دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر
آقای قادری نه تاریخ ایران را میشناسد. نه اسلامیّت را. نه تحوّلات فکری و فلسفی باخترزمینیان را. ایشان همانقدر میداند که به وفور همچون مور و ملخ در اختیار همگان است. سطحیّات مبتذل و بی پایه و اساس. آنچه که امروز در بسیاری از شبکههای اجتماعی، رسانههای اینترنتی، برنامههای تصویری و صوتی، و محافلِ پر هیاهوی موسوم به «تحلیل» و «روشنگری»، «مصاحبه» و غیره و ذالک شیوع دارد، دیگر صرفا یک ضعف رسانهای یا کمبود تخصّصی نیست؛ بلکه نشانهایست از یک بحرانِ عمیقتر و هولناکتر. منظورم فروپاشیِ شأنِ اندیشیدن در جامعه ایرانیست. فاجعه فقط در این نیست که بسیاری از مجریان، مصاحبهگران و مدّعیان، تاریخ و فرهنگ ایران را نمیشناسند؛ بلکه مصیبتِ حقیقی در اینست که غالب آنان حتّا نمیدانند «شناخت» چیست و از چه رنجی زاده میشود. شناخت، انباشتنِ محفوظاتِ بازاری و تکرارِ طوطیوارِ چند کلیشه رایج نیست. شناخت، عبورِ جان از میانِ تاریکیهای تاریخ میهنی است؛ یعنی درگیر شدن با رنجِهای مردمان و فرهنگ و تمدّن کهنسالشان، با شکستها، تناقضها، زخمها و رؤیاهایشان. امّا آنچه که امروز به نامِ آگاهی عرضه میشود، غالبا چیزی نیست جز بازتولیدِ سطحیّاتی مبتذل که هزار بار پیش از این، از دهانِ هزاران نفر بیرون آمدهاند؛ سخنانی بی ریشه، بی تفکّر، بی سنجشگری، بی بینش انتقادی و پرسشی و بی حضورِ روح بیدارفهمِ فردی.
دردناکتر اینکه بسیاری از این مدّعیان، نه فقط ایران و تاریخش را نمیشناسند؛ بلکه از فهمِ تحوّلاتِ فرهنگی و اجتماعی و تمدّنهای باختری نیز ناتوانند. واژههایی چون «آزادی، دمکراسی، سکولاریسم، مدرنیته، هومانیسم، راسیونالیسم، دیسکورس و پیشرفت را» بی وقفه عین تنقّلات سر سفره بر زبان میآورند، امّا هرگز از خود نپرسیدهاند که این مفاهیم از کدام زخمهای تاریخی، از کدام جنگهای خونین، از کدام بحرانهای روحی و روانی و فلسفی و الهیاتی زاده شدهاند. آنان نمیدانند که تمدّنِ غرب، محصولِ چند کتابِ ترجمه شده و چند شعارِ سیاسی نیست؛ بلکه برآمده از قرنها کشمکشِ متافیزیکی، تردیدِ وجودی، انقلابِ فکری و شورشِ انسان علیه نظمهای کهن است و با اینهمه، فاجعه هنگامی به اوج میرسد که سخن به اسلامیّت و تاریخِ آن میرسد. بسیاری از کسانی که شبانه روز درباره دین ایمانخواه، جامعه و سرنوشتِ ایران سخن میگویند، نه اسلام را چونان یک پدید تاریخی و تمدّنی فهمیدهاند، نه لایههای روانی، سیاسی، فقهی، کلامی و انشعابی و فرهنگیِ آن را میشناسند. گفتارشان غالبا چیزی نیست جز تکرارِ شعارهای فرسوده، نفرتهای موروثی یا دفاعیّاتِ عامیانه. نه ژرفایی در آن هست و نه صداقتی در جستجوی حقیقت. گویی همه چیزها پیشاپیش معلومند و دیگر محتاج به اندیشیدن و بازاندیشی انتقادی نیستند.
و این دقیقا آغازِ مرگِ تفکّر زاینده و جوینده و پویا است؛ زیرا انسان، آنگاه سقوط میکند که پیش از فهمیدن، به یقین برسد. بزرگترین فاجعه ذهنیّتِ ایرانی شاید این باشد که بسیاری، هنوز نیاموختهاند چگونه پرسش کنند. ما بیشتر از آنکه در جستجوی حقیقت باشیم، در پیِ فاتح شدن در جدلها هستیم. بیشتر میخواهیم «حقّ به جانب» باشیم تا اینکه حقیقت را، هرچند تلخ و ویرانگر، کشف و تاب بیاوریم. در چنین فضایی، سخن گفتن آسان میشود و اندیشیدن دشوار و چه بسا ناممکن. اینکه آیا میتوان بدون شناختِ عمیق از تاریخ، فرهنگ، فلسفه و تحوّلات تمدّنی، در باره سرنوشت یک جامعه سخن گفت؟، مبحثیست که هیچکس رغبتی به آن نشان نمیدهد. عصر شبکه های نو و مدرن امروزی، امکان سخن گفتن را دمکراتیک کرده، امّا الزاما فهم را عمیق نکرده است. امروزه روز، بسیاری میتوانند سخن بگویند، تحلیل کنند، قضاوت کنند و مخاطب جمع کنند، بی آنکه سالها رنجِ مطالعه، تفکّر، خودانتقادی و فهم تاریخی را پشت سر گذاشته باشند. این پدیده فقط مختص جامعه ایرانی نیست؛ بلکه بخشی از بحرانِ جهانیِ دورانِ دیجیتالی شدن و سرعت است. دورانی که در آن، «قاطعیّت»، اغلب جای «تأمّل فکورانه» را گرفته است. کسی که میخواهد در باره سرنوشتِ یک ملّت، سخن بگوید، باید سالها در تاریخِ ایران کنکاش کرده، با اسطورهها و شکستهایش زیسته، صدای خاموشِ قرنها را شنیده و فهمیده باشد تا بتواند دریابد که هر مسئله امروزی، ناگهانی و بی ریشه از آسمان سقوط نکرده است. انسانِ جدّی، پیش از آنکه سخن بگوید، از خودش میپرسد که من از کدام موضع معرفتی سخن میگویم؟. « آیا آنچه را که میدانم، حاصلِ رنجِ تفکّر فردی است یا فقط انعکاسِ هیاهوی پیرامون؟». آیا من، تاریخ را فهمیدهام، یا صرفا چند روایتِ رایج را حفظ کردهام؟؛ «زیرا تاریخ، فهرستِ وقایع نیست؛ بلکه تاریخ، سرگذشتِ روانِ انسانهاست».
تحصیل کردگان جامعه امروز ما بیش از هر چیز، گرفتارِ «توهمِ دانایی» هستند. عصری فرا رسیده که هر کس تریبونی یافته و میتواند بی هیچ رنجی، در باره پیچیدهترین مسائلِ تاریخی، فلسفی و اجتماعی حکم صادر کند. امّا فرهنگها و تمدّنها با پُرگویی ساخته نمیشوند. فرهنگ و تمدّن، محصولِ سکوتهای طولانی، تأمّلات دردناک و پرسشهای کلیدی و تیزبینانه است. آنجا که همه سخن میگویند و هیچکس نمیاندیشد، فرهنگ آرام آرام به نمایش بدل میشود و حقیقت، قربانیِ شهرت و هیاهو میشود. البته در میان این ویرانیِ فکری، هنوز انسانهایی هستند که با فروتنی میآموزند، میخوانند، تردید میکنند و از قطعیّتهای ارزان میگریزند. امّا وجودِ چند استثناء، قاعده فاجعه بارِ مسلّط را تغییر نمیدهد. قاعده، همان سطحی نگریِ فراگیریست که اکنون چون مهی سنگین، بر ذهنیّت جامعه تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی افتاده است. می میپرسم که چرا ما بیش از آنکه تشنه فهمیدن باشیم، شیفته سخن گفتن شدهایم؟. چرا انسانِ ایرانی، پیش از ساختنِ خویش، میخواهد جهان را تفسیر کند؟. چرا بسیاری نمیدانند که تفکّر، پیش از آنکه قدرت بدهد، انسان را ویران میکند؟ و چرا کمتر کسی حاضر است بهای دانایی را بپردازد؛ یعنی بهایی که چیزی نیست جز تنهایی، تردید، رنج و فروپاشیِ یقینهای فردی؟. شاید مسئله اصلیِ ما فقط بیسوادی نباشد؛ بلکه گریز از «رنجِ فهمیدن» باشد؛ زیرا فهمِ حقیقی، آسایش نمیآورد؛ بلکه انسان را از خوابِ خوشِ قطعیّت بیرون میکشد. آدمی تا زمانی که در سطحِ شعارها و محفوظات زندگی میکند، احساسِ دانایی دارد؛ امّا همین که اندکی به ژرفا فرو رود، ناگهان با اقیانوسِ نادانیِ خویش رو به رو میشود و این همان لحظهایست که تفکّر آغاز میشود. شاید نجاتِ ما نه در انبوهِ پاسخها؛ بلکه در بازگشت به پرسشهای ریشه ای باشد مثل: پادشاهی چیست و چگونه در تاریخ ایران، پدیدار شد و تحوّلات آن، چگونه بوده اند؟. همچنین در بازگشت به فروتنیِ معرفتی، به شجاعتِ تردید، و به این اعترافِ تلخ؛ امّا نجاتبخش که ما بیش از آنکه بدانیم، وانمود میکنیم که میدانیم و فرهنگ و تمدّن و جامعه ای که در آن، وانمود کردن جای فهمیدن را بگیرد، پیش از آنکه در میدانهای جنگ و کشمکشهای عقیدتی/دیدگاهی در شبکه های اجتماعی شکست بخورد، در درونِ خویش فروپاشیده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
تاریخ جوامع بشری، گستره مُمکنهاست.
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر
آقای قادری نه تاریخ ایران را میشناسد. نه اسلامیّت را. نه تحوّلات فکری و فلسفی باخترزمینیان را. ایشان همانقدر میداند که به وفور همچون مور و ملخ در اختیار همگان است. سطحیّات مبتذل و بی پایه و اساس. آنچه که امروز در بسیاری از شبکههای اجتماعی، رسانههای اینترنتی، برنامههای تصویری و صوتی، و محافلِ پر هیاهوی موسوم به «تحلیل» و «روشنگری»، «مصاحبه» و غیره و ذالک شیوع دارد، دیگر صرفا یک ضعف رسانهای یا کمبود تخصّصی نیست؛ بلکه نشانهایست از یک بحرانِ عمیقتر و هولناکتر. منظورم فروپاشیِ شأنِ اندیشیدن در جامعه ایرانیست. فاجعه فقط در این نیست که بسیاری از مجریان، مصاحبهگران و مدّعیان، تاریخ و فرهنگ ایران را نمیشناسند؛ بلکه مصیبتِ حقیقی در اینست که غالب آنان حتّا نمیدانند «شناخت» چیست و از چه رنجی زاده میشود. شناخت، انباشتنِ محفوظاتِ بازاری و تکرارِ طوطیوارِ چند کلیشه رایج نیست. شناخت، عبورِ جان از میانِ تاریکیهای تاریخ میهنی است؛ یعنی درگیر شدن با رنجِهای مردمان و فرهنگ و تمدّن کهنسالشان، با شکستها، تناقضها، زخمها و رؤیاهایشان. امّا آنچه که امروز به نامِ آگاهی عرضه میشود، غالبا چیزی نیست جز بازتولیدِ سطحیّاتی مبتذل که هزار بار پیش از این، از دهانِ هزاران نفر بیرون آمدهاند؛ سخنانی بی ریشه، بی تفکّر، بی سنجشگری، بی بینش انتقادی و پرسشی و بی حضورِ روح بیدارفهمِ فردی.
دردناکتر اینکه بسیاری از این مدّعیان، نه فقط ایران و تاریخش را نمیشناسند؛ بلکه از فهمِ تحوّلاتِ فرهنگی و اجتماعی و تمدّنهای باختری نیز ناتوانند. واژههایی چون «آزادی، دمکراسی، سکولاریسم، مدرنیته، هومانیسم، راسیونالیسم، دیسکورس و پیشرفت را» بی وقفه عین تنقّلات سر سفره بر زبان میآورند، امّا هرگز از خود نپرسیدهاند که این مفاهیم از کدام زخمهای تاریخی، از کدام جنگهای خونین، از کدام بحرانهای روحی و روانی و فلسفی و الهیاتی زاده شدهاند. آنان نمیدانند که تمدّنِ غرب، محصولِ چند کتابِ ترجمه شده و چند شعارِ سیاسی نیست؛ بلکه برآمده از قرنها کشمکشِ متافیزیکی، تردیدِ وجودی، انقلابِ فکری و شورشِ انسان علیه نظمهای کهن است و با اینهمه، فاجعه هنگامی به اوج میرسد که سخن به اسلامیّت و تاریخِ آن میرسد. بسیاری از کسانی که شبانه روز درباره دین ایمانخواه، جامعه و سرنوشتِ ایران سخن میگویند، نه اسلام را چونان یک پدید تاریخی و تمدّنی فهمیدهاند، نه لایههای روانی، سیاسی، فقهی، کلامی و انشعابی و فرهنگیِ آن را میشناسند. گفتارشان غالبا چیزی نیست جز تکرارِ شعارهای فرسوده، نفرتهای موروثی یا دفاعیّاتِ عامیانه. نه ژرفایی در آن هست و نه صداقتی در جستجوی حقیقت. گویی همه چیزها پیشاپیش معلومند و دیگر محتاج به اندیشیدن و بازاندیشی انتقادی نیستند.
و این دقیقا آغازِ مرگِ تفکّر زاینده و جوینده و پویا است؛ زیرا انسان، آنگاه سقوط میکند که پیش از فهمیدن، به یقین برسد. بزرگترین فاجعه ذهنیّتِ ایرانی شاید این باشد که بسیاری، هنوز نیاموختهاند چگونه پرسش کنند. ما بیشتر از آنکه در جستجوی حقیقت باشیم، در پیِ فاتح شدن در جدلها هستیم. بیشتر میخواهیم «حقّ به جانب» باشیم تا اینکه حقیقت را، هرچند تلخ و ویرانگر، کشف و تاب بیاوریم. در چنین فضایی، سخن گفتن آسان میشود و اندیشیدن دشوار و چه بسا ناممکن. اینکه آیا میتوان بدون شناختِ عمیق از تاریخ، فرهنگ، فلسفه و تحوّلات تمدّنی، در باره سرنوشت یک جامعه سخن گفت؟، مبحثیست که هیچکس رغبتی به آن نشان نمیدهد. عصر شبکه های نو و مدرن امروزی، امکان سخن گفتن را دمکراتیک کرده، امّا الزاما فهم را عمیق نکرده است. امروزه روز، بسیاری میتوانند سخن بگویند، تحلیل کنند، قضاوت کنند و مخاطب جمع کنند، بی آنکه سالها رنجِ مطالعه، تفکّر، خودانتقادی و فهم تاریخی را پشت سر گذاشته باشند. این پدیده فقط مختص جامعه ایرانی نیست؛ بلکه بخشی از بحرانِ جهانیِ دورانِ دیجیتالی شدن و سرعت است. دورانی که در آن، «قاطعیّت»، اغلب جای «تأمّل فکورانه» را گرفته است. کسی که میخواهد در باره سرنوشتِ یک ملّت، سخن بگوید، باید سالها در تاریخِ ایران کنکاش کرده، با اسطورهها و شکستهایش زیسته، صدای خاموشِ قرنها را شنیده و فهمیده باشد تا بتواند دریابد که هر مسئله امروزی، ناگهانی و بی ریشه از آسمان سقوط نکرده است. انسانِ جدّی، پیش از آنکه سخن بگوید، از خودش میپرسد که من از کدام موضع معرفتی سخن میگویم؟. « آیا آنچه را که میدانم، حاصلِ رنجِ تفکّر فردی است یا فقط انعکاسِ هیاهوی پیرامون؟». آیا من، تاریخ را فهمیدهام، یا صرفا چند روایتِ رایج را حفظ کردهام؟؛ «زیرا تاریخ، فهرستِ وقایع نیست؛ بلکه تاریخ، سرگذشتِ روانِ انسانهاست».
تحصیل کردگان جامعه امروز ما بیش از هر چیز، گرفتارِ «توهمِ دانایی» هستند. عصری فرا رسیده که هر کس تریبونی یافته و میتواند بی هیچ رنجی، در باره پیچیدهترین مسائلِ تاریخی، فلسفی و اجتماعی حکم صادر کند. امّا فرهنگها و تمدّنها با پُرگویی ساخته نمیشوند. فرهنگ و تمدّن، محصولِ سکوتهای طولانی، تأمّلات دردناک و پرسشهای کلیدی و تیزبینانه است. آنجا که همه سخن میگویند و هیچکس نمیاندیشد، فرهنگ آرام آرام به نمایش بدل میشود و حقیقت، قربانیِ شهرت و هیاهو میشود. البته در میان این ویرانیِ فکری، هنوز انسانهایی هستند که با فروتنی میآموزند، میخوانند، تردید میکنند و از قطعیّتهای ارزان میگریزند. امّا وجودِ چند استثناء، قاعده فاجعه بارِ مسلّط را تغییر نمیدهد. قاعده، همان سطحی نگریِ فراگیریست که اکنون چون مهی سنگین، بر ذهنیّت جامعه تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی افتاده است. می میپرسم که چرا ما بیش از آنکه تشنه فهمیدن باشیم، شیفته سخن گفتن شدهایم؟. چرا انسانِ ایرانی، پیش از ساختنِ خویش، میخواهد جهان را تفسیر کند؟. چرا بسیاری نمیدانند که تفکّر، پیش از آنکه قدرت بدهد، انسان را ویران میکند؟ و چرا کمتر کسی حاضر است بهای دانایی را بپردازد؛ یعنی بهایی که چیزی نیست جز تنهایی، تردید، رنج و فروپاشیِ یقینهای فردی؟. شاید مسئله اصلیِ ما فقط بیسوادی نباشد؛ بلکه گریز از «رنجِ فهمیدن» باشد؛ زیرا فهمِ حقیقی، آسایش نمیآورد؛ بلکه انسان را از خوابِ خوشِ قطعیّت بیرون میکشد. آدمی تا زمانی که در سطحِ شعارها و محفوظات زندگی میکند، احساسِ دانایی دارد؛ امّا همین که اندکی به ژرفا فرو رود، ناگهان با اقیانوسِ نادانیِ خویش رو به رو میشود و این همان لحظهایست که تفکّر آغاز میشود. شاید نجاتِ ما نه در انبوهِ پاسخها؛ بلکه در بازگشت به پرسشهای ریشه ای باشد مثل: پادشاهی چیست و چگونه در تاریخ ایران، پدیدار شد و تحوّلات آن، چگونه بوده اند؟. همچنین در بازگشت به فروتنیِ معرفتی، به شجاعتِ تردید، و به این اعترافِ تلخ؛ امّا نجاتبخش که ما بیش از آنکه بدانیم، وانمود میکنیم که میدانیم و فرهنگ و تمدّن و جامعه ای که در آن، وانمود کردن جای فهمیدن را بگیرد، پیش از آنکه در میدانهای جنگ و کشمکشهای عقیدتی/دیدگاهی در شبکه های اجتماعی شکست بخورد، در درونِ خویش فروپاشیده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان