عنوان «رضاشاه دوم» میتواند در میان مبارزان راه آزادی ایران ـ که از طیفهای گوناگونِ چپ و راست، مشروطهخواه، سلطنتطلب و جمهوریخواه تشکیل شدهاند ـ زمینهساز اختلاف و تفرقه شود. بیتردید هر ایرانی آزاد است که رهبر انقلاب شیر و خورشید ایران را هرگونه که شایسته میداند خطاب کند؛ اما تا زمانی که همهپرسی آزاد برگزار نشود و شخصِ رضا پهلوی نیز در برابر مجلس ملی آینده سوگند یاد نکند و رسماً مسئولیت پادشاهی ایران را نپذیرد، بهتر است از شتابزدگی و «دوستیِ خالهخرسه» پرهیز کنیم و از بهکار بردن این عنوان خودداری نماییم.
در سال ۱۳۰۴ خورشیدی، مجلس شورای ملی لقب «شاهزاده» را از برخی افراد خاندان قاجار سلب کرد؛ همانگونه که در دانمارک نیز این عنوان از تعدادی از برادرزادههای پادشاه کنونی گرفته شد. با این حال، واژه «شاهزاده» همچنان جایگاه تاریخی و معنای خود را حفظ کرده است. اما شاید این عنوان نیز برای رضا پهلوی کافی نباشد؛ زیرا ایشان فراتر از یک شاهزادهٔ معمولی، امروز عملاً به نماد و رهبر طیف گستردهای از آزادیخواهان ایران تبدیل شدهاند؛ کسانی که زیر پرچم شیر و خورشید برای رهایی میهن به پا خاستهاند.
واژه «شاهپور» نیز واژهای اصیل و درست است، اما بسیاری آن را به اشتباه تنها به معنای «برادر شاه» میپندارند؛ در حالی که در اصل، همان مفهوم «شاهزادهٔ مذکر» را میرساند.
شاید در شرایط کنونی، با توجه به فرهنگ خسروانی و سنت دیرینهٔ ایرانزمین، بهترین عنوان برای ایشان «شهریار ایران» باشد؛ عنوانی که بیش از آنکه بار حقوقی و حکومتی داشته باشد، جنبهای ملی، نمادین و مسئولیتآور دارد.
واژه «شهریار» از ترکیب «شهر» و «یار» ساخته شده و در معنای اصیل خود، به مفهوم یار، نگاهبان و پاسدار شهر و سرزمین است؛ کسی که خود را وقف نگهداری و سرافرازی میهن میکند، نه مالک آن.
مهران مقدس
سرپرست کانون فرهنگ پارسی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مرز بین واقعیّتهای سیاسی و دلبستگیهای عاطفی
دروود بر آقای مقدّس گرامی،
تحشیه ای کوتاه بدون شرح جزئیّات.
آنچه که امروز بیش از هر چیز، در سپهر سیاسی و فرهنگی ایران نیازمند فهمی ژرف و مسئولانه است، تفکیک میان «عاطفهورزی فردی» و «خِرَدِ کشورداری» است. بسیاری از لقبها و عنوانهایی که در باره « شاهزاده رضا پهلوی» در شبکههای اجتماعی رایج شدهاند، بیش از آنکه ریشه در یک قرارداد سیاسی یا حقوقی داشته باشند، برآمده از دلبستگیهای عاطفی، خاطرات تاریخی، آرزوهای فرو خورده و تمنّاهای روانیِ بخشی از ایرانیانند و این موضوع، از لحاظ روانشناسی اجتماعی، نه عجیب است و نه نکوهیدنی و نه مشمول مسخره کردن. ملّتی که دهه ها در زیر فشار تحقیر، خشونت ایدئولوژیک و فروپاشیِ اعتماد عمومی زیسته است، طبیعیست که در ناخودآگاهبود جمعی خویش، به نمادهایی پناه ببرد که برایش یادآور نظم، شکوه، امنیّت و رفاه و غرور و سرفرازی و دانش و آگاهی و استمرار تاریخی - فرهنگی باشند.
امّا آنجا که سخن از «معضل سیاسی» و «سرنوشت کشوری» به میان میآید، دیگر نمیتوان با منطق عواطف سخن گفت. سیاست، اگر بخواهد از ورطه سوءتفاهمها و نزاعهای فرساینده عبور کند، نیازمند زبانی سنجیده، روشن و مسئولانه است. بسیاری از این عنوانها، هر چند از سر مهرورزی و احترام به کار روند، در فضای ملتهب و چند پاره کنشگران ایرانی، ممکن است به جای همگرایی، سوءظن و بدفهمی بیافرینند؛ زیرا جامعهای که هنوز از زخم استبداد دینی و تجربههای تلخ تاریخی عبور نکرده، نسبت به هر نشانهای از «تقدیس قدرت» یا «پیشفرض گرفتنِ حقّانیت سیاسی» حسّاس است. این حقیقتی روشن و بی نیاز از اثبات است که «شاهزاده رضا پهلوی» به خاندان پادشاهی ایران تعلّق دارند. این انتساب، امری تاریخی و تبارشناختی است، نه چیزی وابسته به بودن یا نبودن در قدرت. همانگونه که واژه «شاهدخت» برای دختر شاه به کار میرفته، «شاهپور» یا «شاهزاده» نیز به پسر شاه اطلاق میشده است؛ و این مفاهیم، در معنای نخستین خود، بیش از آنکه سیاسی باشند، نشانگر نسبت خانوادگی و تاریخیند.
امّا مسئله مهمتر، خودِ معنای «شاه» در سنّت اندیشه ایرانی است. مفهومی که در ژرفای فرهنگ ایران، هرگز به معنای صاحب قدرت یا فرمانروای مطلق نبوده است. در بینش نیاکان ایرانیان، شاه آن کسی نیست که بر تخت بنشیند؛ بلکه کسی است که «فروزههای فرّهمندِ سیمرغ گسترده پر» را در کردار و منش خویش متجلّی کند. شاه، در معنای اصیل ایرانی، باید آینه دادورزی، راستمنشی، خردورزی، مهرورزی و نگاهبانی از جان و زندگی و میهن و گیتی پروری باشد. به همین دلیل، هر گاه فرمانروایی از این فروزهها تهی شود، فرّه از او میگریزد و «شاهی» به سرچشمهٔ متعالی خویش که جامعیّت مردمان ایران هستند، بازمیگردد. در اسطورهشناسی ایرانی، «سیمرغ»، خلاف بلاهتهای شایع و رایح و به شدّت احمقانه، یک پرنده افسانهای نیست؛ بلکه تمثیلی از «خردِ فراگیر، جانِ همبسته ایرانیان و وحدتِ کثرتهاست». موجودی که همه رنگها و صداها را در پرهای خویش گرد آورده است. [= سیمرغ، رنگین کمان است]. از این منظر، شاهِ واقعی، نه مالک مردمان؛ بلکه «پاسدارِ فروزههای سیمرغی» است؛ یعنی پاسدار داد، آزادی، خردورزی، ارجمندی انسان و همبستگی ملّی. او اگر از این مقام فرو افتد، دیگر تنها پوستهای از قدرت خواهد بود، بی آنکه حقیقتی از شاهی در او باقی مانده باشد. حتّآ واژه «شهریار» نیز، در ریشه معنایی خود، چیزی فراتر از یک عنوان پادشاهی است. «شاه-یار» یعنی کسی که یار و همراه آن نظم مینوی و آن خردِ مهرورز است؛ نه حاکمی که خویشتن را مالک جان و سرنوشت مردمان بداند. «شهر» در زبان کهن ایرانی، به معنای آبادی و قلمرو نیست؛ بلکه نامی از گستره سامانیافته هستی و همبستگی انسانی است؛ همان چیزی که در اسطوره «جمکرد» یا شهرِ جمشید، به صورت آرمانشهر ایرانی تجلّی مییابد. «شهریار ایران» نیز، دقیقا در همین سنخ است. ایران، به معنای آشیانه سیمرغ است.
مختصر بگویم. نباید مسئله عنوانها را بیش از اندازه غلیظ و التهاب آلود کرد. هر انسانی، در قلمرو احساس و علایق شخصی خویش، حقّ دارد هر گونه که میخواهد مخاطب محبوب سیاسی یا تاریخی خود را خطاب کند. امّا در میدان سیاست و مبارزه ملّی، خرد ایجاب میکند که از هر آنچه که میتواند بذر سوءتفاهم، هراس یا دوگانگی و تفرقه بیفشاند، تا حدّ امکان پرهیز شود. هنوز جامعه ایران، درگیر نبردی سرنوشت ساز با ساختاری است که دههها با تکیه بر تقدّس سازی، حذف، ارعاب و انحصار حقیقت، ترور و شکنجه و تجاوز و اعدامهای هولناک و مصادره أموال و شانتاژ و ارعاب و تهدید و صدها کثافتکاریهای رذیلانه، جان و روان مردم را فرسوده کرده است. در چنین شرایطی، آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه بازتولید حسّاسیّتهای تاریخی؛ بلکه آفرینش زبانی است که بتواند بیشترین همگرایی و کمترین بدگمانی را پدید آورد. ملّتی که در پیِ رهایی است، باید بیاموزد که میان «نماد» و «حقیقت»، میان «علاقه» و «حقّانیّت»، و میان «احترام» و «تقدیس» تمایز بگذارد؛ زیرا هر گاه یک ملّت نتواند این مرزها را روشن نگاه دارد، دیر یا زود، دوباره در دام همان چرخهای گرفتار خواهد شد که در آن، انسانها به جای آنکه پاسداران حقیقت و جان و زندگی باشند، به سایههای اسامی و القاب بدل میشوند و این، درست همان لحظهای است که روحِ آزادی میمیرد؛ نه با سقوط یک حکومت؛ بلکه با خاموش شدن خرد در زبان مردمان.همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان