» قرار میگیرد؛ یعنی وضعیّتی که در آن، سیاست نه به عنوان عرصه فهمیدن و تصمیمگیری مسئولانه؛ بلکه به عنوان صحنهای برای ابراز هویّتهای نمادین تجربه میشود.
شاید باید پرسید که چگونه میتوان همزمان به کثرتِ دیدگاهها و صداها احترام گذاشت و در عین حال، از فروپاشی مرزهای معرفتی جلوگیری کرد؟ و آیا امکان آن وجود دارد که جامعهای شکل بگیرد که در آن، شهرت نه جایگزین دانش شود و نه دانش به انحصار قدرت مبدّل شود؛ بلکه هر یک در جای دقیق خود، به فهمی روشنتر از جهان اجتماعی کمک کنند؟. در امتداد همین بحث، شاید بتوان افزود که مسئله اصلی نه «حضور افراد در حوزههای مختلف»؛ بلکه کیفیّت نسبت انسان با «کرانه های خویش» است. حدودی که اگر فهمیده نشوند، آگاهی به جای آنکه به روشنایی منجر شود، به نوعی پراکندگی و اغتشاش در فهم بدل میشود. از این نظر، هر کنش عمومیِ بی ریشه در تأمّل میتواند به جای گشودن افق فهم، فقط بر تراکم صداها بیفزاید و جامعهای که در آن صداها بیش از اندیشهها تکثیر میشوند، ناگزیر با نوعی فرسایش تدریجی معنا روبرو خواهد شد. من میپرسم که آیا بلوغ یک جامعه نه در میزان آزادی بیان؛ بلکه در توان آن برای تشخیص «کیفیّت سخن» از «کثرت سخن» آشکار نمیشود؟.
5- اندیشیدن و زبان
زبان و اندیشیدن همچون دو ساحلِ یک رودند که جدایی آنها تنها در زبان ممکن است، نه در واقعیّتِ وجود. آنچه را که ما «زبان» مینامیم صرفا ابزارِ انتقال نیست؛ بلکه افقی است که اندیشه در آن، مجالِ ظهور مییابد و آنچه را که «اندیشیدن» میخوانیم، نه حرکت خاموشی در درون ذهن؛ بلکه نیرویی است که در صورت یافتن زبان، از حالتِ امکان به فعلیّتِ تاریخی و فرهنگی درمیآید. به همین سبب، زبان و اندیشیدن را نمیتوان همچون دو موضوعِ مستقل و از پیش موجود در کنار هم نشاند؛ چنانکه گویی یکی ظرف است و دیگری مظروف. تصوّرِی ساده انگارانه است که بپذیریم زبان، فقط ابزاری برای انتقال اندیشه است، یا بالعکس. همچنین اگر قبول کنیم که پروسه اندیشیدن، فعالیّتی کاملا پیشازبانی است که تنها در لباس واژه ظاهر میشود، خودش حاصل نوعی خطای دیرپا در فهم نسبت وجودی این دو است. در چنین وضعی، زبان دیگر خانه اندیشیدن نیست؛ بلکه کارگاهیست که در آن، واژهها همچون ابزارهای مکانیکی به کار گرفته میشوند بی آنکه از درون، چیزی تازه زاده شود. جامعهای که در آن، اندیشیدن به حاشیه رانده شود، خواه به سبب تنبلی ذهنی و خواه به واسطه ساختارهای قدرت، ناگزیر، زبان را نیز از امکان دگرگونی تهی میکند. در این وضعیّت، زبان نه بستر تحوّل؛ بلکه تنها وسیلهای برای تثبیت وضع موجود میشود. ابزاری برای تکرار، نه برای گشودن افق. حقیقت، پیچیده تر و در عین حال بنیانیتر از تقابلهای ساده است. زبان و اندیشه در یک میدان واحد شکل میگیرند، امّا همسنخ و هممرتبه نیستند. یکی، افقِ امکان است و دیگری، حرکتِ درون افق. اندیشیدن را اگر از سطح روانشناختی و فردی فراتر ببریم، باید آن را به مثابه نیرویی فهم کنیم که امکان گشودن معنا را فراهم میکند. نیرویی که هنوز در سکوت است، امّا سکوتی تهی نیست؛ بلکه سرشار از امکانهای بیان نشده است. زبان در این میان نه ابزار بیان؛ بلکه ساختار ظهور امکانهاست. با اینهمه، نباید این دو را به یکدیگر فروکاست. اندیشیدن بدون زبان در سطح انسانیِ خود تحقّق تاریخی نمییابد، اما زبان نیز بدون نیروی اندیشیدن، از درون تهی شده و به شبکهای از تکرارهای بی زایش بدل میشود. اندیشیدن امّا، اگر مجال یابد، تنها درون زبان جاری نمیشود؛ بلکه خودِ زبان را نیز دگرگون میکند. واژهها را از اسارت عادت رها میکند. در باره ساختارهای تثبیت شده، پرسشگری میکند و امکانهای تازهای را از بیان و فهم میآفریند.
باید تاکید کرد که زبان نه علّت اندیشیدن است، نه معلولِ آن؛ بلکه میدان تحقّق و تثبیت آن در سطح اجتماعی و تاریخی است. از همینجاست که میتوان فهمید چرا جامعهای ممکن است از حیث زبانی بسیار غنی باشد، امّا از حیث اندیشگی دچار رکود شود و بالعکس. چرا جرقههای اندیشیدن، گاه در دل زبانهای محدود نیز میتوانند آغازگر تحوّلات بزرگ شوند. بنابر این پیوند این دو، مناسباتِ علّیّتی ساده نیست؛ بلکه پیوندی پاداندیشانه و زنده است که در آن، هر سوی پیوند، دیگری را هم محدود میکند و هم امکانمند میسازد. هر کدام در عین اثرگذاری، از دیگری نیز تأثیر میپذیرد و در این رفت و برگشت، فرهنگ به معنای واقعی خودش شکل میگیرد. اندیشیدن اگر از امکانِ زبان محروم بماند، در حدّ تجربهای خام، پراکنده و ناتمام باقی میماند. تجربهای که نمیتواند به افق جمعی و تاریخی راه یابد. بنابر این، اندیشیدن تنها زمانی به معنای واقعی، «تاریخی» میشود که بتواند در ساختار زبان رسوب کند و آن ساختار را از درون دگرگون کند. میتوان گفت که اندیشیدن همچون نیرویی است که در لایههای زیرین زبان جریان دارد؛ نه بیرون از آن و نه کاملا درون آن به عنوان یک شیء. این نیرو، اگر مجال بروز نیابد، به سکون و تکرار میانجامد و اگر مجال بیابد، زبان را از سطح ابزار بودن فراتر میبرد و آن را به عرصه آفرینش مفهومی بدل میکند. در تجربه تاریخی جوامع، از جمله جامعه ایرانی، مسئله نه فقدان اندیشیدن؛ بلکه گاه، گسست میان اندیشیدن و امکان زبانیِ برای نهادینه سازی آن بوده است. اندیشههایی که پدید آمدهاند، امّا یا در سطح ذهنیّت فردی باقی ماندهاند، یا در مواجهه با ساختارهای نهادی، آموزشی و سیاسی، امکان تبدیل شدن را به گفتارهای پایدار و مباحثه ای نیافتهاند. در نتیجه، زبان رسمی و عمومی، اغلب به سطحی از کارکرد ابزاری یا تکراری فروکاسته شده است، در حالیکه اندیشیدن در حاشیهها یا در لحظات ناپایدار تاریخی ظهور کرده و دوباره ناپدید شده است.
با این تفاصیل باید با دقت افزود که این وضعیّت را نمیتوان فقط به «سرکوب بیرونی» فروکاست. مسئله، پیچیدهتر است. هر جامعهای تنها زمانی دچار بحران زبانی و اندیشگی میشود که میان سه سطح گسست ایجاد شود: سطح تجربه، سطح اندیشیدن و سطح زبان. هنگامی که تجربه زیسته نتواند به «اندیشه و ایده» تبدیل شود و اندیشه نتواند به زبان جمعی راه یابد، جامعه در چرخهای از تکرار مکرّرات گرفتار میشود. در نتیجه، زبان نه فقط قربانی؛ بلکه گاه، خودش بخشی از مُعضل است؛ زیرا میتواند به ساختاری تبدیل شود که امکان پرسش را در خود محدود میکند. همانگونه که اندیشیدن نیز اگر به خودبسندگی خیالی دچار شود، از جهان واقعی و تاریخی جدا میافتد. بنابر این، مسئله بنیانی نه تقدم زبان بر اندیشیدن است و نه اندیشیدن بر زبان؛ بلکه کیفیّت پیوند آنهاست. آیا پیوند زبان و اندیشیدن، پیوندی زاینده است یا بازتولیدکننده؟. آیا زبان، امکان پرسیدن را در خودش حمل میکند یا تنها پاسخهای از پیش آماده را؟ و آیا اندیشیدن، توان آن را دارد که از سطح تجربه فردی فراتر رود و خود را در ساختارهای زبانی تثبیت کند؟. شاید بتوان گفت جوامع نه با کمبود اطّلاعات؛ بلکه با فقرِ پیوند میان اندیشیدن و زبان است که دچار بحران میشوند. جایی که واژهها بسیارند امّا پرسشها اندک هستند. جایی که تجربه بسیار است امّا امکان بیانِ تحوّلآفرین آن اندک.
مسئله اساسی هر تحوّل فرهنگی نه فقط آزادی بیان، نه صرفا تولید اندیشه؛ بلکه بازسازی پیوندیست که این دو را به امکان مشترکِ آفرینش معنا بازگرداند. در چنین افقی، زبان دیگر ابزار نیست و اندیشه نیز فعالیّت ذهنی نیست؛ بلکه هر دو به نحوی از بودنِ تاریخی انسان بدل میشوند و شاید پرسش نهایی این باشد. آیا میتوان به گونهای اندیشید که هر اندیشه ای، نه پایان یک مسیر؛ بلکه آغاز گشودگی تازهای در زبان باشد؟. پرسش نه یک جمله استفهامی، بلکه شکاف در اعتقادات نصوصی و قطعی است. لحظهای که زبان از کارکرد ابزاری خود فاصله میگیرد و به امکان تبدیل میشود. جامعهای که در آن، پرسیدن، فرسوده شود، حتّا اگر از زبان غنی و واژگان فراوان برخوردار باشد، در سکوتی پنهان زندگی میکند. سکوتی که در آن، همه چیز گفته میشود، ولی گرهی/راهی/بُن بستی واقعا «گشوده» نمیشود. میتوان گفت بحران اصلی نه در «سرکوب اندیشیدن» به معنای ساده؛ بلکه در فرسایش توانِ پرسیدن است. اندیشیدن را نباید فقط به معنای «رویدادی که در ذهن رخ میدهد» تصوّر کرد؛ بلکه همچنین «توانِ فراخواندن جهان به گستره پرسشگری» در نظر گرفت. زبان را نه فقط«ابزار بیان»؛ بلکه همجنین باید «میدان تثبیت یا انحراف از پرسیدن» محسوب کرد. در این صورت، پیوند آن دو، دیگر مناسبت ساده علّت و معلول نیست؛ بلکه معاشرتی وجودی و تنشی است. نوعی کشاکش دائمی میان گشودگی و انسداد. از این نظر، میتوان گفت که در حوزه جامعه روشنفکری ایرانی، مسئله این نیست که آیا «اندیشیدن وجود دارد یا ندارد»؛ بلکه اینست که آیا اندیشیدن میتواند در قالب پرسشگری و سنجشگری پایدار اجتماعی باقی بماند یا نه؟. بسیاری از اندیشهها هستند که در لحظه تولّد زندهاند، امّا پیش از آنکه به زبان جمعی تبدیل شوند، در ساختارهای تثبیت شده حل ّمیشوند. نتیجه آنست که جامعه دچار نوعی فراموشی مداوم در خصوص پرسشگری میشود؛ گویی همیشه چیزی فهمیده شده، امّا هیچگاه راهی/گرهی/بُن بستی واقعا گشوده نشده است.
تجربه تاریخی جامعه ایرانی نشان داده است که نه فقدان اندیشیدن؛ بلکه گاه انسداد مسیرهای بروز آن، مطرح بوده اند. نه نبودِ اندیشه؛ بلکه ناتوانی در تبدیل آن به زبانِ زنده اجتماعی و فلسفی؛ یعنی موانعی که گاه در ساختارهای قدرت، ریشه داشتهاند و گاه در عادتهای ذهنی و فرهنگی که باعث شدهاند اندیشه و ایده نتوانند به زبانِ زاینده و زبان نتواند به اندیشه بالنده بدل شود. نتیجه آن بوده است که هر دو، در وضعیّتی معلّق و ناپایدار باقی ماندهاند. نه اندیشه به شکوفایی کامل رسیده و نه زبان به بلوغ فلسفی خود. جامعهای که پرسشگری و سنجشگری در آن تضعیف شود، نه فقط از نظر فکری؛ بلکه از نظر وجودی دچار فرسایش میشود. از دست دادن پرسشگری و سنجشگری، به معنای از دست دادن نسبت زنده با واقعیّت است. مسئله اصلی نه زبان است و نه اندیشیدن به تنهایی؛ بلکه «حیات پرسش و سنجش» است؛ یعنی نیروی ناپیدایی که هر دو را در وضعیّت زایش نگه میدارد. آیا ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن هنوز میپرسیم و شکّ میکنیم و سنجشگری را به کار میبندیم، یا در جهانی که فقط پاسخهای تکراری را دریافت میکنیم؟.
6- آبرومندی و بزرگواری
در فرهنگ ایرانی، «آبرو»، واژه ای برای اعتبار اجتماعی نیست؛ بلکه مفهومیست که در مرز میان درون و بیرون انسان ایستاده است. گویی نقطهایست که «وجدان زیسته» در آن به دادگاه «قضاوتِ دیگران» احضار میشود. وقتی که گفته میشود «آبروی کسی ریخت»، سخن از یک رخداد ساده اجتماعی نیست؛ بلکه از نوعی گسست سخن میرود. گسستی میان آنچه که انسان در خویش میپنداشت که هست و آنچه که در چشم دیگران به آن تبدیل شده است. امّا گسست دقیقا چه ماهیّتی دارد؟. آیا آبرو، چیزی بیرونی است که از انسان جدا میشود، یا نسبتی درونیست که با فروپاشیاش، خودِ تجربه «خود بودن» نیز دگرگون میشود؟. شاید بتوان گفت که آبرو نه یک شیء انتقالپذیر؛ بلکه نوعی «هماهنگی میان بودن و نمودن» است. هماهنگی که اگر بر هم بخورد، انسان نه فقط در جامعه؛ بلکه در درون خویش نیز دچار تزلزل میشود. در این معنا، آبرو را میتوان «چهره پدیدار شده وجدان فردی» دانست؛ امّا نه وجدان به مثابه یک قانون درونیِ ثابت؛ بلکه وجدان به مثابه چیزی که در بستر انتخابها، موقعیّتها و نسبت انسان با دیگران شکل میگیرد و آشکار میشود. آبرو، لحظهایست که منش فردی از درونِ خاموش خود بیرون میآید و در نگاه دیگران مشاهده میشود. از این منظر، «ریختن آبرو» تنها از دست دادن احترام اجتماعی نیست؛ بلکه نوعی فروپاشی در وحدت وجودی انسان است. انسان در چنین لحظهای با شکافی مواجه میشود میان «خودِ پیشین» و «خودِ اکنون شده در نگاه دیگران»، و این شکاف، اگر عمیق شود، حتّا پیوند او را با خویشتن نیز دگرگون میکند. اعتماد، بر خلاف بسیاری از موضوعهای اجتماعی، صرفا یک اصل فرهنگی نیست؛ بلکه رسوب نیکمنشی در پروسه زمان، رفتار و گفتار و کردار و تکرار صداقت است. به همین دلیل، بازسازی آن پس از فروپاشی، کاری بس بسیار دشوار و گاه ناممکن مینماید.
