وقتی نسل جوان دیگر روایت پنجاهوهفتیها را باور نمیکند
چرا نماد ساواک دوباره در میان بخشی از جوانان دیده میشود؟
در روزهای اخیر، حضور جوانانی با نمادها و تیشرتهای مرتبط با ساواک در تجمعات سیاسی خارج از کشور، واکنشهای شدیدی ایجاد کرده است. برخی فوراً تلاش میکنند این حرکتها را نشانه «بازگشت دیکتاتوری» یا «حمایت از سرکوب» معرفی کنند. اما اگر کسی بخواهد صادقانه این پدیده را تحلیل کند، باید ریشه آن را نه در گذشته، بلکه در عملکرد همان نسلی جستوجو کند که ایران را به انقلاب ۱۳۵۷ رساند و سپس یکی از ویرانگرترین حکومتهای تاریخ معاصر را بر کشور حاکم کرد.
نسل جوان امروز نه دوران پهلوی را دیده و نه ساواک را تجربه کرده است. این نسل محصول جمهوری اسلامی است؛ نسلی که تمام زندگیاش را با سرکوب، فساد، تحقیر ملی، فروپاشی اقتصادی، اعدام، مهاجرت اجباری و نابودی آینده گذرانده است. برای همین، وقتی این نسل به روایتهای رسمی و تبلیغاتی درباره گذشته نگاه میکند، طبیعی است که از خود بپرسد:
اگر حکومت پهلوی و ساواک آن «هیولای مطلق» بودند که انقلابیون ۵۷ میگفتند، پس چرا بسیاری از همان افرادی که آن روزها توسط ساواک بازداشت شده بودند، بعدها خود به ستونهای اصلی یکی از خشنترین حکومتهای منطقه تبدیل شدند؟
تصاویر و اسامی هنوز وجود دارند. از علی خامنهای گرفته تا اکبر هاشمی رفسنجانی، اسدالله لاجوردی، مسعود رجوی و بسیاری دیگر از نیروهای اسلامگرا یا مارکسیستی که بعدها یا در ساختار جمهوری اسلامی نقش مستقیم گرفتند یا در خشونتهای سیاسی و تروریستی مشارکت داشتند، همگی در دوره پهلوی زیر نظر دستگاههای امنیتی قرار داشتند. امروز نسل جوان این تناقض را میبیند و سؤال میپرسد:
آیا واقعاً تمام روایتهایی که درباره ساواک ساخته شد، حقیقت کامل بود؟ یا بخشی از آن، پروژهای سیاسی برای مشروعیتبخشی به انقلاب بود؟
باید یک واقعیت تاریخی را هم پذیرفت. در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی، ایران با گروههای مسلح، عملیات تروریستی، بمبگذاری و جریانهای رادیکال روبهرو بود. گروههایی وجود داشتند که سربازان، مأموران، مراکز دولتی و حتی مکانهای عمومی را هدف قرار میدادند. در آن فضای جنگ سرد و در دورانی که تقریباً در هیچ نقطه جهان استانداردهای امروزی حقوق بشر و دموکراسی وجود نداشت، تقریباً همه کشورها دستگاههای امنیتی سختگیر داشتند.
هیچ انسان عاقلی شکنجه را تأیید نمیکند و هرگونه رفتار غیرانسانی باید محکوم شود. اما مسئله اینجاست که انقلابیون ۵۷ و جریانهای ایدئولوژیک پس از آن، از ساواک یک تصویر کاملاً سیاه، اغراقآمیز و افسانهای ساختند؛ گویی تمام تاریخ ایران در آن دوران فقط خلاصه میشد در شکنجه و سرکوب. آنها عمداً فراموش کردند که همان دستگاه امنیتی، با نیروهایی درگیر بود که بخشی از آنان بعدها کشور را وارد یکی از تاریکترین دورههای تاریخ معاصر کردند.
نسل امروز دقیقاً همین نقطه را میبیند. وقتی جوان ایرانی امروز عملکرد جمهوری اسلامی را با روایتهای قدیمی مقایسه میکند، دچار یک تضاد بزرگ میشود. او میبیند کسانی که روزی خود را «مبارز آزادی» معرفی میکردند، پس از رسیدن به قدرت، هزاران نفر را اعدام کردند، کشور را غارت کردند، میلیونها ایرانی را آواره کردند و هر صدای مخالفی را خاموش کردند. طبیعی است که این نسل، روایت همان افراد درباره ساواک را هم دوباره بررسی کند.
به همین دلیل است که دیدن نماد ساواک برای نسل پنجاهوهفتی تا این اندازه شوکهکننده و ترسناک شده است. زیرا برای نخستین بار، بخشی از نسل جوان دیگر روایت رسمی آنها را بدون پرسش نمیپذیرد. هر بار که نماد ساواک یا حمایت نمادین از آن دیده میشود، همان چهرههایی که دههها از «وحشت ساواک» سخن میگفتند، دوباره همان داستانها را تکرار میکنند؛ بدون آنکه حاضر باشند درباره فاجعهای که خودشان برای ایران ساختند پاسخ بدهند.
اما مشکل اینجاست که همین واکنشهای عصبی، نتیجه معکوس میدهد. نسل جوان وقتی میبیند کسانی که کشور را به جمهوری اسلامی رساندند هنوز هم با همان لحن طلبکارانه سخن میگویند و همچنان تلاش میکنند هر نماد دوران پهلوی را شیطانی جلوه دهند، بیشتر نسبت به روایتهای آنان بیاعتماد میشود. این بیاعتمادی، همان چیزی است که باعث شده امروز برخی جوانان، نماد ساواک را نه بهعنوان نماد سرکوب، بلکه بهعنوان نماد مقابله با نیروهایی ببینند که ایران را به ویرانی کشاندند.
واقعیت تلخ این است که اگر امروز جوانانی با تیشرت ساواک در خیابان دیده میشوند، بیش از هر چیز، این واکنش محصول شکست تاریخی همان انقلابیون ۵۷ است؛ نسلی که با وعده آزادی آمد، اما نتیجه کارش حکومتی شد که در سرکوب، فساد و نابودی ایران، بهمراتب فراتر از تمام ادعاهایش علیه گذشته عمل کرد.
ساواک در مورد دشمنان ایران هیچ وقت مرتکب اشتباه نشده بود.
و شاید مهمترین پیام این نسل همین باشد:
«ما دیگر روایتهای آماده و تبلیغات پنجاه سال گذشته را بدون سؤال باور نمیکنیم.»
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
بحران آگاهبود تاریخی و خطا در معنای امنیّت اجتماعی
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای برای تامّلات پیگیر.
من سر آن ندارم که در باره تاریخچه ساواک و نقش آن در تاریخ معاصر ایران سخن بگویم؛ زیرا موضعیست علیحده و مهم که با روایتهای شایع و رایج و رسمی، هیچ سنخیّتی ندارد. کلّا بارها و بارها تاکید کرده ام که عصر سلسله پهلویها در مغاک است و نباید تسلیم روایتهای شایع و رایج شد و حکم قطعی صادر کرد. ما در مقام «مورّخ» نیستیم و نباید جسارت چنین ادّعایی را داشته باشیم. فوقش هر کسی بتواند تجربیات خودش را بدون هیچ غرض و مرضی از عصر پهلوی دوم تحریر و در اختیار دیگران بگذارد، امّا در مقام «مورّخ و دادستان و قاضی برآمدن»، کار ما نیست. من لازم به تدکّر میدانم که عصر پهلویها، بویژه پهلوی دوم برغم خبط و خطاهایی که داشت، امکانهای ترمیم و اصلاح در ساختار آن، بسیار بالا بود. ولی دریغ و حیف که سرعت حوادث، امکان اصلاحات را به تعویق انداخت و فاجعه را غالب کرد بر ایران. مثلا در همان دوران تا جایی که من میدانم، «زنده یاد سرلشگر پاکروان» که انسانی بسیار فرهیخته و مهربان و ژرفاندیش بود، در گفتگویی با محمّد رضا شاه، مقام ریاست ساواک را با این شرط پذیرفته بود که قصد داشت ساواک را از حالت سیاسی بودن به در آورد و آن را به ارگانی فقط امنیّتی برای ایران تبدیل کند عین تمام سازمانهای امنیّتی کشورهای اروپایی. یعنی قصد او، ترخیص تمام زندانیان سیاسی بود و تبدیل ساواک به ارگانی در خدمت مردم؛ نه در خدمت سرکوب مردم. ولی دریغا که فاجعه 1357، چنین فرصتی را از او ربود. فعلا میپردازم به صحبت شما به منظور فراتر کاویدن؛ نه تقابل با صحبت شما و رد آن. انتقادهای من بیشتر جنبه انگیزشی و فراترکاوی دارند بدون جانبداریهای خاصّی.
صحبت شما میخواهد که «شجاعانه»، و«تابوشکن» و «ضدّ روایت رسمی و شایع» باشد؛ اما گرفتار نوعی وارونگی معضلساز اخلاقی است. این تردید نسبت به روایتهای رسمی، فی نفسه نه تنها خطرناک نیست؛ بلکه میتواند نشانهای از بیداریِ ذهن انتقادی باشد. هر جامعه زندهای نباید تاریخ را به صورت مقدّس، قطعی و خالی از شکّ و پرسش بپذیرد. امّا مسئله اساسی اینجاست که شما در میانه نقدِ روایتِ رسمیِ انقلاب، ناخواسته به دامِ نوع دیگری از اسطورهسازی سقوط کرده اید؛ یعنی اسطورهسازی از قدرتِ امنیّتی. شما میکوشید القا کنید که چون بسیاری از مخالفانِ پادشاهی عصر پهلوی دوم، پس از انقلاب، خودشان به نیروهای سرکوبگر و خشونتآفرین تبدیل شدند، پس نگاه منفی به ساواک، اغراقآمیز یا حتّا ناعادلانه بوده است. شما به جای اینکه مسئله قدرت را نقد کنید، صرفا نسبت میان دو شکلِ قدرتِ سرکوبگر را جا به جا کرده اید؛ گویی اگر یک استبداد از استبداد دیگر، بدتر بود، پس استبداد اول تطهیر میشود. آیا حقیقتِ اخلاقیِ یک عمل، وابسته به آینده قربانیان آن است؟ اگر فردی بعدها به جنایتکار تبدیل شد، آیا معضل شکنجه یا سرکوبِ پیشینِ او را موجّه میکند؟. شما با برجسته کردن جنایات متصدّیان جمهوری اسلامی میخواهید که حافظه تاریخی را نسبت به خشونت ساختاری ساواک دچار فرسایش کنید. امّا اینجا باید پرسید که چرا انسانِ زخم خورده از یک زندان، باید عاشق زندانبانِ قبلی شود؟. آیا رنجِ امروز، حقیقتِ تلخ و آزارنده دیروز را پاک میکند؟. اگر رژیم پس از انقلاب فاجعه بار 1357، به هیولایی مخوف و خونریز تبدیل شد، آیا این به خودیِ خودش دستگاه امنیّتی پیشین را از لحاظ اخلاقی تبرئه میکند؟. آیا شکست یک انقلاب، به معنای بیگناهیِ نظم پیش از آن است؟. یا فقط نشان میدهد که تاریخ رویدادهای اجتماعی، گاهی از دل یک استبداد، استبدادی خشنتر میزاید؟. صحبت شما، ناخواسته به مغالطه ای عمیق آلوده است و معتقدید که چونکه انقلابیون، بعدا جنایتکار شدند، در نتیجه، سرکوبِ آنان پیش از انقلاب، موجّه بوده است. اما اگر این منطق را بپذیریم، تمام تاریخ و فلسفه اخلاق و تلاش برای دادخواهی و دادجویی به یکباره فرو میریزد؛. زیرا در این صورت، هر قدرتی میتواند مخالفانش را شکنجه و قتل عام کند، فقط به این امید که شاید بعضی از آنان در آینده خطرناک شوند [دُرُست عین وضعیّت فعلی گیوتینداران الهی که هر روز به قتل و کشتار و کثافتکاریهای دیگر شاغلند عابدانه]. این دیگر دادگزاری نیست؛ بلکه این منطقِ مزخرف و پیشگویانه استبداد است؛ یعنی منطقِ تمام پلیسهای مخفی/اطّلاعاتی تاریخ بشر.
شما از «نسل جوان» سخن میگویید، امّا در اصل، از خشمِ نسلی استفاده میکنید که زیر آوار خشونتهای سبعانه أعوان و انصار جمهوری اسلامی له شده اند. نسلی که جمهوری اسلامی تقریبا تمام افقهای امید را در برابرش ویران کرده است. شما به جای آنکه خشم را به سمت نقدِ ریشهایِ ساختار قدرت هدایت کنید، آن را به نوستالژیِ امنیّتِ اقتدارگرایانه تبدیل میکنید. تراژدی قضیه از همین جا آغاز میشود؛ زیرا انسانِ تحقیر شده، آزادی را فراموش میکند و فقط آرزوی «اقتدارِ کارآمد» میکند و اینجاست که باید پرسید که آیا انسانها واقعا از رویدادهای تاریخ، چیزی میآموزند؟ یا فقط میان شکلهای مختلفِ سلطه، پناهگاه عوض میکنند؟. آیا جامعهای که از شکنجه و کشتار امروز متنفّر است، حقّ دارد که شکنجه و قتل دیروز را رمانتیک و توجیه پذیر کند؟. اگر فردا حکومتی تازه، دوباره به نام «نجات ایران» زندان و حذف و سرکوب را آغاز کند، آیا باز هم عدهای خواهند گفت که «دشمنان ایران مستحقّش بودند»؟.
شما گفته اید که: «ساواک در مورد دشمنان ایران، هیچ وقت مرتکب اشتباه نشده بود.» این جمله فقط یک ادّعای تاریخی نیست؛ یک فاجعه از لحاظ بینش فلسفی است. چون در آن، انسان، دیگر «شهروند» نیست؛ بلکه «خاصم» است و وقتی که اشخاصی، دشمن نامیده شوند، اخلاق به سادگی تعلیق و بی بو و خاصیّت میشود. تمام نظامهای توتالیتری از همین نقطه آغاز شدند: نازیسم، استالینیسم، بلشویسم و حکومتهای نظامی در آمریکای لاتین و حتّا جمهوری مزخرف اسلامی. همه ابتدا گروهی را «دشمن ملّت» نامیدند، سپس سرکوب را به فضیلت تبدیل کردند. آیا قدرت، صرفا چون دشمنان خطرناک دارد، مجاز به هر کاری میشود؟. آیا دستگاه امنیّتی، وقتی که خود را حافظِ ملّت معرفی میکند، از نقدِ اخلاقی معاف میشود؟. پرسش اساسی این است که چه کسی تعیین میکند دشمنِ ایران کیست؟ قدرت؟ دستگاه امنیّتی؟ پادشاه؟ رهبر؟ قائد اعظم؟، مجتهد نستوه؟ حزب طراز نوین کارگر؟ و اگر فردا خودِ شما، «دشمن» اعلام شدید، چه میشود؟ شما، آگاهانه یا ناآگاهانه، خطرناکترین اصل مدرنیته را تخریب میکنید: این اصل که «قدرت باید محدود شود، حتّا وقتی که ادّعا میکند برای نجات کشور عمل میکند».
هیچ قدرتی در تاریخ، هرگز چنین معصوم نبوده است. حتّا طرحِ چنین ادّعایی، از منظر فلسفه سیاسی، هشداری جدّیست؛ زیرا هرگاه نهادی امنیّتی خود را فراتر از خطا تصوّر کند، انسان دیگر «شهروند» نیست؛ بلکه به «عنصر مشکوک» تبدیل میشود [عین وضعیّت فعلی زمامداران گیوتین الهی/ اعدام هر روز جوانان میهن به اتّهام مظنون بودن به جاسوسی برای اسرائیل یا مشارکت در واقعه دیماه و غیره و ذالک]. شما میخواهید با اشاره به خشونت گروههای چریکی/ انقلابی، خشونت دولت را طبیعی جلوه دهید. امّا فراموش میکنید که تفاوت اصلی میان دولت و گروه شورشی در همین است که دولت، مدّعی قانون، عقلانیّت و حقّانیّت/لژیتیم است. اگر دولت نیز به همان منطقِ حذف و ارعاب و اعدام سقوط کند، دیگر چه تفاوتی میان نظم و بربریّت باقی میماند؟. در عمق صحبت شما، تمایلی پنهان وجود دارد و آنهم اینکه میل به «پدرِ مقتدر» نهفته است؛ یعنی اینکه جامعه ای خسته از هرج و مرج و تحقیر، آرامآرام آماده میشود آزادی را قربانی امنیّت کند. این همان لحظهای است که استبداد، نه با زور؛ بلکه با اشتیاق قربانیانش بازمیگرد و عجیبترین تناقض صحبت شما همینجاست که نسل ۵۷ را متّهم میکنید که فریب ایدئولوژی/مذهب/دین را خورد؛ امّا صحبت خود شما نیز گرفتار ایدئولوژی دیگری شده است؛ منظورم ایدئولوژیِ تطهیرِ قدرتِ امنیّتی. گویی مردمان جامعه فقط دو امکان انتخاب دارند: یا هرج و مرج انقلابی یا اقتدار پلیس مخفی. اما این دوگانه، خودش، زندانی برای روح و روان و ذهن آدمیست.
شاید مهمترین مسئلهای که در بطن صحبت شما ناخواسته آشکار میشود، اینست که حکایت از بحرانِ عمیقِ حافظه تاریخی در جامعه ایران میکند. جامعهای که زیر فشارِ جمهوری اسلامی خرد شده، اکنون به بازنگریِ گذشته روی آورده است. امّا بازنگری، اگر بدون دقّتِ اخلاقی و فلسفی انجام شود، میتواند به وارونگیِ خطرناکِ ارزشها بینجامد؛ یعنی جایی که نفرت از یک ظلم، انسان را نسبت به احتمال وقوع ظلمِ دیگر نابینا میکند. مسئله واقعی، نه دفاع از جمهوری اسلامی نکبت آلود و متصدّی قتل عام است و نه دفاع از ساواک و تطهیر آن. مسئله این است که چرا جامعه ایرانی بارها شیفته قدرتی میشود که وعده «نجات» میدهد؟ چرا هنوز «انسان آزاد» در مرکز اندیشه سیاسی ما قرار نگرفته است؟. چرا ما همیشه یا «امّت» میسازیم یا «پرولتاریا» یا «یگان همشکل»؟. باید با صراحت گفت که جنایتهای جمهوری اسلامی، نه ساواک را تطهیر میکند و نه خبط و خطاهای عصر محمّد رضا شاه فقید را. مشکل اینست که ما هنوز به دادگزاری توانمند نیستیم. همانطور که خشونتِ بعدیِ انقلابیون سال فاجعه 1357 نیز شکنجه قبلی را اخلاقی نمیکند. تاریخ، دادگاهِ انتقامگیری نیست که بخواهیم هر جنایتی را با جنایت بعدی بشوییم. اگر نسلی، از شدّت نفرت نسبت به جمهوری اسلامی و رفتارهایش، دوباره عاشقِ نهادهای امنیّتی و سرکوبگر شود، آیا این نشانه بیداری است یا نشانه شکستِ عمیقِ آگاهی تاریخی؟؛ زیرا جامعهای که فقط میان «استبدادِ بد» و «استبدادِ بدتر» انتخاب میکند، هنوز به مفهوم آزادی نرسیده است. او فقط نوعِ زندانش را عوض میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان