رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 27 خرداد 1405 - Wednesday, 17 June 2026

از قصّه تنهایی ایران و مردمانش در ترازوهای بی شاهین

از قصّه تنهایی ایران و مردمانش در ترازوهای بی شاهین

تاریخ نگارش: 13/05/2026 

از قصّه تنهایی ایران و مردمانش در ترازوهای بی شاهین

[در  همدلی و سوگواری با رنج والدین ایرانیان دلاوری که هر روز به دستِ سفّاکان روانپریش بر دار میشوند]

قصّه تنهاییِ ایران و ایرانیانِ اصیل، نه با «یکی بود، یکی نبود» آغاز میشود و نه با «قصّه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید»، پایان میپذیرد؛ زیرا ایران، افسانه‌ای برای تسلّای شبانه تاریخ نیست؛ بلکه حقیقتی است که در ژرفای رنجِ مردمانِ این سرزمین ریشه دوانده است. ایران، نامِ جغرافیا نیست؛ نامِ زخمی است که هزاره‌ها خون خورده و هنوز ایستاده است. نامِ حافظه‌ای است که هر چه بیشتر کوشیده‌اند آن را به فراموشی بسپارند، ژرفتر و بیدارتر در ضمیرِ زمان تپیده است. ایران، تداومِ روحی است که هزاران سال در آتشِ هجومها، در تاریکیِ انحطاطها، در غوغای شمشیرها و در هیاهوی امپراتوریهای خونریز، آزموده شده و هر بار، از خاکسترِ خویش، دوباره برخاسته است. آنچه که ایران را ایران پروریده، نه قدرتِ تاجها بوده است و نه هیبتِ تختها؛ بلکه اصالتی بوده که در ژرفنای وجدانِ مردمانش خانه داشته است. ایران را نه با مرزها میتوان فهمید و نه با سلسله‌ها و حکومتها. ایران، استمرارِ روحی است که در کورانِ فروپاشیها، در میانِ آتش و خون و خیانت و ویرانی، بارها تا مرزِ نابودی رانده شد؛ امّا هر بار، از دلِ خاکسترِ خویش، دوباره برخاست؛ گویی در ذاتِ این سرزمین، رازی نهفته است که مرگ را نیز به مقدّمه تولّد بدل میکند. این راز، همان اصالت ایرانیانی است که نه با آمریّت خلق میشوند و نه با شمشیر، نابود. آنچه اصیل است، قائم به ذاتِ خویش است همچون خورشید که برای درخشیدن، از ظلمت اجازه نمیگیرد. 
آنچه که عصاره و شیرازه و تار و پودِ ایران و ایرانیان را پی ‌ریخته، چیزی فراتر از قدرتِ سیاسی و اقتدارِ حاکمان بوده است. ایران، تنها نامِ سرزمینی میان کوه و کویر نیست. ایران، حافظه تاریخی - فرهنگی انسانهایی است که آموخته اند چگونه زیرِ فشارِ قرنها، خم شوند امّا هرگز نشکنند و حقارت را نپذیرند؛ ولو شبانه روز به دار آویخته شوند. ملّتی که بارها از میانِ ویرانه ‌ها عبور کرده، امّا روحِ خویش را به فاتحان نفروخته است. رازِ ماندگاریِ ایران در استقامتِ معنویِ مردمانی بوده که فهمیده‌اند انسان، آنگاه شکست میخورد که خویشتنِ خویش را فراموش کند. فاتحان تاخته ‌اند، خون ریخته‌ اند، حکومتها آمده ‌اند و رفته ‌اند، تاجها بر زمین افتاده‌اند. فاتحان، شهرها را ویران کرده و سوزانده‌اند. کتابها و کتابخانه ها را سوزانده و خاکستر کرده‌اند، سرها و زبانها را بریده‌اند و بر استخوانهای مردمان، کاخهای قدرت ساخته‌اند؛ امّا هیچیک نتوانسته ‌اند آن جوهرِ نهفته ایرانیان را بمیرانند؛ زیرا اصالت، حادثه نیست که با حادثه‌ای دیگر نابود شود؛ بلکه حقیقتی است که از سرچشمه هستیِ یک ملّت میجوشد، قائم به ذاتِ خویش است و همچون آتشِ زیرِ خاکستر است. شاید پنهان شود، شاید خاموش بنماید، امّا هرگز نمیمیرد. با اینهمه، باید از خود پرسید که رازِ ماندگاریِ ایران در چیست؟. آیا تنها در شکوهِ گذشته و عظمتِ تاریخ؟ یا در رنجِ بی ‌پایانی که این ملّت را واداشته است بارها خویشتن را از نو بیافریند؟. شاید ملّتی که رنجِ عمیق نکشیده، هرگز به عمقِ خویش نیز دست نیافته است؛ زیرا انسان و ملّت، هر دو، تنها در لحظاتِ فروپاشی است که میفهمند حقیقتِ وجودشان بر چه چیزی استوار است. بسیاری از تمدّنها، در رفاه و قدرت، پوسیدند و نابود شدند؛ امّا ایران، در دلِ زخمها، معنای ماندن را آموخت. گویی تقدیرِ این سرزمین، نه آسودگی؛ بلکه بیداری بوده است.
نزدیک به نیم قرن است که حاکمانی شریر و عقده ای و به شدّت زشترو و بدگوهر کوشیده‌اند ایران را نه به عنوان وطنی برای یک ملّت؛ بلکه همچون غنیمتی برای تملّکِ ایدئولوژیک و اعتقادات متعفّن مذهبی و ترضیه سوائق افسارگسخته، محبوس و مصادره کنند. خواسته‌اند حقیقتِ انسان را قربانیِ قدرت کنند و از ایران، ملکِ انحصاریِ عقیده‌ای سیاسی بسازند و با تحمیلِ ایدئولوژی، روحِ تاریخیِ - فرهنگی یک ملّت را دگرگون کنند. آنان پنداشتند که میتوان با ارعاب و تهدید و خونریزی و اعدامهای فلاکتبار و تجاوزهای هولناک به نوامیس مردمان و مصادره اموال و چپاول و غارت و شکنجه و ترساندن، حافظه تاریخی و فرهنگ جهان آرای ایرانیان را کُشت و سر به نیست کرد. با سرکوب، هویّت را خاموش کرد و با تکرارِ دروغ، حقیقت را از یادها برد. امّا حقیقتِ ملّتها را نمیتوان تا ابد تبعید و اسیر کرد. 
آنچه که از عواقب شرارتها و سبعیّتها و شقاوتهای متولیّان الهی رخ داد، حقیقتی وارونه بود. هر چه فشار بیشتر شد، فاصله میانِ ایران و ایرانیان و سلطه‌گرانِ آن آشکارتر شد؛ زیرا ملّتها را نمیتوان تا ابد در تبعیدِ خویشتن نگاه داشت. ادیان ایمانخواه و ایدئولوژیهایی که بر نفیِ انسان، بر تحقیرِ زندگی، و بر دشمنی با آزادی و جان بنا میشوند، شاید بتوانند زمانی کوتاه بر اریکه قدرت بنشینند، امّا هرگز قادر نیستند آینده را از آنِ خود کنند. آینده، از آنِ حقیقتی است که با جانِ مردم پیوند دارد، نه از آنِ دستگاههایی که تنها با ارعاب و اسلحه و قتل عام دوام می‌آورند. ترس، هرگز بنیانِ ماندگاری نبوده است؛ زیرا هر حکومتی که از آزادیِ انسان بترسد، پیشاپیش بذرِ نابودیِ خویش را در درونِ خود کاشته است. حکومتها آنگاه سقوط میکنند که پیش از آن، در ژرفای معنویِ خویش تهی شده باشند. هیچ سلطه‌ای تنها با دشمنانش نابود نمیشود؛ بلکه نخست، از درونِ تناقضها و پوسیدگیهای خویش فرو میریزد. آن که برای حفظِ خویش، ناچار است اندیشه را سرکوب کند، جانستانی و نابودی زندگی را سرلوحه عبادت الهی خود بشمارد، در واقعیّت، اعتراف میکند که از پذیرش حقیقت ناتوان است. امّا در کنارِ همه اینها، ایرانیان نیز باید از خود بپرسند که آیا تنها حاکمان، مسئولِ تاریکی‌ غالب شده هستند؟ یا ملّتی که سالیانِ دراز، ترس را تاب آورده و گاه به آن خو گرفته، باید در آینه خویش نیز بنگرد؟. آیا استبداد، فقط از شمشیرِ حاکمان زاده میشود، یا گاه از سکوتِ مردمانی که آرام‌آرام به زنجیرهای خود عادت کرده‌اند؟. هیچ ملّتی تنها قربانیِ تاریخ نیست. ملّتها، گاه در ساختنِ زندانهای خویش نیز سهیمند و دُرُست از همینجاست که رستاخیزِ حقیقی آغاز میشود. از لحظه‌ای که انسان، مسئولیّتِ آزادیِ خویش را میپذیرد؛ چونکه آزادی، هدیه‌ای نیست که قدرتها به ملّتها ببخشند. آزادی، حقیقتی است که انسان باید نخست در درونِ خویش کشف کند. ملّتی که در جانِ خود، آزاد نشده باشد، حتّا پس از سقوطِ استبداد نیز، دوباره در بند استبدادی دیگر گرفتار خواهد شد.
ایران، اکنون بیش از هر زمان، در آستانه یک پرسشِ تاریخی ایستاده است. آیا میخواهد فقط از حاکمانِ خویش عبور کند، یا از تمامِ عادتهای تاریخی‌ که قرنها او را از بلوغِ خویش بازداشته‌اند؟. آیا میخواهد صرفا قدرتی را با قدرتی دیگر جایگزین کند، یا میخواهد معنای انسان و آزادی و کرامت را از نو بیافریند؟. رستاخیزِ یک ملّت، تنها با تغییرِ حکومت آغاز نمیشود؛ بلکه از دگرگونیِ وجدانِ تاریخیِ آن ملّت زاده میشود. آن روز که انسانِ ایرانی، نه از رویِ ترس، نه از سرِ تعصّب، نه به امیدِ نجات ‌دهنده‌ای بیرونی؛ بلکه از ژرفای آگاهیِ خویش برخیزد. ایران، دوباره زاده خواهد شد و ایران، در ژرفترین معنای خویش، همین «بازگشت» است. بازگشتِ انسان به حقیقتِ خویش، بازگشتِ فرهنگ به سرچشمه‌های زاینده خود، و بازگشتِ روح به ارجمندی خدایی و شاهنشاهی اش که هیچ قدرتی قادر به مصادره آن نیست. بازگشتِ وجدان بیدار به آزادی. آنچه که امروز در زیرِ غبارِ تحمیل و ابتذال پنهان مانده، میتواند فردا دوباره سر بر آورد؛ زیرا ریشه‌هایی که در عمقِ تاریخ تنیده‌اند، با طوفانهای موقّت نابود نمیشوند. اگر ملّتی، اصالتِ خویش را فراموش کند، آیا هنوز ملّت است یا صرفاً جمعیّت؟. اگر انسان، آزادیِ روحِ خود را به امنیّتِ تحمیلی بفروشد، آیا چیزی جز سایه‌ای از خویش باقی میماند؟. آیا میتوان با تحمیلِ ترس، عشق به میهن را کُشت؟ و آیا آنانی که میپندارند با تصرّفِ قدرت، مالکِ تاریخ میشوند، هرگز فهمیده‌اند که تاریخ، بزرگترین گورستانِ قدرت ‌طلبانیست که هیچ مسئولیّتی را تقبّل نمیکنند؟. چه چیز ایران را پس از این همه شکستهای ظاهری، هنوز پابرجا نگاه داشته است؟. شمشیر؟. سلطنت؟. دینِ حکومتی؟ یا آن آتشِ خاموش ‌ناشدنی که در ژرفای جانِ ایرانی هنوز زبانه میکشد؟. در آن سیمرغِ زخمیِ جاودانه‌ای که هر بار از خاکسترِ خویش برمیخیزد تا به انسان یادآوری کند که ملّتی که ریشه در حقیقت دارد، ممکن است رنج بکشد، ممکن است زخمی شود، ممکن است قرنها در تنهایی بگذراند؛ امّا هرگز نابود نخواهد شد. 
جهان، ترازوئیست که شاهینِ سنجشِ آن، ایران و ایرانیان بوده‌اند و هستند؛ یعنی آن نقطه تعادلی که معنا، اندازه و داد را به کفه‌های هستی میبخشد. از آن زمان که ایران از متن تاریخ به حاشیه رانده شد و ایرانیان از مقامِ ترازآفرینِ خویش فروکاهیده و مستور گشتند، جهان، دیگر رنگِ تعادلِ دادورزانه به خود ندید؛ زیرا آن معیارِ سنجشگر که میتوانست میان قدرت و حقیقت، میان فرهنگ و سلطه، و میان انسان و آز، مرز بگذارد، عمدا غایب نگاه داشته شد. در غیابِ ایران و ایرانیان، ترازوی عالم به دستِ غارتگرانی افتاد که با همدستیِ حُکّام ستم‌پیشه، جغرافیای معنا را نیز به تاراج بردند. آنان «غربِ آسیا = ایران» را که در ژرفای تاریخی خویش، نامی دیگر برای ایرانِ فرهنگی و حوزه تمدّنی ایران هست با عنوانِ جعلی و تهی و استعماریِ «خاورمیانه» باز نامگذاری کردند؛ زیرا نمیخواستند که «غرب» صرفا یک جهت جغرافیایی باشد؛ بلکه میخواستند آن را به امتیازی انحصاری برای سلطه خویش بدل سازند. به همین دلیل، نامها را دگرگون کردند تا حافظه‌ها را دگرگون کنند و حافظه‌ها را زدودند تا حقیقتِ تاریخیِ و فرهنگی ملّتها در غبارِ تحریف پنهان بماند.
امّا ایران، تنها یک سرزمین نیست؛ بلکه نسبتی تاریخی میان انسان و معناست. میان فرهنگ و داد و میان خردورزی و زیستن و تا هنگامی که این نسبت زنده است، شاهینِ گمشده جهان نیز هنوز امکانِ بازگشت به ترازوی تاریخ را خواهد داشت. در ژرفای این خاک، هنوز آتشی خاموش ‌ناشدنی شعله ور است. آتشی که قرنها سرکوب و تحقیر و شکست نتوانسته آن را خاموش کند. همان آتشی که «فردوسی» در پراکندن تخمه های سخن نگاه داشت، «خیّام» در تردیدها، «حافظ» در رندی، «عطّار و مولوی» در شور و رقص شیدایی، و مردمانِ گمنامِ و سلحشوران دلاور این سرزمین در سکوتِ رنجهای خویش. ایران، بیش از آنکه یک کشور باشد، میدانِ نبردِ دائمیِ انسان با فراموشیِ خویش است و شاید تمامِ عظمتِ این سرزمین در همین باشد که هنوز، پس از این همه تاریکی، انسان را به یادِ نور می‌اندازد. گستره سیمرغ، هنوز گسترده ‌پر است و آن ملّتی که هنوز توانِ رؤیا دیدن دارد، هرگز به پایان نرسیده است. هرگز.

1-    بُن بست گشوده به بُن بستها

هیچ برهه‌ای از تاریخ ایران، به اندازه دورانِ معاصر، ایرانیان را در برابرِ آزمونی چنین سهمگین و سرنوشتساز قرار نداده است. آزمونی که نه فقط رویارویی با تمدّنهای باختری و شتابِ تحوّلات صنعتی و تکنیکی و دیجیتالی؛ بلکه مواجهه ناگزیرِ انسانِ ایرانی با «خویشتنِ تاریخیِ - فرهنگی خویش» را رقم زده است. مسئله بنیانی ما، هرگز صرفِ ورودِ ماشینها، دانشها و سامانه ‌های نو به جغرافیای ایران نبود؛ بلکه آنچه ما را به دامنه بحران کشاند، ناتوانی در فهمِ معنای تحوّلات و نسبتِ آنها با جان و جهانِ ایرانی بود. ما ابزارها را دیدیم، امّا روحِ زمانه را نفهمیدیم. صورتها را گرفتیم، امّا از درکِ بنیانها بازماندیم و چنین شد که به جای آنکه تمدّنِ نو را در افقِ فرهنگِ خویش بازآفرینی کنیم، میانِ گذشته‌ای زخمی و آینده‌ای تقلیدی، سرگردان ماندیم. ما به جای آنکه بیاموزیم چگونه در تاریکیِ انسدادها چشم بگشاییم، تنها کوشیدیم از یک تنگنا به تنگنایی دیگر بگریزیم و چنین شد که هر راهِ گریزی، خود به دهلیزی برای اسارتی تازه تبدیل گردید.
امّا تراژدیِ بزرگتر از آنجا آغاز شد که ما ایرانیان، به تدریج هر مسئله‌ای را به حیثِ «بن‌بست» فهمیدیم؛ گویی تاریخ، برای ما نه میدانِ آفرینش؛ بلکه دیواری از انسدادها بود. در حالیکه هیچ بن‌ بستی در ذاتِ خویش مطلق نیست. فقط انسانِ هراس ‌زده است که دیوارها را مطلق میپندارد. ما به جای آنکه در باره چراییِ بن‌ بستها بیندیشیم و از دلِ آنها امکانهای تازه را بجوییم، تنها کوشیدیم از آنها بگریزیم. ما اغلب «راه» را با «گریز» اشتباه گرفته‌ایم. حال آنکه راه، زاده تأمّل است؛ امّا گریز، فرزندِ هراس. راه از دلِ خویشاندیشی و شهامتِ رویارویی با حقیقت برمیخیزد؛ ولی گریز، انسان را تنها از چاهی به چاهِ دیگر می‌افکند. امّا گریز، هرگز راه نبوده است. به همین دلیل، هر عبورگاهی که ما برای رهایی از انسدادها گشودیم، خود به مدخلی برای بن‌ بستی تازه تبدیل شد و اکنون دهه‌هاست که در مداری از «بن‌ بست در بن‌ بست» گرفتار مانده‌ایم؛ یعنی مداری که در آن، هیاهو بسیار است، امّا فهم اندک؛ حرکت فراوان است، امّا افق ناپیدا.
جامعه‌ای که شهامت کند و کاو در باره ریشه‌ دردهای خویش را از دست بدهد، ناگزیر تمام نیرویش را صرفِ فرار از نتایج دردها خواهد کرد. ما در باب «چگونه پدید آمدنِ بن‌ بستها» نیندیشیده ایم.  ما کمتر جرات کردیم از خود بپرسیم که چرا همواره در لحظه‌های تاریخی، به جای آفرینشِ راه، در پیِ یافتنِ مقصّران بوده‌ایم؟. روحیّه مقصّر جویی به جای آنکه راهی بگشاید، ما را در گردابی از انتقام، ملامت و تکرار فروبرد؛ زیرا ملّتی که همه توان فکری خویش را صرفِ قضاوت در باره دیروز کند، دیگر توانی برای آفرینشِ فردا نخواهد داشت. چرا هر نسلی، به جای آنکه تجربه نسلِ پیشین را به آگاهی بدل کند، آن را به کینه و انتقام فروکاسته است؟. چرا ما همواره تاریخ را به محکمه تبدیل کرده‌ایم، نه به مدرسه؟. آینده، نه از دلِ نفرت؛ بلکه از بطنِ فهم و سنجشگری و باهماندیشی زاده میشود. شاید یکی از ژرفترین دردهای جامعه ایرانی این باشد که هنوز تفاوتِ میانِ «تغییر» و «تحوّل» را درنیافته است. تغییر، جا به‌ جاییِ صورتهاست؛ امّا تحوّل، دگرگونیِ بنیانهای اندیشیدن و زیستن است. جامعه‌ای که تنها چهره‌ها را عوض کند، ولی روحِ خویش را دگرگون نسازد، محکوم به تکرارِ سرنوشتِ خویش خواهد بود. ما بارها چهره تاریخ را عوض کرده‌ایم، امّا هنوز نتوانسته‌ایم از زندانِ الگوهای تکراریِ ذهنی و روانیِ خود رهایی یابیم. بحرانِ اصلیِ ما، پیش از آنکه سیاسی و اقتصادی باشد، بحرانِ معنا، بحرانِ اعتماد، و بحرانِ انسان ایرانی بودن است.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که انسان ایرانی، بیش از هر زمان دیگر، از خویشتنِ خویش دور افتاده است. هیاهوی ایدئولوژیها، غوغای قدرت، فریادِ شعارها و شتابِ تکنولوژی، شمشیر کشی مذاهب و ادیان ایمانخواه، چنان بر جانها سایه افکنده‌اند که انسان، فرصتِ شنیدنِ صدای درونِ خویش را از دست داده است و هنگامی که انسان، پیوند خویش را با وجدان و اندیشه مستقل از کف بدهد، جامعه نیز به انبوهی از واکنشهای عصبی و پراکنده فرو میغلتد؛ یعنی جامعه میشود انباشته از مردمانی که بسیار سخن میگویند، امّا کمتر می‌اندیشند؛ بسیار قضاوت میکنند، امّا کمتر میفهمند. بسیار میخواهند فاتح شوند، امّا کمتر میپرسند که حقیقت چیست. تا هنگامی که بهترینِ فرزندان ایران، رسالت خویش را تنها در رسوا کردنِ یکدیگر، محاکمه یکدیگر، حذف یکدیگر و انتقام از یکدیگر ببینند، این سرزمین همچنان در مدارِ فرساینده انسداد خواهد چرخید. جامعه‌ای که فضیلت را در نابود کردنِ رقیب بجوید، هرگز به بلوغ تاریخی نخواهد رسید. هیچ ملّتی با نفرت نجات نیافته است. تمدّن، آنجا آغاز میشود که انسانها بتوانند از مرزِ خودخواهی و تعصّب عبور کنند و حقیقت را بزرگتر از منافعِ گروهیِ خویش ببینند. 
ایران، امروز بیش از هر چیز، محتاجِ انسانهایی است که شهامتِ خویشاندیشی داشته باشند؛ انسانهایی که بتوانند در زمانه تقلید، مستقل بیندیشند. در عصرِ غوغا، اهلِ تأمّل باشند و در روزگارِ نفرت، مهرورزی را نه ضعف؛ بلکه عالیترین صورتِ بلوغِ انسانی بدانند؛ زیرا میهن، فقط خاک و مرز و پرچم نیست. میهن، حافظه مشترکِ یک ملّت، رنجهای به‌ جا مانده در جانِ نسلها و افقیست که انسانها برای زیستنِ شرافتمندانه در کنار یکدیگر می‌آفرینند. اگر اعتماد از میان برود، اگر گفت‌ و گو بمیرد، اگر انسانها یکدیگر را نه هممیهن؛ بلکه دشمنانی دائمی ببینند، آنگاه حتّا آبادترین شهرها نیز چیزی جز ویرانه‌هایی پوشیده از سیمان و آهن نخواهند بود. ویرانیِ حقیقی، پیش از آنکه در خیابانها رخ دهد، در روحِ انسانها آغاز میشود.
باید پرسید که آیا ما هنوز جرات آن را داریم که به جای تکرارِ محفوظاتِ کهنه، حقیقت را از نو بجوییم؟. آیا هنوز کسانی در این سرزمین هستند که آزادی را نه در فریاد؛ بلکه در توانِ اندیشیدنِ مستقل معنا کنند؟. کجایند پهلوانانی که بدانند میهن، نه غنیمتِ قدرت و جاه طلبی؛ بلکه امانتی تاریخی در دستِ نسلهاست؟. کجایند آنانی که شهامتِ رویارویی با حقیقت را داشته باشند، نه فقط تکرارِ باورهای موروثی را؟. کجایند آنانی که بدانند آزادی، پیش از آنکه در خیابانها فتح شود، باید در درونِ انسانها متولّد گردد؟. کجایند آنانی که به جای سوداگری با دردهای مردم، رنجِ این سرزمین را مسئولیّتِ اخلاقیِ خویش بدانند؟. آیا هنوز پهلوانانی در این خاک، نفس میکشند که بتوانند میانِ دانایی و فروتنی، میانِ قدرت و انسانیّت و میانِ ایراندوستی و مهرورزی، پیوندی دوباره برقرار کنند؟. آیا هنوز کسانی هستند که بفهمد نجاتِ ایران، نه در پیروزیِ یک گروه بر گروهی دیگر؛ بلکه در بیداریِ وجدانِ ایرانی ممکن خواهد شد؟. شاید رهاییِ ما، پیش از آنکه در گشودنِ راهی به بیرون باشد، در بازگشت به ژرفای فراموش‌ شده خویش نهفته است؛ زیرا ملّتی که خویشتنِ خویش را گم کند، در هر تمدّن و تکنولوژی و قدرتی نیز سرانجام، جز سرگردانی نصیبی نخواهد داشت. ایران، امروز بیش از نان و صنعت و سیاست، محتاجِ تولّدِ دوباره انسانِ ایرانی است. انسانی که دوباره بتواند بیندیشد، دوباره بتواند گفتگو کند، دوباره بتواند مهر بورزد، و دوباره جراتِ ساختنِ آینده‌ای را پیدا کند که شایسته تاریخ، فرهنگ و کرامت مردمانِ این سرزمین باشد.

2-    لذّت شهوانی در آغوشِ انتقامخواهی و نفرت

بی‌ آنکه از تندی حقیقت بگریزیم، باید با وسواسی ژرفتر از خود بپرسیم که در انتقامخواهی، در نفرت، در خصومت و در میلِ تلافیجویی، چه نوع «لذّت پنهان» و چه کیفیّتی از نشئه‌ روانی و مسحور کننده نهفته است که انسان را بارها از امکانِ آشتی، فهمیدن و گشودگیِ وجودی دور میکند؟. چرا آدمها، گاه از سوختن دیگری، احساسی از قدرت و آرامش میگیرند؛ امّا از فهمیدن، مدارا کردن و گشودگیِ روح، آن سرمستی را تجربه نمیکنند؟. مگر نه اینکه نفرت، پیش از آنکه دیگری را بسوزاند، جانِ نفرت‌ ورز را میفرساید و او را به زندان تاریک خویش محکوم میکند؟.  چگونه است که گاه، ویران کردنِ دیگری، در ژرفای ناخودآگاه انسان، احساسِ نوعی قدرت، تسکین یا حتّا آرامش تولید میکند. در حالیکه فهمیدنِ او، به تعویق انداختنِ قضاوت، و گشودنِ خویش به پیچیدگیِ وجودش، چنین نیرویی در اختیار نمیگذارد؟. آیا نفرت، صرفا واکنشی اخلاقی به بیدادگری است، یا شکلی از «لذتِ تاریکِ روان» که از زخمهای تحقیر شده، از رنجهای انباشته و از ناکامی در تبدیل رنج به آگاهی تغذیه میکند؟. در اینجا، مسئله دیگر خیر و شر نیست؛ بلکه مسئله اینست که انسان چگونه رنج را مصرف میکند. آیا آن را به فهم تبدیل میکند یا به خشونت؟. انسانی که نمیتواند رنج خویش را بفهمد، آن را به شرارت تبدیل میکند و جامعه‌ای که هنر فهمیدن دردهای خویش را نیاموخته باشد، دیر یا زود، نفرت را به صورت ایدئولوژی، ایمان، مذهب، اخلاق، عدالت و حتّا حقیقت، بازتولید خواهد کرد. در چنین وضعی، انتقام دیگر یک کنش فردی نیست؛ بلکه به «کاراکتر رفتاری» بدل میشود؛ یعنی جامعه ای که در آن، انسانها به جای فهمیدن روح یکدیگر، مترصّد دریدن یکدیگرند.
از این چشم انداز، انتقام نه یک کنش ساده؛ بلکه نوعی اقتصاد پنهانِ روانی است. جایی که درد، به قدرت تبدیل میشود و خشم، به هویّت و دقیقا در همین نقطه است که خطر آغاز میشود. جایی که انسان، به جای رهایی از رنج، آن را بازتولید میکند تا احساس وجود کند. در چنین وضعی، نفرت نه یک انحراف؛ بلکه یک «نظام تولید معنا» میشود. نظامی که در آن، دیگری نه یک انسان؛ بلکه حاملِ امکانِ تخلیه‌ روانیِ من است. برای ما ایرانیان، اندیشیدن در باره این چرخه وحشتناک، یک تأمّل لوکس یا نظری نیست؛ بلکه ضرورتی تاریخی و وجودی است؛ چونکه تجربه‌ یک قرن گذشته، و به ‌ویژه دهه‌ های اخیر، نشان داده است که چگونه نفرت میتواند از سطح فردی عبور کند و به منطق سیاست، اخلاق، دین و حتّا عدالت بدل شود. در این وضعیّت، خشونت دیگر استثناء نیست؛ به تدریج به زبانِ مسلّطِ فهم واقعیّت تبدیل میشود.
تجربه یکصد سال اخیر، و به‌ ویژه نیم‌ قرن سلطه‌ ولایت ایدئولوژیک و الهی باید درسی عمیق برای آینده ایران باشد. درسی نه برای تعویض انتقامگیرندگان؛ بلکه برای پایان دادن به اصلِ انتقام. هیچ جامعه‌ای با جا به‌ جاییِ نفرتها آزاد نمیشود. آن که امروز قربانیِ سرکوب است، اگر فردا با همان روانشناسیِ نفرت به قدرت برسد، تنها نقشها را عوض کرده است؛ نه سرنوشت را. تاریخِ بشر بارها نشان داده است که قربانیِ دیروز، اگر خویشتن را از وسوسه انتقام پالایش نکند، میتواند جلّاد فردا شود. جامعه‌ای که نتواند «لذّت نفرت» را در مناسبات فردی و اجتماعی و کشوری شناسایی کند، محکوم است که آن را تکرار کند. نفرت، تنها با سرکوب و سنجشگری اخلاقی از میان نمیرود؛ بلکه با فهمیدن ساز و کار لذّتبخشِ آن و با تبدیل انرژی آن به سطوح بالاتر از آگاهی مهار میشود. انسان تا زمانی که از نفرت، «لذّت پنهان» میبرد، هنوز از آن آزاد نشده است، حتّا اگر خود را دشمن نفرت بداند. از همینجا میتوان فهمید که چرا آشتی، گاه در چشم انسان، نه فضیلت؛ بلکه ضعف به نظر میرسد و چرا خشونت، به شکل پارادوکسیکال [paradoxical]، احساس قاطعیّت و هویّت ایجاد میکند. نفرت، نوعی انسجام درونیِ کاذب میسازد. انسانِ پراکنده را در لحظه‌ای کوتاه، به موجودی یکپارچه تبدیل میکند و این یکپارچگیِ کاذب، همان چیزیست که بسیاری ناخودآگاه به آن وابسته میشوند. امّا اگر نفرت چنین کارکردی دارد، پس پرسش اساسی اینست که چگونه میتوان بدون انکار رنج، آن را از چرخه‌ انتقام بیرون کشید؟. چگونه میتوان رنج را از تبدیل شدن به خشونت نجات داد و آن را به فهم، به آگاهی، و به مسئولیّت بدل کرد؟. نفرت تنها زمانی فرو میریزد که انسان بتواند «منشأ درونی لذّت آن» را ببیند و آن را بی ‌اعتبار کند؛ یعنی بفهمد که آنچه او را به سمت انتقام میکشاند، نه حقیقت دادخواهی؛ بلکه اغلب زخمی است که میخواهد خود را به جهان تحمیل کند.
نفرت، لذّتی شهوانی دارد؛ لذّتی که انسان را به احساس قدرت، برتری، تخلیه روانی و انتقامِ از خویشتنِ تحقیر شده میرساند. به همین سبب، مبارزه با نفرت، با موعظه اخلاقی ممکن نیست. انسانِ خشمگین را نمیتوان تنها با توصیه به مهربانی و بیدارفهمی دگرگون کرد. باید سرچشمه‌هایی را شناخت که غریزه را به هیولای اجتماعی تبدیل میکنند. باید ساختارهایی را دگرگون کرد که تحقیر، بیدادگری، سرکوب و انباشتِ خشم را بازتولید میکنند. انسان، هنگامی که کرامت خویش را از دست بدهد، به آسانی به ابزار نفرت بدل میشود. تحقیر شدگان، اگر به فهم و آگاهی نرسند، غالبا یا مطیعِ قدرت میشوند یا تشنه‌ انتقام و چه بسیار انقلابها و جنبشهایی که نه از عشق به آزادی؛ بلکه از لذّتِ انتقام تغذیه کرده‌اند. آزادی‌ که از نفرت زاده شود، سرانجام به زندانی تازه منتهی خواهد شد. باید غریزه‌ای را که به «کمپلکس هولناک اجتماعی» بدل شده است، دوباره به قلمرو طبیعی و انسانیِ خویش بازگرداند. قلمرویی که در آن، انسان بتواند خشم خود را بفهمد، نه اینکه آن را تقدیس کند. جامعه‌ای که نفرت را تقدیس کند، دیر یا زود، انسان را قربانیِ ایدئولوژی، مذهب، دین ایمانخواه، قومیّت، قدرت یا تاریخ خواهد کرد.
تجربه‌ تاریخی ما - از گسستهای سیاسی تا چرخه‌ های خشونت و ایدئولوژی و مذهب مخرّب - باید نه به عنوان شکست سیاسی؛ بلکه به عنوان «آشفتگی در اقتصاد روانی رنج» فهمیده شود. جایی که رنج به جای تبدیل شدن به آگاهی، به ابزار بازتولید قدرت و نفرت بدل شده است. در نتیجه، هر پروژه‌ای که بخواهد آینده‌ای متفاوت برای ایران تصوّر کند، پیش از هر چیز باید به این پرسش پاسخ دهد که چگونه میتوان انسانی ساخت که رنج خود را بدون انتقام حمل کند؟. چگونه میتوان جامعه‌ای ساخت که از «رنج آگاه» نیرو بگیرد، نه از «نفرتِ انباشته»؟. چرا بسیاری از انسانها، تحمّل فهمیدن را ندارند؛ امّا برای نابود کردن دیگری، شکیباییِ بی ‌پایان از خود نشان میدهند؟. چرا آشتی، برای بسیاری، نشانه ضعف تلقّی میشود؛ امّا خشونت، نشانه اقتدار؟. آیا ما حقیقتا خواهان دادگزاری هستیم یا خواهان بازتوزیع رنج؟. آیا آشتی برای ما یک امکان است یا یک تهدید؟. آیا میتوان قدرتی ساخت که از نفرت تغذیه نکند؟ و آیا ملّتی که هنوز در لذّت پنهانِ انتقام گرفتار است، میتواند معنای واقعی آزادی را تجربه کند؟. شاید نقطه‌ آغاز بلوغ تاریخی نه در چیرگی بر خصم؛ بلکه در فهمیدن این حقیقت باشد که «دشمن بیرونی»، اغلب ادامه‌ زخمِ حل‌ نشده‌ درونی است و شاید رهایی، نه در حذف دیگری؛ بلکه در خاموش کردن آن لذّت پنهانی باشد که از حذف او تغذیه میکند. اگر چنین نگاهی پذیرفته شود، آنگاه سیاست، اخلاق و تاریخ دیگر عرصه‌ صرفِ جنگ و ظفر نخواهند بود؛ بلکه به میدان دشوارِ «فهمیدن انسان از بستر تاریکیها و پرتگاههای درونی خود» تبدیل خواهند شد. میدانی که در آن، بزرگترین فتح، نه شکست دادن دیگری؛ بلکه رهایی از اعتیاد به نفرت است.
  
3-    شکستِ حقارتِ آلود ادیان غالبی از فرهنگ ژرفمایه ایران

کمتر کسی از خود میپرسد که رازِ تداوم تاریخی که به نام «ایران» شناخته میشود، در کدام لایه‌های پنهانِ تجربه، حافظه و شیوه‌ زیستن نهفته است. تداومی که نباید آن را به اسطوره‌ شکست‌ ناپذیری فروکاست، و نه در روایتهای سیاسی و تقلیل‌ گرایانه محو کرد. اگر تاریخ را نه به‌ مثابه زنجیره‌ای از فتوح و شکستها؛ بلکه به ‌مثابه میدانِ پیچیده‌ مواجهه‌ نیروها، فرهنگها و امکانهای زیستن بفهمیم، آنگاه «پایداری» نه یک ذات ثابت؛ بلکه یک برآیند زنده و در حال بازآفرینی است. در این افق، آنچه که گاه به‌ صورت استعاری «ایرانی بودن» نامیده میشود، بیش از آنکه یک جوهر تغییرناپذیر باشد، نوعی شیوه‌ خاصّ از بودن در جهان است. شیوه‌ای که در آن، زندگی همواره در کشاکش میان نیروهای بیرونیِ سلطه، گزندناپذیری جان و زندگی، قدرت سیاسی و درونیترین ضرورتِ حفظ کرامت زیستن قرار میگیرد. از دل همین کشاکش است که نوعی حسّاسیّت فرهنگی - تاریخی نسبت به «ادامه دادن»، «سازگار شدن» و «بازتعریف خویش» شکل میگیرد؛ نه به‌عنوان انفعال؛ بلکه به ‌مثابه نوعی پایداری سیّال.
در این معنا، اگر از زبان اسطوره فاصله بگیریم، دیگر نمیتوان از «شکست ‌ناپذیری» سخن گفت؛ بلکه باید از ظرفیّتِ پیچیده‌ بقا سخن گفت. ظرفیّتی که هم رنج را تجربه کرده، هم خشونت را زیسته، هم دگرگونیهای تحمیلی را از سر گذرانده و هم در دل فشارها، امکانهای تازه‌ای برای تداوم ساخته است. تاریخ، در این خوانش، نه عرصه‌ پاکی یا آلودگی مطلق است، نه میدانِ ظفر یا شکست نهایی؛ بلکه صحنه‌ دائمیِ تنش میان فرسایش و باززایی است. از این منظر، هر گونه تقلیل این تجربه‌ تاریخی به یک ذات واحد - چه در قالب ستایش و چه در قالب نفی- به معنای نادیده گرفتن پیچیدگی واقعی آن است. فرهنگها نه با «جوهر»؛ بلکه با «تداومهای گسسته» زنده‌اند. تداومهایی که گاه از دل ویرانی، گاه از دل باهمزیستی، و گاه از دل جذب و دگرگونی شکل میگیرند. آنچه که باقی میماند، نه یک هویّت خالص؛ بلکه شبکه‌ای از لایه‌های روی ‌هم ‌نشسته‌ تجربه است.
با این حال، در دل روایتهایی که بر «صلابت» یا «استمرار» تأکید میکنند، میتوان یک حقیقت فلسفی مهم را نیز بازشناخت. اینکه برخی بسترهای تاریخی، در مواجهه با فشارهای بیرونی، به جای فروپاشی کامل، به سمت نوعی بازآرایی درونی رفته‌اند. بازآرایی‌ که در آن، عناصر جدید نه تحمیل؛ بلکه در پروسه ای طولانی زمان بازتفسیر شده‌اند. همین توانِ بازتفسیر است که میتواند به‌عنوان یکی از کلیدهای فهم تداوم تاریخی دیده شود. در نتیجه، مسئله نه اثبات «شکست ‌ناپذیری» است و نه انکار خشونتها و گسستها؛ بلکه پرسش عمیقتر این است که چگونه یک جمع انسانی میتواند در میان فشارهای مداوم تاریخ، امکانِ بازسازی معنا، هویّت و زندگی را از نو تولید کند؟. این پرسش ما را از سطح داوریهای هویّتی به سطح فلسفه‌ تاریخ و هستی‌ شناسیِ تجربه‌ جمعی میبرد. شاید اگر بخواهیم در نهایت به یک صورتبندی دقیقتر نزدیک شویم، باید بگوییم که آنچه تداوم مییابد، نه یک «ذات ایرانی»؛ بلکه خودِ امکانِ زیستن در دلِ گسستهاست. امکانی که هر بار، در مواجهه با بحران، خود را دوباره تعریف میکند، بی‌ آنکه بتوان آن را به یک هویّت ساده و نهایی فروکاست.  نه در اسطوره‌ شکست‌ ناپذیری؛ بلکه در همین توانِ بیقرار برای بازخوانی خویش. توانِ ماندن، نه به رغم تاریخ؛ بلکه در دلِ پیچیدگیهای آن. ایرانیان اصیل هیچگاه شکست نخوردند؛ زیرا بر این یقین تجربی و زیسته ریشه زده اند که گزند ناپذیری جان و زندگی بر هر چیزی ارجحیّت و اولویّت دارد؛ ولو آن چیز خدا/قانون/کتاب نصّی /دین ایمانخواه/نژاد/قوم/قبیله/و غیره و ذالک باشند. راز دوام ایرانی در این گوهر بی همتا نهفته است.  

4-    بی مایه و سخیف

چشمه، صرفا آب نیست؛ تداومِ یک «شدن» است. جوششِ خاموشِ درونی است که از اعماق زمین، از لایه‌های فشرده‌ زاییده میشود. فرهنگ جامعه نیز بسان چشمه است که از لایه های برهملغزیده و تجربه زیسته، از سکوتهای طولانی تاریخ و از فشارِ انباشته‌ زیستن سر برمی‌آورد. چشمه، آنگاه چشمه است که از گوهر خویشتن میجوشد، امّا این «خویشتن» هرگز موضوعی ساده و خودبنیان نیست؛ بلکه انباشتی است از حافظه‌ جمعی، از شکستها و کامیابیها، از فهمهای نیمه ‌تمام و عذابهای به یاد مانده. زلالی چشمه نه در بی ‌ریشگی آن؛ بلکه در پالایشِ ریشه‌های آن است. در سرزمینهایی مثل ایران که بخشی از تاریخ و فرهنگشان به کویر بدل شده است، مسئله‌ اصلی نه کمبود اندیشه؛ بلکه دشواریِ «چشمه ‌شدن اندیشه» است؛ یعنی دشواریِ لحظه‌ای که فکر بتواند از سطح انباشت اطّلاعات و ترجمه ‌ها عبور کند و به جریان زنده‌ای در درون جامعه بدل شود. رودخانه ای که نه بازتاب بیرونی ایده‌های اکتسابی؛ بلکه برآمده از درونی‌ سازی تجربه‌ تاریخی - فرهنگی باشد. اندیشه، اگر در خاک تجربه‌ زیسته ریشه ندواند، حتّا اگر درخشان و پیچیده باشد، بر سطح میماند همچون بارانی که بر سنگ داغ فرو میریزد و لحظه‌ای حضور دارد، اما مجال نفوذ نمییابد. تجربه‌های نیاکان، اگر در ما به شریانهای زنده‌ فکر و ایده بدل نشوند، صرفا گذشته‌اند؛ نه نیرو. امّا هنگامی که تجربه‌ها قطره‌ قطره در جان اندیشه ‌ورزان رسوب میکنند، آنگاه فکری و ایده ای شکل میگیرد که نه وارداتی است و نه تقلیدی؛ بلکه برآمده از زمینِ تجربیات زیسته‌ یک ملّت است. متعاقبش فکری و ایده ای، حتّا اگر کوچک آغاز شود، خاصیّت چشمه دارد. خود را تکثیر میکند، مسیر میسازد و سنگ را نه با ضربه؛ بلکه با تداوم میفرساید.
در مقابل، اندیشه‌ای که ریشه در خاک تجربه‌های زیسته‌ یک جامعه ندارد، به بارانی میماند که بر سنگی داغ فرو میریزد؛ لحظه‌ای درخشان، شاید حتّا تحسین‌ برانگیز، امّا بی‌دوام است. نه نفوذ میکند، نه دگرگون میسازد، نه زخمی را میگشاید تا درمانی از درون آغاز شود. تنها بخار میشود و به حافظه‌ هیچ چیزی نمیپیوندد. مسئله، شدّت باران نیست؛ مسئله، نسبت آن با زمین است. امّا این تصویر، اگر به ‌صورت مطلق فهمیده و در نظر گرفته شود، خودش محتاج تأمّلی دقیقتر است؛ زیرا اندیشه، همواره در یک دوگانه‌ ساده‌ «بومی یا غیربومی» شکل نمیگیرد. تاریخ اندیشه نشان داده است که گاه، برخورد با بیرون، با ایده‌های بیگانه، با ترجمه و اقتباس، خودش میتواند سرچشمه‌ چشمه‌های تازه باشد به شرط آنکه این مواجهه، سطحی و مصرفی نباشد؛ بلکه به درونی‌سازی و بازآفرینی منجر شود. مسئله نه خاستگاه ایده‌ها؛ بلکه توان تبدیل آنها به تجربه زیسته است. از این لحاظ، آنچه تعیین‌کننده است، نه فقط «ریشه داشتن» یا «ریشه نداشتن»، بلکه کیفیّتِ پیوند میان تجربه‌ تاریخی - فرهنگی یک جامعه و توان اندیشه ‌ورزی آن است. اندیشه‌ای که از تجربه‌ زیسته جدا شود، به انتزاعی بی‌ زمین بدل میشود و تجربه‌ای که به اندیشه تبدیل نشود، در خاموشیِ تکرار باقی میماند. چشمه دقیقا در نقطه‌ تلاقی این دو شکل میگیرد. جایی که تجربه به اندیشه تبدیل میشود و اندیشه دوباره به زندگی بازمیگردد.
در این میان، یک مسئله‌ مهمتر نیز رخ میدهد. گاه گسست نه از بیرون؛ بلکه از درون نهادهای تولید دانش و فراخگستری فرهنگ آغاز میشود. هنگامی که آموزش، پژوهش و کنش فکری به انباشت اطّلاعات، تقلید نظری، یا ترجمه‌ بی‌تأمّل تقلیل یابد، اندیشه از امکان «جوشش» تهی میشود. در چنین وضعی، حتّا نیّتهای اصلاحگرانه نیز ممکن است به قطره‌ هایی پراکنده بدل شوند که تنها بر سطح مسائل مینشینند، بی ‌آنکه به عمق ساختارهای اجتماعی نفوذ کنند. با این حال، نباید فراموش کرد که «سنگ داغ» نیز بخشی از مسئله است. برخی ساختارهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی، چنان سخت و متراکمند که هر اندیشه‌ای را در لحظه‌ نخست پس میزنند. امّا اگر اندیشه تنها به پس‌زدگی واکنش نشان دهد و خود را در قالب گلایه یا تکرار شکست تعریف کند، از امکان تبدیل شدن به پروسه اندیشیدن محروم میماند. چشمه بودن، به معنای انکار سنگ نیست؛ بلکه به معنای یافتن مسیر در دل سنگ است. آیا ما در نسبت میان اندیشه و جامعه، به ‌دُرُستی فهم کرده‌ایم که اثرگذاری به شدّت بیان یا پیچیدگی نظریّه، وابسته نیست؛ بلکه به توان تبدیل تجربه به رودخانه تفکّر منوط است؟ و آیا ممکن است بخشی از ناکامی اندیشه ‌ورزان ایرانی، نه در «بی‌ مایگی»؛ بلکه در گسستهای نهادی، آموزشی و تاریخی باشد که امکان تداوم و رسوب اندیشه را از میان برده است؟. آیا مسئله ناتوانی اندیشه‌ ورزان در «ریشه‌گیری در تجربه‌ جمعی»، نهفته است؟ یا در گسستی است که میان دانش و زیست تاریخی - فرهنگی مردمان شکل گرفته است؟. آیا ما با نوعی دانشِ بی ‌زمین مواجه ‌ایم. دانشی که زبان دارد، امّا خاک ندارد؟ و اگر چنین است، این بی‌ ریشگی از کجا آغاز شده است. از آموزش، از ترجمه ‌زدگی، از گسست تاریخی - فرهنگی یا از نوعی غفلت نسبت به مسئولیّت اندیشیدن؟. آیا ما هنوز «اندیشیدن» را با «انباشت اطّلاعات» اشتباه میگیریم؟ و اگر اندیشه نتواند در خاک تجربه‌ یک ملّت ریشه بدواند، آیا اصلا اندیشه است یا تنها انعکاسی موقّت بر سطحی سخت و بی‌نفوذ؟. شاید مسئله این نباشد که چرا اندیشه‌ها اثر نمیگذارند؛ بلکه این باشد که چگونه میتوان دوباره شرایطی را فهم و بازسازی کرد که در آن، اندیشه از حالت قطره‌های پراکنده بیرون آید و به چشمه‌ای بدل شود که نه با یک بارش؛ بلکه با تداومِ خود، سنگ را دگرگون میکند. آهسته، بی‌ادّعا، امّا ناگزیر و ماندگار.

5-     گمراهانِ مشعلدار

هیچ فاجعه‌ای در تاریخِ یک ملّت، هولناکتر و رسواتر از آن نیست که سرنوشتِ انسانها به دستانِ کسانی سپرده شود که خودشان، هنوز راهِ خویش را نیافته‌اند. آنانی که نه از ژرفایِ آگاهی عبور کرده‌اند، نه رنجِ حقیقت را تاب آورده‌اند، و نه حتّا جراتِ رویارویی با تاریکیهای درونِ خویش را داشته‌اند، چگونه میتوانند راهنمایِ مردمانی باشند که قرنهاست در جستجویِ روزنه‌ای از روشنایی، چشم به افقهای خاموش دوخته‌اند؟. مشعلدارِ حقیقی، کسی نیست که بر بلندی بایستد و دیگران را به پیروی فراخواند؛ بلکه آن کسی است که نخست، در تنهاییِ خوفناکِ خویش، از وادیِ شکّ، اضطراب، فروپاشی و پرسش عبور کرده باشد؛ زیرا نور، از هیاهو زاده نمیشود. از سوختن زاده میشود و آنانی که هرگز در آتشِ تردید نسوخته‌اند، هر نوری که حمل کنند، چیزی جز شعله‌ای فریبنده نخواهد بود. شعله‌ای که نه برای بیداری؛ بلکه برای کور کردنِ چشمِ انسانها برافروخته شده است.
تراژدیِ بسیاری از جوامع، از آنجا آغاز شد که «سرگشتگان»، جامه‌ «راهنمایان» بر تن کردند و مردمانی که از فرطِ خستگی، تحقیر و ترس، توانِ اندیشیدنِ مستقل را از دست داده بودند، به‌ جای جستجویِ حقیقت، به اطاعت کردن از صداهای بلند و چهره‌های مقتدر پناه بردند. از همان لحظه بود که آگاهی، قربانی شد؛ زیرا جامعه‌ای که در آن، انسانها از مسئولیّتِ اندیشیدن میگریزند، دیر یا زود، برده‌ کسانی میشود که با اطمینانِ دروغین سخن میگویند. آیا فلاکتِ تاریخیِ ما، از همان زمان آغاز نشد که جاهلان و ابلهان، به نامِ دانایی بر تخت نشستند؟. آیا انحطاطِ یک ملّت، دقیقا از آن لحظه‌ای زاده نمیشود که «قدرت»، جای «حقیقت» را میگیرد و «هیبت»، جانشینِ «بینش» میشود؟ و آیا بزرگترین خیانت به انسان، آن نیست که کسانی بی‌ آنکه حتّا خویشتن را شناخته باشند، داعیه‌دارِ نجاتِ دیگران شوند؟. من میپرسم که چگونه ممکن است کسانی که هنوز اسیرِ ترس، تعصّب، تقلید و عطشِ قدرت‌ هستند، از آزادی سخن بگویند؟. چگونه میتوان از انسانهایی که خود در بندِ جهلِ مقدّس هستند و در غرورِ کاذب غرق شده اند، انتظارِ آفرینشِ افقهای تازه داشت؟. و مگر نه اینکه بسیاری از آنچه «رهبری» نامیده شده، چیزی جز سازماندهیِ ترسهای جمعی و بهره‌ برداری از درماندگیِ انسانها نبوده است؟.
جامعه‌ای که مشعلدارانش از درون تهی‌ شده باشند، ناگزیر مردمانش را نیز تهی مغز خواهد کرد؛ زیرا انسان، دیر یا زود، شبیهِ حقیقتی میشود که به آن ایمان آورده است و هنگامی که حقیقتِ مسلّط بر یک جامعه، دروغ، تظاهر، جهل و قدرت ‌طلبی باشد، انسانها آرام‌آرام کرامتِ خویش را فراموش میکنند تا جایی که حتّا بردگی را نیز با نامِ فضیلت میپذیرند. هولناکتر آنجاست که در چنین زمانه‌ای، تاریکی، دیگر خود را تاریکی نمینامد؛ بلکه در هیئتِ نور ظاهر میشود. دروغ، لباسِ حقیقت بر تن میکند. جهل، خود را دانایی میخواند و بردگی، با نامِ نجات تبلیغ میشود و این، خطرناکترین مرحله‌ سقوطِ یک جامعه است. هنگامی که انسانها دیگر توانِ تشخیصِ نور از آتش را از دست میدهند. امّا فاجعه فقط در وجودِ مشعلدارانِ گمگشته نیست؛ بلکه در مردمانی نیز هست که از ترسِ تنهاییِ اندیشیدن، همواره در پیِ کسی میگردند تا بارِ آگاهی را از دوشِ آنان بردارد؛ زیرا آزادی، پیش از آنکه موهبتی سیاسی باشد، مسئولیّتی روحی و وجودی است. بسیاری، آزادی را میستایند، اما از بهایِ آن ــ یعنی اندیشیدن، تردید کردن، و ایستادن بر پایِ خویش ــ میگریزند و دُرُست از همینجا، بتها زاده میشوند.
شاید بنیانیترین پرسش این باشد که چرا انسان، همواره آمادگیِ آن را دارد که فریبِ اعتقادات خشک و صداهای قاطع را بخورد؟. چرا بشر، اغلب به‌ جای حقیقتِ دشوار، به سویِ توهّمِ آرامش‌بخش میگریزد؟ و آیا علّتِ تکرارِ تاریخیِ استبداد و تحقیر، چیزی جز اینست که انسان، هنوز از مواجهه با مسئولیّتِ آگاهی میترسد؟. هر جامعه‌ای، بازتابِ کیفیّتِ آگاهیِ مردمانِ خویش است و تا زمانی که انسانها به جایِ بیدار کردنِ شعله‌ی فهم در درونِ خویش، چشم‌ انتظارِ مشعلدارانِ بمانند، تاریخ، همچنان چرخه‌ تکرارِ تاریکی خواهد بود. شاید رهایی، از آن لحظه آغاز شود که انسان بفهمد حقیقت، هدیه‌ای نیست که قدرت به او ببخشد. شاید آن روز، انسان دیگر از مشعلداران نپرسد که «راه کجاست؟»؛ بلکه از خویشتن بپرسد که «چرا اینهمه قرن، جرات نکردم خودم، آتشِ گمشده‌ جانم را بیابم؟».

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود!
دیدگاه ذیل در پای مطلب آقای مظفری در سایت «ایران امروز» نوشته شد. لینک مطلب آقای مظفری را پایین دیدگاهم میگذارم. جهت اطّلاع.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
///////////////////////////////////////////////////////////////////

درود بر آقای مظفری گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات شبانه.
من مایل نیستم که به جزئیّات عمیق در دامنه اساطیر و فلسفه، گام بگذارم و وقت خوانندگان محترم را بگیرم. فقط خیلی مختصر میپردازم به بعضی نکات ضروری. صحبت شما به نظر میرسد که دعوتیست به عقلانیّت، نقد سنّت، و پذیرش حقوق بشر مدرن؛ امّا حرفهای شما، حامل نوعی تناقض فلسفی پنهان در خودش است. شما میخواهید که با نفی «تصاویر اسطوره ای»، خودتان و دیگران را به یک اسطوره تازه پناه دهید؛ آنهم اسطوره‌ «عقل جهانیِ بی‌ طرف!؟». شما با لحنی مطمئن میگویید که «عقل ایرانی از عقل جهانی جدا نیست». امّا شایان پرسش است که کدام عقل جهانی؟ عقل چه کسی؟ عقلِ کدام تاریخ و فرهنگ؟ عقلِ برآمده از کدام مناسبات قدرت؟ عقل کدام جهان؟. آیا آنچه که امروز «عقل جهانی» نامیده میشود، همان عقلِ فاتح تمدّن مدرن غربی نیست که پس از قرنها استعمار، جنگ، سلطه رسانه‌ای و چپاول و غارت و انباشت سرمایه، اکنون خودش را به‌ عنوان «امر بدیهی» جا زده است؟.
شما با نقد بازگشت به خویشتن [چرا نمیپرسید که کدام خویشتن؟]، گمان میکنید از دام ایدئولوژی گریخته اید. حال آنکه تنها از یک ایدئولوژی کهنه به ایدئولوژی مسلّطِ زمانه پناه برده اید. شما از خطر «اساطیر ایرانی و دینی» میترسید، امّا متوجّه نیستید که «حقوق بشرِ جها‌شمول» نیز، در صورت تهی شدن از نقد تاریخی - فلسفی، میتواند به اسطوره‌ای تازه بدل شود؛ یعنی اسطوره‌ای که تحت نام انسانیّت، گاه همان نظامهای سلطه را توجیه پذیر میکند که میلیونها انسان را در جنگها، تحریمها و نظم نابرابر جهانی قربانی کرده‌اند. اگر قرار است هر سنّتی که در تاریخش، خشونت آفریده، کنار گذاشته شود، چرا مدرن و مدرنیته کنار گذاشته نمیشوند؟. مگر قرن بیستم، محصول عقلانیّت مدرن نبود؟. مگر آشویتس، هیروشیما، استعمار آفریقا، برده‌داری صنعتی، سرمایه‌داری افسارگسیخته و تخریب طبیعت، روسپیگری سازمان یافته، تروریسم حمایتی و امثالهم، همه در دل «عقل جهانی» رخ ندادند؟. چرا وقتی که پای دین به جنایت میرسد، ذاتش متّهم میشود، امّا وقتی که مدرنیته به فاجعه میرسد، میگویند «انحراف از مدرنیته» بوده است؟. صحبت شما، ناخواسته، گرفتار نوعی ساده‌ سازی هست؛ چنانکه گویی تمام مسئله ایران، فقط بازگشت به گذشته است. چرا شما گذشته را در دایره خطّی و فیزیکی میفهمید؛ نه در گستره «تجربه زیسته و درونی شده که فراسوی مفهوم زمان فیزیکیست؟». آیا بحران انسان مدرن صرفا ناشی از سنّت گرایی است؟ یا دقیقا برعکس، بخشی از بحران، حاصل فروپاشی معنا، حافظه تاریخی، صدمه دیدن هویّت و پیوندهای وجودی انسان در جهان مدرن است؟. انسانِ بریده از ریشه، الزاما آزادتر نمیشود؛ بلکه گاه فقط مصرف‌کننده‌تر، تنهاتر و کنترل پذیر‌تر میشود.
شما از «بازگشت به خود» انتقاد میکنید، امّا نمیپرسید که اگر انسانی هیچ نسبت زنده‌ای با گذشته، زبان، حافظه تاریخی، اسطوره‌ها و افق معنایی تاریخ و فرهنگ جامعه خود نداشته باشد، اصلا «خود» او چیست که بخواهد عقلانی زندگی کند؟. آیا انسان فقط موجودی حقوقی است؟. آیا میتوان تمدّنی را فقط با مواد و قواعد قانونی ساخت؟. آیا حقوق بشر میتواند جای معنا، رنج، تجربه قدسی، هنر، خاطره تاریخی و نیاز انسان به تعلّق را بگیرد؟. شما برای فرار از مطلق‌گرایی سنّت [که دامنه ای بسیار وسیع است و فقط با مفهوم سنّت نامیده و شناخته میشود]، به مطلق‌گرایی دیگری سقوط میکنید؛ منظورم مطلق‌گرایی حقوق بشرِ انتزاعی. بله و صد البته که حقوق بشر ضروری است، امّا کافی نیست. جامعه فقط با قانون زنده نمیماند؛ بلکه با معنای بودن، زنده میماند. فرهنگ و تمدّن فقط قرارداد اجتماعی نیست؛ بلکه افق مشترک روحی نیز هست. از سوی دیگر، شما در مسئله نقد سنّت، گاه دچار نوعی تحقیر روشنفکرانه میشوید. عبارتهایی چون «پیامبران مرده»، «خیالات»، یا «سر جوانان را شیره مالیدن»، بیش از آنکه نقد اساسی و مایه دار باشند، واکنش عاطفی‌ و جانبدارانه هستند. منتقد اصیل و بیدارفهم، حتّا هنگام نقد، پیچیدگی تاریخی پدیده‌ها را در نظر میگیرد؛ زیرا میداند که انسان، فقط با عقل ابزاری، زندگی نمیکند.
شما متوجّه نیستید که اسطوره‌هایی که امروز تحقیر میشوند، قرنها سرچشمه هنر، اخلاق، مقاومت، شعر، معنا و انسجام جمعی بوده‌اند و همچنان هستند. نقد سنّت، لازم است؛ اما تحقیر حافظه تاریخی ملّتها، خودش شکلی از نیهیلیسم فرهنگی است. چرا ما همیشه میان دو قطبِ ویرانگر گرفتاریم؟. یا «بازگشت کامل به گذشته [کدام شکل از گذشته؟]»، یا «حل شدن کامل در جهان مدرن»؟ [کدام صورت از جهان مدرن؟] چرا هیچکس جرات نمیکند از امکانِ آفرینش نو، سخن بگوید؟. از اینکه شاید وظیفه ما نه بازگشت باشد و نه تقلید؛ بلکه آفرینش افقی تازه باشد؟. نه تکرار زرتشت، نه تکرار غرب. نه پناه بردن به استخوانهای تاریخ، نه ذوب شدن در بازار جهانیِ بی‌ ریشه؛ بلکه زایش جامعه و انسانی که بتواند هم سنّت را نقد کند و هم مدرنیته را. مشکل بسیاری از گویندگان صحبتهایی أمثال سخنان شما در اینست که هنوز در سطح «واکنش» مانده‌اید. سنّت‌گرایی، واکنش به مدرنیته است و سخنان شما نیز، واکنش به سنّت‌گرایی. اما تفکّر حقیقی و اصیل از واکنش فراتر میرود. تفکّر، شجاعت ایستادن و زاینده شدن افکار و ایده های فردی در برهوت سترون روشنفکری را میطلبد؛ یعنی جایی که نه گذشته نجاتت میدهد، نه جهان مدرن برایت معنای نهایی میسازد. مسئله ما نه بازگشت به گذشته [کدام چهره و شکل گذشته؟] است و نه فرار از آن. ملّتی که حافظه تاریخی خود را انکار کند، به همان اندازه بیمار میشود که ملّتی در مقبره تاریخ بخوابد. خطر فقط در اسطوره‌های کهن نیست؛ بلکه در اسطوره‌های مدرن نیز هست. «عقل جهانی»، «توسعه»، «حقوق بشر» و «جهان مدرن» نیز اگر از نقد قدرت و تاریخ تهی شوند، میتوانند به دینهای جدید تبدیل شوند؛ یعنی دینهایی بی‌خدا [آته ایستی] امّا با همان قطعیّتهای خطرناک. [من فعلا مایل نیستم که تفاوت تجربی و فرهنگی مفهوم عقلانیّت را در فرهنگهای یونان و فرانسه و آلمان و انگلیس و آمریکا و ایران و ادیان کتابی مطرح کنم و توضیح دهم].
انسان نه موجودی تاریخی است و نه صرفا موجودی حقوقی؛ بلکه او موجودی معناجوست. جامعه‌ای که فقط بر قانون بنا شود امّا افق معنایی نداشته باشد، دیر یا زود به پوچی، مصرف‌زدگی و فروپاشی درونی میرسد. همانگونه که جامعه‌ای اسیر گذشته نیز به تعصّب و انجماد سقوط میکند. راه رهایی نه در پرستش گذشته است و نه در تقلید از پیروزمندان تاریخ معاصر؛ بلکه در توانایی آفرینش افقی تازه است. افقی که بتواند هم سنّت را نقد و سنجشگری و غربال کند و هم مدرنیته را، هم از حافظه تاریخی بیاموزد و هم اسیر آن نشود. تفکّر واقعی از جایی آغاز میشود که انسان جرات کند بدون تکیه بر هیچ بتِ کهنه یا مدرن، خودِ حقیقت را دوباره مسئله و موضوع پرسشگری و جویندگی کند. نکته اینجاست که هر دو طرف این جدال - چه بازگشت‌گرایان و چه عقل‌گرایان جهانوطنی - در یک پیشفرض مشترک گرفتارند و آنهم اینکه «انسان»، موجودیست که میتوان او را بیرون از تاریخِ تفسیرها، قدرتها و زبانها تعریف کرد؛ گویی جایی یک عقل خالص وجود دارد که یا در گذشته دفن شده یا در مدرنیته تحقّق یافته است. اما اگر اندکی رادیکالتر فکر کنیم، این فرض فرو میریزد. هیچ «عقل خالصی» وجود ندارد. عقل، همیشه درون یک افق تاریخی - زبانی شکل میگیرد و به تعبیر عمیقتر، آنچه را که ما «عقل/راسیونال» مینامیم، همواره صورتبندیِ نوعی قدرتِ تفسیر است؛ نه آینه‌ای بی ‌طرف از حقیقت. در این زمینه، مسئله از سطح «حقوق بشر یا اسطوره» فراتر میرود و وارد قلمرو خطرناکتری میشود به این معنا که هر نظام فکری - چه دینی، چه ناسیونالیستی، چه لیبرال مدرن، چه سوسیالیستی و کمونیستی - در لحظه‌ای که خود را «بدیهی» و «جهانشمول» اعلام میکند، از فلسفه به ایدئولوژی سقوط میکند. پس شاید مسئله اصلی این باشد که ما با دو حقیقت علیحده طرف نیستیم؛ بلکه با دو شیوه‌ متفاوت از «قدسی‌ سازی موضوعی انسانی» مواجهیم. در گذشته، اسطوره و دین این کار را میکردند. در اکنون، علم، حقوق بشر، توسعه و عقلانیّت ابزاری همان نقش را با زبان دیگری انجام میدهند. این همان چیزیست که میتوان آن را «اسطوره‌زداییِ دروغین» نامید؛ یعنی انکار اسطوره، بدون دیدن این واقعیّت که خودِ این انکار، یک اسطوره تازه تولید میکند. از این لحاظ، شعار «هیچ چیز مقدّس نیست» نیز ساده‌ لوحانه ‌تر از آن است که به نظر میرسد؛ زیرا خودِ این گزاره، اگر مطلق شود، تبدیل به مقدّس‌ ترین گزاره میشود. نفی امر قدسی، اگر بدون آگاهی از ساختار نیاز انسان به امر قدسی باشد، صرفا جا به ‌جایی اشتیاق به بتهاست، نه رهایی از بت ‌پرستی.
مسئله نه حذف اسطوره است، نه بازگشت به اسطوره [انگیخته شدن از تصاویر اسطوره ای، مقوله ای دیگر است که فعلا من به آن نمیپردازم]؛ بلکه «آگاه شدن به اسطوره‌مندی همه صورتهای فهم انسان» است. در این افق، زرتشت، اسلام، حقوق بشر، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سوسیالسم، کمونیسم، نه «حق یا باطل» به معنای ساده؛ بلکه «شیوه‌هایی از ساختن جهان انسانی» هستند؛ هر کدام با افقهای نجاتبخش و همزمان ویرانگر. اگر این را نپذیریم، همچنان در همان چرخه‌ خطرناک باقی میمانیم.؛ یعنی اینکه هر نسل، نسل قبلی را «اسیر اسطوره» مینامد و خود را «رها شده از اسطوره» تصوّر میکند، در حالیکه فقط در اسطوره‌ای پیچیده‌ تر زندگی میکند. مشکل نهفته در صحبت شما فقط ساده‌سازی سنّت نیست؛ مشکل آن، باور به امکان «دیدن از بیرون تاریخ» است. امّا انسان هیچگاه بیرون تاریخ نمی‌ایستد. حتّا کسی که تاریخ را نقد میکند، با ابزارهای همان تاریخ مشمول نقد، سخن میگوید.
بنابراین، پروژه «پاکسازی فرهنگ» (چه به نام مدرنیته، چه به نام سنّت) ذاتا توهّمی خطرناک است؛ زیرا فرض میگیرد که میتوان انسان را از شرط وجودی‌اش جدا کرد. امّا شاید مهمترین گره فلسفی اینجا باشد که اگر هیچ افق نهایی و جهانشمولی وجود ندارد که از بیرون تاریخ، ما را داوری کند، پس «حقوق بشر» هم نه حقیقت نهایی؛ بلکه یک دستاورد تاریخی - اخلاقی بسیار شکننده است؛ منظورم دستاوردیست که باید دائما در پروسه گفت ‌و گو، نقد و بازتفسیر حفظ شود؛ نه اینکه به عنوان دین جدید عقلانیّت اعلام شود. در غیر این صورت، همان اتفاقی می‌افتد که صحبت شما به درستی از آن میترسد امّا خودش هم از آن مصون نیست و آنهم اینکه تبدیل حقیقت به ایدئولوژی. شاید مسئله اصلی نه «انتخاب میان سنّت و مدرنیته [چرا ما ایرانیان نمیتوانیم طیفی فکر کنیم؟. چرا همیششه بین یا این یا آن اسیر و سرگردانیم؟. چرا؟.]»، بلکه «پذیرش تراژیک بودن وضعیّت انسان» باشد. انسان نه موجودیست که بتواند به آشتی نهایی به رضایت خاطر از خود برسد، نه موجودی که بتواند کاملا از خود عبور کند. او همیشه در شکاف بینابین، زندگی میکند. میان حافظه و فراموشی، میان معنا و بی‌ معنایی، میان ریشه و جهان و هر پروژه‌ای که وعده‌ پایان این شکاف را بدهد - چه دینی، چه ناسیونالیستی، چه لیبرال، چه سوسیالیستی و کمونیستی- در نهایت به خشونت می‌انجامد. خشونت برای تحمیل یک «وحدت خیالی» بر واقعیّت چند پاره انسان. حرف آخر باید بگویم که نه «بازگشت به خود [کدام خود البته؟]» نجاتبخش است، نه «حل شدن در جهان» [البته کدام شکل از جهان]؛. بلکه آگاهی از اینکه، «خود»، همیشه در حال ساخته شدن است؛ نه کشف شدن و «جهان» همیشه در حال تفسیر شدن است، نه تصاحب شدن. در این افق، وظیفه فلسفه دیگر تولید نسخه نهایی برای سعادت ابدی بشر نیست؛ بلکه حفظ یک هوشیاری دائمی است. هوشیاری نسبت به این حقیقت که هر حقیقت ادّعایی میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود و شاید تنها اخلاق ممکن در چنین جهانی این باشد که زیستن بدون توهّم نجات نهایی، امّا با مسئولیّت کامل نسبت به پیامدهای هر تفسیر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

لینک مطلب آقای مظفری: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127569/

ش., 16.05.2026 - 19:20 پیوند ثابت