در سنّت فرهنگی ایرانی، بزرگی انسان نه از قدرت و ثروت و مقام؛ بلکه از «اصالت وجودی» او برمیخیزد. اصالتی که در زبان اخلاقی به نام آبرو شناخته میشود. آبرو نه زینت اجتماعی؛ بلکه نشانه یکپارچگی درونی است. نشانهای از اینکه انسان میان آنچه که میگوید و اجرا میکند و میپندارد، شکاف عمیق و پنهان ندارد. به بیان دیگر، آبرو زمانی معنا دارد که «خودِ اخلاقی» و «خودِ اجتماعی» در دو مسیر متضاد حرکت نکنند. امّا اگر آبرو چنین جایی و ارزشی در مناسبات اجتماعی دارد، چرا جامعهای که خودش را بر شالوده شرف و بزرگواری تعریف کرده است، در دورههایی دچار فرسایش اعتماد، تزلزل اخلاق عمومی و احساس گسترده بی اعتباری میشود؟. پاسخ سادهای برای این پرسش وجود ندارد. فروپاشی اعتماد، معمولا حاصل یک عامل واحد نیست؛ بلکه نتیجه تلاقی تدریجی میان ساختارهای قدرت، تجربههای فردی، تکرار بی صداقتیهای کوچک و فرسایش آرامِ معنای اخلاق است. هیچ جامعهای تنها با قوانین یا ساختارهای سیاسی پایدار نمیماند. هر نظم اجتماعی پیش از آنکه حقوقی باشد، اخلاقی است. وقتی که فاصله میان گفتار و کردار و رفتار در سطح فردی و جمعی افزایش مییابد، آبرو از یک «فضیلت زنده» به یک «واژه تهی معنا» تبدیل میشود. در چنین وضعی، دیگر مسئله فقط بیاعتمادی نیست؛ بلکه تضعیف امکانِ اعتماد است؛ یعنی جایی که انسان دیگر به سادگی نمیتواند دیگری را حامل حقیقت بداند. با این حال، باید از داوریهای ساده انگارانه نیز پرهیز کرد. هیچ سقوط یا افولی را نمیتوان به یک علّت واحد فروکاست. تاریخ زندگی زیسته، همواره پیچیدهتر از روایتهای اخلاقیِ مستقیم است. آنچه که «از چشم می افتد»، گاه نتیجه انباشت تدریجی تنشها، تناقضها و فراموشیهای کوچک است. فراموشیِ نسبتِ انسان با مسئولیّت، با صداقت، و با دیگری.
در این میان میتوان پرسید که آیا آبرو را باید میراثی دانست که از گذشته به امروز منتقل میشود، یا پدیده ای که هر روز، در هر کنش انسانی، دوباره ساخته یا ویران میشود؟. اگر آبرو فقط گذشتهمحور باشد، آنگاه انسان در برابر آن منفعل است؛ امّا اگر پدیده ای زیسته و پیوسته باشد، آنگاه هر انتخاب، هر سکوت، و هر عمل کوچک، در ساخت یا تخریب آن نقش دارد. در نهایت، شاید بتوان گفت که آبرو نه یک دارایی اجتماعی؛ بلکه یک وضعیّت وجودی است. وضعیّتی که در آن، انسان در برابر خویشتن و دیگران، تا حدّ امکان، بی واسطه و صادق میایستد. آیا ما میدانیم که صداقت در سطح وجودی چه معنایی دارد؟. آیا جامعهای که در آن، اعتماد تضعیف شده، میتواند دوباره به امکان «دیدن دیگری به مثابه حامل حقیقت» بازگردد؟ و مهمتر از همه. آیا انسان تا کجا میتواند از تصویر خویش در نگاه دیگران فاصله بگیرد، بی آنکه پیوندش را با حقیقت درون خویش از دست بدهد؟.
شاید آبرو، در عمق خودش، نه چیزی برای حفظ کردن؛ بلکه چیزی برای هر روز «شدن» باشد. شدنی دشوار، شکننده، امّا دقیقا به همین دلیل، انسانی. انسان، بر خلاف بسیاری از موجودات، تنها در سطح زیست طبیعی تعریف نمیشود. او در شبکهای از «انتظارهای متقابل» زندگی میکند. هر گونه معاشرت انسانی، در بطن خودش، یک پیشفرض پنهان دارد و آنهم اینکه دیگری، در حدّی معیّن، پیشبینی پذیر، اتّکاپذیر و حامل نوعی صدق در رفتار است. آبرو در این معنا، صرفا تصویر بیرونی اخلاق نیست؛ بلکه «شرط امکان زیست جمعی» است. اگر این شرط فرو بپاشد، جامعه نه ناگهانی؛ بلکه تدریجا به فضایی تبدیل میشود که در آن هر گونه پیوند انسانی باید دائما دوباره اثبات شود و این یعنی فرسایش آرامِ آرامش وجودی انسان. آبرو تنها زمانی معنا دارد که انسان هنوز برای «خود بودن» ارزش قائل است، نه صرفا برای «دیده شدن». جامعهای که در آن، دیده شدن بر بودن غلبه کند، به تدریج آبرو را از یک «کیفیّت اخلاقی» به یک «نمایش اجتماعی» تبدیل میکند. در چنین وضعی، خطر اصلی نه فقط از دست رفتن آبرو؛ بلکه تبدیل شدن آن به یک بازی است بازیی که در آن ظاهر حفظ میشود، اما درون تهی میشود. اینجاست که یک شکاف پنهان شکل میگیرد. شکاف میان «آبروی واقعی» و «آبروی نمایشی». آبروی واقعی، ریشه در صداقت، مسئولیّت و یکپارچگی درونی دارد؛ امّا آبروی نمایشی، تنها بر مدیریّت نگاه دیگران استوار است. فروپاشی اعتماد اجتماعی، اغلب از همین نقطه آغاز میشود. جایی که انسانها به جای زیستنِ حقیقت، شروع به مدیریّت تصویر حقیقت میکنند. با این حال، حتّا در دل این وضعیّت نیز امکانی پنهان وجود دارد. امکانی که کمتر دیده میشود امّا اساسی است. اگر آبرو، یک وضعیّت زیسته است، پس بازسازی آن نیز صرفا یک پروژه اجتماعی یا اخلاقی نیست؛ بلکه یک «بازگشت وجودی» است. بازگشت به نقطهای که انسان، دوباره تصمیم بگیرد میان «بودن و نمودن»، اولویّت را به «بودن» بدهد؛ حتّا اگر این انتخاب، در کوتاه مدّت به ضرر تصویر اجتماعی او تمام شود. شاید باید پرسید که آیا انسان ایرانی هنوز توان آن را دارد که حقیقت را بر تصویر ترجیح دهد، حتّا زمانی که هیچ تضمینی برای دیده شدن حقیقت وجود ندارد؟. اگر پاسخ به این پرسش منفی باشد، آنگاه بحران آبرو دیگر، یک مسئله اخلاقی یا اجتماعی نیست؛ بلکه نشانهای از یک دگرگونی عمیقتر در «انسان بودن» است. دگرگونیی که در آن، انسان به تدریج از موجودی حقیقتجو به موجودی تصویرمحور تبدیل میشود و شاید به همین علّت باشد که مسئله از سطح فرهنگ فراتر میرود و به سطح هستیشناسی میرسد و اینکه انسان با چه چیزی زندگی میکند. با حقیقت یا با بازنمایی حقیقت؟.
7- سیاست تشکیلاتی در بازار مسگرها
آنچه که در تاریخ معاصر ایران، از عصر مشروطیّت تا امروز، به نام «سیاست» رخ داده است، بیش از آنکه تجلّیِ آگاهیِ تاریخیِ یک جامعه برای ساختنِ جهانِ مشترک باشد، اغلب صحنه تنازعِ ارادههایی بوده که هر یک، در سودای تصاحبِ حقیقت و قدرت، دیگری را نه شریکِ گفتگو، بلکه مانعِ سلطه خویش پنداشتهاند. به همین دلیل نیز تاریخ تشکیلات سیاسی در ایران، تاریخی آکنده از انشعاب، فروپاشی، حذف، کینه، تخریبِ متقابل و بازتولیدِ مستمرّ بی اعتمادی بوده است؛ گویی بسیاری از سازمانها و احزاب، پیش از آنکه برای «حلّ مسئلهای اجتماعی» پدید آمده باشند، برای اثباتِ حقّانیّتِ مطلقِ خویش زاده شده اند. در این میان، باید پرسید و اندیشید که چرا در طول بیش از یک قرن، با وجود این همه حزب، گروه، سازمان، ایدئولوژی، انقلاب، شورش، جنبش و ادّعای رهائیبخش، «سیاست» هرگز نتوانست در جامعه ایرانی به یک منش رفتاری و کرداری و گفتاری پایدارِ اجتماعی و توام با مسئولیّت پذیری بدل شود؟. چرا سیاست در ایران، به جای آنکه عرصه گفتگو در باره زندگیِ مشترک باشد، به میدانِ دائمیِ حذفِ دیگری و تصرّفِ انحصاریِ قدرت تبدیل شد؟. شاید پاسخ را باید در این حقیقت تلخ جستجو کرد که بخش بزرگی از تشکیلات سیاسی ایران، نه از متنِ تجربه واقعیِ جامعه؛ بلکه از ذهنیّتهای انتزاعی، ایدئولوژیهای وارداتی، اعتقادات مذهبی، عقدههای تاریخی و تمنّای اقتدار و قدرت زاده شدند. کنشگران تشکیلات سیاسی بیش از آنکه به انسانِ ایرانی گوش بسپارند، در پیِ تحمیلِ تصویری ذهنی از «انسان مطلوب» بودند. به همین دلیل نیز، سیاست در ایران غالبا نه بر بنیادِ شناختِ انسان و جامعه؛ بلکه بر محورِ دشمن سازی و بسیجِ هیجانی شکل گرفت. هر گرایش سیاسی، خود را تجسّمِ حقیقت و دیگری را تجسّمِ انحراف میپنداشت و هنوزم میپندارد و هنگامی که حقیقت به مالکیتِ یک گروه درمیآید، سیاست میمیرد و سیطره ایدئولوژی و اعتقادات مذهبی و ذهنیّتهای آکبندی آغاز میشود.
در معنای اصیلِ خویش، سیاست، هنرِ ساختنِ امکانِ باهمزیستی است؛ یعنی آفرینشِ فضایی که انسانهای متفاوت در اندیشیدن و نگرش بتوانند بدون حذفِ یکدیگر، در باره سرنوشتِ مشترک مردمان جامعه گفتگو کنند. امّا آنچه که در ایران غالبا رخ داده، نه «پولیتیک»؛ بلکه نوعی کشاکشِ ماقبلِ سیاسی بوده است. نزاعی که در آن، هدف نه فهمِیدن دیگری؛ بلکه خاموش و سرکوب و سر به نیست کردنِ اوست. در نتیجه، سیاست در ایران، خلاف واقعیّت بازار مسگرها که حاصل آور است، بارها به «بازار مسگرها» شباهت یافته است؛ یعنی غوغایی عظیم و کرکننده بی آنکه محصولی پایدار برای رهاییِ انسان بیافریند. با اینهمه، خطاست اگر گمان کنیم که این بحران، صرفا محصولِ فسادِ احزاب یا جاه طلبیِ کنشگران است. مسئله، عمیقتر و تراژیکتر از آن است. سیاست در هر جامعهای، آیینه روانِ تاریخی و فرهنگِ آن جامعه نیز هست. جامعهای که قرنها در سایه استبداد، ناامنی، گسستِ نهادهای اجتماعی، ترسِ مزمن و بی اعتمادی زیسته باشد، به دشواری میتواند ناگهان به بلوغِ سیاسی دست یابد. بسیاری از نیروهای سیاسی ایران، خودشان فرزندانِ فرهنگی بودند و هستند که علیه آن میجنگیدند. آنان استبداد را نفی میکردند و همچنان نفی میکنند، امّا اغلب در درونِ خویش، بازتولیدکننده کرد و کار استبدادی بودند و همچنان هستند؛ زیرا ذهنی که فقط «غلبه» را میشناسد، حتّا در لباسِ آزادی نیز به سلطه و چیره شدن متمایل است.
یکی از بزرگترین فاجعههای تاریخ معاصر ایران این بوده است که سیاست، کمتر به «معضلات عمومی» و بیشتر به «مسائل فرقهای و درونسازمانی» فروکاسته شده است. در چنین وضعی، حزب و سازمان، به جای آنکه مدرسه گفتگو، تربیتِ اجتماعی و مسئولیّت پذیری باشند، به پادگانهای ایدئولوژیک - نظامی تبدیل میشوند. مکانهایی برای اطاعت، نه اندیشیدن. در نتیجه، افراد به جای آنکه تواناییِ زیستن با اختلافها را بیاموزند، فقط هنرِ نفیِ و تخریب و تنفّر و گریختن از دیگری را تمرین میکنند. جامعهای که در آن، هر اختلافی به دشمنی بدل شود، دیر یا زود، سرمایه اعتمادِ خویش را از دست خواهد داد. امّا نقدِ سیاست ایرانی، هنگامی به عمقِ فلسفی میرسد که از دامِ نیهیلیسم نیز بگریزد؛ زیرا آسان است که همه چیز را پوچ، تباه و بی ثمر اعلام کنیم؛ امّا دشوار است که در دلِ ویرانی، هنوز امکانِ آفرینش را جستجو کنیم. حقیقت اینست که تاریخ معاصر ایران، با همه شکستها و فاجعههایش، فقط تاریخِ تباهی نبوده است. در دلِ تاریخ ایران، آرزوی آزادی، دادگزاری، قانونخواهی، ارجمندی انسانی و شوق بالندگی و بزرگی جویی و مشارکتِ عمومی نیز بارها سر برآورده است؛ هر چند اغلب سرکوب یا منحرف شده باشد. اگر این بذرها وجود نداشتند، اساسا امکانِ نقدِ امروز نیز پدید نمیآمد.
خطرِ بزرگ برای هر جوینده و ناظر منتقد اینست که در اثرِ شدّتِ انزجار از ابتذالِ سیاسی، به نفیِ کاملِ امکانِ سیاست برسد. امّا جامعهای که امیدِ خودش را به سیاست از دست بدهد، ناگزیر یا به استبداد پناه میبرد یا به هرج و مرج. بنابر این، مسئله اساسی، نفیِ سیاست نیست؛ بلکه بازاندیشیِ معنای آن است. ایران، بیش از هر زمان، نیازمندِ زایشِ نوعی آگاهیِ سیاسیِ تازه است. آگاهی که نه بر محورِ نفرت؛ بلکه بر محورِ فهمیدن. نه بر بنیادِ تصاحبِ حقیقت؛ بلکه بر پذیرشِ محدودیّتِ فهمِ انسانی. نه بر اساسِ هیاهوی ایدئولوژیک/مذهبی؛ بلکه بر پایه مسئولیّت در برابرِ جان و زندگیِ واقعیِ مردمان شکل گیرد. شاید بزرگترین نشانه بلوغِ سیاسی، لحظهای باشد که انسان بفهمد هیچ فرد، حزب، ایدئولوژی یا قدرتی مالکِ مطلقِ حقیقت نیست؛ زیرا حقیقت، نه در فریادِ یک صدا؛ بلکه در امکانِ شنیدنِ صداهای متفاوت آشکار میشود. هر جا که انسانها فقط برای غلبه سخن بگویند، سیاست به جنگی پنهان تبدیل میشود؛ امّا آنجا که انسانها برای فهمیدنِ یکدیگر سخن بگویند، امکانِ تاریخِ تازهای زاده میشود.
آیا ایرانیان روزی خواهند توانست سیاست را نه به عنوانِ ابزارِ سلطه؛ بلکه به عنوانِ هنرِ ساختنِ زندگیِ مشترک بفهمند؟ آیا خواهند آموخت که آزادی، بدون تحمّلِ دیگری، فقط نامِ دیگری برای استبداد است؟ و آیا خواهند پذیرفت که جامعه، نه با چیره شدنِ مطلقِ یک صدا؛ بلکه با تواناییِ زیستنِ صداهای متفاوت در کنارِ یکدیگر، به بلوغ میرسد؟. تا زمانی که سیاست در ایران، همچنان اسیرِ عطشِ غلبه، خودحقّپنداری و کینههای تاریخی باقی بماند، بحرانها فقط چهره عوض خواهند کرد، نه ماهیّت. امّا اگر روزی سیاست، از هیاهوی قدرت به تأمّل در باره انسان و زندگیِ مشترک گذار کند، شاید تاریخ این سرزمین نیز بتواند از چرخه فرساینده تکرارِ شکستها عبور کند و به افقی تازه دست یابد. افقی که در آن، سیاست، دیگر رتکنیک و فنّ حذفِ انسانها نباشد؛ بلکه هنرِ ممکن کردنِ انسان بودن باشد. شاید اکنون زمانِ آن فرا رسیده باشد که ایرانیان، پیش از آنکه دوباره در پیِ ساختنِ حزبها، جبهه ها، ایدئولوژیها و انقلابهای تازه بروند، نخست از خود بپرسند که «انسانی که میخواهد سیاست بیافریند، خودش تا چه اندازه از درون، آزاد شده است؟»؛ چونکه جامعهای که انسانهایش هنوز در ژرفای روانِ خویش، اسیرِ کینه، حقارت، عطشِ انتقام، خودحقّپنداری و میلِ چیرگیاند، هر نظام سیاسی که بنا کند، دیر یا زود، تصویری بزرگ شده از همان آشوبِ درونی خواهد بود. تاریخ، پیش از آنکه بر زمینِ کشورها نوشته شود، در تاریکیِ روحِ انسانها شکل میگیرد.
بزرگترین تراژدیِ غم انگیزِ سیاست در ایران شاید این نبوده که قدرت همواره در دستِ چه کسانی بوده است؛ بلکه این بوده که «ذهنیّتِ حاکم کردنِ قدرتِ مطلق و انحصاری» تقریبا در همه جا حضور داشته است. بسیاری از آنان که قربانیِ استبداد بودهاند، اگر امکان مییافتند، چه بسا استبداد را با نامی دیگر بازتولید میکردند. استبداد، پیش از آنکه یک نظامِ حکومتی باشد، نوعی مناسبات بیمارِ انسان با حقیقت است. لحظهای که فرد گمان میکند فقط او میفهمد، فقط او حقّ دارد، و دیگری یا باید تسلیم شود یا حذف. مسئلهٔ اساسیِ ایران، صرفا تغییرِ حکومتها یا جابجاییِ قدرتها نیست؛ بلکه دگرگونیِ فهمِ انسان ایرانی از «خود»، «دیگری» و «زندگیِ مشترک» است. آزادی باید در زبان، در شیوه اندیشیدن، در تواناییِ شنیدنِ گفتارهای انسانهای مخالف و در شهامتِ تردید کردن نسبت به خویش زاده شود. جامعهای که نتواند به خویشتن نیز شک کند، دیر یا زود، اسیرِ بتهایی میشود که خودش آنها را ساخته است.
شاید یکی از دلایلِ سترونیِ سیاست در ایران این بوده که بسیاری از گرایشهای سیاسی، به جای آنکه از «رنجِ واقعیِ انسان» آغاز کنند، از «تصویرِ آرمانیِ قدرت» آغاز کردهاند. آنان بیش از آنکه در باره وضعیّتِ انسانِ گرسنه، تحقیر شده، مضطرب، تنها و بیآینده بیندیشند، در اندیشه فتحِ و تسخیر قدرت و اقتدار بودهاند و هنوز هستند. امّا مُعضلات اجتماعی و کشورداری با فریادهای ایدئولوژیک/مذهبی دگرگون نمیشوند. جامعه، آنگاه تغییر میکند که انسان، در تجربه روزمره زندگیِ خویش، احساسِ کرامت، امنیّت، معنا و مشارکت کند.: تفاوت تمدّن و توحّش در جایی آغاز میشود که انسان میفهمد دیگری، مانعِ آزادیِ او نیست؛ بلکه شرطِ آزادیِ اوست. امّا توحّش، آنجاست که هر صدای متفاوتی، تهدید تلقّی میشود.
ایران، بیش از هر چیز، نیازمندِ زایشِ نسلیست که سیاست را نه میدانِ قهرمانان، نه کارخانه نفرت، و نه ابزارِ تصاحبِ حقیقت بداند؛ بلکه آن را کوششی دشوار، فروتنانه و پیوسته برای « امکان شایسته از بهر باهمزیستی در میهن و جهان» بفهمد. نسلی که بداند هیچ حقیقتی، اگر نتواند رنجِ انسان را کاهش دهد، سزاوارِ احترام نیست و هیچ انقلابی، اگر انسان را از ترس، تحقیر و بی صدایی نرهاند، چیزی جز جابجاییِ شکلِ زندان نخواهد بود. شاید پرسشِ حقیقیِ آینده ایران دیگر این نباشد که «چه کسی باید حکومت کند؟»؛ بلکه این باشد که انسان ایرانی «چگونه باید بیاموزد با انسانِ متفاوت از خودش، بدون نفرت و حذف، در یک جهانِ مشترک زندگی کند؟»؛ زیرا تا هنگامی که این پرسش، به مسئله مرکزیِ موضوعات حادّ سیاسی و اجتماعی ایرانیان بدل نشود، تاریخ همچنان در چرخه شومِ خویش خواهد چرخید. چرخشی که در آن، قدرتها تغییر میکنند؛ امّا تنهاییِ انسان، ترسِ انسان و بی پناهیِ انسان همچنان باقی میماند. معنای سیاست، نه فتحِ حکومت؛ بلکه نجاتِ انسان از ابتذالِ خشونت، تحقیر و بیگانگی است. انسانی که نتواند دیگری را به حیثِ «امکانی برای فهمِ بیشترِ حقیقت» ببیند، حتّا اگر فاتحِ تمامِ میدانهای سیاسی نیز شود، در نهایت، فقط ویرانهای با شکوه از قدرت خواهد ساخت و ویرانه، هرچقدر عظیم باشد، باز هم، خانه و کاشانه انسان نیست.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
تفکیک مرزها
دروود!
تحشیه ای تکمیلی در باره پاره اندیشی سلبریتیها
این صحبتهایم، نه دفاع از شخصی خاصّ است و نه خصومت با چهرههای مشهور؛ بلکه کوششیست برای تدکّر دادن در باره یکی از مهمترین بحرانهای روانِ جمعیِ ایرانیان و آنهم بحرانِ تشخیصِ مرز میانِ «شهرت» و «صلاحیّت»، میانِ «هیجانِ توده» و «خِرَدورزی سیاسی»، و میانِ «حقِّ سخنگفتن» و «تواناییِ راهبریِ یک جامعه». جامعهای که نتواند این مرزها را از یکدیگر تفکیک کند، دیر یا زود، سیاست را به صحنهای از غوغا، احساساتِ زودگذر و قهرمانسازیهای کودکانه تبدیل خواهد کرد؛ جایی که به جای اندیشه، فریاد و مجلس عربده و کشمکشهای دائی جان ناپلئونی حکومت میکند و به جای فهمِ پیچیدگیِ تاریخ و قدرت، چهرهها و نامها تعیینکننده سرنوشت میشوند. یکی از تراژدیهای مزمنِ جامعه ایرانی این بوده است که همواره در جستجوی «اهرمهای دم دست» زیسته، نه در طلبِ «نهاد» و «خِرَدِ جمعی و شخصیّتهای کاردان و رجال کشور آرا». ما کمتر آموختهایم که سیاست، عرصه ظهورِ ارادههای فردی و هیجانهای تودهای نیست؛ بلکه میدانِ دشوارِ تدبیر، شناختِ انسان، فهمِ تاریخ، شناختِ مناسباتِ قدرت و تواناییِ مدیریّتِ تضادهاست. سیاست، قلمروِ پیچیدهترین لایههای روان و اجتماع است؛ نه محفلی برای محبوبیّت و تشویق و کف زدن.
به همین دلیل، هنگامی که جامعه ای می آید و ورزشکار، خواننده، هنرپیشه، خبرنگار، نقّاش، اهنگساز، بازیگر یا چهره مطبوعاتی را ـ - صرفا به دلیلِ شهرت و محبوبیّت - به مقامِ «وجدانِ سیاسیِ ملّت» ارتقا میدهد، در حقیقت نه به او احترام گذاشته، و نه به سیاست؛ بلکه هر دو را قربانیِ توهّمِ خویش کرده است؛ زیرا شهرت، هرگز مترادفِ بینش سیاسی نیست؛ همانگونه که دیده شدن، معادلِ دانایی نیست. این سخن البته بدان معنا نیست که هنرمند و هنرپیشه یا ورزشکار حقِّ اظهارِ نظر کردن را در باره مسائل اجتماعی و سیاسی ندارند؛ بلکه برعکس. هر انسانی که در جامعه زندگی میکند، حقّ دارد در باره سرنوشتِ خویش سخن بگوید. خاموشکردنِ صداها، خودش نشانه بیماریِ استبداد است. امّا میانِ «حقِّ سخنگفتن» و «صلاحیّتِ رهبریکردن» فاصلهای عظیم وجود دارد. فاصلهای که جامعه ایرانی بارها از فهمِ آن ناتوان مانده است. فاجعه دقیقا از آنجا آغاز میشود که یک جامعه، از فرطِ درماندگیِ تاریخی و فروپاشیِ اعتماد به نهادهای فکری و سیاسی و کنشگران مدّعو، به دامانِ چهرههای مشهور پناه میبرد و از آنان انتظارِ نجات دارد. در چنین وضعیّتی، سلبریتی دیگر فقط یک انسانِ مشهور نیست؛ بلکه بدل به «تصویرِ خیالیِ امید» میشود و این، خطری عظیم است؛ زیرا امیدی که بر آگاهی و ساختار استوار نباشد، دیر یا زود، به سرخوردگی و ابتذال ختم خواهد شد. از سوی دیگر، خودِ چهرههای مشهور نیز اغلب گرفتارِ وسوسهای خطرناک میشوند؛ یعنی وسوسه تبدیلشدن از «صاحبِ هنر» به «صاحبِ حقیقت». شهرت، اگر با خودآگاهی و فروتنی همراه نباشد، انسان را به این توهّم مبتلا میکند که تشویقِ تودهها، جانشینِ معرفت شده است. آنگاه هنرمند، به جای آنکه در قلمروِ هنر ژرفتر شود، به مفسّرِ تاریخ، آموزگارِ سیاست، نظریّه پردازِ جامعه و نسخهنویسِ سرنوشتِ ملّتها بدل میشود بی آنکه سنگینیِ این مسئولیّت را فهمیده باشد.
امّا خطای بزرگتر را نباید فقط در اشخاص جستجو کرد؛ بلکه باید در روانِ جمعیِ جامعه دید. جامعهای که به جای پرورشِ انسانهای متفکّر، نهادهای مستقل، ایجاد شرایط گفت و گو و عقلانیّتِ سنجشی، همواره در انتظارِ «قهرمانان» است، ناگزیر سیاست را به نمایش و احساسات فرو میکاهد. در چنین جامعهای، مردم نه برنامه میخواهند، نه تفکّرِ ساختاری و نه مسئولیّتپذیریِ تاریخی؛ بلکه در جستجوی چهرهای هستند که بتوانند رنجها و آرزوهای خویش را بر او فرافکنند. این همان نقطهایست که سیاست، از موضوعی عقلانی به فلاکت روانی سقوط میکند. باید پذیرفت که هیچ ملّتی با تکیه بر هیجان، به بلوغِ سیاسی نرسیده است. تحوّل، محصولِ عقلانیّت، انضباطِ فکری، نهادسازی و تربیتِ انسانهای مسئول است؛ نه نتیجه غوغای رسانهای و محبوبیّتهای موسمی. جامعهای که سرنوشتِ خویش را به موجهای احساسی میسپارد، آرامآرام قدرتِ تشخیصِ حقیقت را از دست میدهد و به جایی میرسد که «بلندترین صدا» را با «عمیقترین اندیشه» اشتباه میگیرد.
با اینهمه، راهِ رهایی در تحقیرِ هنرمندان و ورزشکاران نیز نیست. هنر، اگر اصیل باشد، میتواند وجدانِ بیدارِ یک عصر باشد؛ همانگونه که شاعران و نویسندگانِ بزرگ، بارها بیش از سیاستمداران، حقیقتِ زمانه خویش را فهمیدهاند. مسئله، نه حضورِ هنرمند در عرصه عمومی؛ بلکه فقدانِ مرزهای معرفتی و فروپاشیِ معیارهای تشخیص است. هنرمند، زمانی شریف است که بداند هنر، تریبون اوست و سیاستمدار زمانی خطرناک میشود که بخواهد با ابزارِ شهرت و احساسات، عقلِ عمومی را تسخیر کند. اکنون، بیش از هر زمان، جامعه ایرانی نیازمندِ نوعی بلوغِ تاریخی است. بلوغی که در آن، نه سلبریتیها تقدیس شوند و نه به طرزی عوامانه نفی گردند؛ بلکه هر انسان در جای حقیقیِ خویش فهمیده شود. جامعهای بالغ است که هم به هنرمند احترام میگذارد، هم از او انتظارِ رسالت سیاسی ندارد. هم به آزادیِ بیان باور دارد، هم میفهمد که اداره یک کشور، چیزی فراتر از شهرت و محبوبیّت است؛ زیرا بزرگترین خطر برای یک ملّت، نه فقط جهل؛ بلکه آنگاه است که جهل، نقابِ شهرت و محبوبیّت بر چهره بزند و خود را به جای خردورزی و شخصیّتهای کاردان و رجال کشورآرا بنشاند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان