در ماههای اخیر، تظاهرات هفتگی ایرانیان در شهرهای مختلف جهان—از سیدنی در استرالیا تا استکهلم و لندن و برلین تا تورنتو و لسآنجلس—به یکی از پایدارترین اشکال کنش سیاسی در دیاسپورای ایرانی تبدیل شده است. استمرار این تجمعات بزرگ و گسترده، بیانگر یک شاخص کلیدی ست که از آن بعنوان «توان بسیج پایدار» نام برده میشود.
برخلاف بسیاری از موجهای اعتراضی که بهسرعت فروکش میکنند، این سلسله تظاهرات توانستهاند در بازهای چندماهه و در جغرافیایی گسترده تداوم یابند؛ امری که آنها را به یک «سرمایه اجتماعی-سیاسی انباشته» تبدیل میکند—سرمایهای که در صورت مدیریت صحیح، میتواند به کنش سیاسی مؤثرتری تبدیل شود.
برجسته شدن نقش دیاسپورا
پس از اعتراضات گسترده سال ۱۴۰۱ (جنبش زن، زندگی، آزادی)، نقش دیاسپورا در خارج کشور از منظر نظریههای ارتباط سیاسی اهمیت دوچندان یافته است.
بعد از قتل عام دیماه، و بویژه با قطع ارتباطات اینترنتی، کنشگران خارج از کشور عملاً بمثابه «حوزه عمومی جایگزین»، نقش فضای گفتوگوی سیاسیِ داخل کشور را عهده دار شده اند ؛ یعنی فضایی که در آن:
• مطالبات بازتولید میشوند
• روایتها شکل میگیرند
• و توجه رسانههای بینالمللی به آنچه که در ایران میگذرد جلب میشود
تظاهرات هفتگی دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیلاند. آنها نهتنها بازتابدهنده صدای معترض در داخل هستند، بلکه به حفظ و زنده ماندن «حافظه اعتراضی» نیز کمک میکنند—عنصری که در تداوم هر جنبش سیاسی حیاتی است.
تمرکز رهبری: مزیت سازمانی یا محدودیت گفتمانی؟
یکی از ویژگیهای برجسته این تجمعات، تمرکز بخش قابلتوجهی از شعارها بر حمایت از شاهزاده رضا پهلوی است. تمرکز بر نقش محوری او در این تظاهرات بنظر من دستکم سه کارکرد مثبت دارد:
• کاهش پراکندگی اپوزیسیون از طریق ایجاد یک مرجع معتبر و شناخته شده
• افزایش قابلیت شناسایی برای رسانههای بینالمللی
• تسهیل بسیج نیروها حول یک نماد مشترک
با این حال، تجربهٔ سایر جنبشها نشان میدهد که اگر این «تمرکز بر نماد» با «چارچوب مطالباتی روشن» همراه نشود، ممکن است به محدود شدن دامنه جذب اجتماعی منجر شود. بهعبارت دیگر، نماد میتواند بسیج اولیه ایجاد کند، اما در لایه ای عمیقتر، این «مطالبات مشترک» هستند که اتحادهای گسترده میسازند. اگر این تظاهرات را یک «سرمایه سیاسی ارزشمند» بدانیم—که هستند—سؤال اصلی این است که چگونه میتوان اثربخشی آن را افزایش داد، و این همان نقطهای ست که نیازمند بازنگری جدی در «صورتبندی پیام ها» در این رشته تظاهرات است.
طراحی پیام در یک جنبش سیاسی، نقش تعیینکنندهای در موفقیت آن دارد و بازنگری در صورتبندی پیامها و شعارها میتواند از ایجاد شکاف جلوگیری کند و بر همگرایی نیروها بیفزاید. در بسیاری از موارد در این تظاهرات، پیام غالبأ در سطح «هویت سیاسی» باقی میماند (حمایت از یک چهره یا جریان)، در حالیکه برای گسترش دامنه اثرگذاری، نیاز به گذار به سطح «دستورکار عمومی» وجود دارد.
تجربه های جهانی نشان میدهد که جنبشهایی موفقترند که بتوانند مطالبات خود را در قالب مفاهیم فراگیر و قابلاجماع بازتعریف کنند، از جمله:
• دموکراسی مبتنی بر انتخابات آزاد
• حاکمیت قانون و استقلال قوه قضائیه
• حقوق برابر شهروندی (فارغ از جنسیت، قومیت و مذهب)
• توسعه اقتصادی و رفاه پایدار
• سیاست خارجی متوازن و تنشزا
افزون بر این، تأکید صریح بر نفی نظام جمهوری اسلامی (در همه اشکال آن) و مقابله با بنیادگرایی—در قالبی حقوقمحور و نه صرفاً سلبی—میتواند فهمپذیری این حرکت را برای افکار عمومی جهانی افزایش دهد. صرف نفی یک پدیده—هرچند ضروری—بهتنهایی نمیتواند یک گفتمان پایدار بسازد. در مقابل، تأکید بر اصولی چون آزادی عقیده، برابری حقوق شهروندان و جدایی نهاد دین از حکومت، میتواند این مخالفت را در قالبی حقوقمحور و ایجابی صورتبندی کند. چنین رویکردی نهتنها مرز خود را با بنیادگرایی روشن میکند، بلکه تصویری روشن از بدیلی که بهدنبال آن است نیز ارائه میدهد.
نسبت «نماد» و «مطالبه»
یکی از چالشهای پیچیده و رایج در هر جنبش سیاسی، تنظیم رابطه میان «نماد» و «مطالبه» است.
نمادها، الهامبخشاند، انرژی عاطفی تولید میکنند و نقطه تمرکز میسازند؛
اما این مطالبات هستند که، ائتلافهای پایدار ایجاد میکنند، قابلیت ترجمه به سیاستگذاری دارند، و امکان گفتوگو با طیفهای مختلف را فراهم میکنند
هرچه این تظاهرات بتوانند از«شخصمحوری صرف» به سمت «ترکیب نماد + برنامه» حرکت کنند، احتمال فراگیر شدن آنها افزایش مییابد.
ضرورت یک تمایز کلیدی
شاید مهمترین نکته در صورتبندی پیامها و شعارها ، تفکیک میان دو مفهوم باشد:
• رهبری در دوران گذار
• شکل نظام آینده
حمایت از نقش شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان رهبری دوران گذار، میتواند طیف گستردهتری را همراه کند؛ اما تثبیت او بهعنوان «شاه آینده»، پیشاپیش وارد حوزهای میشود که ذاتاً باید به رأی مردم واگذار شود، امری مهم که شاهزاده رضا پهلوی خود نیز پیوسته بر آن تاکید نموده است.
ظرفیت همگرایی: از تجمع به اتحاد
آینده سیاسی ایران—صرفنظر از شکل نهایی نظام—به احتمال زیاد نیازمند نوعی «اتحاد حداقلی» میان نیروهای متکثر خواهد بود. تظاهرات هفتگی، بهعنوان یکی از معدود فضاهای مشترک کنش سیاسی در خارج از کشور، میتوانند به بستری برای این همگرایی تبدیل شوند.
اما تحقق این ظرفیت، مستلزم سه تغییر کلیدی است:
1. چندلایه شدن پیامها (نماد + مطالبات + برنامه)
2. گشودگی گفتمانی نسبت به طیفهای مختلف
حرکت از نمایش اعتراض به تولید دستورکار سیاسی
تظاهرات هفتگی ایرانیان تا امروز توانستهاند نقش مهمی در «نمایش تداوم اعتراض» ایفا کنند؛ نقشی که در شرایط سکوت و سرکوب، ارزشی انکارناپذیر دارد. اما گام بعدی میتواند حرکت از این سطح، به سمت «تولید دستورکار سیاسی» باشد—یعنی تبدیل این انرژی به مجموعهای از مطالبات روشن، قابلفهم و فراگیر که بتواند چشماندازی مشخص از آینده ارائه دهد
خلاصه کلام:
تظاهرات گستردهٔ ایرانیان بدون تردید یکی از مهمترین سرمایههای سیاسی در شرایط کنونی هستند. این حرکت توانسته است:
• تداوم اعتراض را حفظ کند
• توجه رسانهای را زنده نگه دارد
• و نوعی انسجام حداقلی ایجاد کند
اما ارزش واقعی این سرمایه، در مرحله بعدی تعریف میشود: تبدیل تداوم به تأثیرگذاری.
پرسش کلیدی دیگر این نیست که این تظاهرات چه دستاوردهای بزرگی تا کنون داشته اند، بلکه این است که چگونه میتوانند:
• دامنه اجتماعی خود را گسترش دهند
• شکافهای موجود را کاهش دهند
• و به بستری برای شکلگیری یک اتحاد ملی تبدیل شوند
پاسخ به این پرسش، بیش از هر چیز، در نحوه بازتعریف پیامها و گذار از «اعتراض نمادین» به «پروژه سیاسی فراگیر» نهفته است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
شمّ رقیبان سیاسی و زرّادخانه های تهاجمی
دروود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای تقریبا پرسشی و تامّلاتی در سمت و سوی نابودی میکرسکپترین نشانه های گیوتین الهی.
همانطور که قبلا نیز برایتان نوشتم با پرنسیپها و اصول، هیچ مشکلی ندارم و انتقادهایم بیشر به جزئیّات سمج و دست و پاگیردار هستند که برجسته میشوند. ناگفته نگذارم که پرسشها و انتقادهای من، بیشتر در سمت و سوی تلنگر زدن برای اندیشیدن عمیق در باره پیچیدگی معضل تحوّلات پیش روست نه اینکه فقط ایراد گرفتن و بحث را خاتمه قلمداد کردن. یکی از مسائلی که امکان باهمگرایی را فعلا دشوار کرده است، حملات شدید به شاهزاده رضا پهلوی و سلسله پهلویها از سوی گرایشهای مختلف است که در شبکه های اجتماعی به وفور میتوان حملات را ملاحظه کرد. صرف نظر از گماردگان و سایبریها و صادراتیهای گیوتین الهی که وظیفه مزدوری خودشان را با توفیقات الهی انجام میدهند، باید عرض کنم که بخش مخالفان شاهزاده و پادشاهی خواهان از سر رقابت سیاسی است که از در مخالفت در آمده اند و اتّفاقا در صحبت شما، یک جمله کلیدی هست که اصل مطلب را در این خصوص ادا میکند و آنهم این است که شما نوشته اید: «.... اما تثبیت او [= شاهزاده رضا پهلوی] به عنوان «شاه آینده»، پیشاپیش وارد حوزهای میشود که ذاتا باید به رأی مردم واگذار شود، امری مهم که شاهزاده رضا پهلوی خود نیز پیوسته بر آن تاکید نموده است» دقیقا رقبای سیاسی شاهزاده میدانند که حتّا اگر شاهزاده نیز تمایلی به شاه شدن نداشته باشد، باز انتخاب اکثریّت مردم در شرایط انتخابات آزاد، بی شک، شاهزاده خواهد بود. رقیبان سیاسی به این احتمال ممکن آگاهند و به شدّت میترسند. به همین دلیل، ترجیح میدهند که چنین امکانی، وقوع پیدا نکند؛ ولو در این زمینه و تلف شدن زمان، پسمانده های حکومت فقاهتی، برای جیره روزانه نیز که شده باشد، حدّاقل دویست جوان بُرنا و رشید و زیبا و ورزشکار و سالم را بالای چوبه دار بفرستند. این یک معضلیست که فقط در شرایط واپس نشستن آگاهانه از تبلیغات مسموم علیه شاهزاده و پادشاهی خواهان میتواند خنثا شود و پنانسیل عزم جزم برای در هم کوبیدن سیستم الهی را سرعت بدهد. فعلا این بحث را موقتا کنار بگذارم تا در فرصت مناسب. میپردازم به صحبت شما.
نخست باید پرسید که آیا «تداوم» به خودی خودش ارزش است یا نشانهای از تکرار؟. شما استمرار تظاهرات را به مثابه «توان بسیج پایدار» میستاید، امّا این پرسش را معلّق میگذارید که آیا این تداوم، نشانه زنده بودن یک اراده سیاسی است یا نشانه ناتوانی آن در عبور از یک فرمِ تکراری؟. اگر کنش سیاسی، در تعریف عمیقش، توان دگرگونسازی وضعیّت باشد، آیا تظاهراتی که ماهها در همان سطح اعتراضی باقی میماند، به تدریج به یک آیینِ نمادین- نوعی مناسکِ تسکین دهنده- تبدیل نمیشود؟. اینجا شکافی میان «احساس کنش» و «واقعیّت کنش» ایجاد میشود. شما دیاسپورا را به حیث «حوزه عمومی جایگزین» صورتبندی میکنید. ولی این تعبیر، به شکلی پنهان، یک جا به جایی را به حقّ، جلوه میدهد و آنهم اینکه آیا حوزه عمومی را میتوان «جایگزین» کرد، وقتی که خودِ سوژه های درون آن؛ یعنی مردمان داخل ایران از آن حذف شدهاند؟. یا آنچه که رخ داده، بیشتر نوعی «بازنمایی از دور» است تا جایگزینی واقعی؟. پرسش دیگر اینست که چگونه میتوان به دیگران – خودیها و بیگانگان – تفهیم کرد که دیاسپورای اعتراضی، حامل یا بازتولیدکننده صدای مردمان داخل هستند؟ و آیا این اقدام بایسته و شایسته، ناخواسته، به نوعی اتّهام از طرف رقیبان شاهزاده – کماکان که تا امروز به صورت کج دار و مریض، بارها اظهار و تخریر شده است - مصادره رنج و تجربه زیسته دیگران نمیانجامد؟.
اگر «حوزه عمومی» را نه یک فضا؛ بلکه یک نسبت زنده میان صداها بدانیم، آنگاه قطع ارتباط، این نسبت را نه منتقل؛ بلکه مختل میکند. در این معنا، دیاسپورا شاید بیشتر، «آینهای شکسته» باشد تا «جایگزین» تمرکز بر یک نماد [در اینجا: یعنی شاهزاده رضا پهلوی]. شما با احتیاط از مزایا و محدودیّتها سخن میگویید، امّا به این پرسش، پاسخ نداده اید که چرا اصلا میل به نمادسازی تا این حد قدرتمند است؟. آیا این میل، نشانه یک ضرورت سازمانی است، یا بازگشت یک الگوی عمیقتر در فرهنگ سیاسی؛ یعنی جست و جوی «چهره مقبول و تاثیرگذار و مطرح در سطح بین المللی»؟. اگر دومی درست باشد، آنگاه مسئله دیگر صرفا «توازن میان نماد و برنامه» نیست؛ بلکه پرسش از خودِ ساختار ذهنیّتی است که بدون چهره او نمیتواند سیاست عاجل و اجرایی را تصوّر کرد. وقتی جنبشی/انقلابی، پیش از تولید مباحث کلیدی، حول یک چهره تثبیت میشود، آیا این به معنای این نیست که «قدرت»، پیشاپیش؛ ولو در سطح نمادین، بازتولید شده و رقیبان سیاسی را به وحشت درافکنده است؟. اگر چنین است، تفاوت این ساختار با آنچه که انکار و نفی میشود دقیقا در کجاست؟. شما به دُرُستی بر ضرورت گذار از «هویّت سیاسی» به «دستورکار عمومی» تأکید میکنید، ولی این گذار را بیش از حدّ، فنّی و مدیریتی میبیند؛ چنانکه گویی با اصلاح پیامها، مسئله حل میشود. من میپرسم که آیا بحران، در بطن خودش واقعا بحرانِ «صورتبندی پیام» است؟ یا بحران عمیقتر، فقدان یک افق مشترک از «زندگی مطلوب» است؟. وقتی از دمکراسی، حقوق برابر یا توسعه و غیره و ذالک سخن میگویید، آیا اینها واژههایی اجماعی هستند، یا مفاهیمی عمیقا مناقشهبرانگیز با تفاسیر متضاد؟. چه چیزی تضمین میکند که این مفاهیم، به جای ایجاد اتّحاد و همبستگی و همگرایی و باهماندیشی، به میدان نزاعها و شاخه شونه کشیدنهای تازه بدل نشوند؟. آیا میتوان بدون مواجهه با تضادهای اساسی، لایه ای، فرهنگی، تاریخی فقط با زبانِ «فراگیر»، به وحدت رسید؟. یا این زبان، در بهترین حالت، نوعی تعلیق موقتِ اختلافها و مناقشه هاست؟ . شما در تمایز گذاشتن میان «رهبری دوران گذار» و «شکل نظام آینده»، موضعی سنجیده میگیرید، امّا باز هم توضیح نداده اید که آیا میتوان رهبری گذار را تثبیت کرد بدون آنکه بهطور ضمنی، مسیر آینده را نیز جهت دهی نکرد؟. قدرت، حتّا در موقّتترین شکلش، بی اثر نیست به همین دلیل، رقیبان شاهزاده رضا پهلوی، حتّا اگر بینش دوراندیش و ذکاوت عمیق سیاسی نداشته باشند، طبق شمّ سیاسی و سائقه قدرت طلبی که دارند، نسبت به این حدّاقل قدرت موقّتی نیز حسّاسند و حسود. هر رهبری؛ ولو خودش را به نام پلی برای «گذار» بداند، از طریق انتخابها، اولویّتها و شبکه هایش، افق آینده را شکل میدهد. باید پرسید که پروژه «گذار»، فی نفسه خنثا است یا خودش، لحظهای تعیین کننده تر از آن چیزیست که شما میپذیرید؟ و نهایتا، مفهوم «سرمایه سیاسی» که در صحبت شما به عنوان محور تحلیل عمل میکند، جای شک دارد. وقتی شما از «انباشت» سرمایه سخن میگویید، پنداری با یک منطق اقتصادی سر و کار دارید؛ یعنی چیزی معادل بیشتر = بهتر. آیا در سیاست نیز میتوان چنین محاسبه های اقتصادی را با منطق ریاضی اجرا کرد؟. البته ممکن است آنچه که انباشته میشود، نه قدرت؛ بلکه عادت باشد. نه انرژی؛ بلکه فرسایش. نه انسجام؛ بلکه توهّمِ انسجام. باشد در این صورت، تظاهرات نه به عنوان «سرمایه»؛ بلکه به عنوان «بدهی نمادین» عمل میکنند و چیزی محسوب میشوند که باید مدام تکرار شوند تا احساس فروپاشی و متفرّق نشدن به تعویق بیفتد. آنچه که به عنوان تداوم تظاهرات ایرانیان در دیاسپورا ستوده میشود، تنها در صورتی میتواند نشانهای از توان سیاسی و کارگذار ریشه ای باشد که از سطح تکرار عبور کند و به تغییری واقعی در نسبت نیروها و گرایشها بینجامد. در غیر این صورت، این تداوم، بیش از آنکه بیانگر قدرت باشد، ممکن است به نوعی آیینِ نمادین بدل شود که کارکرد اصلیاش حفظ احساس مشارکت است، نه تولید دگرگونی. صورتبندی دیاسپورا بهعنوان «حوزه عمومی جایگزین» نیز نیازمند بازاندیشی است. حوزه عمومی را نمیتوان در غیاب سوژههای اصلی آن بازسازی کرد؛ زیرا آنچه که شکل میگیرد، نه جایگزین؛ بلکه بازنمایی ناقص و گاه مسئلهدار از واقعیّتی است که در جای دیگری جریان دارد. نمایندگی شاهزاده و پادشاهی خواهان باید همواره با تردید و خودانتقادی همراه باشد. تمرکز بر یک چهره، اگر چه میتواند کارکردهای بسیجی داشته باشد، امّا تاکید بر انتقاد و انتقاد پذیری – نه فحّاشی و تمسخر و اتّهام و طلبکاری و تحقیر و امثالهم - میتواند از بازتولید الگوهای قدرتگرایی ممانعت کند و اعتماد رقیبان را جلب و همپایی را ممکن کند. مسئله، صرفا توازن میان «نماد» و «مطالبه» نیست؛ بلکه پرسش از این است که آیا یک جنبش/انقلاب میتواند بدون بازتولید میل به تمرکز قدرت، خود را سازماندهی کند یا نه؟. گذار از «هویّت» به «دستورکار» نیز تنها یک مسئله تکنیکی در سطح پیامرسانی نیست؛ بلکه مستلزم مواجههای عمیق با تضادهای واقعی درون جامعه است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان