از حق جدایی تا حق زندگی بهتر؛
آیا وقت بازبینی سیاست قومیمان نیست؟
مصاحبه اخیر آقای عبدالله مهتدی، رهبر کومله، با صدای آمریکا بار دیگر یکی از قدیمیترین و پیچیدهترین بحثهای سیاست ایران را به مرکز توجه آورد: نسبت میان هویت قومی، هویت ملی و آیندهای که همه ایرانیان بتوانند در آن آزادانه کنار هم زندگی کنند.
آقای مهتدی در آن گفتوگو تأکید کرد که کردها خود را یک ملت میدانند و اگر به این نتیجه برسند که زندگی مشترک در چارچوب ایران ناممکن است، حق دارند درباره ادامه این همزیستی تجدیدنظر کنند.
فارغ از اینکه با این نگاه موافق باشیم یا مخالف، قابل تصور است که چنین مواضعی عمدتا ریشه در تجربههای واقعی تاریخی دارند؛ تجربه تبعیض، بیاعتمادی، توسعه نامتوازن و نگرانی درباره هویت و آینده. اما در عین حال، این بحث یک پرسش مهم را هم پیش روی افکار عمومی میگذارد: آیا الگوهای کلاسیک و سنتی سیاست قومی و اصرار بر «حق تعیین سرنوشت» در معنای سرزمینی آن، هنوز با واقعیتهای جهان امروز و حتی با منافع جمعی هموطنان کرد ما همخوانی دارد؟
شاید زمان آن رسیده باشد که هم برخی نیروهای ملی و هم احزاب قومی، پاره ای پیشفرضهای تاریخی خود را دوباره بررسی کنند.
نخست باید میان دو موضوع تفاوت قائل شد.
یکی حقوق طبیعی و انکارناپذیر اقوام است؛ اینکه هر شهروند ایرانی، فارغ از قومیت، زبان، مذهب یا محل زندگی، باید از حقوق برابر شهروندی، مشارکت سیاسی، آزادی فرهنگی و کرامت انسانی برخوردار باشد. هیچ جامعه مدرن و پایداری بر پایه تبعیض قومی یا مذهبی ساخته نمیشود و هیچ نیروی ملی نیز مدافع چنین تبعیض و نابرابری نیست.
اما موضوع دوم، پروژه سیاسی مبتنی بر «حق تعیین سرنوشت» به معنای امکان جدایی سیاسی و تشکیل مرزهای قومی ست (که میتواند لزوما در راستای رعایت کرامت انسانی آنها نیز نباشد و به تبعیض های درون قومی هم دامن بزند).
از این رو پرسش این است که آیا چنین الگویی در جهان امروز همچنان عملی، پایدار ، مسؤلانه و آیندهنگرانه است؟
جهان امروز با جهان قرن بیستم تفاوت زیادی دارد. در عصر هوش مصنوعی، اقتصاد شبکهای و ارتباطات دیجیتال، قدرت دیگر فقط از جغرافیا، جمعیت یا توان نظامی ناشی نمیشود؛ بلکه بیش از هر چیز به فناوری، سرمایه انسانی، ثبات سیاسی و اتصال به شبکههای بزرگ اقتصادی وابسته است. در چنین شرایطی، کشورهایی موفقترند که بتوانند بازارهای بزرگتر، زیرساختهای قویتر و فضای باثباتتری برای رشد ایجاد کنند.
از سوی دیگر، فناوری دیجیتال بسیاری از نگرانیهای تاریخی درباره حفظ هویت را نیز تغییر داده است. امروز یک قوم میتواند زبان، رسانه، آموزش و فرهنگ خود را در مقیاسی گسترده حفظ و بازتولید کند، بیآنکه الزاماً به مرز سیاسی مستقل نیاز داشته باشد. برای نخستین بار در تاریخ معاصر، حفظ هویت فرهنگی الزاماً وابسته به تشکیل دولت مستقل نیست.
واقعیت اجتماعی ایران نیز با بسیاری از الگوهای کلاسیک قومگرایی تفاوت پیدا کرده است. ایران امروز مجموعهای از جزایر قومی جدا از هم نیست. مهاجرت، شهرنشینی، دانشگاهها، اقتصاد و ارتباطات گسترده، مرزهای قومی را کمرنگ و جامعه ایران را عمیقاً درهمتنیده کردهاند. میلیونها کرد خارج از مناطق کردنشین زندگی میکنند، خانوادههای مختلط قومی افزایش یافته و نسل جدید در فضایی بسیار فراتر از مرزهای سنتی هویتی رشد میکند. امروز یک فرد میتواند همزمان کرد باشد، ایرانی باشد و عضوی از جهان دیجیتال هم محسوب شود.
در کنار این تحولات، جغرافیا و ژئوپلیتیک منطقه نیز واقعیتی نیست که بتوان نادیده گرفت. کردها میان چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه پراکندهاند و همین مسئله، موضوع کردها را به یکی از پیچیدهترین مسائل خاورمیانه تبدیل کرده است. هیچیک از این دولتها نسبت به پروژههای استقلالطلبانه کردی، که میتواند چرخهٔ بی پایانی از تشتت و ناآرامی و درگیری به همراه داشته باشد، بیتفاوت نیستند. ضمن اینکه تجربه دهههای اخیر نیز نشان داده که حمایت قدرتهای خارجی از جنبشهای قومی نیز معمولاً موقت، ابزاری و وابسته به ملاحظات ژئوپلیتیکی بوده است.
علاوه بر این، مناطق کردنشین ایران محصور در خشکیاند و برای تجارت، انرژی، ترانزیت و توسعه اقتصادی ناچار به تعامل با همان همسایگانی خواهند بود که اساساً نسبت به پروژهٔ استقلال کردی حساسیت دارند و آنرا برنمیتابند. این فقط یک بحث سیاسی یا احساسی نیست؛ مستقیماً به مسئله ثبات، توسعه و کیفیت زندگی مربوط میشود. پرسش مهم این است که آیا ورود به چرخهای دائمی از تنش ژئوپلیتیکی و نااطمینانی، واقعاً آیندهای بهتر برای مردم این مناطق میسازد؟ در حالیکه نسل جدید بیش از هر چیز دغدغه اش آزادی، رفاه، امنیت، اینترنت آزاد، شغل و آیندهای است که برایش دردسترس و قابل پیشبینی باشد. برای بخش بزرگی از این نسل، مسئله اصلی دیگر این نیست که مرزها کجا قرار بگیرند؛ بلکه این است که چگونه میتوان در کشوری آزاد، توسعهیافته و باثبات زندگی کرد.
لازم است تاکید کنم که این بحث به معنای انکار اشتباهات تاریخی نیست. تبعیض، تمرکزگرایی و توسعه نامتوازن در ایران واقعی بودهاند و بخشی از بیاعتمادی موجود نیز از همین تجربهها ناشی میشود. اما پاسخ این مشکلات الزاماً در ترسیم مرزهای جدید خلاصه نمیشود.
نیروهای ملی که خواهان حفظ انسجام ایراناند، به لزوم برابری واقعی شهروندی، تمرکززدایی، توسعه متوازن و احترام عملی به حقوق فرهنگی اقوام اذعان دارند. در مقابل، احزاب قومی نیز لازم است از خود بپرسند که با اینهمه آیا، اصرار بر «حق تعیین سرنوشت» در معنای سرزمینی آن، همچنان بهترین راه دفاع از منافع مردم مناطق قومی است؟
این پرسش امروز فقط یک بحث نظری نیست؛ به آینده ایران و امکان عبور کمهزینه از وضعیت موجود نیز مربوط میشود. بسیاری معتقدند بدون حداقلی از همکاری میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، رسیدن به گذار باثبات و کمهزینه دشوارتر خواهد بود. در چنین شرایطی، طبیعی است که بخشی از افکار عمومی بپرسد اگر پذیرش اصل تمامیت ارضی ایران بتواند زمینه همکاری گستردهتر نیروهای سیاسی را فراهم کند، پرهیز از آن و اصرار بر حفظ ابهام درباره «حق تعیین سرنوشت» چه دستاورد عملی و آیندهنگرانهای خواهد داشت؟
شاید زمان بازنگری واقعاً رسیده باشد؛ بازنگری نه برای انکار هویت قومی، بلکه برای سازگار شدن با واقعیتهای جهان امروز و نیازهای نسل جدید.
ایران آینده احتمالاً نه با حذف هویتهای گوناگون ساخته میشود و نه با بازتولید مرزهای تازه، بلکه با ایجاد کشوری که در آن همه شهروندان ــ با هر زبان، فرهنگ و مذهبی ــ بتوانند بدون احساس تبعیض، خود را در سرنوشت مشترک این سرزمین سهیم بدانند.
کلام پایانی؛
شاید هیچ جامعهای بدون گفتوگو، مدارا و بازنگری در پیشفرضهای قدیمی به تفاهم نرسیده باشد. اگر این را بپذیریم، پرسش آخر ساده است:
چه چیزی هنوز مانع شفافیت و حرکت به سوی این گفتوگوی مشترک است؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
فهمیدن مسئله در عمق ریشه هایش.
درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای از فراز دروازه جهانی اروپای عصر روشنگری به سوی تسلیم شدن در برابر اسلامیّت شمشیر اقتلویی!
آقای مهتدی، از نظر من، هنوز به ژرفای مفهوم «ملّت» راه نیافتهاند و همچنین تفاوت آن را با «قومیّت» درنیافتهاند. ایشون همچنین نماینده مردمان کردستان نیست؛ بلکه سخنگوی سازمانی سیاسیست که میخواهد بر مردمان کردستان، حکومت داشته باشد. حرف ایشون فقط یک خطای واژگانی نیست؛ بلکه نشانه نوعی آشفتگی در فهم تاریخ، هویّت و سرنوشت انسان جمعی است. کسی که نتواند میان ملّت به مثابه افقی مشترک از باهمزیستی، فرهنگ و آگاهی تاریخی و تفاوت آن با قومیّت به مثابه یکی از اجزای تنوّع انسانی تمایز بگذارد، ناگزیر واقعیّت را کاملا مغرضانه به سود امیال خویش تحریف و تقلیب میکند.
امّا مسئله صرفا کمبود دانش نیست؛ فاجعه اینجاست که انسان، نادانیِ خود را فضیلت بپندارد و به جای جستجوی حقیقت، بر جهل خویش اصرار بورزد و بلاهت خود را در بوق و کرّنا به سمع همگان برساند. نخستین نشانه شعور، آگاهی به محدودیتِ دانستن است. انسانِ خردمند، پیش از آنکه سخن بگوید، در خویش تردید میکند؛ امّا آنان که اسیر عطش قدرت هستند، دقیقا در همان نقطهای میایستند که باید و مسئولند که آغاز به پرسیدن کنند. سخنانی که نه بر بنیان جستجوی شناخت؛ بلکه بر محور تحریک احساس و مصادره رنجهای تاریخی شکل گرفته باشند، ارزشی فراتر از هیاهوی گذرا ندارند. بسیاری از آژیتاتورهای حزبی و تشکیلاتی و امثالهم، قومها و مردمان را نه برای آزادی؛ بلکه چونان نردبانی برای صعود خویش خواستهاند. آنان دردِ جمعی را به سرمایه سیاسی تبدیل میکنند و از زخمهای روحی و جسمانی و آرزویی انسانها، برای ساختن تخت قدرت بهره میگیرند. تراژدیِ جامعه ما نیز دقیقا همین است. گاه خطرناکترین دشمنان یک ملّت، نه بیگانگان؛ بلکه کسانی هستند که با نقاب دلسوزی، آتش تفرقه را در جان مردم میدمند؛ زیرا قدرتطلبی، هنگامی که لباس هویّت به تن کند، از هر استبدادی پیچیدهتر و فریبندهتر میشود.
آقای مهتدی هنوز نمیفهمد که ملّت، زمانی شکل میگیرد که انسانها فراتر از تعصّبهای تنگ، به افق مشترک انسانی برسند؛ یعنی جایی که حقیقت، قربانی جاهطلبی نشود و آگاهی، اسیر هیاهوی سیاسی نگردد. تاریخ را نه آنان که بیشتر فریاد زدند؛ بلکه آنانی که عمیقتر و فرزانه وارتر فهمیدند، ساختهاند. آقای مهتدی هنوز نمیفهمد و نمیداند که تفاوت میان «ملّت» و «قومیّت» تنها تفاوتی سیاسی یا جامعه شناختی نیست؛ بلکه تفاوتی در سطحِ نوعِ آگاهیِ انسان از خویشتنِ جمعی است. این دو، دو شیوه متفاوتِ بودنِ انسان در تاریخ هستند. قومیّت عمدتا بر اساس اشتراکهای طبیعی، تاریخی و آداب و رسومی و امثالهم شکل میگیرد: مانند زبان، تبار، حافظه تاریخی، رسوم، البسه، اسطورهها، موسیقی، آیینها و احساسِ تعلق به یک ریشه مشترک. قومیّت، پیش از آنکه «انتخاب» باشد، نوعی «زاده شدن در یک افق» است. انسان معمولا قومیّت خود را انتخاب نمیکند؛ بلکه در آن متولد میشود. به همین دلیل، قومیّت بیشتر به قلمروِ «میراث» تعلق دارد. امّا ملّت (Nation)، مفهومی عمیقتر و مدرنتر است. ملّت صرفا مجموعهای از انسانهای همتبار نیست؛ بلکه نوعی «آگاهیِ مشترکِ تاریخی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی» است. ملّت، زمانی پدید میآید که انسانها، با وجود تفاوتهای قومی، مذهبی یا زبانی، خود را شریکِ یک سرنوشت مشترک بدانند و بخواهند در قالب یک اراده سیاسی و فرهنگیِ واحد زندگی کنند.
قومیّت، بیشتر به «گذشته» متکی است و ملّت، بیشتر به «آینده» نظر دارد. قومیّت میپرسد که «ما از کجا آمدهایم؟» امّا ملّت میپرسد « ما میخواهیم با هم به کجا برویم؟». به همین سبب ممکن است چندین قومیّت در یک ملّت وجود داشته باشند - مثل ایران خودمان -، بی آنکه آن ملّت از هم بپاشد؛ زیرا ملّت، وحدت در سطحِ «اراده و تاریخ و فرهنگ مشترک» است، نه لزوما وحدت در خون و تبار. ملّت در حقیقت وجودی اش، نوعی «قرارداد تاریخیِ - فرهنگی آگاهانه» است. ملّت فقط با گذشته های مشترک زنده نیست؛ بلکه با خواستِ مداومِ انسانها برای ادامه زیستنِ مشترک معنا پیدا میکند. در حالی که قومیّت میتواند بدون دولت نیز وجود داشته باشد. ملّت معمولا به سوی ساختنِ نظم سیاسی، قانون مشترک، حافظه ملی و مفهوم شهروندی حرکت میکند. قومیّت، هویّت را عمدتا «طبیعی» و «موروثی» میفهمد. ملّت، هویّت را تا حد زیادی «آگاهانه» و «ساختنی» تلقی میکند. به همین دلیل، هر گاه قومیّت جای ملّت را بگیرد، خطر فروکاستن انسان به خون، نژاد و تبار پدید میآید و هر گاه ملّت بخواهد قومیّتها را انکار کند، خطرِ استبدادِ یکسانسازی و نابودیِ تنوّع انسانی ظاهر میشود. جامعه بالغ و فرهنگیده، جامعهایست که این دو را با هم آشتی دهد. قومیّتها را به عنوان ریشههای زنده فرهنگی به رسمیّت بشناسد، امّا ملّت را به عنوان افقِ مشترکِ باهمزیستی و مسئولیّت تاریخی حفظ کند؛ چونکه انسان، هم «ریشه» میخواهد و هم «افق». قومیّت به او ریشه میدهد؛ ملّت به او افق.
پیش از هر چیز تاکید کنم که کردها، یکی از اصیل ترین و کهنسالترین اقوام ایران هستند. زبان کردی، شاهراه بسیار با شکوه به سوی «ریشه های فرهنگ جهان آرا و سیمرغی» ایرانیان است. در حقیقت، مغزه فرهنگ ایران در زبان کردی، نهفته است. امّا آنچه که امروز در نسبت میان مسئله کرد، هویّت ملی و آینده ایران مطرح میشود، فقط یک اختلاف سیاسی بر سر «مرز» یا «مدل حکمرانی» نیست؛ بلکه نشانه بحرانی فاجعه بار در فهم ما از انسان، قدرت، هویّت و معنای باهمزیستی است. بحران واقعی، پیش از آنکه در جغرافیا باشد، در زبانِ سیاست و در شیوه نگاه ما به انسان نهفته است. مصاحبه اخیر عبدالله مهتدی بار دیگر مسئلهای را تکرار مکرّرات کرد که دهه هاست در زیر پوست سیاست ایران جریان دارد و آنهم اینکه آیا انسانها فقط تا جایی حقّ دارند متفاوت باشند که نظمِ مسلّطِ سیاسی احساس خطر نکند؟ و آیا هر گاه قومی از «حقّ تعیین سرنوشت» سخن بگوید، باید فورا در برابر واژگانی چون «ثبات»، «امنیّت»، «تجزیه» و «مصلحت» محاکمه شود؟. بخش بزرگی از واکنشها به مسئله کردها، گرفتار یک تناقض ریشه ایست. از یکسو، همه از کرامت انسانی، برابری و عدالت سخن میگویند؛ اما از سوی دیگر، به محض آنکه یک هویّت قومی بخواهد از سطح «فرهنگ» فراتر رود و به سطح «سوژگی سیاسی» برسد، ناگهان زبانِ قدرت فعال میشود. گویی انسان تا زمانی محترم است که فقط آواز بخواند، لباس محلی بپوشد و فولکلور تولید کند؛ اما اگر بخواهد در باره سرنوشت سیاسی خویش سخن بگوید، به تهدید تبدیل میشود.
من میپرسم که چرا دولت-ملّتِ متمرکز، حقّ دارد خود را طبیعی، بدیهی و مقدّس جلوه دهد، امّا هر هویّتِ پیرامونی که خواهان بازتعریف پیوند خود با قدرت مرکزی باشد، فورا «خطر» نامیده میشود؟ در حقیقت، بسیاری از بحثهایی که امروز علیه «حق تعیین سرنوشت» مطرح میشوند، بیش از آنکه دفاع از باهمزیستی باشند، دفاع از نظمی تاریخی هستند که طی دههها، مرکز را صاحبِ حقِّ تعریفِ ملّت و پیرامون را صرفا موضوعِ مدیریّت سیاسی دانسته است. البته مسئله به این سادگی هم نیست. دفاع رمانتیک از قومگرایی نیز میتواند به همان اندازه خطرناک باشد [واقعیّتی که در بین کردها و ترکهای ایران، عیان و حتّا به حالت بیمارگونه و هیستوریک نیز جلوه میکند]. هر هویّتی، اگر مطلق شود، استعداد تبدیل شدن به ابزار حذف را دارد. قومیّت نیز، همچون ناسیونالیسم - نه ملّیگرایی (فرق است بین ملّیگرایی و ناسیونالیسم) -، میتواند به زندانی تازه بدل شود؛ زندانی که در آن، انسان نه به عنوان فردی آزاد؛ بلکه فقط به عنوان عضوی از یک «جمع هویّتی» فهمیده میشود. هیچ تضمینی وجود ندارد که قدرت قومی، خود به بازتولید تبعیض، اقتدارگرایی و خاموشکردن صداهای متفاوت درون همان قوم منجر نشود [تبعیض و تمایز گذاشتن ترکهای آذری ایران بین خودشان با اقلیّتهایی مثل آشوریها و ارامنه و یهودیها و حتّا کردهایی که در مناطق آذری سکونت دارند].
نقد قومگرایی نمیتواند بهانهای برای تطهیر دولت متمرکز و نادیدهگرفتن خشونت تاریخی آن باشد؛ زیرا یکی از بزرگترین فریبهای سیاست مدرن این بوده که خشونتِ دولت مرکزی را «حفظ نظم» بنامد، اما واکنشِ پیرامون را «بحران». در این میان، استدلالهای تکنوکراتیکِ جدید نیز به شدت شایان تأمّلند. مرتب گفته میشود که جهان تغییر کرده، مرزها کمرنگ شدهاند، عصر دیجیتال فرا رسیده و انسان امروز بیش از هویّت، به رفاه، اینترنت آزاد و توسعه نیاز دارد. اما این نگاه، انسان را تا سطح موجودی اقتصادی فرو میکاهد. گویی اگر بازار آزاد، فناوری و ثبات وجود داشته باشد، انسان دیگر نیازی به شأن تاریخی، حافظه جمعی و احساسِ به رسمیّت شناخته شدن ندارد. درحالیکه یکی از عمیقترین بحرانهای جهان معاصر در اینست که انسان مدرن، در دلِ رفاهِ تکنولوژیک، دچار فقر معنا شده است. انسان فقط نان نمیخواهد؛ بلکه میخواهد دیده شود. میخواهد نامش تحقیر نشود. میخواهد احساس نکند که در روایت رسمیِ کشورش، همیشه حاشیه است. مسئله کرد، بلوچ، عرب، ترک، گیلکی، مازنی، لر، بلوچ، فارس یا هر هویتِ دیگری، پیش از آنکه مسئله خاک باشد، مسئله «به رسمیّت شناسی» است. هر جا که انسانی احساس کند که زبان، تاریخ، رنج و حضورش فقط تا حدی تحمّل میشود که مزاحمِ روایتِ مسلّط نباشد، بحران آغاز میشود؛ حتّا اگر ظاهرا توسعه و ثبات وجود داشته باشد.
از سوی دیگر، بخشی از نیروهای سیاسیِ مرکزگرا نیز دچار نوعی تناقض پنهان هستند. آنها از «گفت و گو» سخن میگویند، اما مرزهای گفت و گو را از پیش تعیین کردهاند. میگویند که در باره همه چیز میتوان بحث کرد، جز خودِ ساختارِ تمرکز قدرت. این یعنی گفت و گو نه برای کشف حقیقت؛ بلکه برای بازتولید نظمی از پیش تثبیت شده و این دقیقا همان نقطهایست که بی اعتمادی تاریخی را عمیقتر میکند؛ زیرا تفاهم واقعی، فقط زمانی ممکن است که هیچ مفهومی مقدّس و مستثناء از پرسش نباشد. حتّا مفهوم «ملّت»، «تمامیّت ارضی» یا «حاکمیّت». جامعهای که از پرسش در باره بنیانهای خود میترسد، در حقیقت هنوز وارد بلوغ سیاسی نشده است. اما در سوی دیگر نیز، نیروهای قومی باید با شجاعت از خود بپرسند که آیا هر مطالبه هویّتی، الزاما باید به پروژه دولتسازی ختم شود؟. آیا رهایی، فقط در بازتولید همان مدل دولت-ملّت قرن بیستمی ممکن است؟ و آیا ممکن نیست که خودِ ایده دولت قومی، ادامه همان منطقی باشد که جهان را به میدانِ بی پایانِ مرز و رقابت هویّتی تبدیل کرده است؟ شاید تراژدی بزرگ خاورمیانه همین باشد که هم دولتهای مرکزی و هم بسیاری از جنبشهای قومی، هنوز درونِ یک چارچوب خشک مشترک فکر میکنند؛ یعنی منطقِ مالکیّت بر هویّت، مالکیّت بر جغرافیا و تبدیل انسان به ابزارِ پروژههای سیاسی.
در حالیکه آینده در عبور از این چارچوب کهنه و استبدادی نهفته است. نه در انکار هویّتها، و نه در تقدیس مرزهای تازه؛ بلکه در ساختن نظمی که انسان بتواند همزمان چندین تعلّق را زندگی کند، بی آنکه مجبور شود بخشی از خود را قربانی کند. شاید انسانِ آینده، نه صرفا کرد و ترک و بلوچ و دیگر اقوام باشد، نه فقط ایرانی، نه صرفا عضو یک قوم خاصّ یا ملّت؛ بلکه موجودی باشد که بتواند لایههای مختلف هویّتش را بدون ترس، بدون تحقیر و بدون اجبار حمل کند. امّا رسیدن به چنین افقی، فقط با شعار ممکن نیست. نخست باید یک حقیقت تلخ پذیرفته شود و آنهم اینکه هیچ وحدتی، اگر بر ترس، انکار و سکوت بنا شود، پایدار نخواهد ماند و هیچ کشوری نیز با کار بست قدرت نظامی، توسعه اقتصادی یا اسطورههای تاریخی حفظ نمیشود؛ بلکه با این احساسِ عمیق که انسانها باور کنند در سرزمین ایران، «دیده و به رسمیّت شناخته میشوند و در سرنوشت مشترک، به سهم حودشان، سهیم هستند». شاید مسئله اصلی امروز ایران نه تجزیه باشد و نه حتّا قومیّت؛ بلکه این باشد که آیا ما ایرانیان در جامعیّت وجودی، هنوز توانایی شنیدنِ گلایه ها را در باره رنجِ دیگری داریم، یا همچنان فقط میخواهیم دیگران را قانع کنیم که چرا باید ساکت بمانند؟. آیا ما واقعا به باهمزیستی باور داریم، یا فقط به نسخهای متمدّنتر از سلطه عادت کردهایم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان