تاریخ نگارش: 19/04/2026
از سنگینی تابوتِ آرزوها و حسرتهای دلشکستگان
[ ..... به دلیل اینکه تکفیر و خصومت و نابودی «دیگران»، نه تنها به مثابه امری واجب و آمیخته با لذّت شهوت سرکوب شده بروز پیدا میکند، بلکه همزمان میتواند وسیلهای برای تسویه حسابهای مهم سیاسی و اجتماعی نیز باشد، در نتیجه، برانگیختن سوائق غریزی و تحریک احساس خشمآلودِ جنسی که در پیوندی متقابل، یکدیگر را تغذیه و تامین میکنند در نظامهای اقتدارگرا و تمامیّتخواه، نقشی بسیار تعیین کننده و اهمیّتی ویژه مییابند.]
[Der sadistische Staat – Hermann Glaser (1928 - 2018) – Fischer Verlag– Frankfurt am Main - 1985 – S. 32]
والدینی که فرزندانشان را در فاجعه قتل عام دیماه از دست دادهاند، تنها در هیئتِ پدران و مادرانِ سوگوار ظاهر نمیشوند؛ بلکه آنان به نحوی دردناکتر، به «زمانهای معلّق شده انتظار» بدل شدهاند. گویی هر لحظه زندگیشان بر لبه آستانهای میایستد که از آن، هر صدایی میتواند وعده بازگشت باشد. هر گام، هر بانگ و هر زنگ خانه، هر سایه لرزانِ پشت در، شاید امکانِ تجسّد دوباره فرزند باشد. چشمهایشان دیگر صرفا ابزار دیدن نیستند؛ بلکه به دستگاهی برای «بازآفرینی امید» تبدیل شده اند. امیدی که از منطق واقعیّت تلخ عبور کرده و در قلمروِ تعلیق، میان بودن و نبودن زیست میکند. هر نشانه جزئی از وزش باد تا تغییر نور در حافظه آنان به نیرویی برای احضار چهره فرزند مبدّل میشود؛ گویی جهان بیرونی دیگر استقلالی ندارد و تنها در آیینه داغِ فقدان، معنا و ارزش پیدا میکند. در چنین وضعی، سوگ، دیگر یک حسّ درونی نیست؛ بلکه یک وضعیّت هستی شناختی است؛ یعنی اینکه زیستن در مرزِ دائمی «بودنِ بدون حضور» و «نبودنِ با حضور خیالی» است. موقعیّت و حالت والدینی که فرزندان خویش را نه در گذشته، دفن کردهاند و نه در اکنون از دست دادهاند؛ بلکه آنها را در افقی نامتناهی از بازگشتِ ممکن، همچنان نگاه میدارند. والدین سوگوار، رنجشان نه پایان دارد و نه قرار؛ زیرا فقدان در آنان به موضوعی زنده بدل شده که نفس میکشد، سخن میگوید و در هر لحظه خود را بازآفرینی میکند.
در برابر این افق انسانیِ رنج، خشونتی که با نام قدرت و اقتدار میخواهد پایه های پوسیده و لرزان خود را تحکیم کند، جنایتهایش تنها یک رخداد تاریخی نیست؛ بلکه شکلی از انحراف و فاجعه در نسبت انسان با هستی و ساختار اجتماعی انسانهاست. آنانی که برای تثبیت بقا قدرت و اقتدار و امتیاز خویش، خونریزی و کسب و کار با مرگ را به ابزار حکومتگری تبدیل میکنند، در حقیقت نه تنها پیکرها؛ بلکه امکانِ معنای بودن و زیستن را هدف قرار داده اند. حذفِ آیندهای بس بسیار زیبا که میتوانست از دلِ پیکرهای غرق در خون زاده شود. امّا تاریخ دوران رویداد فاجعه، هر چند در برابر جنایتها، خاموشی بی واکنش بنماید، امّا تاریخ میهنی در لایه های ژرفتر خودش چیزی را فراموش نمیکند. خون، اگر چه بر زمین فرو میریزد، امّا به حافظه جمعی دگردیسه میشود و در زمان، رسوب میکند. هیچ قدرتی، هر اندازه خودش را مطلق بپندارد، نمیتواند بر دریایی بنا شود و دوام آورد که موجهایش از فقدان انسان در خون غلتیده تغذیه میکند. هیچ نظمی که بر خون استوار شود، نمیتواند خود را از بازتابهای اخلاقی و تاریخی آن خون جدا کند. با این همه، اگر سوگ، تنها فقدانِ یک فرد نیست؛ بلکه گسست در نظم معنای جهان و زیستن در آن است، پس انسان چگونه میتواند در میان ویرانیِ معنا، دوباره جهانی را تصوّر کند که در آن، انتظارِ پشت در، نه حامل وحشتِ بازنگشتن؛ بلکه نویدِ امکانِ بازگشتِ آدمیگری و ارجمندی گوهر بشری باشد؟.
آرزوهای آدمی، افقهایی رنگین کمانی هستند که در گستره جان انسانها میدرخشند. افقهایی که هر گاه، نگاه به سوی آنها دوخته میشود، زندگی از رخوتِ صرفِ بودن و روزمرگی بیرون میآید و به معنای ژرفِ «شدن» آراسته میشود. انسانِ بی آرزو، همچون مسافری است که راه را میپیماید بی آنکه مقصدی در افق داشته باشد و چنین پیمودنی، نه راه است و نه سفر؛ بلکه نوعی فرسایش تدریجیِ جان است در هیئت زیستن. آرزو، در حقیقت، وعده آینده به اکنون است. نغمهای که از فردا در گوش امروز زمزمه میشود. به همین سبب است که کوشش برای واقعیّت بخشیدن به آرزوها، زندگی را از معنای بودن سرشار و رنجهای زیستن را تحمّل پذیر میکند؛ زیرا انسان، رنج را آنگاه تاب میآورد که در پس آن، امکانی برای شکفتن ببیند. امّا هنگامی که آرزوها، در هر فراز و نشیب روزگار، در میان تقلّاها و آزمونها و مقاومتها و صبوریها، یکی پس از دیگری درهم شکسته شوند، شکستنشان تنها شکست یک خیال نیست؛ بلکه شکستن رشتهای است که جان را به آینده پیوند میدهد.
آرزوهای در هم شکسته، به تدریج بر یکدیگر انباشته میشوند همچون لایههایی از اندوه که در عمق وجود آدمی رسوب میکنند. انباشت شکستها، نه تنها جسم و روح آدمی را سنگین میکنند؛ بلکه افق نگاه او را نیز تیره می آلایند. آرزوهایی که مجالی برای شکفتن نیابند، غنچه هایی هستند که در معرض طوفان حوادث همزیستی و در هجوم موانع سرسامآور اجتماعی و کشوری، پیش از آنکه به گلهای با شکوه بدل شوند، درهم چلیده و ناشکفته پرپر میشوند و هر غنچهای که پیش از شکفتن فرو میریزد، نه تنها یک گل؛ بلکه یک امکانِ تاریخی را با خود به خاک میسپارد. امّا اینجا دیگر سخن از فرد تنها نیست؛ سخن از سرنوشت یک ملّت است. چه بر سر ما ایرانیان رفت که هزارهها، آرزومند آن بودیم که فرمانروایان این سرزمین، کجاوه آرزوهای مردمان را در پیچ و خم روزگاران انباشته از مصایب و دردها و رنجها و صدمات انسانی و مادّی، به سوی مرغزار زندگی خوش و خرّم راهبری کنند؟. ما که انتظار داشتیم فرمانروایان و شاهان، سرچشمه کیاست و درایت و آینده نگری باشند، چگونه به جایی رسیدیم که در بسیاری از بزنگاههای تاریخ، نه تنها چراغ راه نشدند؛ بلکه خود به تندبادهایی بدل گشتند که چراغها را یکی پس از دیگری خاموش کردند؟. این پرسش، اگر به ژرفای تاریخ میهن افکنده شود، نشان میدهد که مسئله ما، تنها لغزش افراد یا حاکمان و پادشاهان نبوده است؛ بلکه نوعی گسست در بنیانهای اندیشه و عمل جمعی رخ داده است. تاریخ ما، در بزنگاههای بسیار، شاهد آن بوده است که آرزوها بر دوش قدرت نهاده شدند بی آنکه قدرت به مهار خردورزی و مسئولیّت داشتن در قبال گفتارها و رفتارها و کردارها درآید. ما بارها چشم به راه منجیانی نشستیم که بار آرزوهای ما را به مقصد برسانند، امّا کمتر اندیشیدیم که خودمان، چگونه باید در ساختن آن مقصد سهیم باشیم؛ ولو سهم ما همچون دانه ای بر شاخکهای مورچه ای باشد.
چه شد که به چنین خفّتی گرفتار آمدیم؟. آیا تنها به این دلیل که حاکمان نالایق بر ما چیره شدند؟. یا به این علّت که ما نیز، در لحظاتی سرنوشت ساز، از نگاهبانی و پرورش خرد جمعی بازماندیم؟. آیا ما جان و زندگی و داشتههای خود را از دست دادیم، یا پیش از آن، معنای مسئولیّت را در برابر سرنوشت خویش و میهن و دیگران وانهادیم؟. آیا آنچه که امروز به صورت انبار آرزوهای حسرت شده در برابر ما ایستاده است، تنها حاصل ظلم دیگران است یا محصول غفلتهای پی در پی ما نیز هست؟. در تاریخ هر ملّتی، لحظاتی وجود دارند که حقیقت، نه در بیرون؛ بلکه در درون و گستره آن ملّت، تعیین میشود. لحظاتی که در آنها، بی اعتنایی، جای بیداری را میگیرد و عادت، جای اندیشیدن را. شاید یکی از خطاهای اساسی ما این بوده است که آرزو را از مسئولیّت جدا کردیم؛ یعنی آرزو کردیم، امّا نیاموختیم که چگونه از آرزو پاسداری کنیم. امید بستیم، امّا ساز و کار تحقّق امید را نیافریدیم. خواستیم، امّا نیندیشیدیم که خواستن، بدون شناختجویی و نیندیشیدن و دلیر نبودن برای آزمودن، راهی به ناکامی میگشاید.
جوامع و فرهنگها و تمدّنهای برآمده از آنها، در زمانی به ذلّت میافتند که میان آرزو و آگاهی، شکافی ژرف پدید آید؛ زیرا آرزوی بی آگاهی، همچون بذری است که در خاکی شوره زار افشانده شود. هر چند بذر نیک باشد، خاک نامساعد، آن را از شکفتن بازمیدارد و تاریخ ایران و جهان، گواهی میدهند که ملّتهایی که توانستند آرزوهای خویش را با دانش و نظم و مسئولیّت فردی و جمعی درآمیزند، توانستند از دلِ ویرانیها، آیندهای نو بیافرینند. پس شاید خطای ما، نه در اصلِ آرزو کردن؛ بلکه در شیوه آرزو کردن و نحوه واقعیّت پذیر کردن آرزوها بوده است. ما آرزو کردیم، امّا کمتر آموختیم که آرزو، نیازمند ساختن نهادها، پرورش خردورزی و مراقبت از حقیقت است. ما خواستیم که دیگران کجاوه آرزوهای ما را به مقصد برسانند، بی آنکه بیندیشیم که هر جامعهای، خودش باید باربر آرزوهای خویش باشد. آرزو، اگر به دیگری سپرده شود، به انتظار بدل میشود و انتظار، اگر طولانی شود، به حسرت، دگردیسه میشود. اکنون، اگر بخواهیم از دل تاریخ پر زخم میهن، راهی به آینده بگشاییم، نخست باید معنای آرزو را از نو بفهمیم. آرزو، نه رؤیایی برای تسلّای خاطر؛ بلکه تعهدی برای ساختن است. آرزو، تنها تمنّای رسیدن به بهروزی نیست؛ بلکه پذیرش مسئولیّت دشوارِ ایجاد شرایط بهروزی است. آینده، نه هدیهای است که از آسمان فرو افتد؛ بلکه ساخته مغزها و دستهایی است که میاندیشند و دلهایی که شجاعت عمل دارند و مسئولیّت پیامدهای کردارهای خود را به عهده میگیرند.
شاید زمان آن رسیده است که به جای انباشتن حسرتها، به بازسازی بنیانهای اندیشه خویش بپردازیم. به جای جست و جوی منجی، به پرورش شهروندان آگاه بیندیشیم. به جای تکرار اندوههای گذشته، ساز و کارهای جلوگیری از تکرار آنها را بیافرینیم؛ زیرا ملّتی که از خطاهای خویش نیاموزد، ناگزیر، همان خطاها را در هیئتی تازه بازخواهد زیست. آیا ما هنوز آرزو میکنیم که دیگری، بار آینده ما را بر دوش کشد یا آنکه آمادهایم بپذیریم که هر آرزوی اصیل، پیش از آنکه برآورده شدنش به دست فرمانروایان و حاکمان سپرده شود، باید در جان مردمان به صورت خردورزی و مسئولیّت و شجاعت برای همآوردی ریشه بدواند؟.
1- پیرامونی که مرکز است.
«مجو تجمّل شاهی که در ولایتِ عشق .... گدا به تخت نشانند و پادشه گیرند [دیوان اشعار عرفی شیرازی]»
در تصوّری که انسان از جهان پیرامون خویش می آفریند، از همان نخستین گامهای آگاهی، همواره کوشیده است هر چیز را دارای «مرکزی» بداند. نقطهای که گویی حقیقت آن چیز در آن متمرکز است. از دایرههای هندسی گرفته تا شهرهای کهن، از کیهانشناسیهای باستانی تا سامانبندیهای سیاسی، ذهنیّت بشر به جستجوی مرکز، خو گرفته است. در جهانهای اسطورهای، جهان، پیرامون کوهی مقدّس یا درختی کیهانی سازمان مییافت. در شهرهای باستان، معبد یا میدان مرکزی، نشانه حضور معنا و قدرت و اقتدار بود و در نظامهای سیاسی، تخت پادشاه یا اریکه قدرت، بهعنوان کانون نظم تلقی میشد. امّا با همه این پیشینه تاریخی، کمتر از خود پرسیدهایم که مرکز انسانها در جامعه کجاست؟. آیا مرکز مردمان نیز همچون اشیاء، نقطهای در میان است؟. یا در جایی دیگر نهفته است که از نگاه عادت زده ما پنهان مانده است؟.
در طول تاریخ اندیشه، یکی از ژرفترین لغزشهای ذهنیّت انسانی، عادت کردن به بداهتها بوده است. بسیاری از آنچه که «عادی» مینامیم، نه حاصل تأمل؛ بلکه نتیجه تکرار است. آنچه را که بسیار دیدهایم، برای ما طبیعی جلوه میکند و آنچه که طبیعی جلوه کند، دیگر موضوعی برای پرسیدن نمیشود. امّا تاریخ فلسفه نشان داده است که هر گاه، انسانی جرئت کرده است در باره مسائل به ظاهر عادی پرسش کند، افق تازهای گشوده شده است. شاید یکی از بداهتهای ناپرسیده، تصوّر ما از «مرکز جامعه» باشد. اگر از منظر تاریخی به جوامع انسانی بنگریم، درمییابیم که آنچه بهعنوان «مرکز» شناخته شده، اغلب محصول تمرکز قدرت، ثروت یا اقتدار نمادین بوده است. پایتختها، کاخها، معابد و بعدها نهادهای اداری و سیاسی، همگی خود را مرکز معرفی کردهاند. امّا تجربه تاریخی نشان داده است که هر گاه پیوندهای اجتماعی در پیرامون این مراکز سست شده است، آن مراکز نیز، هر چند از نظر ظاهری پابرجا، امّا از درون تهی شدهاند. امپراتوریهایی که گمان میبردند مرکز جهان هستند، هنگامی فروپاشیدند که پیرامونهایشان - روستاها، شهرها، مردمان عادی - از هم گسستند و دیگر رشتهای از همبستگی آنها را به هم پیوند نمیداد.
از این لحاظ، حقیقتی که در ژرفای تاریخ نهفته است، چنین رخ مینماید. مرکز جامعه، نه در میان آن؛ بلکه در پیرامون آن زاده میشود. پیرامون، آنجاست که زندگی واقعی سیر و سلوک دارد. جایی که انسانها با یکدیگر کار میکنند، میآموزند، میسازند، میبخشند و میپذیرند. در این میدان زندگی روزمره، رشتههایی نامرئی شکل میگیرد که تار و پود فرش جامعه را به هم میدوزد. همین رشتههاست که به مرور زمان، چیزی را پدید میآورد که ما آن را «مرکز» مینامیم. به بیان دیگر، در معنای فلسفی، مرکز نه یک نقطه جغرافیایی است و نه صرفا نهادی سیاسی؛ بلکه برآیند تاریخیِ همبستگیهاست. مرکز، نتیجه همپایی و همبستگی انسانها در مسیر مشترک است. حاصل همعزمی آنان در برابر دشواریها و ثمره همیاری آنان در لحظات اضطراب و احتیاج. در نتیجه، اگر همبستگیها از هم بگسلند، آنچه مرکز نامیده میشود، به پوستهای توخالی بدل میشود؛ یعنی ساختاری که ظاهر دارد، امّا روح ندارد.
در این زمینه، یکی از بزرگترین خطاهای تاریخی جوامع، آن بوده است که «پیرامون» را امری فرعی و کم اهمیّت دانستهاند. حاشیهها نادیده گرفته شدهاند. مردمان دور از مرکز، بی صدا ماندهاند و پیوندهای کوچک و روزمره، بی ارزش شمرده شدهاند. امّا درست در همین لحظههای غفلت، بنیان مرکز، سست شده است؛ زیرا آنچه که مرکز را پایدار میکند، نه اوامر صادره از موضع برتر؛ بلکه اعتمادهای شکل گرفته در پایین است. نه اقتدار رسمی؛ بلکه همبستگی زیسته. به همین سبب، اگر پیرامون در نظر ما عادی و پیش پا افتاده جلوه کند، در حقیقت، بنیانی ترین عنصر حیات اجتماعی را نادیده گرفتهایم. ما گمان میکنیم که مرکز، خود به خود پایدار است. حال آنکه مرکز، همچون پلی است که تنها بر پایه ستونهای متعدّد پیرامونی میتواند استوار بماند. هر ستون، انسانی است. هر رشته، پیوندی است و هر پیوند، بخشی از تاریخی است که جامعه را نگه میدارد. در ژرفترین معنای فلسفی، میتوان گفت که پیرامون، حافظه زنده جامعه است. در آن، تجربههای مشترک انباشته میشود. سنّتها و آداب و رسوم شکل میگیرند و اعتماد، همچون سرمایهای نامرئی، نسل به نسل منتقل میشود. اگر حافظه زنده آسیب ببیند، مرکز نیز دچار فراموشی میشود. فراموشی از این دست که چرا وجود دارد و برای چه باید باقی بماند. در تجربیات نیاکان ایرانیان، «پردیس/پارادایس= بهشت = خوشزیستی و شادزیستی»، یکی از نامهای «سیمرغ» است و «پردیس» یعنی پیرامون؛ یعنی بالهای گسترده سیمرغ = اجتماع همبسته انسانها.
بر این پایه، جستجوی مرکز در جامعهای از هم گسسته، همچون جستجوی ستونی در هوایی تهی است. مرکزی که در پیرامون خویش ریشه نداشته باشد، همانند درختی است که بر خاکی بی ریشه ایستاده است. شاید مدّتی پابرجا بماند، امّا نخستین تندباد تاریخ، آن را فروخواهد افکند. اگر بخواهیم مرکز را بیابیم، باید نگاه خود را از نقطههای رسمی و نمادین برداریم و به پیرامونهای زنده بازگردیم. به مناسبات و مراودات و معاشرتهای انسانی. به اعتمادهای کوچک. به همدلیهای روزمره، به همیاریهایی که اغلب دیده نمیشوند، امّا بنیان جامعه را شکل میدهند؛ زیرا مرکز، نه چیزی جدا از انسانها؛ بلکه تجسّم زنده پیوندهای آنان است. هیچ پیوندی چنان کوچک نیست که بی اثر باشد، و هیچ گسستی چنان ناچیز نیست که پیامدی نداشته باشد؛ زیرا جامعه، نه با نامها؛ بلکه با پیوندها پایدار میماند. اگر در سراسر تاریخ، هر مرکزی که از پیرامون خود گسسته است دیر یا زود فروپاشیده، آیا ما امروز نیز در زندگی فردی و جمعی خویش، پیرامونهای انسانی خود را چنان پاس میداریم که شایسته زایش مرکزی پایدار باشند یا ناخواسته در حال ساختن مرکزی هستیم که ستونهایش پیش از برپا شدن، در سکوت فروریختهاند؟.
2- نغمه های موسیقی آزادی در چهره های نامتعارفش
هر چقدر حکومتگرانِ نالایق و بی فرّ، با انبوه ابزارهای سرکوب، با کاربست خشونتها و سبعیّتها و سفّاکیها و جبّاریّتهای نظامیافته، در سودای آن باشند که نشانهها و عطر دلآویز «آزادی» را از فضای زیست و سپهر زندگی انسانها محو و ناپدید کنند، امّا آزادی، چونان نسیمی که از ژرفای جان هستی برمیخیزد، نه خاموش میشود و نه از یاد میرود. آزادی، با هزاران چهره رباینده روح و روان و قلب آدمیان، در هر زمان و هر مکان، نجواهای شورآفرین خود را از نو آغاز میکند و مرغزارهای باشکوه امید را در برابر دیدگان خسته انسانها میگشاید؛ زیرا آزادی، نه حادثهای گذرا، بلکه حقیقتی ریشهدار در ذات انسان است. آزادی، عطیهای نیست که قدرتی آن را لخواهد ببخشد یا بخشیده باشد تا هر زمان اراده کند، آن را بازستاند؛ آزادی، آمیخته با گوهر آدمی است، همچون آتشی نهفته در ژرفای سنگ، که هر چند زیر فشار خاموشیها و هراسها مدفون شود، با نخستین جرقه آگاهی و اراده، بار دیگر شعله میکشد. تعویق و تعلیق و سرکوب آزادی، هرگز به معنای نابودی آن نیست؛ بلکه نشانهای است از اصالت وجودی که در نهاد انسان نهفته است و میکوشد در واقعیّت زیستی او پدیدار شود. آنچه که سرکوب میشود، تنها ظهور آزادی است، نه امکان آن و آنچه که به تعویق میافتد، فقط زمان شکوفایی آن است، نه حقیقت وجودی آن.
هر انسانی، از نخستین لحظه پیدایش خویش، از «نطفه» تا «نفس زدن»، به آزادی آبستن است. آزادی، بذر خاموشی نیست؛ بلکه بذر رویش است؛ بذری که اگر در خاکی سخت و تیره نیز کاشته شود، در جستجوی نخستین روزنه نور، راه خود را خواهد یافت. وظیفه دولتها و زمامداران، اگر حقیقتا داعیه پاسداری از جامعه را دارند، نباید آن باشد که با هراس از بیداری انسان، به سقط جنین آزادی همّت گمارند و با تبهکاری و جنایت، زایش آن را متوقف سازند؛ بلکه باید شرایطی فراهم آورند که کودک آزادی، در امنیّت و خردورزی و پرستاری، زاده شود و در فضای قانون و مسئولیّت، بال و پر بگشاید؛ زیرا آزادی، اگر چه گوهر انسان است، امّا تنها در سایه مسئولیّت و خردورزی، به شکوفایی میرسد. آزادی بی مسئولیّت، به هرج و مرج میانجامد، و نظم بیآزادی، به مرگ تدریجی روح انسان. پس آنچه که جامعه را زنده نگاه میدارد، نه سرکوب آزادی و نه رهاسازی بی مهار آن؛ بلکه پیوندی ژرف میان آزادی و مسئولیّت است؛ پیوندی که در آن، انسان نه تنها از قید و بندها رها میشود؛ بلکه توان آن را مییابد که خویشتن را بیافریند و آینده را معنا کند.
حکومتگرانی که در توهّم بقای ابدی، میپندارند با سقط جنین آزادی یا با کشتن کودک نوپای آن خواهند توانست برای همیشه بر اریکه قدرت و اقتدار و امتیازخواهی تکیه زنند، از یک حقیقت بنیانین غافلند و آنهم اینکه هر قدرتی که پرتوهای آزادی را خفه و قتل عام میکند، در حقیقت بر حقّانیّت و لژیتیماتسیون خودش، خط بُطلان میکشد و هر نظمی که لژیتیماتسیون خودش را از دست دهد، دیر یا زود، چون درختی که ریشهاش بریده شده باشد، فرو خواهد ریخت حتّا اگر تا بُنِ دندان به مرگبارترین ابزارها مسلّح باشد و مدّتی با ظاهری استوار بر جای بماند. آزادی، فرزند هر انسانی است که جان دارد و زندگی را دوست میدارد. این گوهر، نه بخششی از سوی قدرتی سرکوبگر است و نه امتیازی که بتوان آن را به دلخواه ستاند. آزادی، خودِ نامِ دیگر انسان است. انسان، آنگاه انسان است که بتواند بیندیشد، انتخاب کند، خطا کند، بیاموزد و از دل تجربههای خویش، معنای زندگی را بازآفریند. بدون آزادی، انسان به شیء فروکاسته میشود و با آزادی، به فاعل زیستی معنا بدل میشود.؛ یعنی موجودی که نه تنها زندگی میکند، بلکه زندگی را میفهمد و میآفریند.
آزادی تنها یک حقّ سیاسی یا اجتماعی نیست؛ آزادی، شیوه بودنِ انسان در جهان است. حقیقت، تنها در جایی میروید که آزادی اندیشیدن مجاز باشد و پرسشگری و شکّاکیّت، گناه شمرده نشود. جامعهای که در آن، پرسیدن، نکوهیده و جُرم، محسوب شود، دیر یا زود، حقیقت را نیز از دست خواهد داد و جامعهای که حقیقت را از دست بدهد، هر چند در ظاهر پایدار بماند، در باطن فروپاشیده است. باید دانست که دشمن آزادی تنها در بیرون نیست. گاه، هراس از مسئولیّت، راحت طلبی و عادت به اطاعت، در درون خود انسانها، به دشمنان پنهان آزادی بدل میشوند. هیچ قدرتی، اگر زمینه درونی پذیرش سلطه وجود نداشته باشد، نمیتواند آزادی را برای همیشه خاموش کند. آزادی، نه تنها شجاعت در برابر قدرت حاکم؛ بلکه شجاعت در برابر خویشتن است. شجاعت پذیرفتن بار انتخاب و تاب آوردن سنگینی مسئولیّت. اگر آزادی، گوهر ذاتی انسان و گوهر ارجمندی اوست، آیا ما تنها از ستم قدرتها باید بیمناک باشیم، یا از آن لحظه هراسناکتر که خود، از ترس مسئولیّت آزادی، به خاموشی و اطاعت پناه میبریم؟. آیا جامعهای که فقط آزادی را میطلبد، امّا مسئولیّت آن را نمیپذیرد، حقیقتاً شایسته تولد و بالندگی «کودک آزادی» خواهد بود، یا خودش، نخستین عامل خاموشی شعله های فروزان آن است؟.
3- مسئولیّت ایرانی بودن
ایرانی بودن، اگر از سطح یک نام، یک شناسنامه یا یک انتساب تاریخی فراتر برده شود، نه یک وضعیّتِ داده شده؛ بلکه یک «پروژه وجودی» است؛ پروژهای که انسان را از ساحتِ مصرفِ هویّت، به ساحتِ ساختنِ آن فرا میخواند. در این معنا، ایرانی بودن چیزی نیست که تنها «داشته شود»؛ بلکه چیزی است که باید «پیوسته تحقّق یابد». در رفتار، در انتخاب، در زبان، در اندیشیدن و سخن گفتن و در نسبت ما با دیگری و با خویشتن. مسئله شالوده ای در این جا، نه صرفا تعلّق به یک خاک جغرافیایی؛ بلکه کیفیّتِ زیستن در نسبت با آن است. میهن، اگر تنها به خاک فروکاسته شود، به موضوعی بیرونی و بی جان بدل میشود، اما اگر به سطح آگاهی و اخلاق و منش و «خویشکاری» ارتقا یابد، به افقی تبدیل میشود که در آن، انسان مسئول، خود را نه مالک وطن؛ بلکه حاملِ آن میبیند. در این افق، «داشتن ایران» جای خود را به «ایرانی بودن» میدهد و این دومی، همواره بارِ سنگینتری بر دوش آگاهی و پذیرش مسئولیّت است.
آنچه اغلب این مسئولیّت را دشوار جلوه میدهد، نه پیچیدگی آن؛ بلکه مقاومت ما در برابر گسستن از منافع کوتاه مدّت است. انسانِ منفعت محور، جهان را به عرصه محاسبه منفعتی فرو میکاهد و در این فروکاهش، مسئله جمعی تنها تا جایی اعتبار دارد که با سود فردی تعارض نداشته باشد. امّا مسئولیّت، دقیقاً از همان نقطه آغاز میشود که منفعت پایان میپذیرد؛ آنجا که فرد باید میان «آنچه برای من سودمند است» و «آنچه برای بودنِ جمع لازم است» یکی را برگزیند، بی آنکه تضمینی برای پاداش، وجود داشته باشد. از این چشم انداز، بحران ایرانی بودن، بیش از آنکه بحران هویّت باشد، بحران اراده اخلاقی - خویشکاری است؛ یعنی ارادهای که از پذیرش بارِ نامرئیِ مسئولیّت سر باز میزند و ترجیح میدهد که خود را در پناهِ «سرنوشت» پنهان کند. گویی تاریخ، نیرویی بیرونی است که ما را حمل میکند، نه بستری که ما در شکل دادن به آن میتوانیم دخیل باشیم. چنین تلقی از تاریخ، انسان را از مقام کنشگر به وضعیّت تماشاگر سقوط میدهد؛ یعنی تماشاگرِ فروپاشی یا شکوفایی خویش و میهنی که به آن تعلّق دارد. با این همه، ایرانی بودن تنها یک وظیفه اخلاقی نیست؛ بلکه نوعی «امکانِ شدن» است؛ امکانی که در آن فرد میتواند از محدودیّتِ خودمحوری عبور کند و به افقِ مسئولیّت تاریخی و میهنی و جمعی گام گذارد. در این افق، اخلاق، مجموعهای از بایدها و نبایدها نیست؛ بلکه شکلِ بودن و زیستن است. شیوهای از حضور در جهان که در آن، هر کنش فردی به نحوی نامرئی در سرنوشت جمعی رسوب میکند و تاثیرگذار میشود.
اکنون نباید پرسید که آیا ما ایرانی هستیم یا نه؛ بلکه باید پرسید که آیا ما در هر لحظه، ایرانی بودن را به حیث یک «موضوع زنده» بازآفرینی میکنیم یا آن را به یک هویّتِ بی جان و مصرفی تقلیل دادهایم. هویّتی که صرفا برای افتخار یا توجیه به کار میرود، امّا در لحظه مسئولیّت، به حاشیه رانده میشود. شاید بتوان گفت مسئله اصلی در زمانه ما، نه کمبودِ هویّت؛ بلکه فقدانِ «شجاعت برای پذیرش مسئولیّت» است. شجاعتی که انسان را وادار میکند بپذیرد آنچه که در بیرونِ او رخ میدهد، بی نسبت با درون او نیست. در این معنا، جامعه نه مجموعهای از دیگران؛ بلکه امتدادِ انتخابهای ماست و تاریخ، نه روایتی بیرونی؛ بلکه بازتابِ انباشته کنشهای فردی و جمعی ماست. آیا ما ایرانی بودن را به مثابه یک «مسئولیّت زنده و هر روزه» پذیرفتهایم یا همچنان میکوشیم با پناه بردن به تقدیر، از سنگینیِ آگاهیِ خود بگریزیم و اگر مسئولیّت، شرطِ واقعیِ داشتنِ میهن است، آیا ما حقیقتاً در حال «داشتن ایران» هستیم، یا تنها در حال تماشای تدریجیِ امکانِ آن؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
گستره رخدادها و امکانهای بشری
مطلب ذیل را در پای صحبتهای آقای پورمندی در «ایران امروز» نوشتم که منتشر نشد. مدیر محترم سایت ایران امروز، گاهی نظرات مرا نشر میدهد و گاهی نشر نمیدهد. در هر صورت جهت اطّلاع عموم، مطلبم را اینجا بازنشر میدهم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////////
درود بر آقای پورمندی گرامی،
صحبتی نه برای مشاجره و کشمکش نظری؛ بلکه برای تامّلات عمیق و راهگشائیها.
صحبتهای شما بیانگر تصوّری هستند که جهان را همچون میدان رقابت قدرتهای داخلی و بین المللی میبیند و تاریخ را به مجموعهای از بازیها، محاسبه ها و حرکتهای تاکتیکی فرو میکاهد. مشکل اصلی نوشته شما، نه در دادهها و نامها و فاکتها؛ بلکه در همین تصوّر ذهنی نهفته است؛ یعنی تصوّری که جهان انسانی را به منطق بازی ورزشی تبدیل میکند که از دل این تبدیل، نوعی بی حسّی اخلاقی آرام و نامرئی زاده میشود. وقتی زبان تحلیل به زبان تفسیر بازی ورزشی بدل شود، متعاقبش واقعیّت انسانی به تدریج از متن حوادث، حذف و به کنار گذاشته میشود. واژگانی چون «سواره و پیاده»، «محاسبه»، «بازی صفر صفر» یا «خنثا شدن اهمیّت» در ظاهر بی خاصیّت مینمایند، امّا در عمق خودشان حامل یک پیشفرض گمراه کننده اند و آنهم اینکه تاریخ را به مثابه مجموعهای از حرکتهای عقلانی در صفحه ای انتزاعی ترسیم میکند. امّا آیا واقعاً چنین است؟. آیا تاریخ، چیزی فراسوی تودهای از رنجهای انباشته، ترسهای واقعی، بدنهای زخمی و امیدهای شکسته و بر باد رفته است؟. اگر چنین است، چگونه میتوان آن را به صفحهای از مهره های شطرنجی تقلیل داد بیآنکه نوعی کژگویی مفهومی مرتکب نشد؟.
کژگویی مفهومی در جایی رخ میدهد که انسان از متن حوادث، حذف میشود و جای آن را «ساختار قدرت و مناسبات کنترلی/آلگوریتمی» میگیرد. در صحبتهای شما، ساختار قدرت چنان برجسته میشود، پنداری که انسان واقعی با گوشت و پوست و خونش، با ترس، تردید، و تجربه زیسته، تقریبا به سایهای در حاشیه جامعه و رویدادهایش رانده میشود. مشکل مطلب شما در این است که مردمان در پایان حرفهایتان ظاهر میشوند، نه در آغاز که همچون متغیّری کلیدی میتوانند در شرایط خاصّ، تمام معادلات قدرتهای اقدامی و ذینفوذی را فعّال کنند یا کاملا از کار اندازند یا خنثا و حتّا سر به نیست کنند. شما رویدادهای انسانی را در گستره تاریخ از چشم انداز قلّه میبینید، نه از چشم انداز بستر زمینی؛ منظورم این است که از منظر چشم انداز قدرتمندی، برانداز میکنید، نه از منظر زندگی جاری و معضلاتش. امّا حتّا در سطح تحلیل قدرت نیز، صحبتهای شما، گرفتار نوعی ساده سازی است. تقسیم جهان به «دگماتیست» و «پراگماتیست» در ظاهر، تحلیلی به نظر میاید، امّا در بطن و جزئیاتش، نوعی جزمیّت سازی از عقلانیّت/راسیونالیته است.؛زیرا پراگماتیسم در اینجا نه به معنای خردورزی و عقلانی اندیشی کارآمد؛ بلکه به معنای سازگاری و تقلّا کردن برای برای بقای قدرت و ماندن در حکمرانیست و بقای سیاسی و قدرت و اقتدار، هر چند ضروری، امّا معیار حقیقت و به حقّ بودن زمامداران از سوی مردم معترض نیست. اگر بقای قدرت سیاسی، معیار باشد، آنگاه هر قدرتی که بیشتر دوام آورد، عاقلتر تلقی میشود و این دقیقا همان جایی است که اخلاق از سیاست تبعید و به دور افکنده و گورانیده میشود.
در این میان، تمایل شما به مقایسه های تاریخی مثل چین، شوروی، پاکستان، نشان دهنده نوعی اضطراب معرفتی است. شما میخواهید که با قرار دادن اکنون در قالب گذشته، آینده را پیش بینی و محاسبه کنید. امّا تاریخ، نه آزمایشگاهی برای تکرار الگوها؛ بلکه گستره مجهولات برای رخدادهای یگانه است. هر جامعه، ترکیبی از کنشها و گرایشها و تجربه ها و پیچیدگیهای آمیخته به ابعاد تاریک و غافلگیر کننده را در رفتار جمعی و فردی انسانها حمل میکند. بنابر این من میپرسم که آیا این قیاسهای شما واقعا ابزار تفهیمند یا صرفا نقابهایی برای پوشاندن ناتوانی ما در مواجهه با ناشناخته ها و غافلگیر شدنها و شبیخونهای پاتکی؟. در لابلای صحبتهای شما، نوعی میل به پیش بینی آینده را میتوان استخراج کرد، پیش بینی کودتا، فروپاشی یا گذار. ولی پیش بینی، اغلب بیش از آنکه نشانه دانش متّقن باشد، نشانه اضطراب است. انسان از آینده میترسد و برای فرار از این ترس، آن را در قالب داستانهای توجیهی و فهمپذیر تشریح و تفسیر میکند. نباید از یاد برد که آینده، ذاتا پیش بینی ناپذیر است. هر گونه پیش بینی قطعی در باره آینده، در حقیقت نه کشف تار و پود واقعیّتها؛ بلکه ساختن روایتی تسلّا دهنده برای ذهن ناآرام و اسیر دلهره است. اگر فرض را بر این بگذاریم که قدرت و کاربست آن میتواند واقعیّت نهایی تاریخ یک ملّت را رقم بزند و از این لحاظ، همه چیز - از جنگ گرفته تا مذاکره -را به نتایج نزاع قدرتها تقلیل دهد، پس معنای تاریخ برای ملّتها در چیست؟. معامله قدرتها با همدیگر در پشت پرده برای تعیین سرنوشت مردمان است یا اینکه حضور و نقش مردمان برای تعیین نقش قدرت و سرنوشت خودشان و آینده فرزندانشان در جامعه؟.
قدرت میتواند ساختار ایجاد کند، امّا اگر بدون معنایی باشد که مردم آن را تایید و تصدیق نکنند، هیچ ساختاری پایدار نمیماند. امپراتوریها نه فقط به دلیل شکست نظامی؛ بلکه به دلیل فرسایش معنای قدرت و کاربست آن در بیراهه های هرز و کاربست هدر دادنش و خلاف آرمانهای مردم است که فرو میریزند. وقتی که انسانهای جامعه به روایت رسمی و تکراری زمامدارانی که هنرشان و استعدادشان فقط شبانه روز نیز دروغگویی است، اعتقادی نداشته باشند، متعاقبش قدرتمندان حتّا اگر در اوج نظامیگری مسلّحانه نیز باشند، قطعا فروخواهند پاشید. این حقیقتی است که در بسیاری از فروپاشیهای تاریخی دیده شده، امّا تاکید بر این مسئله در صحبتهای شما غایب است. من مایلم بدانم که آیا تاریخ را باید به عنوان میدان رقابت قدرتها فهمید و تفسیر و تاویل و سنجشگری کرد یا به حیث میدان گلاویزی ارزشها و معناها و بینشهای آدمیان در قبال زندگی و شیوه زیستن در جهان ؟. اگر پاسخ دوم درست باشد، آنگاه بسیاری از تحلیلهای صرفا قدرت محور، هر چند که دقیق نیز به نظر برسند، در اوج خودشان سطحی خواهند بود؛ زیرا در زیر همه این لایهها، یک پیشفرض متافیزیکی پنهان وجود دارد که جهان را همچون داده های ریاضی و انفورماتیکی، کنترل و محاسبه پذیر میداند. خلط بودن این تصوّر کاملا محرّز است و همان رؤیای عقلانیّت مدرن محسوب میشود؛ یعنی رؤیایی که میخواهد جهان را به مجموعهای از متغیّرهای اندازهگیری تبدیل کند و تحت سیطره در آورد. ولی خلاف اینگونه تصوّرات واهی، واقعیّتهای انسانی، سرشار از رخدادهای غافلگیر کننده و پیش بینی ناپذیر با نتایج به غایت متفاوتی هستند. انقلابها، فروپاشیها و خیزشهای اجتماعی اغلب در لحظه هایی رخ دادهاند که تحلیلگران، وقوع آنها را ناممکن میدانستند. در نتیجه میتوان به ضرس قاطع گفت که پروسه رویدادهای جهانی همواره از قالبهای صوری و نظری میگریزند. اگر تاریخ فقط بازی قدرتها است، پس چرا لحظههایی وجود دارند که مردم، نه قدرتها، میتوانند معادلات را تغییر دهند؟. اگر چنین لحظههایی واقعاً وجود دارند، پس آیا تحلیلهایی که قدرت را مرکز جهان قرار میدهند، از ابتدا بر بنیانی ناقص بنا نشدهاند؟. مشکل نه در سیاست؛ بلکه در هستی شناسی پنهان در کنشها و واکنشهای سیاسی لمیده است. جهان انسانی، سیستم نیست؛ بلکه رخدادهای مملوّ از شگفتییها و غافلگیر کردنها و حتّا وحشتها آفرینیها است. رخداد، چیزی است که نمیتوان آن را به طور کامل، پیش بینی یا مدلسازی کرد؛ چونکه چیزی نو و معمّایی در آن پدید میآید. «نو» نیز چیزی است که فلسفه، آن را «امکانِ آزادی یا اسارت بشری» مینامد. اگر رخداهای جهان صرفا سیستماتیک و قیراطی محاسبه پذیر بودند، آنگاه، آزادی، یک توهّم میشد. امّا اگر جهان، دامنه رخدادها باشد، آزادی امکانپذیر میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای پورمندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127097/