رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1405 - Thursday, 14 May 2026

کیانوش توکلی : درون یک چریک؛ وقتی «اسلحه» جلوتر از «اندیشه» می‌ایستد

کیانوش توکلی : درون یک چریک؛ وقتی «اسلحه» جلوتر از «اندیشه» می‌ایستد


درون یک چریک؛ وقتی «اسلحه» جلوتر از «اندیشه» می‌ایستد…

در این بخش از گفت‌وگو ، به یکی از مهم‌ترین تناقض‌های جنبش‌های چریکی در ایران پرداخته می‌شود:
سازمانی که خود را نماینده طبقه کارگر و زحمتکشان می‌دانست، اما در عمل نه توانست به کارخانه‌ها راه پیدا کند و نه با دهقانان ارتباط واقعی برقرار کند.

توکلی با صراحت از کمبود مطالعه و ضعف در شناخت مارکسیسم می‌گوید و توضیح می‌دهد که چگونه «مبارزه مسلحانه» پیش از شکل‌گیری یک فهم عمیق ایدئولوژیک، به نقطه اتصال نیروها تبدیل شد – نه اندیشه، نه برنامه سیاسی، بلکه «تفنگ».

در این گفت‌وگو، همچنین به تأثیر نظریه‌هایی مانند «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» و نقش چهره‌هایی چون رژی دبره در شکل‌گیری این جریان‌ها پرداخته می‌شود؛ جریانی که در آن، آرمان‌های بزرگ گاه بدون زیرساخت نظری و اجتماعی دنبال شدند.

آیا می‌توان بدون شناخت دقیق یک ایدئولوژی، برای آن جنگید؟
فاصله میان «آرمان» و «واقعیت» در این تجربه تاریخی تا کجا بود؟

این بخش، تلاشی است برای بازخوانی صریح و بی‌پرده یک تجربه تاریخی از درون.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای میانراهی با عنایت به الله اکبر گویان و اذان بلندگوهای مساجد اتّحادیّه اسلامی کشورهای اروپایی!

من فعلا به بررسی خاطراتت نمیپردازم؛ زیر هنوز تکمیل نشده اند و به صورت تحریری در اختیار عموم نیستند. امّا در باره همین نکته ای که اشاره کرده ای و گفته ای که «اسلحه بر اندیشه» پیشدستی کرد، باید عرض کنم که مشکل کلیدی و ریشه ای و اساسی «شکلگیری چپ ایدئولوژیک» در ایران، أصلا بر سر «تقدّم اسلح بر اندیشه» نبود؛ بلکه این تنها صورت ظاهری یک بحران عمیقتر بود. بحران حقیقی در این نهفته بود که بنیانگذاران و فعّالان این طیف، در بنیانِ کار خود، هیچ شناخت ریشه‌ داری از تاریخ، فرهنگ، حافظه جمعی و بافت پیچیده مردمان ایران نداشتند. آنان با ذهنیّتهایی که از بیرون اخذ و اقتباس شده بود، به سرزمینی پا گذاشتند که روح تاریخی و فرهنگی آن را نه خوانده بودند و نه زیسته بودند. دقیقا همین بی اطّلاعی و جهل نسبت به تاریخ و فرهنگ و ترکیب اقوامی مردمان ایران باعث شد که حتّا ایدئولوژی که به حیث مشعل تئوریک؛ - ولو اقتباسی و رونویسی و ترجمه شده از نوشته های فونکسیونرهای حزب کمونیست شوروی و فرانسه و غیره بودند - محسوب میشد، در هیچ کجای تاریخ و فرهنگ مردمان ایران، مونتاژ پذیر نباشد. ایدئولوژی، هنگامی که از زمینه تاریخی - فرهنگی خودش کنده شود، دیگر مشعل نیست؛ شبحی است از نوری که در جایی دیگر معنا داشته است.
متوسّل شدن به اسلحه، در حقیقت نه آغاز مسئله، بلکه پیامد آن بود؛ تلاشی برای تحمیل شتاب به واقعیتی که هنوز ریشه‌های آن در خاک جامعه شکل نگرفته بود. اسلحه، برای آنان ابزاری بود تا آرمان‌های ذهنی خود را به واقعیت نزدیک کنند؛ امّا واقعیت، نه با شتاب فلز؛ بلکه با رسوب تدریجی تجربه تاریخی ساخته میشود. حقیقت این بود که بی ‌ریشگی، گسستن از حافظه تاریخی - فرهنگی مردم، و ذهنیّتی که به ‌شدّت در ساختارهای شرعی و سنتیِ اسلامی ذوب شده بود، مجموعه‌ای از نیروهای ناسازگار را پدید آورد که در نهایت، جز شکستهای فاجعه‌ بار، حاصل دیگری نداشت. اگر این تراژدی هولناک را با جنبشهای وسیع و ریشه ‌دار تاریخ ایران مقایسه کنیم، ماهیت مسئله روشنتر میشود. برای نمونه، کافیست به جنبش «بابک خرّمدین» بنگریم تا دریابیم که چرا برخی مبارزات، با وجود مسلّح بودن، در حافظه تاریخی ملت ایران، ماندگار و عزیز میشوند، و برخی دیگر، با وجود فداکاریهای فراوان [سازمان چریکها و مجاهدین و غیره و ذالک]، به فراموشی یا حتّا نفرت سپرده میشوند.
نبرد «بابک» نیز پیکاری مسلّحانه بود؛ امّا تفاوت اساسی در این بود که «بابک»، برآمده از متن تاریخ و فرهنگ ایرانیان بود، نه تحمیل‌ شده بر آن. او از حافظه زخمی و آرزوهای انباشته مردمی برخاست که خود را در او بازمییافتند؛ به همین دلیل نیز، مبارزه او نه صرفا یک رخداد سیاسی، بلکه تجلّی یک اراده تاریخی بود. به همین دلیل، نام او در تاریخ ایران تا امروز با نوعی احترام و عزّت همراه است؛ زیرا مردم، در او پژواک خود را شنیده‌اند. در مقابل، اقدامات چریکها و پیش از آنان تشکیلاتی چون حزب توده ـ هر چند در آغاز، ستایش بخشهایی از جامعه روشنفکری را برانگیخت، امّا به ‌تدریج، با گسستن از واقعیتهای تاریخی جامعه و سپس با تمایل به همسویی با حکومت آخوندی، وجهه تاریخی خود را از دست دادند و در حافظه جمعی، به نمادی از خطاهای راهبردی بدل شدند. این دگرگونی، نه از سر خیانت فردی و تشکیلاتی؛ بلکه از ناتوانی در فهم روح زمانه و بستر فرهنگی جامعه ناشی میشد. به همین سبب، مسئله اصلی نه «تقدّم اسلحه بر اندیشه» بود و نه حتّا فقدان اندیشه به معنای صِرف آن؛ بلکه مسئله بنیانی، ناآگاهی از «ریشه‌های تاریخی و فرهنگی و ترکیب متنوّع اقوام ایرانی» بود. اندیشه‌ای که ریشه در تاریخ و فرهنگ یک ملّت نداشته باشد، هر اندازه منسجم و نظری باشد، در نهایت به سازه‌ای معلّق بدل میشود که نه در خاک ریشه میزند و نه در زمان دوام می‌آورد. ذلالت چپ ایدئولوژیک در ایران، در حقیقت، سرنوشت محتوم اندیشه‌ای بود که خود را از زمینه تاریخی - فرهنگی خویش جدا کرده بود و این جدایی، تا امروز نیز سایه خود را بر سرنوشت آن افکنده است؛ یرا هر جنبشی، پیش از آنکه به ابزار و ایدئولوژی نیاز داشته باشد، به «خودآگاهبود تاریخی» نیازمند است؛ یعنی آگاهی از اینکه از کجا برخاسته‌ایم، در چه زمینی ایستاده‌ایم، و کدام نیروهای پنهان، ذهنیّت و جان مردمان میهن را شکل داده‌اند. بدون این خودآگاهی، هر اندیشه‌ای، هر چند درخشان و پرشور باشد، در نهایت به تکرار خطاهایی می‌انجامد که پیشتر نیز آزموده شده‌اند.
من میپرسم که آیا هر اندیشه‌ای/ایده ای/نظریّه ای که خود را رهاییبخش مینامد، پیش از آنکه در باره «تغییر جهان» بیندیشد، جسارت آن را دارد که نخست به ریشه‌های تاریخی و فرهنگی مردمانی بنگرد که میخواهد برای آنان آینده‌ای نو را بسازد؟

شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 28.04.2026 - 08:20 پیوند ثابت