مفاهیم «چپ» و «راست» در سیاست، ریشه در انقلاب فرانسه دارند؛ جایی که حامیان سلطنت یا همانا نظم سنتی در سمت راست مجلس نشستند و نیروهای رادیکال و مخالف سلطنت در سمت چپ. اما در گذر زمان، این تقسیمبندی بسیار پیچیدهتر شده است. راستگرایی الزاماً به معنای مخالفت با اصلاحات اجتماعی نیست؛ در بسیاری از کشورهای اروپایی، احزاب محافظهکار و لیبرالِ راست، خود در گسترش برخی اصلاحات اجتماعی، حقوق مدنی و ساخت دولت رفاه نقش داشتهاند. از سوی دیگر، تجربه تاریخی نشان میدهد که نیروهای چپ نیز هنگامی که به قدرت رسیدهاند، همواره نتوانستهاند همه آرمانها و وعدههای خود را حفظ کنند و گاه تحت فشارهای اقتصادی، امنیتی یا حکمرانی، به محدود کردن برخی حقوق اجتماعی و مدنی تن دادهاند. این گفتوگو نگاهی دارد به تاریخ
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
چپ ایدئولوژیک همان شیعه دوازده امامی است.
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از تریبون سانترالیسم دمکراتیک حزب رهائیبخش پرولتاریای جهانی در خواب و خیالات ابلهانه!
در باره «چپ و راست و سبقه آن» فعلا بحثی نمیکنم. میپردازم به کلام آخری که گفتی.
آنچه امروز در جامه «چپ» بر صحنه تاریخ ایران ظاهر شد و همچنان بیمارگونه تقلاهای مفتضحانه میکند، در بسیاری ابعاد، نه امتداد روح دادخواهی ایرانیان است و نه تداوم خردورزی تاریخی که در ژرفای فرهنگ این سرزمین، همواره در برابر تمرکز قدرت، جزماندیشی و بندگی و حقارت و دنباله روی و متابعت و مقلّدی قد برافراشته است. من بارها در آثار و نوشتارهایم، از زوایای گوناگون به واکاوی و سنجشگری این پدیده منحط در جامعه ایرانیان پرداختهام و دیگر حاجتی به تکرار مبسوط آن نیست؛ امّا برای رفع برخی مغالطات رایج، اشارهای دوباره را ضروری میدانم.
پیشتر نیز با استدلال و شواهد تاریخی نشان دادهام که ریشههای حقیقی «چپاندیشی» را باید نه در کارخانههای ایدئولوژی سازی اروپا؛ بلکه در بُنمایههای کهن فرهنگ ایرانی جستجو کرد. در همان روحی که از روزگار باستان، انسان را به سنجش قدرت، دفاع از دادورزی و گسترش مهرورزی و ارجمندی انسان و مقابله با خودکامگی فرا میخواند. آنچه که بعدها در جهان به صورت نحلههای عدالت خواهانه و اعتراض به سلطه ظهور یافت، در لایههایی از تجربه تاریخی ایرانیان، پیشتر زیسته و آزموده شده بود. امّا فاصلهای عظیم و اساسی وجود دارد میان «چپِ برخاسته از حافظه تاریخی و زیستجهان ایرانی» با آنچه گه در اروپا، در قالب ایدئولوژی مارکسیسم و مشتقات جزماندیش آن تکوین یافت. فاصلهای نه صرفا سیاسی؛ بلکه وجودی، اخلاقی و معرفتی؛ یعنی فاصلهای از جنس تفاوت میان اندیشهای زنده و ایدئولوژی منجمد.
به همین سبب، همواره تأکید کردهام که برای تمییز این دو، باید صفت «ایدئولوژیک» را به چپ اروپایی و مقلّدان وطنیاش افزود؛ زیرا مسئله دقیقا در همین نقطه نهفته است. ایدئولوژی، آنگاه که به جان انسان رسوخ میکند، نیروی اندیشیدن را میخشکاند و حقیقت را به زندانی تنگ در درون مفاهیم از پیش ساخته تبدیل میکند [کاربرد قطار گونه اصطلاحات و مفاهیم در متون مارکسیستی و سازمانها و احزاب ایدئولوژیکی سیاسی]. انسان ایدئولوژیک، پیش از آنکه واقعیّت را ببیند، آن را مطابق آموزههای مقدّس ذهنی خود تفسیر میکند و بدین ترتیب، نه تاریخ را میفهمد، نه انسان را، و نه رنج را. دلیل خصومت و کینهورزی «چپ ایدئولوژیک» نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران نیز دقیقا در همین بی ریشگی نهفته است. آنان از متن تجربه تاریخی ایرانیان نجوشیدهاند؛ بلکه ذهن و روانشان در کوره تعلیم و تربیت شرعی و ساختارهای الهیاتیِ اسلامیّت قالبگیری شده است. حتّا هنگامی که ظاهرا علیه دین سخن میگویند، روش نظری و قلمی آنها همچنان دینی باقی مانده است؛ زیرا هنوز جهان را با همان منطق ایمان مطلق، دشمن مطلق، نجات نهایی و حقیقت انحصاری میفهمند. آنان خدا/الله را کنار گذاشتهاند، امّا ساختار ذهنی الهیّات را حفظ کردهاند و این خطرناکتر از دینداری آشکار است. به همین سبب، از نخستین روزهای استقرار حکومت فقاهتی تا همین لحظههای گذرای اکنون، بخش بزرگی از این طیف، علیرغم همه تحقیرها، زندانها، شکنجه ها و کشتارهایی که متحمّل شدهاند، همچنان بهگونهای شگفتآور و بلاهت آمیز در مدار همان دستگاه حمایتی و پشتیبانی از سوخت و ساز فقاهتی باقی ماندهاند؛ گویی قربانی شدن خویش را نه نتیجه استبداد دینی؛ بلکه محصول «توطئه امپریالیسم جهانی و خباثت کاپیتالیسم و صهیونیسم» میپندارند. اینجاست که ایدئولوژی، به مرحله تراژیک خود میرسد. جایی که انسان حتّا در زیر تیغ جلّاد نیز قادر نیست ماهیّت جلّاد را ببیند؛ زیرا پیشتر توان دیدن را به چارچوب عینک عقیدهای مقدّس واگذار کرده است.
و این فقط یک خطای سیاسی نیست؛ بلکه نوعی فروپاشی شعور و فهم و بینش تاریخی است؛ زیرا کسانی که نتوانند میان «اندیشه» و «ایمان ایدئولوژیک» تمایز بگذارند، دیر یا زود، دوباره در هیأتهای تازهای از استبداد گرفتار خواهند شد. استبداد فقط در نهاد حکومتها زاده نمیشود؛ بلکه نخست در روان انسانهایی شکل میگیرد که از تردید میترسند و به قطعیّتهای مقدّس پناه میبرند. چپ ایدئولوژیک ایرانی، اگر بخواهد اصالت تاریخی خود را بازیابد، ناگزیر است پیش از هر چیز از زندان ایدئولوژی رهایی یابد و دوباره به سرچشمههای فرهنگ ایرانی بازگردد. به آن سنّت دیرپایی که انسان را نه ابزار تاریخ؛ بلکه غایت تاریخ میداند،؛ زیرا هر اندیشهای که انسان را قربانی «آرمان» کند، دیر یا زود به گیوتینی بدل میشود که نخست دشمنانش و سپس فرزندان خودش را خواهد بلعید. تاریخ فجایع جهان تحت سیطره ایدئولوژیهایی أمثال مارکسیسم، بارها این حقیقت را ثابت کرده است. ایدئولوژیها پیش از آنکه جهان را ویران کنند، توانایی دیدن حقیقت را در پیروان خود نابود میکنند و شاید بزرگترین فاجعه ایرانیان ایدئولوژیست معاصر که خود را متاسفانه «چپ!!» مینامند، در این نکته باشد که هنوز نمیفهمند هیچ استبدادی خطرناکتر از استبدادی نیست که خود را در لباس رهایی و عدالت پنهان میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان