سه «بنبست» :درون رژیم ؛ اپوزیسیون و امریکا ؛ آیا اعتماد در بین ما , امید مردم را افزایش می دهد
شرایط امروز بهقدری پیچیده و متغیر است که بهسختی میتوان بر دادهها و تحلیلهای قطعی تکیه کرد. از یکسو اطلاعات میدانی و امنیتی شفاف نیست، از سوی دیگر ارتباط مستقیم با مردم داخل کشور محدود شده و همزمان، تحولات و تصمیمات بازیگران اصلی، جمهوری اسلامی، آمریکا، ترامپ و نتانیاهو، پیوسته در حال تغییر است.
بنابراین، آنچه امشب مطرح میشود بیش از آنکه ادعای حقیقت قطعی داشته باشد، نوعی هماندیشی و گفتگوی آزاد است؛ نظراتی که ممکن است فردا، با تغییر شرایط، دگرگون شوند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
تفرقه ای که خالق بُن بستهاست.
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از هزارمین درسگفتار در باره «مفاتیح الجنان» برای سیاستمداران مسلمان و شیفته رسول الله در پارلمان شیعیان اتّحادیه اروپا!
بحث مسائل ایران را اگر بخواهیم فعلا آمریکا و اسرائیل را کنار بگذاریم و فقط به وضعیّت ایران و ایرانیان بنگریم و بدون هیچ حبّ و بغض و کینه توزی بر آن باشیم که با دیده ای مُنصف و شایان تامّل به پدیده های واقعی بنگریم و در صدد بررسی آنها بر آییم، خواهیم دید که آنچه امروز ایران را تا مغز استخوان فرسوده و زخمی کرده است، صرفا هجوم بیگانگان یا توطئه قدرتهای خارجی نیست؛ زیرا اگر بخواهیم ــ دستکم برای لحظهای ــ همه قدرتهای بیرونی را از معادله کنار بگذاریم و فقط به خودِ «ایرانی» و کیفیّت رفتار و منش و مناسبات او با هممیهنانش بنگریم، آنگاه با حقیقتی تلختر و هولناکتر رو به رو خواهیم شد. اینکه ما بیش از آنکه قربانی دشمنان بیرونی باشیم، قربانی ضعفهای درونی، پراکندگیهای اعتقادی و گرایشی، خودخواهیهای مزمن، کینه های انباشته و ناتوانی تاریخیمان در «با هم بودن» بودهایم. فاجعه آنجاست که ما هنوز نیاموختهایم «بنبست» را چگونه باید فهمید. هر گاه در برابر دشواری تاریخی یا اجتماعی قرار گرفتهایم، به جای آنکه در کنار یکدیگر بایستیم و مسئله را حل کنیم، از هم گریختهایم؛ گویی تفرّق، راه نجات است. هر گرایشی/سازمانی/حزبی/فرقه ای و امثالهم، راه خود را رفته، هر گروه دیگری را خائن پنداشته، هر صدا، صدای دیگر را نفی کرده، و هر اندیشهای پیش از آنکه شنیده شود، محکوم شده است. امّا دردناکتر آنجاست که همین فرار از وحدت، خودش زایشگر بن بستهای تازه بوده است؛ بنبستهایی عمیق تر، تیرهتر و ویرانگرتر.
ما از یک چاه به چاهی دیگر گریختهایم و هر بار، نام این سقوط را «نجات» گذاشتهایم. هیچکس از خود نپرسیده است که شاید اصلِ فاجعه نه در «وجود اختلاف»؛ بلکه در «ناتوانی ما برای زیستن با اختلاف» باشد؛ زیرا ملّتی که نتواند تفاوتها را تحمّل کند، محکوم است که همواره میان نفرت و فروپاشی دست و پا بزند. در این میان، کافیست به دامنه خصومتها و کینه ورزیهایی بنگریم که پیرامون چهرههایی چون «شاهزاده رضا پهلوی» و گرایش پادشاهیخواه شکل گرفته است - فارغ از آنکه کسی موافق باشد یا مخالف -، مسئله اصلی کیفیّت این مخالفتهاست. آنچه در بسیاری از شبکههای اجتماعی موج میزند، کمتر «انتقاد» است و بیشتر فوران توهین و فحّاشی و حسادت چندش آور و عقدههای تلنبار شده، و عطش قدرت طلبیست. گویی بسیاری نه برای ساختن آینده؛ بلکه برای سوزاندن دیگری زندهاند. انتقادِ اصیل، ریشه در حقیقتجویی دارد؛ امّا نفرت، ریشه در زخمی دارد که انسان از مواجهه با حقارتهای درونی خویش پنهان میکند. انسانِ حسود، بیش از آنکه در پی دادخواهی و دادگزاری باشد، در آرزوی سقوط دیگریست؛ زیرا عظمت دیگری، آینه کوچکیِ اوست. به همین دلیل است که در میان انبوه این فریادها و دشنامها، به ندرت میتوان سخنی یافت که از خرد، انصاف، یا دغدغهای مسئولانه برای ایران برخاسته باشد.
فاجعه ایران فقط استبداد سیاسی نیست؛ فاجعه عمیقتر، استبداد روحهاییست که نمیخواهند دیگری را تحمّل کنند. جامعهای که هر فردش خود را «تنها حقیقت» بداند، دیر یا زود به قربانگاه تعصّب و حذف کشیده خواهد شد؛ زیرا حذف، آسانترین کار برای ذهنیّتهای تهی از تفکّر است. انسانِ ناتوان از گفتگو، همیشه به دشمن تراشی پناه میبرد. آیا ما هرگز از خود پرسیدهایم که چرا در حسّاسّترین بزنگاههای تاریخ، نیروهای اجتماعی ایران به جای همافزایی، به جان یکدیگر افتادهاند؟. چرا ما از «متّحد شدن» بیش از «شکست خوردن» میترسیم؟. چرا بسیاری از ایرانیان حاضرند کشورشان ویران شود، امّا رقیب فکریشان مجال حضور پیدا نکند؟. این چه بیماریِ روانی و تاریخیست که در آن، نفرت از «دیگری» از عشق به «میهن» نیرومندتر شده است؟. مگر نه این است که تمدّن، از لحظهای آغاز میشود که انسان میآموزد در کنار کسی بایستد که مانند او نمیاندیشد؟. پس چرا ما هنوز در ابتداییترین مرحله بلوغ اجتماعی متوقّف ماندهایم؟. چرا هر اختلاف نظری، بی درنگ به میدان حذف، تحقیر، توهین و لجن پراکنی بدل میشود؟. آیا ملّتی که نمیتواند میان «انتقاد» و «کینه» تمایز بگذارد، اصلا قادر به ساختن آیندهای آزاد خواهد بود؟.
ایران را فقط حکومتها و قدرتها ویران نکردهاند؛ ایران را روحیههایی ویران کردهاند که از همکاری عاجزند، از گفتگو میگریزند، و از موفقیّت دیگری به خشم میآیند. سرزمینها پیش از آنکه در جغرافیا سقوط کنند، در روان و اخلاق مردمانشان فرو میریزند و هیچ استبدادی، بدون همکاریِ ترسها، حسادتها، تفرقهها و خامیهای کنشگران و مدّعیان یک جامعه، قادر به دوام نیست. اگر ایرانیان یک هزارم انرژی را که صرف دشمنی، تخریب، تحقیر و جدالهای بیهوده میکنند، صرفِ باهمفکری، مدارا و ساختن اعتماد میان خود میکردند، شاید امروز ایران در این پرتگاه هولناک نایستاده بود؛ چونکه هیچ ملّتی با «نفرتِ درونی» به آزادی نرسیده است. آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، ظرفیّت اخلاقی و بلوغ روحیِ یک ملّت است. من میپرسم که آیا ما حقیقتا ایران و مردمانش را دوست داریم یا فقط میخواهیم نسخهای از خویشتنِ خویش را بر ایران تحمیل کنیم؟. آیا ما در پی رهایی میهنیم، یا در پی انتقام از یکدیگریم؟. آیا هنوز توان آن را داریم که پیش از فروپاشی کامل، هنرِ «با هم بودن» را بیاموزیم؟ و اگر نتوانیم در کنار هم بایستیم، دقیقا از چه «ایرانی» سخن میگوییم که میخواهیم نجاتش دهیم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Amrollah Ibrahimi
Amrollah Ibrahimi
آنچه که ما را به قدرت میرساند، پایگاه اجتماعی است و پایگاه اجتماعی هم نه با حذف رقیب، بلکه با گفتار و کردار درست به دست میآید لذا، با صراحت باید گفت و نوشت که بخشی از مشکل امروز، به ضعف در تاکتیکها بازمیگردد. رفتارها، شیوههای کنش و حتی آرایش نیروهای ما، در بسیاری موارد نیازمند بازنگری جدی است. این کاستیها باعث شده مسیر دستیابی به اهداف طولانیتر و پیچیدهتر شود.
نکته نگرانکنندهتر این است که برخی جریانهای قدرتمند، از جمله باندهای مافیایی – تروریستی سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات، در مواردی از همین ضعفها بهرهبرداری کردهاند و میکنند.
در عمل، آنها با استفاده از شکافها و خطاهای رفتاری در میان مخالفان، میتوانند با کمترین هزینه، بیشترین بهره را ببرند.
مشکل آنجاست که این تجربهها بارها تکرار شده، اما کمتر به بازنگری جدی و «انتقاد از خود» منجر شده است.
متأسفانه ما تحتِ لوایِ مرزبندی، چنان درۀ عمیقی در بینِ خود و دیگر گروهها و شخصیتهایِ اپوزیسیون ایجاد کردهایم که اگر این روندِ مُخرّب ادامه یابد، به دریایی از خشم و نفرت بدل میگردد و این همانی است که دشمن در پیِ آن میدَود. 🔻
🔷 باید به دور از برخوردهای عکس العملی، انتقادهای غیر سازنده، کنشهای هیستریک، دور زدن و گاف گیری از گذشتههای دور همدیگر، با کسانی مبارزه کرد که در حال حاضر بر کشورمان حاکم هستند. هر گروه مخالفِ باندهای حاکم بر ایران، باید گروه دیگر را همراه و مکمل خویش بهپندارد و به این بیاندیشد که میان ما " دریای خون" نیست. میان ما حقیقتی است که کتمان میشود، واقعیتی که استتار میگردد و همه ما فریادی داریم که توسط دشمن مشترک سرکوب میشود، حق و حقوقی داریم که ناجوانمردانه زیر پا گذاشته میشود و فقط با هم و در کنار هم میتوانیم به هدفمان برسیم. باید از گذشته درس گرفت و راه را برای هر کسی که خواهان تضعیف درندگان حاکم بر ایران است، باز کرد. باید همۀ مخالفان و حتی منتقدان این نظام جهل و جنایت را همراه دید تا بتوان نسل بعدی را نجات داد و این ویرانه را آباد ساخت.
مطمناً تا زمانیکه از تعصّبات منحط، انرژیگیر و بی بازده دست نکشیم، سقف ذهنیمان را بالا نبرده و در مدار کیفیتری سقف نزنیم، همچنان همان راه 47 سال گذشته را میپیمائیم و حاصل کاری جز آب به آسیاب جنایتکاران حاکم بر ایران ریختن نداریم. باید در شعار و عمل ثابت کنیم که هر کسی سدِ راه ما برای رسیدن به آزادی نباشد، با ما و در کنار ماست.
آری، فقط در این صورت است که میتوانیم بر این نظامی که در طی این 47 سال ایران و ایرانی را به روز سیاه نشانده است، فائق آئیم و پرچم عشق و آزادی را در هر کوی و برزن ایرانِ خمینیزده به اهتزاز در آوریم.
✅ همۀ ما با داشتنِ بیل و کلنگی در دست، مشغول کار و فعالیت هستیم اما طیفی از آن برای ساختن پُل و کندن تونل استفاده میکنند تا مسیرِ رسیدنِ به آزادی و عدالت را کوتاهتر سازند و طیفی هم با استفاده از همین ابزار، حتی کوره راههایِ موجود را هم خراب میکنند که تا فقط خودشان دیده شوند. شگفتا که همۀ ما، خودمان را مبارز و اپوزیسیون جمهوری اسلامی مینامیم. 😭
🔶 در ضمن، من بر خلاف جناب آقای Hoshang Asadi گرامی، "خوشبین" نیستم و بیم آن دارم که باندی از باندهای سهیم در قدرت و ثروت، موفق به حذف طیف رجوی و پهلوی شود و ضمن تثبیت قدرت خود، به بقای ساختار کنونی تداوم بخشد و مسیر رسیدن به عدالت و آزادی را سالها به تعویق بیاندازد. تهدید اصلی برای آیندۀ ایران و ایرانی را میتوان در تداوم بخشی از ساختار کنونی دید، بیش از آنکه صرفاً به آمدن یا رفتن چهرههای سیاسی محدود شود. تمرکز بر تقابل رجوی و پهلوی، ما را از دیدن خطر اصلی که تداوم بخشی از ساختار ۴۷ ساله کنونی است، دور میکند.