رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 27 خرداد 1405 - Wednesday, 17 June 2026

آسیب تاریخی، اتمیزه‌شدن جامعه، و بازتولید زیبایی‌شناسی اقتدارگرایانه

آسیب تاریخی، اتمیزه‌شدن جامعه، و بازتولید زیبایی‌شناسی اقتدارگرایانه
وقتی اپوزیسیون شبیه قدرت می‌شود

 

در میان بخشی از اپوزیسیون ایرانی، ۱۹۵۳–۲۰۲۶

 

خلاصه اجرایی

این مقاله به بررسی ظهور نشانه‌های زیبایی‌شناختی نظامی‌گرایانه، نمادهای اقتدارگرایانه، و رفتارهای خیابانی ارعاب‌آمیز در میان بخشی از اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور پس از سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌پردازد. تمرکز اصلی مقاله بر پدیده‌هایی چون استفاده علنی از نماد ساواک، راهپیمایی‌های سیاه‌پوش، بازنمایی اغراق‌شده از قدرت مردانه، و گسترش رفتارهای حذف‌گرانه و تهدیدآمیز در شهرهای اروپا و آمریکای شمالی است.

این مقاله استدلال می‌کند که این تحولات را نباید صرفاً به‌عنوان رفتارهای حاشیه‌ای یا تحریکات نمادین تلقی کرد. این پدیده‌ها بازتاب بحرانی عمیق‌تر در درون اپوزیسیون‌اند؛ بحرانی روانی-سیاسی که ریشه در آسیب‌های حل‌نشده تاریخی، اتمیزه‌شدن جامعه تحت حکومت‌های اقتدارگرا، فروریختن اعتماد اجتماعی، شکست‌های مکرر سیاسی، احساس تحقیر جمعی، و تضعیف باور به امکان تغییر دموکراتیک دارد.

مقاله با بهره‌گیری از روان‌شناسی اجتماعی، مطالعات اقتدارگرایی، نظریه‌های مقاومت مدنی، و دیدگاه‌های جین شارپ، استدلال می‌کند که بحران اپوزیسیون ایران صرفاً بحران رهبری یا استراتژی نیست، بلکه بحرانی عمیق‌تر در سطح اعتماد اجتماعی دموکراتیک است.

در عین حال، مقاله تأکید می‌کند که توضیح روان‌شناختی یا ساختاری این پدیده‌ها به هیچ‌وجه به معنای توجیه اخلاقی یا سیاسی آنها نیست. فهمیدن اینکه چرا بخشی از اپوزیسیون به سمت نمادهای اقتدارگرایانه جذب می‌شود، به معنای مشروعیت‌بخشیدن به رفتارهای تهدیدآمیز، ارعاب‌آمیز، یا بازتولید خشونت سیاسی نیست.

مقاله همچنین استدلال می‌کند که گسترش این نوع نمادها و رفتارها ممکن است به‌طور مستقیم ظرفیت بسیج اجتماعی در داخل ایران را تضعیف کند:

مردمی که باید خطر زندان، شکنجه، اخراج، بیکاری، یا مرگ را برای تغییر سیاسی بپذیرند، تنها زمانی وارد کنش جمعی پرهزینه می‌شوند که علاوه بر نفی وضعیت موجود، به مشروعیت، فراگیری، و امنیت روانی آلترناتیو آینده نیز اعتماد داشته باشند.

در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که بخشی از اپوزیسیون ایرانی در چرخه‌ای خودتقویت‌گر گرفتار شده است؛ چرخه‌ای که در آن بی‌اعتمادی و شکست سیاسی به گرایش به نمادهای اقتدارگرایانه دامن می‌زند، و همین نمادها به نوبه خود بی‌اعتمادی و فرسایش بیشتر سرمایه اجتماعی را بازتولید می‌کنند.


 

 

۱. مقدمه: ظهور زیبایی‌شناسی اقتدار

در سال‌های اخیر، به‌ویژه پس از سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بخشی از اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور دچار تغییر محسوسی در زبان بصری و شیوه بازنمایی سیاسی خود شده است. در خیابان‌های لندن، برلین، تورنتو، پاریس، لس‌آنجلس و دیگر شهرها، شاهد ظهور راهپیمایی‌هایی بوده‌ایم که در آنها پوشش‌های یکدست سیاه، آرایش‌های شبه‌نظامی، نمایش اغراق‌شده قدرت مردانه، شعارهای مبتنی بر انتقام و قدرت، رفتارهای تهدیدآمیز نسبت به منتقدان، و استفاده آشکار از نماد ساواک و دیگر نشانه‌های مرتبط با دستگاه امنیتی پیش از انقلاب برجسته شده‌اند.

حامیان این رفتارها معمولاً آنها را نشانه نظم، میهن‌دوستی، یا ایستادگی در برابر جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند. در مقابل، منتقدان آنها را اقتدارگرایانه، حذف‌گرانه، یا حتی دارای شباهت‌هایی با زیبایی‌شناسی فاشیستی می‌دانند. اما هر دو روایت، اگر به تنهایی مطرح شوند، پیچیدگی مسئله را نادیده می‌گیرند.

این مقاله استدلال می‌کند که این پدیده‌ها را باید نشانه بحرانی عمیق‌تر در اپوزیسیون دانست؛ بحرانی روانی-سیاسی که از ترکیب آسیب تاریخی، فروپاشی اعتماد اجتماعی، ترس مزمن از نفوذ و خیانت، شکست‌های متوالی سیاسی، و تضعیف تخیل دموکراتیک شکل گرفته است. موضوع این مقاله صرفاً نقد سلطنت‌طلبی نیست، بلکه بررسی فرآیندی است که طی آن جنبش‌هایی که خود را مخالف اقتدارگرایی می‌دانند، به‌تدریج در زبان بصری، رفتار جمعی، و منطق سیاسی، شروع به تقلید از همان الگوهای اقتدار می‌کنند.

۲. آسیب تاریخی و شکاف بنیادین

بحران بی‌اعتمادی در اپوزیسیون ایران را نمی‌توان صرفاً با جمهوری اسلامی توضیح داد. ریشه‌های این شکاف دست‌کم به کودتای ۱۳۳۲ و سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق بازمی‌گردد.

برای بخش بزرگی از ملی‌گرایان، جمهوری‌خواهان، نیروهای چپ، و بسیاری از فعالان اقوام و اقلیت‌ها، کودتای ۲۸ مرداد نماد شکست روند دموکراتیک در ایران و آغاز تثبیت اقتدارگرایی وابسته به قدرت خارجی بود. در مقابل، بخشی از نیروهای سلطنت‌طلب دوره پهلوی را با روایت‌هایی مبتنی بر مدرنیزاسیون، سکولاریسم، توسعه دولتی و ثبات سیاسی به یاد می‌آورند.

مشکل اساسی اینجاست که جامعه ایران هیچ‌گاه فرآیند ملی حقیقت‌یابی، آشتی، یا بازخوانی دموکراتیک نسبت به دوره ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ را تجربه نکرد. بنابراین حافظه‌های متضاد تاریخی نه ترمیم شدند و نه مورد گفت‌وگوی ملی قرار گرفتند؛ بلکه به هویت‌های سیاسی متخاصم تبدیل شدند.

شکاف ۱۳۳۲ به این ترتیب صرفاً یک اختلاف تاریخی باقی نماند، بلکه به یکی از ریشه‌های بی‌اعتمادی در فرهنگ سیاسی ایران تبدیل شد. اما این بی‌اعتمادی تنها محصول حافظه تاریخی نیست.

۳. بی‌اعتمادی مهندسی‌شده و اتمیزه‌شدن جامعه

جمهوری اسلامی خالق اولیه شکاف‌های تاریخی در فرهنگ سیاسی ایران نبود، اما طی بیش از چهار دهه گذشته این شکاف‌ها را عمیق‌تر، پیچیده‌تر و از نظر سیاسی کارآمدتر کرده است. در اینجا تحلیل جین شارپ درباره شیوه بقای حکومت‌های اقتدارگرا اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. شارپ نشان می‌دهد که حکومت‌های سرکوبگر تنها از طریق خشونت عریان، زندان، شکنجه یا اعدام دوام نمی‌آورند؛ بلکه با اتمیزه‌کردن جامعه، نابودکردن اعتماد افقی، تضعیف نهادهای مستقل مدنی، و جداکردن افراد و گروه‌ها از یکدیگر، ظرفیت مقاومت دموکراتیک را از درون فرسوده می‌کنند.

این تحلیل با وضعیت ایران انطباق جدی دارد. جمهوری اسلامی تنها بر ابزارهای کلاسیک سرکوب تکیه نکرده است، بلکه از طریق نفوذ امنیتی، اعترافات اجباری، تخریب شخصیت مخالفان، جنگ روانی، آزار سایبری، پرونده‌سازی، و ترویج دائمی این تصور که «نفوذی‌ها همه‌جا هستند»، فضایی ساخته که در آن اعتماد سیاسی خود به امری پرخطر تبدیل شده است. در چنین محیطی، افراد و گروه‌ها به‌سختی می‌توانند میان اختلاف‌نظر واقعی، رقابت سیاسی مشروع، خطای تحلیلی، و خیانت یا نفوذ امنیتی تمایز بگذارند. نتیجه آن است که اختلاف‌نظر به‌سرعت معنای خیانت پیدا می‌کند، تکثرگرایی به‌جای آنکه نشانه بلوغ دموکراتیک تلقی شود، به‌عنوان آسیب‌پذیری امنیتی فهمیده می‌شود، و همکاری جمعی پیش از آنکه شکل بگیرد، زیر فشار سوءظن فرو می‌پاشد.

از این منظر، اپوزیسیون ایران فقط با میراث سرکوب مواجه نیست؛ بلکه با میراث عمیق‌تر معماری اجتماعی اقتدارگرایی روبه‌روست. این معماری، جامعه‌ای اتمیزه، بی‌اعتماد، و گرفتار وفاداری‌های نمایشی تولید کرده است؛ جامعه‌ای که در آن بسیاری از کنشگران سیاسی، حتی زمانی که علیه اقتدارگرایی مبارزه می‌کنند، همچنان در چارچوب روانی و رفتاری همان نظام بی‌اعتمادی عمل می‌کنند. چنین فضایی، شکل‌گیری ائتلاف‌های پایدار، گفت‌وگوی واقعی، و اعتماد لازم برای گذار دموکراتیک را به‌شدت دشوار می‌سازد.

۴. زن، زندگی، آزادی و فروپاشی احساس کارآمدی دموکراتیک

جنبش «زن، زندگی، آزادی» در بسیاری جهات نقطه گسستی مهم در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون ایران بود. این جنبش، برخلاف بسیاری از الگوهای پیشین سیاست‌ورزی ایرانی، نه بر محور رهبری کاریزماتیک، نظم سلسله‌مراتبی، یا فتح قدرت سیاسی، بلکه بر کرامت انسانی، بدن، سوگواری، شجاعت روزمره، و مشارکت مدنی شکل گرفت. ویژگی افقی، غیرمتمرکز، زن‌محور و چندصدایی این جنبش، برای مدتی کوتاه امکان تخیل سیاسی تازه‌ای را گشود؛ تخیلی که در آن تغییر نه از طریق نیروی نجات‌بخش بیرونی یا رهبر مقتدر، بلکه از طریق کنش جمعی، همبستگی اجتماعی، و بازپس‌گیری کرامت انسانی قابل تصور می‌شد. از این منظر، سه‌گانه «زن، زندگی، آزادی» را می‌توان نه صرفاً یک شعار اعتراضی، بلکه بیان فشرده مطالبه‌ای حقوقی و انسانی برای بازتعریف رابطه دولت و جامعه در ایران آینده دانست.[1]

اهمیت این جنبش فقط در گستردگی اعتراضات نبود، بلکه در احیای موقت احساس کارآمدی دموکراتیک بود. برای بسیاری از ایرانیان، «زن، زندگی، آزادی» لحظه‌ای بود که در آن جامعه اتمیزه‌شده بار دیگر خود را به‌عنوان یک نیروی جمعی دید. افراد احساس کردند که تنها نیستند، صدایشان شنیده می‌شود، و امکان تغییر، هرچند پرهزینه، هنوز زنده است. این احساس، در جوامعی که سال‌ها تحت فشار سرکوب، ترس و بی‌اعتمادی قرار داشته‌اند، اهمیتی بنیادین دارد.

اما سرکوب شدید، بازداشت‌های گسترده، اعدام‌ها، خشونت حکومتی، و بقای جمهوری اسلامی، این احساس کارآمدی را به‌شدت تضعیف کرد. در کنار آن، عدم تحقق انتظارات بخشی از اپوزیسیون درباره مداخله خارجی، فشار بین‌المللی تعیین‌کننده، یا فروپاشی سریع حکومت، به تجربه‌ای عمیق از ناکامی و تحقیر جمعی انجامید. این وضعیت صرفاً یک شکست سیاسی نبود؛ بلکه تجربه‌ای روانی از امیدِ برانگیخته و سپس سرکوب‌شده، فداکاریِ بدون نتیجه ملموس، و احساس رهاشدگی و بی‌قدرتی بود.

در چنین شرایطی، زمینه برای بازگشت گرایش‌های اقتدارگرایانه تقویت می‌شود. هنگامی که اعتماد به کنش مدنی کاهش می‌یابد و جامعه احساس می‌کند که مشارکت افقی و دموکراتیک نتوانسته به نتیجه فوری برسد، بخشی از نیروها ممکن است به‌سمت نمادهای قدرت، نظم نمایشی، رهبری اقتدارمحور، و زبان سیاسی مبتنی بر قاطعیت و ارعاب کشیده شوند. این گرایش، گرچه ممکن است در سطح روانی احساس کنترل و قطعیت ایجاد کند، در سطح سیاسی می‌تواند همان سرمایه اجتماعی و اعتماد دموکراتیکی را تضعیف کند که هر گذار واقعی به آن نیاز دارد.

 

۵. محبوبیت اجتماعی و مسئولیت دموکراتیک

این مقاله مدعی نیست که خاندان پهلوی یا جریان‌های نزدیک به آن فاقد پایگاه اجتماعی در داخل ایران هستند. شواهد متعددی، از جمله برخی شعارهای اعتراضی در سال‌های اخیر، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه ایران، به‌ویژه در مقایسه با جمهوری اسلامی، ممکن است نگاه مثبت‌تری به دوره پهلوی یا شخص رضا پهلوی داشته باشد. همچنین نمی‌توان انکار کرد که بخشی از معترضان و حتی برخی جان‌باختگان اعتراضات، خود را با این جریان سیاسی نزدیک می‌دانستند یا از آن به‌عنوان یکی از آلترناتیوهای ممکن یاد می‌کردند.

اما موضوع این مقاله نه سنجش میزان محبوبیت سیاسی، بلکه بررسی فرهنگ سیاسی و پیامدهای روانی-اجتماعی برخی الگوهای رفتاری و نمادین در فضای اپوزیسیون است. در واقع، هرچه یک جریان سیاسی خود را به‌عنوان آلترناتیوی جدی‌تر برای آینده ایران معرفی کند، مسئولیت آن در پرهیز از بازتولید نمادهای ترس، حذف، ارعاب و اقتدارگرایی بیشتر می‌شود.

محبوبیت اجتماعی بالقوه نمی‌تواند جایگزین ضرورت اعتمادسازی دموکراتیک، تکثرگرایی، و حساسیت نسبت به حافظه تاریخی گروه‌های مختلف جامعه شود. مسئله اصلی این نیست که آیا بخشی از جامعه نام پهلوی را فریاد زده است یا نه؛ مسئله این است که آیا آلترناتیو آینده قادر خواهد بود اعتماد طیف گسترده و متکثر جامعه ایران را، فراتر از هواداران خود، برای مشارکت در یک گذار دموکراتیک جلب کند یا خیر. حتی اگر فرض شود بخشی از جامعه از این جریان حمایت می‌کند، باز هم پرسش محوری باقی می‌ماند: چه نوع فرهنگ سیاسی می‌تواند اعتماد پایدار و مشارکت فراگیر لازم برای گذار دموکراتیک را ایجاد کند؟

۶. گذار از مقاومت مدنی به نمایش قدرت و تکثیر آلترناتیوهای غیرشفاف

یکی از استدلال‌های اصلی این مقاله آن است که بخشی از اپوزیسیون ایرانی به‌تدریج از سیاست مبتنی بر مشارکت مدنی به سمت سیاست مبتنی بر «نمایش قدرت» حرکت کرده است. مقاومت مدنی، آن‌گونه که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز تا حد زیادی مشاهده شد، بر مشارکت جمعی، گفت‌وگو، تکثر، همبستگی افقی، و پذیرش آسیب‌پذیری انسانی استوار بود. در چنین فضایی، مشروعیت سیاسی نه از طریق ترس، بلکه از طریق توانایی ایجاد اعتماد، مشارکت، و تخیل دموکراتیک شکل می‌گیرد.

در مقابل، سیاست مبتنی بر نمایش قدرت بیش از آنکه بر اقناع و مشارکت تکیه داشته باشد، بر بازنمایی اقتدار، نظم نمایشی، یکدستی، سلسله‌مراتب، و ایجاد تأثیر روانی از طریق نمایش انسجام و قدرت متکی است. در این چارچوب، راهپیمایی‌های سیاه‌پوش، آرایش‌های شبه‌نظامی، و نمایش‌های هماهنگ خیابانی را می‌توان نه نشانه قدرت واقعی سیاسی، بلکه نوعی جبران نمادین برای احساس ضعف، پراکندگی، و بی‌اثری سیاسی دانست؛ تلاشی برای تولید تصویر اقتدار در شرایطی که انسجام اجتماعی و ظرفیت واقعی بسیج همچنان شکننده و محدود باقی مانده است.

این پویایی، فقط به نیروهای طرفدار بازگشت سلطنت محدود نمی‌شود. رفتارهای انحصارگرایانه، حذف‌گرانه، و غیردموکراتیک بخشی از هواداران رضا پهلوی، خود واکنش‌های متقابلی را در میان دیگر جریان‌های اپوزیسیون برانگیخته است. در سال‌های اخیر، گروه‌های مختلف جمهوری‌خواه، دموکراسی‌خواه، فدرالیست، و نمایندگان یا فعالان مرتبط با ملیت‌ها و اقوام ایران، تلاش‌های متعددی برای ایجاد ائتلاف‌ها، کنگره‌ها، جبهه‌ها، شوراها و ساختارهای بدیل آغاز کرده‌اند. اصل این تلاش‌ها از منظر دموکراتیک ارزشمند و قابل احترام است، زیرا نشان‌دهنده مقاومت در برابر انحصارطلبی و تلاشی برای باز کردن فضای سیاسی به روی تکثر واقعی جامعه ایران است.

با این حال، در فضای بی‌اعتمادی عمیقی که پیش‌تر توضیح داده شد، تعدد آلترناتیوها به‌خودی‌خود اعتمادساز نیست. اگر این تلاش‌ها با شفافیت کافی همراه نباشند، ممکن است به‌جای تقویت اعتماد عمومی، به سردرگمی، سوءظن، رقابت فرسایشی، و فرسایش بیشتر سرمایه اجتماعی منجر شوند. در غیاب شفافیت درباره افراد تصمیم‌گیر، منابع مالی، سازوکار نمایندگی، نحوه انتخاب اعضا، ارتباطات سیاسی، رابطه با دولت‌ها یا نهادهای خارجی، و حدود پاسخگویی، حتی ابتکاراتی که با نیت دموکراتیک و فراگیر شکل گرفته‌اند، در معرض بی‌اعتمادی قرار می‌گیرند.

بنابراین، مسئله اصلی صرفاً «تعدد» جریان‌ها نیست. در جامعه‌ای متکثر مانند ایران، تعدد روایت‌ها، گرایش‌ها و پروژه‌های سیاسی نه‌تنها طبیعی، بلکه ضروری است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که این تعدد با ابهام تشکیلاتی، عدم شفافیت مالی، ادعاهای نمایندگی بدون سازوکار پاسخگویی، و رقابت بر سر عنوان «آلترناتیو» همراه شود. در شرایط عادی، چنین کاستی‌هایی شاید به‌تدریج قابل اصلاح باشند؛ اما در فضای کنونی ایران و دیاسپورا، که بی‌اعتمادی به‌شدت بالا و ترس از نفوذ، مهندسی سیاسی، و مصادره جنبش فراگیر است، نبود شفافیت می‌تواند هر تلاش تازه‌ای را از ابتدا آسیب‌پذیر کند.

از این منظر، هم سیاست نمایش قدرت و هم تکثیر آلترناتیوهای غیرشفاف، هرچند از دو نقطه متفاوت آغاز می‌شوند، می‌توانند در نهایت به یک نتیجه مشترک برسند: تضعیف اعتماد دموکراتیک. اولی از طریق ارعاب، انحصار، و بازتولید زبان اقتدار؛ دومی از طریق ابهام، سردرگمی، و ناتوانی در پاسخ‌گویی روشن به افکار عمومی. در هر دو حالت، جامعه‌ای که پیش‌تر زیر فشار سرکوب و جنگ روانی اتمیزه شده است، با آلترناتیوهایی روبه‌رو می‌شود که یا او را می‌ترسانند، یا او را قانع نمی‌کنند.

در شرایطی که بی‌اعتمادی خود به یکی از ابزارهای اصلی فرسایش سیاسی تبدیل شده است، شفافیت نهادی، مالی و تشکیلاتی دیگر یک فضیلت اداری نیست؛ بلکه پیش‌شرط بازسازی اعتماد دموکراتیک است. هیچ ائتلافی، هرچند با نیت دموکراتیک و فراگیر، بدون شفافیت نمی‌تواند اعتمادساز باشد. اگر هدف عبور از چرخه بی‌اعتمادی است، اپوزیسیون نه‌تنها باید از نمادهای ارعاب و اقتدار فاصله بگیرد، بلکه باید در شیوه سازماندهی، تأمین مالی، تصمیم‌گیری، و نمایندگی نیز الگوی متفاوتی از سیاست را به نمایش بگذارد.

۷. معنای روان‌شناختی نماد ساواک

بازگشت نماد ساواک در بخشی از فضای اپوزیسیون را نمی‌توان صرفاً به نوستالژی تاریخی فروکاست. این نماد برای برخی از حامیانش ممکن است بیانگر نظم، اقتدار دولتی، توان اعمال کنترل، و بازگشت نوعی ثبات در شرایط آشفتگی سیاسی باشد. با این حال، نمادهای سیاسی صرفاً بر اساس نیت کسانی که از آنها استفاده می‌کنند معنا پیدا نمی‌کنند، بلکه در بستر حافظه جمعی و تجربه تاریخی جامعه تفسیر می‌شوند.

برای بخش قابل توجهی از ایرانیان، از زندانیان سیاسی سابق گرفته تا فعالان اقوام، زنان، نیروهای چپ، و دگراندیشان مذهبی، ساواک همچنان یادآور نظارت امنیتی، شکنجه، سرکوب و حذف سیاسی است. از این منظر، بازتولید این نمادها صرفاً احضار گذشته نیست، بلکه می‌تواند ترس نسبت به آینده را نیز بازتولید کند. به همین دلیل، پیامی که بسیاری از ناظران دریافت می‌کنند لزوماً این نیست که «ما مخالف دیکتاتوری هستیم»، بلکه این نگرانی است که شاید شکل دیگری از اقتدارگرایی در حال بازگشت باشد.

۸. چرخه بی‌اعتمادی و بازگشت اقتدارگرایی

یکی از مهم‌ترین پویایی‌های قابل مشاهده در بخشی از اپوزیسیون ایرانی، شکل‌گیری چرخه‌ای خودتقویت‌گر میان بی‌اعتمادی، شکست سیاسی، احساس تحقیر جمعی، و گرایش به نمادها و رفتارهای اقتدارگرایانه است. دهه‌ها سرکوب، نفوذ امنیتی، شکست‌های متوالی سیاسی، و فرسایش اعتماد اجتماعی، انسجام دموکراتیک لازم برای شکل‌گیری همکاری پایدار و فراگیر را تضعیف کرده است. این ضعف انسجام، به نوبه خود، ظرفیت اپوزیسیون برای ایجاد ائتلاف‌های گسترده و تولید آلترناتیوی قابل اعتماد را محدود می‌کند و در نتیجه به تداوم شکست‌ها و احساس بی‌قدرتی سیاسی می‌انجامد.

در چنین شرایطی، بخشی از نیروهای سیاسی ممکن است به سمت نمایش‌های اقتدارگرایانه، نمادهای نظامی‌گرایانه، یا زبان سیاسی مبتنی بر قدرت و ارعاب گرایش پیدا کنند؛ زیرا این نمادها، ولو به‌طور موقت، احساس نظم، قطعیت، انسجام و کنترل را بازتولید می‌کنند. اما همین رفتارها در سطحی گسترده‌تر، ترس و بی‌اعتمادی بیشتری در جامعه ایجاد می‌کنند و نگرانی‌ها نسبت به امکان بازتولید اقتدارگرایی در آینده را افزایش می‌دهند. در نتیجه، اعتماد اجتماعی بیش از پیش فرسوده می‌شود، مشارکت دموکراتیک دشوارتر می‌گردد، و اپوزیسیون بار دیگر با بحران انسجام و ناتوانی سیاسی مواجه می‌شود.

به این ترتیب، جنبشی که در جست‌وجوی امنیت روانی و بازیابی احساس قدرت است، ممکن است ناخواسته وارد چرخه‌ای شود که همان بی‌اعتمادی و فروپاشی اجتماعی‌ای را بازتولید می‌کند که در ابتدا خود محصول آن بوده است. تراژدی جنبش‌های آسیب‌دیده دقیقاً در همین‌جاست: تلاش برای غلبه بر احساس ضعف و ناامنی، گاه به تولید رفتارهایی می‌انجامد که بازسازی اعتماد دموکراتیک را دشوارتر می‌کند.

۹ نگاه از درون ایران: از مقاومت مدنی تا وسوسه مداخله و مسلح‌سازی

در نهایت، هیچ اپوزیسیون خارج از کشوری به‌تنهایی قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی نیست. هر تحول واقعی نیازمند مشارکت گسترده مردمی در داخل ایران است؛ مردمی که باید خطر زندان، شکنجه، اخراج، بیکاری، مصادره اموال، و حتی مرگ را بپذیرند. این واقعیت، پرسشی بنیادین پیش روی اپوزیسیون خارج از کشور قرار می‌دهد: چه نوع زبان سیاسی و چه نوع تصویرسازی از آینده می‌تواند مردم داخل ایران را به مشارکت در کنش جمعی پرهزینه تشویق کند؟

در پاسخ به این پرسش، بخشی از اپوزیسیون امروز استدلال می‌کند که مرحله مقاومت مدنی پشت سر گذاشته شده است. از این منظر، سرکوب‌های پیاپی، هزینه سنگین اعتراضات، ناتوانی جامعه در حفظ اعتصاب‌های سراسری یا نافرمانی مدنی پایدار، و بقای جمهوری اسلامی پس از جنبش‌های اعتراضی متعدد، نشان می‌دهد که دیگر نمی‌توان از جامعه داخل انتظار داشت از طریق روش‌های مدنی و غیرمسلحانه رژیم را به عقب‌نشینی وادار کند. بر اساس همین استدلال، برخی نیروها به سمت حمایت از فشار خارجی، حمله نظامی، فروپاشی از بیرون، یا حتی مسلح‌سازی مردم گرایش یافته‌اند. در فضای اخیر نیز اظهاراتی از سوی دونالد ترامپ درباره ضرورت دسترسی ایرانیان به سلاح و امکان حمایت از نیروهای مسلح مخالف حکومت، این بحث را تشدید کرده است. اما صرفِ وجود این گرایش، آن را از نظر دموکراتیک یا راهبردی بی‌خطر نمی‌کند.

این مقاله این نگرانی را نادیده نمی‌گیرد. برعکس، آن را یکی از نشانه‌های اصلی شکاف روانی-سیاسی کنونی در اپوزیسیون می‌داند. تمایل به مداخله خارجی یا مسلح‌سازی جامعه، در سطح روانی، اغلب از همان نقطه‌ای برمی‌خیزد که زیبایی‌شناسی اقتدارگرایانه نیز از آن تغذیه می‌کند: احساس بی‌قدرتی، تحقیر جمعی، فرسودگی از شکست‌های پیاپی، و فروپاشی اعتماد به امکان کنش مدنی. وقتی جامعه‌ای بارها برای تغییر هزینه می‌دهد اما نتیجه ملموس نمی‌بیند، بخشی از نیروهای سیاسی ممکن است به این نتیجه برسند که تنها زبان باقی‌مانده، زبان زور است. اما خطر دقیقاً همین‌جاست: گذار از ناامیدی نسبت به مقاومت مدنی به پذیرش منطق خشونت، می‌تواند همان سرمایه اجتماعی، اعتماد افقی، و امکان مشارکت فراگیری را از بین ببرد که هر تحول پایدار به آن نیاز دارد.

پژوهش‌های مربوط به مقاومت مدنی، از جمله آثار جین شارپ، بر این نکته تأکید دارند که موفقیت جنبش‌های دموکراتیک بیش از هر چیز به اعتماد اجتماعی، مشارکت گسترده، نافرمانی سازمان‌یافته، و فرسایش ستون‌های اطاعت حکومت وابسته است؛ نه صرفاً به نمایش قدرت، زیبایی‌شناسی نظامی، یا انتقال ابزار خشونت به جامعه. حتی اگر مقاومت مدنی در مقاطع مختلف شکست خورده یا سرکوب شده باشد، نتیجه منطقی آن الزاماً پذیرش جنگ، مداخله خارجی، یا مسلح‌سازی جامعه نیست. شکست مقاومت مدنی می‌تواند نشانه ضعف سازماندهی، نبود اعتماد افقی، فقدان نهادهای واسط، ترس از نفوذ، و نبود استراتژی پایدار باشد؛ یعنی همان مسائلی که باmilitarisation و اتکا به نیروی خارجی معمولاً عمیق‌تر می‌شوند، نه حل.

از منظر مردم داخل ایران، مسئله فقط نفی جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه اعتماد به آینده‌ای است که قرار است جای آن را بگیرد. افراد زمانی حاضر می‌شوند خطر کنش سیاسی پرهزینه را بپذیرند که علاوه بر غیرقابل‌تحمل‌بودن وضعیت موجود، آلترناتیو آینده را نیز به اندازه کافی مشروع، فراگیر، امن و قابل اعتماد بدانند. اگر تصویر غالب از اپوزیسیون، ترکیبی از نمادهای سرکوبگر گذشته، زبان انتقام، اتکای آشکار به قدرت خارجی، یا تصور مسلح‌سازی جامعه باشد، بخش‌هایی از جامعه ممکن است نه از سر حمایت از جمهوری اسلامی، بلکه از سر تردید نسبت به آینده، از مشارکت فعال عقب‌نشینی کنند.

بنابراین، مشکل اصلی افزایش حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه کاهش اعتماد به ماهیت دموکراتیک آلترناتیو است. گذار دموکراتیک تنها به خشم نسبت به وضع موجود نیاز ندارد؛ بلکه به اعتماد نسبت به آینده نیز وابسته است. اگر آلترناتیو سیاسی نتواند تصویری از امنیت، تکثر، عدالت و پاسخگویی ارائه دهد، حتی نفرت عمیق از جمهوری اسلامی نیز الزاماً به مشارکت گسترده در تغییر سیاسی تبدیل نخواهد شد. این همان نقطه‌ای است که بحث مداخله خارجی، مسلح‌سازی، و زیبایی‌شناسی اقتدارگرایانه به یک بحران مشترک می‌رسند: هر سه می‌توانند احساس قدرت فوری ایجاد کنند، اما در عین حال اعتماد دموکراتیک بلندمدت را تضعیف کنند.

۱۰. توضیح، به معنای توجیه نیست

تحلیل روان‌شناختی یا ساختاری این پدیده‌ها نباید به‌عنوان تلاشی برای توجیه رفتارهای تهدیدآمیز یا اقتدارگرایانه فهمیده شود. روان‌شناسی اجتماعی می‌تواند فرآیندها را توضیح دهد، اما مسئولیت سیاسی را از میان نمی‌برد.

کنشگران سیاسی همچنان مسئول نمادهایی هستند که بازتولید می‌کنند، فرهنگی که ترویج می‌دهند، و پیامدهای دموکراتیک رفتارهای خود. آسیب تاریخی، مسئولیت دموکراتیک را کمتر نمی‌کند؛ بلکه ضرورت آن را بیشتر می‌کند.

۱۱. نتیجه‌گیری

بحران اپوزیسیون ایران صرفاً بحران سرکوب نیست؛ بحران اعتماد است. شکاف‌های حل‌نشده تاریخی، همراه با دهه‌ها اتمیزه‌شدن جامعه تحت جمهوری اسلامی، سرمایه اجتماعی لازم برای شکل‌گیری یک آلترناتیو دموکراتیک را فرسوده کرده است.

در چنین فضایی، بخشی از اپوزیسیون به‌جای بازسازی اعتماد، به سمت نمایش اقتدار، نظامی‌گرایی نمادین، و بازتولید زبان ارعاب حرکت کرده است. اما جنبشی که برای بازسازی اعتماد اجتماعی شکل نگیرد، ممکن است ناخواسته همان منطق سلطه‌ای را بازتولید کند که در پی نفی آن بوده است.

پرسش اصلی امروز دیگر فقط این نیست که آیا تغییر سیاسی در ایران ممکن است یا نه؛ بلکه این است که آیا تخیل دموکراتیکی که بر اعتماد، تکثر، و مشارکت مدنی استوار باشد، هنوز توان بقا دارد یا خیر.

ایران فرزندانش را صدا کرده است پاسخگویش باشیم.


 

 

[1] حسین لاجوردی، "می‌خواهم ایران باقی بماند"، صص. ۱۰۷–۱۰۸. این کتاب«زن، زندگی، آزادی» را فراتر از یک شعار اعتراضی و به‌مثابه بیان فشرده مطالبه‌ای حقوقی و انسانی برای ایران آینده می‌خواند: «زن» نماد نفی تبعیض ساختاری، از جمله تبعیض جنسیتی، قومی، مذهبی و زبانی است؛ «زندگی» بر تقدم کرامت انسانی، حق زیست شایسته، رفاه، آموزش، امنیت روانی و نفی استفاده ابزاری از حق حیات در سیاست، امنیت یا مجازات تأکید دارد؛ و «آزادی» زیربنای حق تعیین سرنوشت و مشارکت سیاسی پایدار است. به این معنا، این سه‌گانه بدون وابستگی به قالب خاصی از حکومت، اصول بنیادین کرامت انسانی، حق زیست شایسته و آزادی انتخاب را صورت‌بندی می‌کند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
امیل رسیده

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

نظرات رسیده
نظرات رسیده

Navid Farzan

متأسفانه نوشته لاجوردی بیش از آنکه تلاشی برای پیشرفت و گسترش جنبش سرنگونی‌خواه باشد، پر از پرگویی، بزرگ‌نمایی و جهت‌گیری مغرضانه برای زمینه‌سازی حمله به شاهزاده است.
با این حال، او در میان این حملات و فضاسازی‌ها به برخی مشکلات، ضعف‌ها و تهدیدهای واقعی موجود در جنبش نیز اشاره کرده است؛ مسائلی که اگر نادیده گرفته شوند، می‌توانند در به جنبش آسیب بزنند.
بنابراین، به‌جای برخورد احساسی یا صرفاً واکنشی، بهتر است این تهدیدها و نقاط ضعف با دقت مورد توجه قرار گیرند و برای آن‌ها راه‌حل و چاره‌اندیشی جدی صورت بگیرد.
بخش بزرگی از مشکلات و حاشیه‌هایی که در تظاهرات دیده می‌شود، ناشی از نبود یک مرکز تصمیم‌گیری و هماهنگی واحد است. برخلاف اتهاماتی که دشمنان درباره «دیکتاتوری فردی» یا «عدم دموکراسی» مطرح می‌کنند، شاهزاده نه حزب دارد و نه تشکیلات متمرکز. همه چیز در تظاهرات در شهرهای مختلف جهان بصورت محلی تصمیم گیری میشود.
برخلاف بسیاری از گروه‌های سیاسی که ساختار هرمی و مرکزیت فرماندهی دارند و کوچک‌ترین تصمیمات از بالا گرفته می‌شود و دیگران صرفاً مجری هستند، در جنبش شیر و خورشید بیشتر تصمیم‌ها به‌صورت محلی و بر اساس ابتکار و همکاری خود مردم گرفته می‌شود. محور اجرایی این جنبش، اعتماد متقابل میان فعالان و شرکت‌کنندگان است، نه فرماندهی بسته و تشکیلات آهنین. اما طبیعی است که چنین مدلی در کنار مزایا، آسیب‌پذیری‌های خود را نیز دارد.
برای نمونه، در انگلیس چندین گروه شاهنشاهی و حامی شاهزاده شکل گرفته‌اند. در شهرهای مختلف تظاهرات همزمان برگزار می‌شود و حتی در لندن گاهی دو گروه به‌طور هم‌زمان در دو نقطه جداگانه شهر تجمع برگزار می‌کنند. این وضعیت نتیجه نبود یک ساختار هماهنگ‌کننده مرکزی است؛ در نتیجه مسئولیت اتحاد، نظم و هماهنگی عملاً بر دوش خود مردم و فعالان گذاشته شده است.
به نظر من، برای جلوگیری از پراکندگی، نفوذ و سوءاستفاده، باید نوعی مدیریت و هماهنگی مرکزی ایجاد شود تا همه گروه‌ها در چارچوبی مشترک، با پیام واحد، شعارهای هماهنگ، پرچم‌های مشخص و قوانین رفتاری روشن فعالیت کنند.
ممکن است عده‌ای این را مغایر دموکراسی یا نشانه تمرکزگرایی بدانند، اما واقعیت این است که بدون حداقلی از سازماندهی و هماهنگی، هر جنبشی در معرض تفرقه، نفوذ و از دست دادن اثرگذاری قرار می‌گیرد.
جنبشی که می‌خواهد صدای واحد ملت ایران باشد، به نظم، انسجام و وحدت عمل نیاز دارد.

جمعه, 15.05.2026 - 21:32 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Bahram Mohammadi

نگاهى به سربازان متحدالشكل طيف شاهزاده رضا بهلوى:
دوستان عزيز و گرامى حداقل بعد از گذشت ٤٧ سال بايد تفاوت فكري با زهرا خانم كه به عمه و خاله صادق قطب زاده معروف بود، داشت!
حمله كور و نفرت انگيز را بايد هميشه محكوم كرد و سرچشمه و دليل اين همه سوزش دردناك مخالفان شاهزاده رضا بهلوى را هم همه ميشناسند و همچنين پستان به تنور چسباندنِ چپ مذهبى يعنى مخالفت به هر دليل با رضا پهلوى هم كاملا روشن است! حتى لازم باشد سرخ جامگان قمه كش اعتلاف با شيخ فضل الله نورى و شيخ خزعل را بر حمايت از رضا پهلوى ترجيح ميدهند! اما همه اين موضوعات دليل نميشود كه عده اى بنام شاه الهى ( كه در طرفدارى انان نسبت به شاهزاده رضا پهلوى بايد شك كرد) در دسته هاى منظم زنجير و قمه بدست در ميدانهاى شهرهاى مختلف حتى بصورت نمادين جولان دهند!
اين اعمال تحت هيچ شرايطى قابل قبول نيست؛ يكسو از نظر اخلاق سياسى و از سوى ديگر از انجاييكه مشدى قاسم هاى چپ بر بشت بام خانه دايى جان با تفنگ سرپر اماده رصد كردن صف ياران شاهزاده رضا پهلوى هستند تا مو را بقول خودشان از ماست بيرون بكشند! اگر چه هر بار هم كه شليك كرده اند يا به كاهدان زده اند و يا باروت تفنگ سرپرشان به سر وصورت خودشان پاشيده و خودشان را سوزانده و رسوا كرده و امروز پناهگاه مفت و مجانى رژيم شده اند، در شكافى كه ايجاد كرده و ميكنند با كمك ساير مدافعان حرم مثل چپ جهانى به رژيم نفس مصنوعى و كپسول اكسيژن وصل ميكنند تا گستاخانه در خيابانهاى ايران با تير بار و سربازان نيابتى جولان دهند، اعدام كنند و در خارج هم پرچم خود و فلسطين را بدست چپ داده و به تجمعات مخالفان حمله ور شوند!
دلايلى كه چنين لغزش هايى در صفوف همراهان شاهزاده رضا پهلوى صورت ميگيرد:
ديگر نيروها دارى تشكيلات هستند و بر اساس خط و مشى سازمانى و گروهى عمل ميكنند. حتى اگر تا چند صد نفر باشند! احزاب سياسى هم داراى برنامه و خط و مشى سياسى هستند و كنترل اعضا و اعلام مركزى خطوط و سياست و شعارها و نمايشات از طريق رهبرى و يا مركزيت حزب تعيين و اعلام ميشود! و همه شعبات حزبى و تشكيلاتى موظف به اجراى ان هستند! اينجا تعداد از دو تا ده ها هزار نفر تفاوتى ندارد!
برعكس طيف طرفداران رضا پهلوى " از…. تا" هستند و هيچ كنترل حزبى و تشكيلاتى بر انان حاكم نيست! و بسته به افراد فعال در شهرها هر جريانى داوطلبانه عمل ميكند! هيج برنامه ريزى مركزى وجود ندارد! رگنزبورگ سفيد ميپوشد! گلاسكو سياه و …
اين بيانگر ازادى عمل هر جريان در هر منطقه است و اينان هيچ رهنمود مستقيم هم از طرف ايشان دريافت نميكنند! چرا كه استدلال ايشان هميارى و همكارى همه گروه ها با تمايلات متفاوت است! براى شاهزاده رضا پهلوى امكان كنترل اين افراد افسار گسيخته موجود نيست!
در اينجا بلحاظ روانى به حس يگانگى و وحدت و رفاقت گروهى و عيارى اين گروه هاى متحدالشكل به لحاظ پوششى نميپردازم!
اما اين عياران يا سربازان بى شكل و هويت دوران ٥٧ يا لشگر حزب الله تفاوت دارند! انان بعنوان گروه ها و باندهاى سياه ، پشت پرده بطور مخفيانه ولى هدفمند براى سركوب و ازار مردم سازماندهى شده بودند! و بطور تدريجى كه از پشت ديوارهاى سركوب بيرون خزيدند معلوم شد كه از همان عناصر ناشناس مثل زهرا خانم و الله كرم و ده نمكي و … بوده اند و بعدها هم كه بعنوان ياران و سربازان اتش به اختيار اسلام و مسلمين به ايران و تا به بيرون از مرزها معرفى شدند!
اين افراد بوجد امده دلايل و انگيزه هاى متفاوت از … تا دارند و گاهى هم براى نمايش و خودنمايى و رقابت وارد ميدان شده اند! همگان از طيف سابق فدايى ، انشعاب اقليت و اكثريت را بخاطر دارند . بستگى به رفاقت و بافت شهرى يا اكثريتى ميشدند و يا اقليتى! انتخاب ها تقريبا رفاقتى و عشيره اى بود! در مراسم محرم و عاشورا هم براى بزرگى اعلم و كتل محله هاى مختلف در رقابت شديد و حتى درگيرى و زد و خورد بودند! اين فرهنگ منفى مردم است و با يد انرا از خود زدود و در اين راه بايد از شاهزاده رضا پهلوى خواستار اعلام مواضع قاطع ترى شد و نه بهانه اى براى دشمنى با ايشان ساخت و از هر كاه خطايى كوه فاجعه بسازيم! بيشتر مواظب باشيم و اين سازماندهى ها و اعمال اسيب رسان را به دفتر ايشان معرفى كنيم!
ايران ما سلامت!
با سپاس و تشكر

جمعه, 15.05.2026 - 21:30 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Kiya Chahzad
آقای لاجوردی درود برشما .
بسیار زیبا نوشتید و آموزنده و مفید ولی میخواهم بدانم این جنبش عظیم خیابانی ، اگر ده تا نقطه منفی دارد نقاط مثبتش کجاست ؟ و شما و بقیه که آماج حمله انددر کجای آن قرار دارید ؟
برای این نود درصد مثبت یا اصلا بگوییم هفتاد درصد که هر هفته میلیونها انسان را به خیابان میکشد چه انگیزه ای تصور میکنید ؟ چه نقشی در برابر رژیم قاتلان ایفا میکنند؟
سوال آخرم اینکه فکرمیکنید چه دلیل یا دلایلی درگذشته و حال باعث شده که نسل جوان امروز آهنگ دیگری ساز کنند که شما و دیگر اپوزیسیون صدایتان به هوا بلند شد ؟

جمعه, 15.05.2026 - 21:29 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای لاجوردی گرامی،
تحشیه ای مختصر بدون زیگزالهای آکادمیکی!

من به دلیل اینکه نمیخواهم به جزئیّات قضیه از لحاظ تئوریک بپردازم، مبادا که بحث، جنبه فنّی و آکادمیک به خود بگیرد، ترجیح دادم که فقط به نکاتی اشاره کنم. صحبت در این باره میتواند همیشه گشوده باشد و نظرات مختلف در باره آن، مطرح شوند. در هر صورت میپردازم به برخی نکات لازم و امیدوارم که دیگران انگیخته شوند و همچنان به پرسیدن و اندیشیدن در باره جوانب مختلف قضیه کنکاوی کنند.
صحبت شما در ظاهر، نقدی بر گرایشهای اقتدارگرایانه در بخشی از اپوزیسیونهای ایرانی است [ طبق شواهد و قرائن دم دست، هر گرایشی خودش را تنها لایق جایگزین گیوتین الهی میداند، نه بخشی از پازل فرمانروایی بر شالوده رای و آفرینگویی مردمان ایران]؛ اما در لایه‌ای ژرفتر، اعترافی ناخواسته به یک تراژدی تاریخی - فرهنگی بزرگتر نیز هست و آنهم اینکه جامعه‌ای که دهه ‌ها زیر سلطه ترس، تحقیر، سرکوب و شکست زیسته، کم‌کم نه فقط قربانیِ اقتدار؛ بلکه شیفته‌ صورتهای روانیِ اقتدار نیز میشود. شما به ‌درستی تشخیص داده اید که مسئله فقط چند نماد، چند لباس سیاه، یا چند شعار خشن نیست؛ بلکه بحران، بحرانِ روانِ سیاسیِ جامعه‌ای است که دیگر به امکان پرنسیپ دموکراتیک، اعتقادی ندارد. امّا من میپرسم که آیا خود شما نیز هنوز به «ایده دمکراسی» نه به‌ عنوان آرمان اخلاقی؛ بلکه به‌عنوان نیروی واقعی تفکّر کشورداری باور دارید؟. [اگر باور دارید، آن را در کجا جستجو میکنید، در تاریخ و فرهنگ مردمان ایران یا در تاریخ و فرهنگ مردمان باختر زمین؟ یا تلفیقی از این دو؟. ولی بر شالوده کدام پرنسیپها؟] صحبت شما با وجود عمق تحلیلی‌اش، در جاهایی ناخواسته به نوعی سوگواری روشنفکرانه برای شکست انسان دموکراتمنش تبدیل میشود؛ گویی انسان ایرانی، پس از این همه زخمهای دلخراش و خانه خرابکن، دیگر فقط میان دو شکل از اقتدار، حقّ انتخاب دارد: اقتدار حاکمان گیوتین الهی یا اقتدار اپوزیسیون!!. ولی آیا این دیدگاه، خودش خطرناکترین نوع تسلیم نیست؟..
شما میگویید که بخشی از اپوزیسیون [به نظر من، بهتر و صادقانه تر است که شما نام این بخش از اپوزیسیون را با دلاوری مطرح کنید تا ایجاد کژفهمی نشود] در حال تقلید از منطق اقتدار است. بسیار خوب. امّا چرا اینطور است؟ آیا صرفا به‌ دلیل «آسیب روانی»؟. در پسِ این پدیده توضیحی شما، حقیقتی تاریکتر نهفته است. حقیقت اینست که انسانِ تحقیر شده، اغلب آزادی را نمیخواهد؛ بلکه میخواهد روزی، روزگاری، خودش نیز در مقام تحقیر کننده باشد و ایفای نقش کند. این همان چیزیست که بسیاری از تحلیلهای لیبرال مآب جرات بیانش را ندارند. باید پرسید که آیا بخشهایی از اپوزیسیون [ها] واقعا از استبداد و دیکتاتوری متنفّرند یا فقط از اینکه خودشان مصدر دیکتاتوری نیستند، شاکی هستند؟. شما، اگر چه از «زیبایی‌شناسی اقتدار [من ترجیح میدهم بگویم «جاذبه های اقتدارگرایی»] سخن میگویید، امّا هنوز تا انتهای نتیجه بخشی نقد خودتان پیش نمیروید. مسئله فقط جادبه اقتدارگرایی نیست؛ بلکه مسئله بر گرداگردِ «اروتیسم قدرت» نیز میچرخد. بخشی از جامعه، پس از تجربه‌ طولانی تحقیر، مجذوب تصویر بدنِ خشن، صدای قاطع، نظم آهنین و نمایش مردانگی میشود، چون در جهانی فرو پاشیده، توهّم اقتدار باعث ایجاد امنیّت میشود. انسانِ ترسیده، پیش از شناخت حقیقت، به پناهگاه محتاج است و جوامع زخمی و ناامن، بارها آزادی را قربانیِ وعده‌ امنیّت کرده‌اند.
من میپرسم که آیا اپوزیسیونهای ایرانی فقط قربانیِ جمهوری اسلامی هستند؟ یا خودشان نیز حاملِ تاریخی طولانی از میل به سلطه هستند؟. شما هنوز بیش از حدّ، جمهوری اسلامی را مرکز ثقل معضل لاینحل میدانید. حال آنکه بحران اقتدارگرایی در ایران، بسیار قدیمیتر و عمیقتر از سلطه جمهوری اسلامی است. استبداد در ایران فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ نوعی روانشناسی تاریخی - فرهنگی است. از مناسبات پدرسالارانه‌ خانواده تا مناسبات مرید و مرادبازی، از شیفتگی به «منجی» تا نفرت از کثرت. اگر فعلا معنای «شهروند» را از فرهنگ و جامعه یونانی به کار بگذاریم و همینطور از عهد رم باستان و فقط کاربست آن را از دوران انقلاب فرانسه در نظر بگیریم، تاریخ جامعه شناختی ایران نشان میدهد که ما با پدیده ای به نام «شهروند» که محصول اروپای قرن هفده و ایجاد مانوفاکتورها و غیره و ذالک است، در جامعه ایرانی رِخ نداده است؛ بلکه بیشتر از هر چیز، جامعه ما، حتّا در عصر مدرن نیز «پیرو و مقلّد و هوادار و آژیتاتور و مروّج و مبلّغ ایدئولوژیک/مذهبی و امثالهم» تولید کرده است. باید پرسید که چرا فرهنگ سیاسی ایران، بارها به‌ جای تولید شهروند مستقل، در جست ‌و جوی «منجی»، «پیشوای قاطع»، و «مقام معظّم رهبری» و «قائد قاطعیّت سیاسی» بوده است؟ آیا مشکل فقط حکومتها هستند یا خودِ ساختار روانی و فرهنگیِ جامعه نیز هنوز با مفهوم آزادی آشتی نکرده است؟.
واقعیّت پذیری ایده دمکراسی فقط به صندوق رأی، منوط نیست؛ بلکه همچنین ظرفیّتِ تحمّلِ و پذیرش دیگری است؛ نه از سر اجبار و زور؛ بلکه به دلیل گشوده فکری و پذیرش این پرنسیپ که هیچکس، مالک حقیقت نیست. امّا دقیقا اصل ظرفیّت و گنجایش، چیزیست که حسب شواهد و قرائن دم دست و تجربه نیم قرن اخیر، اپوزیسیونهای ایرانی و حُکّام الهی، طاقتش را ندارند و ترجیح میدهند که در حالت انحصاری قدرت و اقتدار با کاربست هر شناعتی و جنایتی و دروغی و تبلیغی، مصدر آمریّت بمانند یا بشوند. صحبت شما بر نکته ای کلیدی تاکید میکند که شایان تامّل است و آنهم اینکه میگویید مردم فقط علیه وضع موجود قیام نمیکنند؛ بلکه باید به آینده نیز اعتماد داشته باشند. این نکته، فوق‌العاده مهم و عمیق است؛ زیرا بسیاری از تحلیلگران هنوز نمیفهمند که ترس مردم فقط از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه ترس از «فردای پس از سقوط» نیز هست. تراژدی هولناک اینست که جامعه‌ای که میان دو کابوس گرفتار شود، اغلب کابوسِ آشنا را انتخاب میکند و این شاید تلخترین حقیقت سیاسی ایران امروز در وضعیّت تعلیق باشد. در صحبتهای شما، تناقضی پنهان وجود دارد. شما از یک ‌سو از تکثّر دفاع میکنید، امّا از سوی دیگر، هنوز بیش از اندازه به زبان «بازسازی اعتماد» امید بسته اید، بدون آنکه توضیح دهید چگونه میتوان در جامعه‌ای که حقیقت، خودش به میدان جنگ هویّتی تبدیل شده، اعتماد آفرید؟. اعتماد، فقط محصول شفّافیّت نهادی نیست. اعتماد، محصولِ گشوده فکری و خواستِ جستجوی حقیقت است و جامعه‌ای که در آن هر روایت تاریخی فورا به جنگ قبیله‌ای -اپوزیسیونی تبدیل میشود، حتّا اگر هزار ائتلاف و منشور نیز بسازد، باز ممکن است در لحظه بحران به ‌سوی اقتدار فرار کند و پناه و سنگر بگیرد
باید با ذکاوتی عمیق پرسید که آیا بخشی از اپوزیسیون واقعا از آزادی میترسد؟؛ چونکه آزادی، وضعیّتِ بی ‌پناهی است. آزادی یعنی هیچ «پدر نجات ‌بخشی» وجود ندارد؛ یعنی مسئولیّت با خودِ مردم است و این، برای جوامع زخم‌ خورده، هولناک است. به همین دلیل، اقتدارگرایی فقط از سرکوب تغذیه نمیکند؛ بلکه از اضطراب آزادی نیز تغذیه میکند. شما هنوز نسبت به مفهوم معمّایی و مجهول «مردم»، تا حدّی رمانتیک باقی مانده اید. گویی مردمان، همیشه حامل امکان دموکراتیکند؛ آنهم اگر فقط اعتماد، بازسازی شود. ولی توده‌ها میتوانند مشتاقانه به‌سوی اقتدار بدوند. فاشیسم و نازیسم و بلشویسم فقط پروژه نخبگان نبود؛ بلکه لحظه‌ای بود که بخشهایی از جامعه، از خستگی، تحقیر، آشوب و بی‌ معنایی، داوطلبانه تسلیم قدرت شدند نه فقط در چنگ حکومت؛ بلکه در سوائق و غرائز و امیال روانِ معترض. خطر واقعی فقط «بازگشت ساواک» نیست؛ بلکه بازگشتِ میل به ساواک در روان جمعی است. [شایان ذکر میدانم که بررسی مسئله سازمانهای امنیّتی در کشورها، مبحثیست علیحده که من فعلا نمیخواهم در باره کم و کیف آن بحثی کنم، همینطور در باره ساواک]. روزی که جامعه، امنیّت را بر آزادی ترجیح دهد، دیکتاتوری پیش از آنکه در کاخ حکومت ساخته شود، در ذهنها ساخته شده است. در هر صورت، ، مسئله‌ اصلی شاید اصلا جمهوری اسلامی یا سلطنت ‌طلبی یا پادشاهی مشروطه و امثالهم نباشد. مسئله اینست که آیا جامعه ایران هنوز قادر است انسانی را تصوّر کند که بدون نفرت، بدون منجی، بدون انتقام، و بدون شیفتگی به قدرت و اقتدار، سیاست بورزد؟. اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه تراژدی ایران فقط سیاسی نیست؛ بلکه فرهنگی و وجودیست که من نزدیک به سی و پنج سالست در سنجشگری آن، بی محابا و رادیکال قلمفرسایی میکنم. باید پرسید که آیا ما واقعا آزادی میخواهیم، یا فقط میخواهیم زنجیرهایمان را خودمان انتخاب کنیم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

پ., 14.05.2026 - 15:01 پیوند ثابت