دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همین دور دورها و نزدیک نزدیکها!
در آنچه که با اطمینان «پارلمان فکر» نامیده میشود، نه فقط نشانی از فکر نیست؛ بلکه حتّا اضطرابِ زاده شدنِ اندیشه نیز احساس نمیشود. واژهها حضور دارند؛ امّا بی ریشه اند. مفاهیم به کار میروند، امّا از دلِ تجربهای اصیل برنخاسته اند. پرسشِ - «چرا در این چهل و هفت سال موفّق نشدهایم؟» پیش از آنکه طلبِ پاسخ باشد، نشانه غیبتِ پرسش است؛ زیرا پاسخش را، بی آنکه بدانیم، در خودش حمل میکند؛ آنهم خیلی ساده و شفّاف که ما نیندیشیدهایم و بدتر از آن، زیرا هیچگاه در مقام اندیشیدن برنیامده ایم؛ بلکه از همان آغاز، به جای مواجهه با حقیقتِ اندیشه، به شبیهسازیِ آن و تقلید و متابعت و اقتباس و رونویسی و بازگویی اندیشیده های دیگران؛ مخصوصا باخترزمینیان بسنده کردهایم و هرگز به شخصه در این باره نیندیشیدهایم که «اندیشیدن چیست». نپرسیدن، خودش عمیقترین صورتِ غفلت کردن است.
اندیشیدن، آنگونه که تصوّر میشود، تولیدِ سریعِ پاسخ یا انباشتِ ایده ها و افکار نیست. اندیشیدن، پیش از هر چیز، نوعی گسستن است. گسستن از بداهتهای موروثی، از امنیّتِ دانسته ها، از اطمینانِ جمعی. اندیشیدن یعنی جرأتِ ترکِ عادت، یعنی شکستنِ پناهگاههای ذهنی، یعنی تن دادن به بی قراریِ پرسش. اندیشیدن، جرأتِ اقامت در ناپایداری است. ایستادن در جایی که هنوز معنا شکل نگرفته و با این حال، چشم از جستجوی حقیقت بر نداشتن. اندیشیدن، مواجهه با خطر مجهولات است. خطرِ فرو ریختنِ آنچه که دانسته های خودمان را بر آن بنا کردهایم. امّا تا امروز، ما عادت کرده ایم که با پاسخهای آماده و راحت الحلقومی و حلّ المسائل و توضیح المسائل زندگی کنیم، بی آنکه پرسش را بفهمیم. به همین دلیل، «پارلمان فکر» شما از خطر جستجو و پرسشگری، خالی و معاف است! و صرفاً اتاقی است برای بازتولیدِ اعتقادات بی پرسش. در چنین فضایی، خطابه جای تفکّر را میگیرد، تکرار جای کشف را، و اطمینانِ ظاهری جای تردیدِ زاینده را. نتیجه، نه حرکت و نوجویی و کشف و زایش اندیشه؛ بلکه چرخش در مدارِ بستهای است که هر بار خودش را بهصورت «تلاش» مینمایاند، بی آنکه راهی بگشاید. شاید خطای ما این نبوده که پاسخ نیافتهایم و به جایی نرسیده ام؛ بلکه این بوده که هرگز در برابر پرسش، متوقّف نشدهایم. ما از پرسش عبور کردهایم، بی آنکه در آن ساکن شویم و عبور، ما را به جایی رسانده که اکنون ایستادهایم؛ یعنی ایستگاه آچمزهای وطنی!. جایی که پرسشها تکرار میشوند، بی آ نکه عمیقتر و کاویده شوند و پاسخها ابراز میشوند، بی آنکه چیزی را تغییر دهند یا موجب تغییر و تحوّلی شوند. پس اگر قرار است که تغییری رخ دهد، باید از جایی آغاز شود که معمولاً تا همین ثانیه های گذرا نادیده گرفته میشود. باید از خودِ اندیشیدن آغاز کرد. نه به عنوان یک ابزار؛ بلکه به مثابه یک مسئله. باید اندیشیدن را موضوعِ اندیشه قرار داد. باید از خود پرسید که چه چیز در ما، یا در پیرامون ما، اندیشیدن را به نمایش و ادا بازی بدل کرده است. آیا ما از اندیشیدن میگریزیم، یا آن را به شکلی بی خطر و بی اثر تقلیل دادهایم؟. آیا آنچه را که «فکر» مینامیم، چیزی جز بازآراییِ محفوظات و اعتقادات شخصی است؟ و آیا جرأت داریم که این چرخه را بشکنیم، حتّا اگر به بهای فروپاشیِ بسیاری از اعتقادات جزمی و علمی و پذیرفته شده تمام شود؟.
شاید حقیقت این باشد که اندیشیدن، بیش از آنکه راهی به سوی موفّقیّت باشد، راهیست به سوی دگرگونی, یعنی دگرگونیِ خود، پیش از هر چیز. انقلاب درونی. سنجشگری محتویات ذهنیّت خود. گلاویز شدن با دیدگاه شخصی و این همان چیزی است که اغلب منادیان «اتاق فکر» به شدّت از آن پرهیز میکنند؛ زیرا دگرگونی، امنیّت شخصی را سلب میکند؛ امّا امکان همبستگی و باهماندیشی را میگشاید. رویهمرفته، پرسش اصلی نباید این باشد که «چرا موفق نشدهایم؟»؛ بلکه باید پرسید که: آیا ما اساسا آمادهایم که به معنای واقعی کلمه «به تن خویش و با مغز خود و قائم به ذات بیندیشیم؟». اگر پاسخ مثبت است، آیا تابِ پیامدهای آن را نیز داریم؟. آیا آنچه را که تا کنون، «فکر» نامیدهایم، جز تکرارِ موروثیِ واژهها نبوده است؟. آیا اندیشیدن برای ما تجربهای زیسته و بی میانجی است، یا صرفا ادعایی آموخته شده در این دانشکده و آن دانشگاه و این موسّسه و آن آکادمی؟ آیا ما در باره چیستی و کشف حقیقت میاندیشیم، یا به تصویری که از حقیقت در ذهنیّت خود ساختهایم، ایمان داریم و در صدد تبلیغ و دفاع از آنیم؟ و اگر روزی اندیشیدن آغاز شود، آیا هنوز همان شخصی خواهیم بود که امروز هستیم؟. شاید هراسِ پنهان ما دقیقا همین باشد. اینکه اندیشیدن، نه تنها پاسخها؛ بلکه خودِ ما را نیز دگرگون خواهد کرد.
دیدگاهها
پارلمان فکری که هیچ فکر و ایده ای از خودش تولید نمیکند!
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همین دور دورها و نزدیک نزدیکها!
در آنچه که با اطمینان «پارلمان فکر» نامیده میشود، نه فقط نشانی از فکر نیست؛ بلکه حتّا اضطرابِ زاده شدنِ اندیشه نیز احساس نمیشود. واژهها حضور دارند؛ امّا بی ریشه اند. مفاهیم به کار میروند، امّا از دلِ تجربهای اصیل برنخاسته اند. پرسشِ - «چرا در این چهل و هفت سال موفّق نشدهایم؟» پیش از آنکه طلبِ پاسخ باشد، نشانه غیبتِ پرسش است؛ زیرا پاسخش را، بی آنکه بدانیم، در خودش حمل میکند؛ آنهم خیلی ساده و شفّاف که ما نیندیشیدهایم و بدتر از آن، زیرا هیچگاه در مقام اندیشیدن برنیامده ایم؛ بلکه از همان آغاز، به جای مواجهه با حقیقتِ اندیشه، به شبیهسازیِ آن و تقلید و متابعت و اقتباس و رونویسی و بازگویی اندیشیده های دیگران؛ مخصوصا باخترزمینیان بسنده کردهایم و هرگز به شخصه در این باره نیندیشیدهایم که «اندیشیدن چیست». نپرسیدن، خودش عمیقترین صورتِ غفلت کردن است.
اندیشیدن، آنگونه که تصوّر میشود، تولیدِ سریعِ پاسخ یا انباشتِ ایده ها و افکار نیست. اندیشیدن، پیش از هر چیز، نوعی گسستن است. گسستن از بداهتهای موروثی، از امنیّتِ دانسته ها، از اطمینانِ جمعی. اندیشیدن یعنی جرأتِ ترکِ عادت، یعنی شکستنِ پناهگاههای ذهنی، یعنی تن دادن به بی قراریِ پرسش. اندیشیدن، جرأتِ اقامت در ناپایداری است. ایستادن در جایی که هنوز معنا شکل نگرفته و با این حال، چشم از جستجوی حقیقت بر نداشتن. اندیشیدن، مواجهه با خطر مجهولات است. خطرِ فرو ریختنِ آنچه که دانسته های خودمان را بر آن بنا کردهایم. امّا تا امروز، ما عادت کرده ایم که با پاسخهای آماده و راحت الحلقومی و حلّ المسائل و توضیح المسائل زندگی کنیم، بی آنکه پرسش را بفهمیم. به همین دلیل، «پارلمان فکر» شما از خطر جستجو و پرسشگری، خالی و معاف است! و صرفاً اتاقی است برای بازتولیدِ اعتقادات بی پرسش. در چنین فضایی، خطابه جای تفکّر را میگیرد، تکرار جای کشف را، و اطمینانِ ظاهری جای تردیدِ زاینده را. نتیجه، نه حرکت و نوجویی و کشف و زایش اندیشه؛ بلکه چرخش در مدارِ بستهای است که هر بار خودش را بهصورت «تلاش» مینمایاند، بی آنکه راهی بگشاید. شاید خطای ما این نبوده که پاسخ نیافتهایم و به جایی نرسیده ام؛ بلکه این بوده که هرگز در برابر پرسش، متوقّف نشدهایم. ما از پرسش عبور کردهایم، بی آنکه در آن ساکن شویم و عبور، ما را به جایی رسانده که اکنون ایستادهایم؛ یعنی ایستگاه آچمزهای وطنی!. جایی که پرسشها تکرار میشوند، بی آ نکه عمیقتر و کاویده شوند و پاسخها ابراز میشوند، بی آنکه چیزی را تغییر دهند یا موجب تغییر و تحوّلی شوند. پس اگر قرار است که تغییری رخ دهد، باید از جایی آغاز شود که معمولاً تا همین ثانیه های گذرا نادیده گرفته میشود. باید از خودِ اندیشیدن آغاز کرد. نه به عنوان یک ابزار؛ بلکه به مثابه یک مسئله. باید اندیشیدن را موضوعِ اندیشه قرار داد. باید از خود پرسید که چه چیز در ما، یا در پیرامون ما، اندیشیدن را به نمایش و ادا بازی بدل کرده است. آیا ما از اندیشیدن میگریزیم، یا آن را به شکلی بی خطر و بی اثر تقلیل دادهایم؟. آیا آنچه را که «فکر» مینامیم، چیزی جز بازآراییِ محفوظات و اعتقادات شخصی است؟ و آیا جرأت داریم که این چرخه را بشکنیم، حتّا اگر به بهای فروپاشیِ بسیاری از اعتقادات جزمی و علمی و پذیرفته شده تمام شود؟.
شاید حقیقت این باشد که اندیشیدن، بیش از آنکه راهی به سوی موفّقیّت باشد، راهیست به سوی دگرگونی, یعنی دگرگونیِ خود، پیش از هر چیز. انقلاب درونی. سنجشگری محتویات ذهنیّت خود. گلاویز شدن با دیدگاه شخصی و این همان چیزی است که اغلب منادیان «اتاق فکر» به شدّت از آن پرهیز میکنند؛ زیرا دگرگونی، امنیّت شخصی را سلب میکند؛ امّا امکان همبستگی و باهماندیشی را میگشاید. رویهمرفته، پرسش اصلی نباید این باشد که «چرا موفق نشدهایم؟»؛ بلکه باید پرسید که: آیا ما اساسا آمادهایم که به معنای واقعی کلمه «به تن خویش و با مغز خود و قائم به ذات بیندیشیم؟». اگر پاسخ مثبت است، آیا تابِ پیامدهای آن را نیز داریم؟. آیا آنچه را که تا کنون، «فکر» نامیدهایم، جز تکرارِ موروثیِ واژهها نبوده است؟. آیا اندیشیدن برای ما تجربهای زیسته و بی میانجی است، یا صرفا ادعایی آموخته شده در این دانشکده و آن دانشگاه و این موسّسه و آن آکادمی؟ آیا ما در باره چیستی و کشف حقیقت میاندیشیم، یا به تصویری که از حقیقت در ذهنیّت خود ساختهایم، ایمان داریم و در صدد تبلیغ و دفاع از آنیم؟ و اگر روزی اندیشیدن آغاز شود، آیا هنوز همان شخصی خواهیم بود که امروز هستیم؟. شاید هراسِ پنهان ما دقیقا همین باشد. اینکه اندیشیدن، نه تنها پاسخها؛ بلکه خودِ ما را نیز دگرگون خواهد کرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان