مهدی پرپنچی
اگر این جنگ در همینجا پایان یابد، نه به خاطر آنچه نابود کرد، بلکه به دلیل آنچه نتوانست تغییر دهد، در حافظهها خواهد ماند. جمهوری اسلامی ضعیفتر شده، اما همان رژیم سابق باقی مانده است. در لحظهای تعیینکننده، مسیر کارزار تغییر کرد. روزنهای برای مردم ایران در حال شکلگیری بود؛ اما ناگهان بسته شد. این شاید به اشتباه مرکزی این جنگ تبدیل شود.
گفتوگوهای اسلامآباد، دستکم در دور نخست، شکست خورد. هنوز روشن نیست دور دیگری برگزار خواهد شد یا نه. خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران میگوید تهران برنامهای برای دور تازه مذاکرات ندارد.
این ممکن است یک بلوف باشد و بهزودی روشن خواهد شد. اما حتی اگر مذاکرات از سر گرفته شود، احتمال موفقیت همچنان پایین است. دلیل اصلی ساده است: جمهوری اسلامی باور دارد که در جنگ پیروز شده است. تا زمانی که این باور پابرجا باشد، مذاکرات جدی دشوار خواهد بود. هرگونه پیشرفت مستلزم کاهش مطالبات آمریکا است و چنین چیزی بعید به نظر میرسد.
کمتر از یک ماه پیش، رژیم مانند قدرتی که خود را پیروز میداند به نظر نمیرسید. تا حدود ۱۵ مارس، حکومت هراسان بود. احساس میکرد آسیبپذیر شده است. نهفقط از نظر نظامی، بلکه از نظر سیاسی نیز تحت فشار قرار داشت.
سپس ترامپ شروع به سخن گفتن درباره مذاکرات کرد. در آن لحظه، دولت آمریکا بیش از آنکه صرفاً درِ گفتوگو را باز کند، معنای جنگ را تغییر داد.
این همان اشتباه مرکزی بود.
رژیمی زیر فشار
در آن تا آن زمان، جنگ فقط یک عملیات نظامی علیه پایگاههای موشکی و ساختار فرماندهی نبود، بلکه منطق سیاسی مشخصی داشت و به نظر میرسید همزمان در داخل ایران نیز شکاف و فضای تازهای ایجاد میکند.
فشار بر رژیم نهتنها توان نظامی آن، بلکه کنترلش بر جامعه را تضعیف میکرد. برای مدتی کوتاه، جنگ شرایطی ایجاد کرده بود که مردم ایران بتوانند دست به اقدام بزنند.
اما این روزنه بسته شد.
آنچه لحظهای خطر برای جمهوری اسلامی به نظر میرسید، به فرصتی برای بازیابی تبدیل شد. آنچه ضعف بود، به بقا بدل شد. و بقا، در زبان سیاسی رژیم، به معنای پیروزی شد.
به همین دلیل است که حکومت اکنون جشن میگیرد. برای جمهوری اسلامی، بقا کافی است. نیازی به پیروزی آشکار ندارد؛ تنها باید سرپا بماند.
اما این نتیجه اجتنابناپذیر نبود. حاصل یک انتخاب سیاسی بود. در میانه جنگ، واشینگتن مسیر را تغییر داد. در لحظهای تعیینکننده، ابتکار عمل از مردم ایران گرفته شد و به همان رژیمی بازگردانده شد که بحران را ایجاد کرده بود.
زمینهای که شکل گرفت
برای درک اهمیت این موضوع، باید به ابتدای سال بازگشت.
در ۸ و ۹ ژانویه، جمهوری اسلامی با بزرگترین اعتراض تاریخ خود روبهرو شد. میلیونها نفر در پاسخ به فراخوان رضا پهلوی به خیابانها آمدند. رژیم با کشتار پاسخ داد. بر اساس برخی گزارشها، بین ۳۰ تا ۴۰ هزار نفر در مرگبارترین کشتار تاریخ معاصر ایران کشته شدند.
این کشتار ایران را تکان داد و زمینه را برای عملیات مشترک نظامی آمریکا و اسرائیل فراهم کرد.
از همان ابتدا، این عملیات پیام سیاسی روشنی داشت. ترامپ به ایرانیان گفت کمکی که در زمان اعتراضات وعده داده بود، اکنون رسیده است. نتانیاهو نیز گفت این کارزار شرایطی ایجاد میکند تا ایرانیان سرنوشت خود را به دست بگیرند. ایده این نبود که بمباران بهتنهایی ایران را تغییر دهد، بلکه فشار نظامی میتواند شرایط قیام مردم را فراهم کند.
در مراحل اولیه، جنگ امریکا عملاً همین منطق را دنبال کرد. حملات تنها بر پایگاههای موشکی متمرکز نبود. ساختارهای سرکوب سپاه و بسیج نیز به شدت هدف قرار گرفتند. ضربات به قرارگاه ثارالله، کلانتریها و پایگاههای محلی بسیج، مستقیماً ماشین سرکوبی را هدف گرفت که دو ماه قبل قیام سراسری را سرکوب کرده بود.
با تخریب یا تخلیه بسیاری از کلانتریها و پایگاههای سپاه و بسیج، نیروهای رژیم به خیابانها رانده شدند و مجبور شدند از چادرها فعالیت کنند. تا ۱۱ مارس، حملات به ایستگاههای گشت در تهران و شهرهای دیگر رسید. پیام عمومی روشن به نظر میرسید: خیابانها در حال باز شدن بودند.
بسیاری از ایرانیان منتظر همین لحظه بودند.
در نیمه اول جنگ، بارها به مردم گفته شد در خانه بمانند و منتظر بمانند. بسیاری تصور میکردند این لحظه در چهارشنبهسوری فرا میرسد. انتظار فراخوان مشترک ترامپ و نتانیاهو وجود داشت و بسیاری نیز انتظار داشتند رضا پهلوی برای ۱۷ مارس فراخوان اعتراض سراسری بدهد.
منابع نزدیک به تصمیمگیران در تلآویو و واشینگتن به من گفتند این طرح به دلیل مخالفت ترامپ کنار گذاشته شد.
تغییر مسیر
همزمان ایده دیگری نیز کنار گذاشته شد: استفاده از گروههای مسلح کرد ایرانی مستقر در اقلیم کردستان عراق. گزارشهایی منتشر شد که واشینگتن به این گروهها سلاح داده و در حال بررسی استفاده از آنها بهعنوان نیروی زمینی است. این نشان میداد جنگ امکان تغییر سیاسی نیز مدنظرش بوده است.
اما این گزینه محدود بود و خطر جداییطلبی را نیز ایجاد میکرد. در نهایت کنار گذاشته شد. این کنار گذاشته شدن همزمان با حذف سایر گزینههای تغییر رژیم بود.
ابهام در پیامهای ترامپ نیز مشکل دیگری بود. پیش از جنگ، پیامهای متناقض شاید جمهوری اسلامی را سردرگم میکرد. اما پس از آغاز جنگ، همین ابهام به ضعف تبدیل شد. هیچکس نمیدانست هدف نهایی چیست.
این عدم قطعیت در داخل ایران موجب تردید شد. تا زمانی که نخبگان رژیم باور داشتند جنگ ممکن است پیش از نتیجه قطعی متوقف شود، احتمال ریزش کاهش یافت.
سپس ترامپ از مذاکرات با «رژیم جدید» سخن گفت. فارغ از اینکه پیشنهاد از کدام طرف بود، نتیجه یکسان بود: رژیم نتیجه گرفت واشینگتن نمیتواند جنگ را ببرد و دنبال خروج است.
نقطه چرخش
فضا فوراً تغییر کرد.
تا پیش از آن، صداوسیما تهدید مستقیم پخش میکرد و هشدار میداد هرکس به خیابان بیاید کشته میشود. پس از طرح مذاکرات، این تهدیدها متوقف شد.
اندکی بعد، حملات اسرائیل به پایگاههای بسیج و کلانتریها نیز متوقف شد. گفته میشود این اقدام به درخواست کاخ سفید صورت گرفت.
این نقطه چرخش بود. جنگ از ایجاد فضای سیاسی به تلاش برای حفظ رژیم تغییر کرد.
پس از کشته شدن علی لاریجانی در ۱۷ مارس، دیگر هیچ چهره سیاسی هدف قرار نگرفت. در عوض، نامهایی مانند قالیباف برای مذاکره مطرح شدند.
بیش از ۵۰ فرمانده ارشد سپاه کشته شدند، اما قلب سیاسی رژیم باقی ماند. جمهوری اسلامی فقط مجموعهای از داراییهای نظامی نیست؛ یک نظم سیاسی با شبکهها و نهادهای ایدئولوژیک است. ضربهای که این هسته را حفظ کند، تحول نیست؛ فرسایش است.
در نهایت، واشینگتن همان چیزی را به رژیم داد که بیش از همه نیاز داشت: فرصت بقا، و بنابراین ادعای پیروزی.
فرسایش، نه تحول
ممکن است این جنگ بخشی از یک روند فشار مرحلهای باشد. آتشبس شاید فقط یک مرحله باشد. اما اگر جنگ همینجا پایان یابد، نمیتوان آن را موفق دانست.
رژیم از ابتدا میدانست نمیتواند آمریکا را شکست دهد؛ هدفش دوام آوردن بود. اگر جنگ پایان یابد، نتیجه میگیرد این راهبرد موفق بوده است.
بازدارندگی رژیم شکست خورد؛ برنامه هستهای و موشکی مانع جنگ نشد. اما اگر جنگ پایان یابد، رژیم نتیجه میگیرد تهدید هرمز به عنوان اهرم فشار مؤثر بوده است و به استفاده از آن ادامه میدهد.
چه خواهد شد؟
این به معنای قدرتمند شدن رژیم نیست. حتی در صورت پایان جنگ، مشکلات عمیق باقی خواهد ماند: اقتصاد ضعیف، بحران جانشینی، نارضایتی اجتماعی و جامعهای بهشدت مخالف.
اما نکته همین است. اگر آمریکا و اسرائیل در این نقطه متوقف شوند، یک فرصت کمنظیر برای تغییر واقعی را از دست دادهاند.
برای مردم ایران، نتیجه تلخ است: بار دیگر نقش آنان معلق شد و سرنوشت کشور به همان ساختاری بازگشت که آن را به این وضعیت رسانده بود.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
جابجا شدن علّت و معلول و متعاقبش نتایج غلط گرفتن
دروود بر آقای علوی گرامی،
توضیحی کوتاه با چند مثال دم دست.
عرض شود که در دو نکته کلیدی، کلّ صحبتم را در بررسی مطلب آقای پرپنچی بیان کرده بودم. مشارالیه به دلیل کژفهمی رویدادها و واقعیّتها و چیدن صغرا و کبراهای خودش به نتایج غلطی رسیده بود. من دقیقا با زوم کردن بر همان صغرا و کبراهایش نشان دادم که اشکال حرفهای او در کجاست. وی تمام صحبتش را بر این گذاشته است تا بگوید که مثلا اقدام نظامی و حذف آمران حکومتی، الزاما به معنای خیزش مردم علیه حکومت و تغییر سیستم منجر نشد. من امّا نشان دادم که صرف بمباران و حذف آمران را نباید دلیلی برای سقوط سیستم دانست؛ بلکه اصل کلیدی تغییر سیستم و نابودی حکومت فقاهتی، خود مردمان ایران هستند به شرطی که بدانند «آلترناتیوی» دارند تا بخواهند و بتوانند جایگزین حکومت فقاهتی کنند. دقیقا وحشت حکومت نه از بمباران و حذف سران و آمران؛ بلکه از «مطرح شدن آلترناتیو [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان]» بود که آنها را به قتل عام و برقراری حکومت نظامی و فراخواندن و گماردن نیابتیها برای کشتار جمعی و اعدامها و کثافتکاریها و جنایتهای دیگر تا امروز واداشته است. قطعی کامل اینترنت تا همین امروز و سپس باز گذاشتن آن از طریق کارت سفید برای حامیان و مبلّغان حکومتی و دادن میدان فعّال به سایبریها و حمایت از صادراتیها و دیگر ابلهان ایدئولوژیکی تابع و همکار و طرفدار آنها و غیره و ذالک فقط برای این بوده و هست تا حکومت بخواهد به مردمان ایران تلقین و تحمیل کند که حکومت فقاهتی، هرگز و در هیچ زمانی و روزگارانی، «آلترناتیو» ندارد و دوام و استقرار حکومت آخوندی تا تریلدیاردها سال آینده نیز ابدیّت دارد. مشکل درک غلط آقای پرینچی در این است که «علّت و معلول» را جابجا فهمیده و به نتایج خطا رسیده است. و امّا مثالهای تفهیمی.
- شما اگر برای مسافرت به محلی بروید که فقط پانصد دلار پول نقد در جیبتان باشد و فراموش کرده باشید که کارت اعتباری و بانکی خودتان را به همراه برده باشید، سعی میکنید به اندازه پول نقدتان خرج کنید و هرگز کاری نمیکنید که دست خالی وسط بیابون بمانید. این یعنی دوراندیشی و بینش محتاط داشتن و صبوری تا سر فرصت مناسب و بی گدار به آب نزدن؛ یعنی کاری که مردمان ایران در تحمّل حکومت فقاهتی تا مطرح شدن و انتخاب آلترناتیو اجرا کردند.
- هر صخره نوردی، زمانی جای خودش را در کمرکش صخره عوض میکند که پیشاپیش، دستش به مهاری مطمئن آویزان شده باشد، در غیر این صورت، هیچ حرکتی نمیکند. مردمان ایران با گزینش شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، دقیقا همچون صخره نورد، دستشان به مکان محکمی برای جایگزینی، اطمینان حاصل کرد.
مردمان ایران در دیماه علنا «آلترناتیو» خود را با صدایی رسا و بلند اعلام کردند که آنهم «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» هستند. ظهور و حضور و رقم خوردن «آلترناتیو» به معنای قطعیّت نابودی و برچیدن کامل استیلای آخوندی و سپاه است. دقیقا از همین جا بود که حکومت فقاهتی متوجّه شد که اراده مردمان ایران به منظور نابودی حکومت فقاهتی و اسلامیّت شیعه برای همیشه و ابد در ایران، قطعی شده است. اینکه آمریکا و اسرائیل به این روند و خواسته مردمان ایران با اقدام نظامی میتوانستند سرعت دو چندان بدهند، بحث ثانویست. ولی اصل قضیه، خود مردمان ایران هستند و انتخاب آلترناتیوشان [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان] که آقای پرپنچی متوجّه آن نشده بود. فراموش نکنید که آمریکا و اسرائیل از همان روز اول گفتند که ما شرایط را مهیّا میکنیم تا خود مردمان ایران به آرزویشان برسند و بساط سیستم الهی را برچینند. مسئله فعلی در این است که پسمانده های حکومت گیوتینی میخواهند بگویند که هیچ اتّفاقی نیفتاده است و همه چیز را تفسیرهای قرآنی-اسلامی میکنند کما فی السّابق. در حالیکه آتشفشان طوفانی مردمان ایران و تداوم جنگ همچنان به جای خود باقی هستند تا به نتیجه نهایی برسند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مقاله آقای پرپنجی حاوی یک نکته اساسی است.
مقاله آقای پرپنجی حاوی یک نکته اساسی است و آن اینکه ترامپ و آمریکا با توقف جنگ و باز کردن باب مذاکره با رژیم اسلامی یک فرصت طلایی در اختیار آن گذاشت تا نفسی تازه کندو برای بقای خود دنبال راههای تازه ای بگردد.
مقاله آقای پرپنجی حاوی یک نکته اساسی است و آن اینکه ترامپ و آمریکا با توقف جنگ و باز کردن باب مذاکره با رژیم اسلامی یک فرصت طلایی در اختیار آن گذاشت تا نفسی تازه کند و برای بقای خود دنبال راههای تازه ای بگردد. ترامپ بعدا با طرح محاصره دریایی این امکان را برای جمهوری اسلامی تکمیل کرد و وضعیتی را بوجود آورده که در آن رژیم اسلامی می تواند مطمئن باشد که قرار نیست از طریق نظامی به حیاتش پایان داده شود، بلکه آمریکا قصد دارد با فشار اقتصادی و تحریم و محاصره دریایی رژیم را وادار به تسلیم کند.
رژیم اسلامی نشان داده است که استاد استفاده از چنین موقعیتهایی است. آنها می توانند ماهها مذاکرات را کش بدهند. این سیاست حتی در صورت موفقیت و کسب نتیجه معنایش ماندن و بقای رژیم اسلامی به قیمت نابودی اقتصاد کشور و گرسنگی مردم است، چیزی که برای رژیم مانند مائده ای آسمانی است. رژیم اسلامی تهران بهیچوجه از رنج و درد مردم و نابودی زیر ساختهای کشور نگران نیست، آنها فقط می خواهند حکومت خود را حفظ کنند.
بنابراین می شود گفت که ترامپ بهترین هدیه را در لحظه ای که آنان اصلا انتظار نداشتند در اختیارشان گذاشت. آنها حالا اطمینان دارند که می توانند ماهها با محاصره دریایی هم بر سر قدرت بمانند. همین محاصره می تواند دلیلی برای توجیه کمبودهای اقتصادی و معیشتی که روز به روز بیشتر هم خواهد شد، باشد. رژیم اسلامی حتی نگران ریزش نیروهای سرکوبگرش نیز نیست، آنها را می توانند با مزدوران حشد الشعبی عراقی و فاطمیون افغانستانی جایگزین کنند.
با ادامه محاصره دریایی و تمدید مداکره گاه و بیگاه با آمریکا، رزیم اسلامی می تواند به ادامه حیاتش تا ماهها و حتی چند سال آینده نیز امیدوار باشد.
تنها راه خلاصی از رژیم قرون وسطایی اسلامی زدن سر مار در تهران است. این نتیجه سالها مبارزه با جمهوری اسلامی از طرق گوناگون است و در پایان مقاله آقای پرپنجی بوضوح بیان شده است. ایشان می نویسد " اگر جنگ پایان یابد رژیم نتیجه می گیرد که تهدید هرمز به عنوان اهرم فشار موثر بوده و به استفاده از ان ادامه می دهد. چه خواهد شد؟ ..... در صورت پایان جنگ مشکلات عمیق باقی خواهد ماند ..... اگر آمریکا و اسرائيل در این نقطه متوقف شوند، ( مردم ایران ) یک فرصت کم نظیر را برای تغییر واقعی از دست داده اند. برای مردم ایران، نتیجه تلخ است: بار دیگر نقش انان معلق شد. و سرنوشت کشور به همان ساختاری بازگشت که آن را به این وضعیت رسانده است". من این نتیجه گیری را بارها از طرف جناب آقای فرامرز حیدریان نیز در مقالات و پانویسی هایشان و با استدلالات زیاد دیده و خوانده ام، ولی امروز وقتی انتقادشان را به مقاله آقای پرپنجی خواندم، حقیت اینکه کمی گیج شدم. جناب آقای حیدریان، ممکن است به زبان ساده، آنگونه که کم سوادانی چون من هم بفهمند، بنویسید اشکال مقاله آقای پرپنجی در کجاست!؟
سطحی نگری و کژفهمی پیچیدگی رویدادها
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای شایان تامّلات عمیق.
این نوشته بسیار سطحی و نیندیشیده و در ظاهرش یک تحلیل سیاسی مینماید، اما در پس آن، توهّمی از «لحظه نجات» را تولید میکند؛ یعنی لحظهای که گویا تاریخ میتوانست به مسیر دیگری «هدایت شود»، اما با یک «اشتباه مرکزی» از دست رفت. این دقیقاً نقطهای است که باید علیه آن ایستاد. مشارالیه از فرضِ وجودِ یک «نقطه نجات تاریخی». از «روزنه»، از «لحظه تعیینکننده»،از «فرصت از دست رفته» سخن میگوید. اما باید پرسید که آیا تاریخ واقعاً روزنه دارد یا ما پس از شکستها، روزنه تولید میکنیم؟. چه کسی حق دارد تعیین کند «لحظه تعیین کننده»، کدام لحظه است؟. اگر هر لحظه میتواند تعیین کننده باشد، آیا این مفهوم اصلاً معنایی دارد یا فقط یک ابزار روایی برای ساده سازی پیچیدگی رویدادهای تاریخ است؟. خطر اینجور صحبتها در این است که تبدیل تاریخ به داستان اخلاقی با نقاط اوج و سقوط ساختگی» تعبیر میشوند. در سراسر متن، یک سوژه بیرونی [= دانای کلّ] دائماً تعیینکننده است: آمریکا، اسرائیل، ترامپ، نتانیاهو. باید پرسید که اگر مردم ایران فقط «مفعول شرایط نظامی» هستند، پس سیاست داخلی چه میشود؟. آیا نویسنده محترم، ناخودآگاه مردم را از «فاعل تاریخی» به «ابژه استراتژی خارجی» تقلیل نمیدهد؟. آیا این نوع نگاه، همان چیزی نیست که خودش ادّعا میکند علیه آن است؛ یعنی حذف عاملیّت مردم؟ . منظورم تناقضی اساسیست که میخواهد «رهایی مردم» را توضیح دهد، اما آنان را از ابتدا حذف میکند با توهّم مهندسی انقلاب از بیرون. فرض مرکزی ادّعای نویسنده محترم اینست که فشار نظامی + تخریب ساختار سرکوب = امکان قیام. اما این ادّعا به ساده سازی خطرناک منجر میشود. آیا جامعه انسانی مثل یک سیستم مکانیکی واکنشپذیر است؟. چرا فرض میشود «فشار بیشتر» الزاماً به «کنش سیاسی» منجر میشود و نه به ترس، انسداد یا بازتولید اقتدار؟. مشارالیه تصوّر میکند که خشونت خارجی اغلب به انسجام داخلی حکومتهای اقتدارگرا منجر میشود، نه فروپاشی آنها؟ این اعتقاد نویسنده محترم؛ یعنی دچار نوعی فیزیک زدگی سیاست؛ چنانکه گویی سیاست یک معادله فشار - واکنش است.
حذف اخلاق از سیاست در لحظهای که نویسنده محترم بیشترین ادعا را دارد مبنی بر اینکه هدف از جنگ، «رهایی مردم» است، آنهم همزمان با کشتارها و تخریب ساختارهای امنیتی و حذف هدفمند آمران به عنوان ابزار «روزنه سیاسی». آیا رهایی، اگر از مسیر تخریب سیستماتیک انسانهای آمر بگذرد، هنوز «رهایی» است یا صرفاً تغییر قدرت؟. چه کسی مرگ را به «هزینه گذار تاریخی» تبدیل میکند؟. آیا صحبت نویسنده محترم مرز میان تحلیل و توجیه را عمداً محو نکرده است؟. توهّم «لحظه ناب سیاست» در باره حرفهای نویسنده محترم که فرض میکند با وجود یک لحظه آنی، بلافاصله رژیم در آستانه سقوط قرار میگیرد و مردم، آماده قیام هستند و فقط یک تصمیم اشتباه همه چیز را تغییر میدهد، باید عرض کنم که این یک تصور کاملاً مدرن اما بسیار خطرناک است. اگر سیاست همیشه در وضعیت عدم قطعیّت است، چگونه میتوان چنین «نقطههای قطعی» را شناسایی کرد؟. آیا این «نقطهها» پس از شکستها بازسازی نمیشوند تا حسّ از دست رفتن معنای بقا را تولید کنند؟. صحبت نویسنده محترم، بیش از آنکه تحلیل جنگ باشد، یک روایت متافیزیکی از فرصت از دست رفته است. بزنگاههای تاریخ به جای شبکهای از نیروها . تبدیل پروسه رویدادها به خط داستانی شده . تحوّل مردم به تماشاگر آماده. تبدیل انفجار قدرت خارجی به عامل نجات یا شکست و «لحظه» تصمیم تاریخ. اما تاریخ چنین چیزی نیست؛ تاریخ نه لحظه دارد، نه روزنه، نه برنامه از پیش هدایت شده.
باید خود مفهوم «فرصت تاریخی» را بازتعریف کنیم. جنگ - هرگونه جنگ -نه یک ابزار ساده تغییر رژیم، بلکه گشایش میدانهای پیچیدهای از ترس، امید، بازدارندگی و بازتولید قدرت است. هیچ نقطهای در آن ذاتاً «لحظه رهایی» نیست؛ بلکه هر لحظه همزمان حامل امکانهای متضاد است. فروپاشی، انسجام، انفعال یا انفجار. در چنین شرایطی، خطای اساسی سیاستورزی بیرونی این است که تصور کند جامعه انسانی را میتوان از بیرون به آستانه «کنش تاریخی» رساند. جامعه نه یک موتور تحت فشار؛ بلکه یک میدان زنده از حافظه، ترس و عقلانیتهای پراکنده است. فشار نظامی میتواند ساختارهای قدرت حاکم را تضعیف کند، امّا نمیتواند به صورت خطی به کنش جمعی منجر شود. از این دید، مسئله اصلی نه «اشتباه یک تصمیم سیاسی»؛ بلکه خودِ تصور تصمیمپذیری رویداد تاریخی است. تاریخ به ندرت در قالب لحظههای شفاف تصمیمگیری حرکت میکند؛ بلکه بیشتر در لایههای تدریجی تغییر مییابد که تنها پس از وقوع، به شکل «لحظههای تعیینکننده» بازخوانی میشوند.
در مورد جمهوری اسلامی نیز، بقا نباید بهسادگی معادل پیروزی فهمیده شود؛ ولو بوقهای مساجد و منابر تبلیغاتی حکومتی چنین بگویند و بنویسند. بقا در نظامهای سیاسی اقتدارگرا اغلب نه نشانه قدرت؛ بلکه نشانه ظرفیت سازگاری با بحران است؛ یعنی ظرفیتی که میتواند همزمان نشانه فرسایش درونی نیز باشد. امّا این فرسایش، برخلاف تصور خطی، الزاماً به گذار سیاسی منجر نمیشود. ممکن است به تثبیت موقت، بازتوزیع قدرت درونی یا حتّا سخت تر شدن ساختار سرکوب بیانجامد. در این میان، نقش نیروهای خارجی اگر چه تعیین کننده و اساسی است، اما هرگز جایگزین پویایی درونی یک جامعه نیست. هیچ مداخلهای- حتّا اگر با نیّت گشودن فضاهای سیاسی انجام شود - نمیتواند به جای کنش سیاسی درونزا بنشیند؛ زیرا سیاست، در نهایت، نه در تخریب ساختارها؛ بلکه در شکلگیری اراده جمعی برای ساختن بدیلها معنا پیدا میکند [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان به حیث عالی ترین بدیل زنده و کارگزار و آماده جایگزینی]. بنابر این اگر چیزی در این میان از دست رفته باشد، نه «روزنهای تاریخی»، بلکه تصور سادهانگارانه از وجود چنین روزنهای است؛ گویی تاریخ، لحظهای دارد که اگر درست هدایت شود، به رهایی منتهی میشود. در حقیقت، سیاست نه هنر استفاده از لحظههای استثنایی؛ بلکه فهم پیچیدگی لحظههای عادی است؛ یعنی لحظههایی که در ظاهر، هیچ چیز در آنها رخ نمیدهد، اما در عمق، امکانهای واقعی و کلیدی آینده در آنها شکل میگیرد [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان].
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان