رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 - Monday, 18 May 2026

از پارلمان‌های اروپا تا میدان افکار عمومی؛ رقابت سیاسی یا مهندسی حذف صدای مردم؟

از پارلمان‌های اروپا تا میدان افکار عمومی؛ رقابت سیاسی یا مهندسی حذف صدای مردم؟

در حالی که جمهوری اسلامی در درون ایران با سرکوب، زندان، و کشتار، بقای خود را حفظ می‌کند، در بیرون از مرزها نیز صحنه‌ای در حال شکل‌گیری است که نمی‌توان آن را صرفاً «اختلاف سیاسی» نامید. آنچه امروز در بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور جریان دارد، نه رقابت، بلکه تلاش سازمان‌یافته برای کنترل فضا، محدودسازی تریبون‌ها، و در نهایت حذف پیش‌دستانه صدایی است که توانسته در میان افکار عمومی داخل و خارج از ایران جایگاهی پیدا کند: شاهزاده رضا پهلوی.

اگر این رفتارها پراکنده و موردی بود، می‌شد آن را به حساب رقابت طبیعی در فضای سیاست گذاشت. اما تکرار الگوهای مشابه در کشورهای مختلف اروپایی، از تلاش برای لغو یا محدود کردن سخنرانی‌ها تا فضاسازی رسانه‌ای و کارزارهای هدفمند، نشان می‌دهد که با پدیده‌ای ساختاری مواجه هستیم. اینجا دیگر با «نقد» روبه‌رو نیستیم؛ با «مهندسی حذف» مواجهیم.

سیاست، بدون رقابت، بی‌معناست. اما رقابتی که در آن یک طرف، به‌جای ارائه برنامه و جلب اعتماد عمومی، به بستن مسیر سخن گفتن رقیب روی می‌آورد، عملاً از چارچوب دموکراسی خارج شده است. پرسش اصلی اینجاست: چرا بخشی از اپوزیسیون، به‌جای رقابت در میدان آزاد، به حذف پیش‌دستانه روی آورده است؟

برای پاسخ، باید بازیگران این میدان را بدون تعارف و با دقت بررسی کرد.

نخست، بخشی از چپ‌های ایرانی در خارج از کشور که طی دهه‌ها حضور در نهادهای دانشگاهی، رسانه‌ای و حلقه‌های نزدیک به سیاست‌گذاری در اروپا، به موقعیتی فراتر از یک جریان فکری دست یافته‌اند. مسئله این نیست که این افراد حضور دارند؛ حضور در ساختارهای دموکراتیک، امری طبیعی است. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این جایگاه، به ابزار «کنترل روایت» تبدیل می‌شود.

در این وضعیت، دیگر بحث بر سر تبادل آزاد ایده‌ها نیست، بلکه بر سر تعیین مرزهای قابل قبول گفتار سیاسی است. این‌که چه کسی «مجاز» است سخن بگوید و چه کسی اساساً نباید به تریبون دسترسی پیدا کند. این همان نقطه‌ای است که رقابت جای خود را به مدیریت صحنه می‌دهد.

نمونه‌های عینی این رویکرد را می‌توان در تحولات اخیر در برخی پارلمان‌های اروپایی مشاهده کرد. از جمله در پارلمان سوئد، که گزارش‌هایی از تلاش‌های سازمان‌یافته برای جلوگیری از حضور و سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی منتشر شد. فارغ از جزئیات، نفس چنین اقدامی اهمیت دارد: تلاش برای بستن تریبون در نهادی که اساس آن بر شنیدن صداهای مختلف بنا شده است.

این رفتار، یک تناقض بنیادین را آشکار می‌کند. جریانی که خود را مدافع آزادی بیان و مخالف استبداد معرفی می‌کند، چگونه به نقطه‌ای می‌رسد که از همان ابزارهای حذف برای خاموش کردن صدای رقیب استفاده می‌کند؟ اگر آزادی بیان یک اصل است، چرا این اصل شامل همه نمی‌شود؟

پاسخ را باید در چیزی فراتر از اختلاف نظر جست‌وجو کرد: در ترس از از دست دادن کنترل.

وقتی یک جریان، سال‌ها توانسته روایت مسلط را در اختیار داشته باشد، ظهور صدایی که خارج از این چارچوب عمل می‌کند، به‌عنوان تهدید تلقی می‌شود. در چنین شرایطی، به‌جای مواجهه مستقیم و رقابت، تلاش برای محدودسازی دسترسی آغاز می‌شود. این دیگر سیاست نیست؛ این مدیریت انحصاری فضاست.

در سوی دیگر این معادله، سازمان مجاهدین خلق قرار دارد؛ جریانی که سال‌هاست تلاش می‌کند خود را به‌عنوان آلترناتیو معرفی کند، در حالی که با یک واقعیت غیرقابل انکار روبه‌روست: فقدان پایگاه اجتماعی در داخل ایران.

این سازمان به‌خوبی می‌داند که در میان مردم ایران جایگاهی ندارد. اما به‌جای بازنگری در این وضعیت، راهبردی متفاوت را در پیش گرفته است: جایگزین کردن مشروعیت مردمی با لابی‌گری مالی.

حضور برخی سیاستمداران غربی در گردهمایی‌های این گروه، یا مواضع حمایتی که گاه از سوی آنان بیان می‌شود، نه نتیجه پذیرش اجتماعی، بلکه حاصل شبکه‌ای از لابی‌گری‌های پرهزینه است. لابی‌گری‌هایی که با صرف منابع مالی کلان، تلاش می‌کنند تصویری از مشروعیت ایجاد کنند که در واقعیت وجود ندارد.

اما اینجا یک خطای راهبردی جدی نهفته است.

مشروعیت سیاسی، با پول خریدنی نیست. هیچ جریان سیاسی‌ای نمی‌تواند با عکس گرفتن در کنار سیاستمداران خارجی، جای خالی اعتماد عمومی در داخل کشور را پر کند. این تصور که می‌توان از بیرون، با اتکا به حمایت‌های سیاسی و مالی، آینده یک ملت را شکل داد، نه‌تنها ساده‌انگارانه است، بلکه نشان‌دهنده فاصله عمیق از واقعیت جامعه ایران است.

جامعه‌ای که دهه‌ها هزینه استقلال و کرامت خود را پرداخته، به‌سادگی به جریانی که بیش از مردم به حمایت خارجی تکیه دارد، اعتماد نخواهد کرد. این یک اصل ساده است، اما نادیده گرفتن آن، هزینه‌های سنگینی به همراه دارد.

با این حال، مسئله فقط به این دو جریان محدود نمی‌شود.

لایه سوم این معادله، بازماندگان فکری انقلاب ۱۳۵۷ هستند؛ جریانی که بدون بازنگری جدی در گذشته، همچنان در همان چارچوب‌های ذهنی باقی مانده است. برای این گروه، مخالفت با پهلوی نه یک موضع سیاسی، بلکه بخشی از هویت است. هویتی که حتی در برابر واقعیت‌های امروز نیز تغییر نمی‌کند.

در چنین وضعیتی، اولویت‌ها دچار جابه‌جایی می‌شود. به‌جای تمرکز بر ساختار سرکوب، دشمنی تاریخی به مرکز توجه تبدیل می‌شود. نتیجه آن، چیزی جز تکرار همان خطایی نیست که در گذشته مسیر کشور را تغییر داد.

در کنار این سه جریان، نمی‌توان نقش بازوی رسانه‌ای و سایبری جمهوری اسلامی را نادیده گرفت. نکته مهم، نه لزوماً هماهنگی مستقیم، بلکه هم‌جهتی خروجی‌هاست. بدون آن‌که لزوماً یک فرماندهی واحد وجود داشته باشد، نتیجه عملکرد این نیروها در یک نقطه به هم می‌رسد: تضعیف صدایی که توانسته توجه افکار عمومی را جلب کند.

این هم‌جهتی، تصادفی نیست. بلکه حاصل یک نگرانی مشترک است: نگرانی از گفتمانی که مشروعیت خود را نه از ایدئولوژی، نه از شبکه‌های خارجی، بلکه از مردم می‌گیرد.

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید به آن توجه کرد.

آنچه جایگاه شاهزاده رضا پهلوی را در این معادله متمایز می‌کند، صرفاً نام یا سابقه نیست؛ بلکه نوع گفتمانی است که نمایندگی می‌کند. گفتمانی که بر نقش مردم در تعیین آینده تأکید دارد، از تحمیل ساختار از پیش تعیین‌شده پرهیز می‌کند، و تلاش می‌کند صدای جامعه ایران را به سطح بین‌المللی منتقل کند.

این رویکرد، یک تفاوت اساسی ایجاد می‌کند.

در حالی که برخی جریان‌ها مشروعیت را از ایدئولوژی یا حمایت خارجی می‌گیرند، این گفتمان، مشروعیت را به مردم بازمی‌گرداند. و همین امر، تعادل موجود را بر هم می‌زند.

زیرا در چنین شرایطی، دیگر نه پول، نه نفوذ رسانه‌ای، و نه انحصار تاریخی، هیچ‌کدام به‌تنهایی تعیین‌کننده نخواهند بود. داوری نهایی به مردم واگذار می‌شود؛ و این همان چیزی است که برخی جریان‌ها از آن هراس دارند.

واکنش‌ها نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است.

وقتی گفتمانی شکل می‌گیرد که خارج از کنترل ساختارهای موجود است، طبیعی است که تلاش برای مهار آن آغاز شود. اما وقتی این مهار، به بستن تریبون و جلوگیری از حضور در نهادهای دموکراتیک می‌رسد، دیگر نمی‌توان آن را در چارچوب رقابت تعریف کرد.

این، حذف است. و حذف، نشانه ضعف است، نه قدرت.

اگر این جریان‌ها به داوری مردم باور داشتند، منطقی‌ترین مسیر، رقابت آزاد و ارائه برنامه بود. اما تلاش برای حذف پیش‌دستانه، نشان می‌دهد که مسئله اصلی، نه اختلاف نظر، بلکه نگرانی از نتیجه رقابت است.

این تناقض، زمانی آشکارتر می‌شود که آن را در کنار وضعیت داخل ایران قرار دهیم. در شرایطی که مردم با سرکوب مواجه‌اند و امکان بیان آزاد ندارند، انتظار می‌رود نیروهای خارج از کشور در جهت تقویت صدای آنان حرکت کنند.

اما آنچه در عمل دیده می‌شود، در مواردی دقیقاً برعکس است.

به‌جای تقویت صدا، محدودسازی آن.
به‌جای افزایش فشار بین‌المللی، تضعیف آن.
و به‌جای همگرایی، درگیری‌های فرسایشی درونی.

این رفتارها، نه‌تنها کمکی به مردم نمی‌کند، بلکه عملاً به تداوم وضعیت موجود می‌انجامد.

در منطق سیاست، افزایش هزینه برای یک حکومت سرکوبگر، می‌تواند فضای عمل را برای جامعه بازتر کند. این یک اصل شناخته‌شده است. اما وقتی این اصل نادیده گرفته می‌شود، این پرسش جدی‌تر می‌شود: اولویت واقعی چیست؟

پاسخ را باید در رفتارها جست‌وجو کرد، نه در شعارها.

وقتی تمرکز از مقابله با ساختار سرکوب به حذف یک رقیب منتقل می‌شود، یعنی اولویت‌ها تغییر کرده‌اند. و این همان نقطه‌ای است که خطر آغاز می‌شود.

با این حال، باید یک نکته را روشن و بدون ابهام بیان کرد.

در آینده ایران، اگر قرار است نظامی مبتنی بر رأی مردم شکل بگیرد، هیچ جریانی از پیش حذف نشده است. همه می‌توانند در رقابت شرکت کنند. اما این رقابت، تنها در صورتی معنا دارد که به داوری مردم سپرده شود، نه به حذف پیش‌دستانه در عرصه بین‌المللی.

شاهزاده رضا پهلوی را می‌توان نقد کرد، می‌توان با او رقابت کرد، می‌توان در برابر او برنامه ارائه داد. اما تلاش برای خاموش کردن صدای او پیش از آن‌که مردم فرصت داوری داشته باشند، نه نشانه دموکراسی‌خواهی است و نه نشانه اعتماد به مردم.

این رفتار، بیش از هر چیز، بیانگر یک واقعیت ساده است: هراس از رأی مردم.

و در نهایت، مسئله امروز، صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست؛ مسئله مسیر آینده است.

اگر این مسیر بر پایه حذف، انحصار و بی‌اعتمادی به مردم ادامه یابد، نتیجه چیزی جز تکرار یک شکست تاریخی نخواهد بود. اما اگر اصل به مردم بازگردد و رقابت واقعی جایگزین حذف شود، آن‌گاه می‌توان از آینده‌ای متفاوت سخن گفت.

در غیر این صورت، این پرسش همچنان پابرجا خواهد ماند:

آیا آنچه امروز در حال رخ دادن است، مبارزه با جمهوری اسلامی است، یا جنگی درون‌اپوزیسیونی که در نهایت، تنها یک نتیجه دارد--تضعیف همان صدایی که باید شنیده شود: صدای مردم ایران.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ارشان آذری

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای از فراز منبر مسجد جامع اتّحادیه اسلامی اروپائیان مشتاق ختنه شدن!

حدود نوزده سال پیش، در یک مصاحبه مکتوب - نه در گفتگویی حضوری [کتاب: گشتاره های سپهر] - از من پرسیده شد که «اپوزیسیونها و گرایشهای چپ ایدئولوژیک» را چگونه میفهمم و سرشت وجودی آنان را در چه میدانم. آن زمان، در حد توان تجربی و مطالعاتی و افق فکری خودم، پاسخی نوشتم؛ امّا اکنون، پس از گذر سالیان و تجربه فراز و نشیبهای تاریخی، درمییابم که آن پاسخ را میتوان در افقی ژرفتر و بنیانیتر بازاندیشید. آنچه که در بسیاری از نمودهای تاریخی، خود را «چپ ایدئولوژیک» نامیده است، غالباً معنای وجودی خویش را نه از دل آفرینش و پیوند زنده با تاریخ و فرهنگ مردمان ایران؛ بلکه از مسیر «نفی» و «تضاد با سلسله پهلویها و تاریخ و فرهنگ مردمان ایران به طور یکجا» تعریف کرده است. چنین جریانی، به جای آنکه از بطن حافظه تاریخی و فرهنگی یک ملت تغذیه کند و خود را در امتداد تداومهای دیرپای آن بیابد، موجودیت خویش را در برابر یک پدیده تاریخی معین - در اینجا سلسله پهلویها- صورتبندی کرده و به همین دلیل، تداوم خود را نه در آفرینندگی و زایش؛ بلکه در ستیز و تقابل، جست‌ و جو کرده است. اینگونه وجود، برساحته ای است که از «نه گفتن» زاده میشود، نه از «بودن»؛ و آنچه از نفی زاده شود، ناگزیر در گرو استمرار همان نفی باقی میماند. این نکته، صرفاً یک داوری سیاسی از طرف من نیست؛ بلکه مسئله‌ای است در حوزه فلسفه تاریخ و فلسفه ایجاد سازمان و تشکیلات سیاسی. باید پرسید که آیا میتوان وجودی پایدار بر پایه نفی دیگری و تاریخ و فرهنگ یک ملّت بنا کرد، یا هر هویت و موجودیّت اصیل، ناگزیر نیازمند نوعی «ایجاب» و «آفرینش» است؟.
تجربه تاریخی ملتها نشان میدهد که آنچه در حافظه جمعی آنان ماندگار میشود، نه صرفا قدرت و نظام سیاسی؛ بلکه «پیوستگی فرهنگی» است. تاریخ، امّا، عرصه دوام «بودن»‌هاست، نه «انکار»ها. آنچه در تار و پود فرهنگ و حافظه جمعی یک ملت ریشه دوانده است، حتّا اگر دگرگون شود و صورتهای تازه به خود بگیرد، از میان نمیرود؛ زیرا در ضمیر ناخودآگاه تاریخی مردمان جای دارد. در برابر آن، گرایشهایی که فاقد پیوندی زنده با تاریخ و فرهنگ یک ملت باشند، ناگزیر دوام خویش را در استمرار خصومت میجویند؛ زیرا اگر موضوع خصومت از میان برخیزد، خودشان نیز از معنا تهی میشوند و به تدریج در خلأ بی‌ریشگی فرو می‌افتند. این، سرنوشت هر گرایش عقیدتی است که به جای آفرینش، بر ویرانگری و نفی استوار شده باشد. قدرت سیاسی میتواند فرو ریزد، نظامهای کشورداری میتوانند تغییر کنند، امّا آنچه که در لایه‌های عمیق زبان، آیین، خاطره و تخیّل و آداب و رسوم و فرهنگ یک ملت جای گرفته است، به آسانی محو نمیشود. به همین دلیل، هر گرایش عقیدتی یا سیاسی که بخواهد تداوم یابد، ناگزیر باید خود را با این لایه‌های ژرف پیوند دهد؛ وگرنه به پدیده‌ای گذرا تبدیل خواهد شد که تنها در سایه هیاهوی زمانه‌ای کوتاه دوام می‌آورد. هویتی که صرفا بر «نفی» استوار باشد، به نوعی وابستگی پنهان تبدیل میشود. در چنین حالتی، دشمن نه تنها از میان نمیرود؛ بلکه به صورت ناخودآگاه به محور معنای وجودی بدل میشود. این همان پارادوکسی است که تاریخ بارها آن را نشان داده است.گاهی دشمنان یک پدیده، بیش از دوستدارانش به بقای معنوی آن یاری رسانده‌اند، زیرا با استمرار نفی، آن را در مرکز توجه نگه داشته‌اند.
هنگامی که در مقطعی تاریخی، چهره‌ای سیاسی یا نمادی اجتماعی - چون شخصیتی [= در اینجا، شاهزاده رضا پهلوی] که در دل مردمان جامعه به عنوان امکان تحولی بنیانی و بازگشت به نوعی تداوم تاریخی - فرهنگی مطرح و به کانون توجه اجتماعی بدل میشود، به معنای این است که هر گاه جامعه‌ای در جست ‌و جوی بازسازی خویش باشد به سوی نمادها یا چهره‌هایی بازمیگردد که در حافظه تاریخی آن حضور دارند، این بازگشت را نباید صرفا به عنوان یک انتخاب سیاسی فهمید؛ بلکه باید آن را نشانه‌ای از یک تمایلی عمیقتر دانست- تمایلی برای بازیابی تداوم تاریخی و رهایی از گسستهای هویتی - فرهنگی. در چنین بزنگاههایی، بسیاری از گرایشهای سیاسی که تاریخچه وجودی خود را بر تقابل بنا کرده‌اند، با بحرانی درونی مواجه میشوند؛ زیرا جامعه به جای زیستن در سایه نفی، به سوی ساختن و پیوند دادن روی می‌آورد. با این همه، باید در نظر داشت که «ریشه داشتن» به معنای «ایستایی» نیست. ریشه، اگر زنده باشد، همواره در حال رشد است و شاخه‌های تازه میرویاند. در چنین وضعیتی، خصومت دیگر تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه به نوعی واکنش وجودی بدل میشود؛ یعنی واکنشی که از ترس بی‌ معنا شدن برمیخیزد؛ زیرا برای گرایشهایی که معنای خود را از دشمنی میگیرند، پایان دشمنی به معنای فروپاشی خویشتن است. به همین سبب، هر نمادی که امکان تداوم تاریخی و فرهنگی را یادآور شود، برای اینگونه گرایشهای سیاسی به تهدیدی وجودی تبدیل میشود، نه صرفا رقیبی سیاسی.
در این زمینه تاکید کنم که جهان سیاست، بیش از آنکه عرصه کشمکشها باشد، میدان منافع متغیر است. ملتها در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، ناگزیر به تنهایی خویش بازمیگردند. این تنهایی، اگر به خودشناسی بینجامد، میتواند نعمتی پنهان باشد؛ زیرا ملت را وامیدارد که به سرچشمه‌های درونی خودش بازگردد. در چنین افقی، اصولی و بُنمایه هایی چون گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی، تنها ارزشهای اخلاقی فردی نیستند؛ بلکه بنیانهای هستی جمعی‌ هستند. جامعه‌ای که حرمت جان را پاس بدارد، داد را برتر از انتقام بداند و راستمنشی را پایه اعتماد قرار دهد، میتواند از میان تاریکترین بحرانها عبور کند؛ زیرا نیروی حقیقی یک ملت، پیش از هر چیز، در «وجدان اخلاقی» آن نهفته است، نه در ابزارهای بیرونی یا پیروزیهای مقطعی.
در نهایت، مسئله اساسی، این نیست که کدام گرایش سیاسی باقی میماند و کدام از میان میرود؛ بلکه این است که کدام اندیشه و گرایش سیاسی میتواند خود را به سرچشمه‌های زنده فرهنگ و تاریخ پیوند دهد و کدام اعتقادات و گرایشهای سیاسی، تنها در سایه نفی و خصومت به حیات خود ادامه میدهند. تاریخ، همچون رودخانه‌ای عظیم، تنها شاخه‌هایی را با خود به آینده میبرد که از چشمه‌های ژرف فرهنگ سیراب شده باشند و آنچه از این چشمه‌ها بی‌ بهره است، هر چند زمانی با صدای بلند حضور خود را اعلام کند، سرانجام در سکوت فراموشی فرو خواهد رفت. آنچه که تداوم می‌آفریند، آمیزه‌ای است از «یادآوری» و «آفرینش». از وفاداری به ریشه‌ها و جسارت برای نو شدن.
بنابر این خصومت گرایشهای سیاسی مختلف با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان میتواند با تمام امکانهای مادّی و شبکه های اجتماعی و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده ها و لابییهایی که دارند، موانع عدیده ای را در سر راه شاهزاده و پادشاهی خواهی برقرار کنند. برای این طیف وامانده، حکومت فقاهتی با ماشین ترمیناتوری و گیوتین خونریزش، هنوز دشمن اصلی ملّت و ایران محسوب نمیشود. آنها ترجیح میدهند که ملّت هر روز، هزار هزار سلّاخی شوند، امّا محبوبیّت شاهزاده رضا پهلوی و امکان تداوم شاهنشاهی در ایران، واقعیّت پیدا نکند. بنابر این، بحث کردن و انرژی صرف کردن برای اینگونه طیفها، وقت تلف کردن است. باید تا میتوان شاهزاده و پادشاهی خواهی را با تمام امکانهای ممکن در سراسر جهان انعکاس داد. ضمنا نباید به اروپائیان و دولتهای آنها اعتقادی داشت. ما ایرانیان در خاور میانه و کلّا سراسر جهان، واقعا «تافته ای جدا بافته» هستیم. من قبل از اینکه مسائل اخیر رفتارهای دولتهای اروپایی مطرح شوند، در مقاله ای با عنوان «از تنهایی ایران و ایرانیان [در آرشیو سایت هست]» نوشتم و توضیح دادم که فاجعه قتل عام دیماه، ماهیّت وجودی همه ایرانیان و دولتهای روی کره زمین را به یکباره عریان و آشکار کرد. ایرانیان اصیل در این پیکار خجسته علیه حکومت گیوتینی الاهیون، تنهای تنها هستند و فقط یک دوست بسیار صمیمی دارند و آنهم «اسرائیل و یهودیانند در سراسر جهان». امریکائیها نیز زمانی در کنار ما خواهند بود و ایستاد که فقط جمهوریخواهان انتخاب شوند و فرصت لازم را برای اقدامات کلیدی به دست آورند. ما باید حدّاکثر دوستیها و همپائیها را با آنها امروز و فرداها داشته باشیم. بقیه دولتهای جهانی دنبال منافع خودشان هستند و در این گیر و دار، دو کشور نیز هستند که از روز اول، خاصم و حسود و کینه توز به تاریخ و فرهنگ و مردمان ما بودند. این دو کشور نیز «انگلستان و روسیه» هستند که باید با ذکاوت و هوشیاری مدام آنها را زیر نظر دشت و ثانیه ای از شرارتها و تبهکاریهای آنها غفلت نکرد؛ زیرا همین دوکشور در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، کثیری «تحقیقات دلبخواهی» نوشته و منتشر و توزیع کرده اند در سراسر جهان.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 25.04.2026 - 17:39 پیوند ثابت