چه کسانیقطبنمای مشروطه را منحرف کردند: کودتای خاموش در اطراف شاهزاده.
سکوت، خیانت است، آنگاه که نقد، آخرین سنگر نجات ایران میشود.
از همه هموطنان، فعالان سیاسی و مدنی،بهویژه نسل جوان و نیروهای تازهنفس و نیز از کنشگران و چهرههای باسابقهای که سالها تجربه فعالیت حزبی و رهبری سیاسی را در کارنامه دارند، دعوت میکنم لحظهای درنگ کنند. آنچه در سالها و بهویژه ماههای اخیر،پس از دو جنگ خانمانسوز، در سپهر سیاسی ایران گذشته، نیازمند بازنگری جدی است:
آیا راهبردها، شیوهها و کمپینهایی که از سوی برخی مشاوران نزدیک به شاهزاده رضا پهلوی طراحی و اجرا شدهاند، واقعاً در خدمت منافع ملی و جنبش آزادیخواهی ایران بودهاند؟
یا آنکه بر اثر ضعف تحلیل، خطاهای محاسباتی و نوعی انحصارگرایی سیاسی، به تفرقه در میان نیروهای سیاسی دامن زده و هزینههایی سنگین بر پیکر این جنبش آزادیخواهی تحمیل کردهاند؟
اگر از رژیم منفور و منحوس اسلامی بهدلیل کارنامهاش در سرکوب آزادیها، فساد ساختاری و ناتوانی در اداره کشور عبور کردهاید، اگر دل در گرو ایران دارید و به آرمانهای انقلاب مشروطه بهعنوان یک بدیل ملی میاندیشید، و اگر همچنان خود را وفادار به نماد پادشاهی مشروطه و شخص شاهزاده رضا پهلوی میدانید،امروز زمان بازنگری و مسئولیتپذیری است، نه سکوت و مصلحتاندیشی.
واقعیت آن است که هیچ جریان سیاسی و هیچ حلقه مشاورهای، حتی در اطراف یک چهره نمادین، نمیتواند فراتر از نقد و پاسخگویی قرار گیرد. تجربه تاریخ معاصر ایران بهروشنی نشان داده است که تصمیمسازی در حلقههای بسته، فقدان شفافیت، و حذف یا تخریب صداهای منتقد، نهتنها به انسجام سیاسی نمیانجامد، بلکه سرمایه اجتماعی هر شخصیتی را فرسوده و اعتماد عمومی را تضعیف میکند.
امروز بیش از هر زمان دیگری، باید میان "وفاداری" و "تبعیت بیچونوچرا" تمایز قائل شد. وفاداری واقعی، ایستادن بر سر اصول است،حتی اگر این ایستادگی به معنای نقد نزدیکترین افراد و ساختارها باشد. اگر هدف، نجات ایران عزیز و بازسازی نظمی مبتنی بر قانون، پاسخگویی و منافع ملی است، نمیتوان چشم بر خطاهایی بست که دقیقاً در تضاد با همین اهداف شکل گرفتهاند.
بیتردید، ایران در آستانه یک پیچ تاریخی حساس قرار دارد. تهدیدهای فزاینده در عرصه بینالمللی و شکنندگی وضعیت داخلی، بیش از هر زمان دیگری نیازمند دقت، همبستگی و بلوغ سیاسی است. در چنین بزنگاهی، هر تصمیم نادرست و هر راهبرد پرهزینه، میتواند پیامدهایی فراتر از یک رقابت سیاسی معمول برای وطن عزیزمان "ایران" داشته باشد.
از همین رو، ضروری است نیروهای دلسوز و وطن پرست، پیش از آنکه دیر شود، مرز خود را با رویکردهای مسئلهدار و مشاورانی که عملکردشان محل پرسشهای جدی است، شفاف کنند. سکوت در برابر خطا، نه نشانه وفاداری، که زمینهساز تکرار آن است.
تاریخ، بیرحم اما دقیق قضاوت میکند. آنچه از ما باقی میماند، نه شعارها و ادعاها، بلکه انتخابهایی است که در لحظات حساس اتخاذ میکنیم.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
.
.
تحلیل یا یاوهگویی؟ وقتی «جرأت نام بردن» وجود ندارد
در دنیای سیاست، یک اصل ساده وجود دارد:
اتهام بدون نام، تحلیل نیست—فرار از مسئولیت است.
این متن منتشر شده از فردی که خود را تحلیلگر میداند، اما حتی حداقل جرأت لازم برای ورود به این میدان را هم ندارد. با واژههای سنگینی مثل «انحراف»، «کودتا» و «حلقههای پنهان» بازی میکند، اما وقتی نوبت به پاسخگویی میرسد، همه چیز را پشت عباراتی مثل «برخی افراد» و «اطرافیان» پنهان میکند.
سؤال ساده است:
اگر واقعاً مسئلهای وجود دارد، چرا اسم نمیبرید؟
چه کسانی؟ چه تصمیمی؟ کِی؟
سیاست، جلسه خانوادگی نیست که با اشاره و کنایه اداره شود.
اینجا صحبت از یک کشور است، از آینده یک ملت، از سرنوشت میلیونها انسان. در چنین سطحی، هر حرفی که زده میشود باید شفاف، مشخص و قابل پاسخ باشد.
کسی که جرأت ندارد نام ببرد، در واقع جرأت ندارد مسئولیت حرفش را بپذیرد.
و کسی که مسئولیتپذیر نیست، تحلیلگر نیست صرفاً تولیدکننده ابهام است.
این نوع نوشتن، نه نقد است و نه هشدار؛
یک نوع یاوهگویی سیاسی در لباس دلسوزی است.
بدتر از آن، این روش آگاهانه یا ناآگاهانه، فقط یک نتیجه دارد:
ایجاد بیاعتمادی، شکاف و تضعیف انسجام.
اگر ادعایی هست، صریح گفته شود.
اگر شجاعتی وجود دارد، نامها اعلام شود.
و اگر نه، بهتر است این نمایشهای مبهم پایان پیدا کند.
جیمز باند جدید و مصادره گروگانوار شاهزاده رضا پهلوی!
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای ریگهای بیابون.
بدون هیچ بحث و مشاجره ای. شما و کسانی که آنها را فراخوانده اید، چرا و به کدامین دلایل متّقن، وارد میدان اقدامهای خودتان علیه پسمانده های فقاهتی و شمشیر خونریز الهی گلاویز نمیشوید، اگر به راستی در فکر مردمان ایران و ایران هستید؟. شما و آنانی که خطاب کرده اید و در اوهام و خواب و خیالهای خودتان تصوّر میکنید که مثلا وجود فیزیکی دارند، تا امروز در میان دیاسپورای ایرانیان در سراسر جهان، کی و کجا و در کدام میدان و در برابر کدام ساختمان دولتهای مغرب زمینی وارد میدان عمل شده اید و فریاد زده اید؟. شرافتمندانه بگویید و نام ببرید. آقای فرِخی، بس کنید این پرت و پلاگوییهای خودتان را. بس کنید. مردمان ایران نیم قرن است که اینجور حرفهای خاله سوسکه ای را زیاد شنیده اند و الان فقط دنبال مرد میدان میگردند و شاهزاد رضا پهلوی و پادشاهی خواهان از دلیرترین پیکارگران میدان نبرد هستند. یا شما و آنانی که فرامیخوانید – اگر ریگی به کفشتان نیست – برغم هزاران هزار تریلدیارد انتقاداتی که میتوانند وجود داشته باشند- رادمنشانه در کنار شاهزاده و پادشاهی خواهان می ایستید و برای ریشه کن کردن این فاجعه هولناک تاریخ ایران اقدام میکنید به سهم خودتان یا اینکه شما و همانانی که فرامیخوانید و مردمان ایران و ایران در برابر سیلاب خونریزیهای وحشتناک فاجعه الهی نیست و نابود خواهید شد و دیگر فرصتی برای اینهمه معرکه بازیهای مضحک هرگز نخواهید داشت. نه شما. نه چپهای ایدئولوژیک ذلیل و ذوب شده در باتلاق شرایع شیعه گری. نه ملّیون دخیل بسته به خاطره کپک زده مصدّق، نه آنانی که آویزون مرغ طوفان بختیار مونده اند و معنای لیبرال را عمرا نمیدانند و همچنان بیسواد بیسوادند هرگز نخواهید توانست حریف این گیوتین خونریز الهی شوید؛ زیرا مماشاتگری صفت و خصلت تک تک شماها هست. یا شما و آنانی که فرامیخوانید در این موقعیّت ناگزیر، کاری ولو پوست پیاز جمع کردن از روی زمین باشد، اقدام همپایی با شاهزاده و پادشاهی خواهان میکنید؛ ولو نظراتتان به شدّت انتقادی باشند یا عرض خود میبرید و زحمت ما میدارید. بپردازم این بار نیز به پرت و پلا گوییهایتان.
قبل از صحبتم تاکید کنم که شاهزاده رضا پهلوی از روز اول تنها کسی بود که از هر نوع انتقادی با گشوده فکری استقبال کرد و حریف دلیر میدان بود. در این فاصله نیم قرنه شاید صدها نفر و صدها فرستنده رادیویی و تلویزیونی و انواع و اقسام شبکه های اجتماعی و کثیری از دولتهای جهان، او را دعوت کرده اند و پرسشباران کرده و شاهزاده نیز با سرفرازی تمام از همه این میادین بیرون آمده است. بنابر این به جای جیغ و فریادهای بیهوده یاد بگیرید شما و آنانی که فرامیخوانیدشان، «یار شاطر باشید، نه بار خاطر».
نخستین پرسش کلیدی اینست که آیا صحبت شما واقعاً نقد قدرت است یا صرفاً جا به جایی مرکز قدرت؟. شما از «کودتای خاموش» سخن میگویید؛ اما خود این تعبیر، پیشا پیش گونه ای حکم مطلق است، نه پرسش شایان اندیشیدن. آیا ما حق داریم پیش از اثبات متّقن و مستدل چیزی، واژهای چنین سنگین را به کار ببریم؟. یا همچنان همان منطق جانبداریها و از خود متشکریهای سیاسی است که در تاریخ معاصر ایران بارها دیدهایم. نامگذاری تند به جای تحلیل دقیق و اندیشیده شده. صحبت شما از «شاهزاده» بهعنوان «چهره نمادین» سخن میگوید، اما در لایههای عمیقتر، همچنان فرضی را حفظ میکند که هرگز نقد نمیشود. آیا اصلاً جامعهای که هنوز به نماد فردی میاندیشد، از چرخه اقتدارگرایی رها شده است؟. آیا مشکل ایران، «مشاوران بد» است یا فرهنگ سیاسی وابسته به شخصیتها؟. آیا ما به دنبال اصلاح حلقه اطراف قدرتیم، یا به دنبال نقد خود مفهوم تمرکز قدرت؟. اگر فقط مشاوران را مقصر بدانیم، آیا این به معنای فرار از پرسش اصلی نیست؟. چرا همیشه حلقه اطراف شخصیّتها مقصر هستند، اما خود مرکز، مقدّس باقی میماند؟. شما میان «وفاداری» و «تبعیت بی چون و چرا» تمایز میگذارید. باید پرسید که وفاداری به چه؟ به شخص؟ به نماد؟ یا به اصولی که حتّا شخص مقبول را کنار بزنند؟. اگر وفاداری هنوز به یک فرد، گره خورده باشد، حتّا در قالب مشروطه، آیا وفاداری در لحظه بحران به پرستش قدرت تبدیل نخواهد شد؟. تاریخ ایران پُر است از این تناقضها. وفاداریهایی که به نام وطن آغاز شدند و بهنام قدرت پایان یافتند. آیا وفاداری اصولی، اصلاً میتواند شخص محور باقی بماند؟. جمله «سکوت، خیانت است» از نظر خطابی و شعاری، طنین انداز است، ولی از نظر فلسفی بسیار خطرناک؛ زیرا همه سکوتها خیانت نیستند. برخی سکوتها، شکل بالاتری از تفکرند. آیا هر فریادی، اثبات کننده آگاهی بخشی برآمده از اذهان فرهیخته است؟ یا گاهی فریاد، پوششی برای بروز نادانی و جهالت و حماقت است؟. آیا جامعهای که دائماً فریاد میزند، فرصت اندیشیدن دارد؟. اگر نقد، بدون تأمل باشد، به هیاهو تبدیل میشود، نه به روشنگری.
صحبت شما از «خطا»، «ضعف تحلیل» و «انحصارگرایی» سخن میگوید. اما اینها بیشتر خطاهای اخلاقی معرفی میشوند، نه مسائل ساختاری. من میپرسم که آیا مشکل ایران، خطای افراد است، یا ساختارهایی که خطا را اجتناب ناپذیر میکنند؟. اگر ساختارها نقد نشوند، تصوّر میکنید که چنانچه افراد در مقامهایشان عوض شوند، حتمّا خطاها ریشه کن خواهند شد. پس چرا برغم عوض شدن انواع و اقسام افراد در سیستم فقاهتی، گیوتین الهی همچنان به خونریزیهای خودش پایبند ماند و آب از آب نیز تکان نخورد؟. این همان تراژدی تکرار شونده تاریخ سیاسی ایران است. عبارت «ایران در آستانه پیچ تاریخی حساس» بسیار رایج و شایع است. اما باید پرسید که کدام لحظه در تاریخ ایران، «پیچ تاریخی» نبوده است؟. اگر هر لحظه را استثنایی بدانیم، آیا خودمان را از مسئولیت تحلیل بلند مدت معاف نکردهایم؟. شاید خطر واقعی این باشدکه ما بیش از حد به لحظه حساس ایمان داریم، و کمتر به پروسه های طولانی. آیا ما واقعاً به آزادی باور داریم، یا فقط به نسخهای از قدرت که به اعتقادات و تشکیلات و سازمان و حزب و گروه و فرقه و دسته جات ما نزدیکتر است؟. آیا نقد ما از قدرت، زمانی که قدرت در دست ما قرار گیرد، همچنان باقی خواهد ماند یا تقدیس میشود و هرگز جای چون و چرا ندارد؟. آیا ملتهایی که منتظر نجات دهندهاند، هرگز آزاد میشوند؟. آیا ممکن است بزرگترین دشمن آزادی، نه استبداد، بلکه حماقت زنگار گرفته باشد؟. آیا ما از تاریخ، درسی انگیزنده به فکر آموختهایم، یا فقط روایت تازهای از اشتباهات درگذشته را برای خودمان ساختهایم؟. هیچ جامعهای بدون نهادهای نقد پذیر آزاد نمیشود، حتّا اگر بهترین افراد را داشته باشد. قدرت، وسوسهگر است و حافظه جمعی، کوتاه و فراموشکار . آزادی، فقط محصول فضیلتهای فردی نیست؛ بلکه همچنین محصول ساختارهای پاسخگو و مسئول و با وجدان است. آیا ما در پی ساختن انسانهای خوبیم، یا در پی ساختن نظامهایی که حتّا انسانهای بد را نیز مهار کنند؟؛ زیرا تاریخ معاصر ایران و حتّا تاریخ جهان نشان داده است که امید بستن به انسانهای خوب، آغاز استبداد است؛ اما امید بستن به نهادهای پاسخگو و مسئول و با وجدان و وفادار به آب و خاک و مردمان و تاریخ و فرهنگ ایرانیان، آغاز آزادی است و شاهزاده، انسانیست که ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش را دوست میدارد و برای آنها در میدان پیکار، راست قامت ایستاده است.
من میپرسم که چه کسانی قطب نمای مشروطه را منحرف کردند؟. آیا مشروطه خواهان، أصلا قطب نمایی نیز داشتند یا آیا ما امروزیان هنوز قطب نمایی داریم، یا تنها به سایههای گذشته چنگ زدهایم؟. در لحظههایی که سرنوشت ملتها رقم میخورد، خطر، همیشه از دشمنان آشکار نمیآید. گاه از درون حلقههای اعتماد برمیخیزد [= ملّیون، لیبرالها، چپهای ایدئولوژیکی، اصلاح طلبان، جمهوریخواهان، قومگرایان، از خود متشکرها و امثالهم ]، از جایی که نقد جای خود را به وفاداری خاموش میدهد و پرسش، به مصلحت اندیشی بدل میشود. سکوت، آنگاه که آگاهی ممکن است، نه آرامش، که نوعی مشارکت در تداوم خطا باشد. اما نقد نیز، اگر از تأمل و مسئولیت تهی باشد، به هیاهویی بدل میشود که حقیقت را میپوشاند. آنچه که امروز نیازمند آنیم، نه فریاد بیشتر، بلکه اندیشهای انتقادی در رویارویی با ذهنیّت خود است. باید از خود بپرسیم که آیا راهبردهایی که به نام نجات ایران طراحی میشوند، واقعاً در خدمت آزادی هستند، یا در حال بازسازی همان الگوهای تمرکز قدرت در چهرهای تازهاند؟. آیا مشکل در اشخاص است یا در ساختارهایی که تصمیمسازی را در حلقههای بسته محصور میکنند؟. تجربه تاریخ معاصر ایران نشان داده است که هر گاه قدرت در حلقههای محدود متمرکز شده و نقد به حاشیه رانده شده است، سرمایه اجتماعی نه تنها افزایش نیافته، بلکه به تدریج فرسوده شده است. هیچ شخصیت، هر قدر نمادین، نمیتواند فراتر از نقد قرار گیرد؛ زیرا نقد، نه دشمن وفاداری، که شرط بقای آن است. آیا شما میتوانید در طول نیم قرن اخیر، مسترابی را در دنیا پیدا کنید که بر سر شاهزاده و خاندان پهلوی و سلسله پهلویها خراب نشده باشد؟. نشان دهید؟. آیا مستراب خالی کردن در دیدگاه شما و آنانی که فرامیخوانید، معنای انتقاد میدهد؟.
وفاداری حقیقی، نه اطاعت، بلکه ایستادن بر سر اصولی است که حتّا نزدیکترین افراد را نیز بررسی میکند. وفاداری به اصول، یعنی آمادگی برای کنار گذاشتن هر شخص یا ساختاری که از آن اصول فاصله بگیرد بدون هیچ تعارفی و جار و جنجالی. نه اینکه شخص کنار گذاشته شده برود و دشمن شاهزاده شود و شبانه روز لیچارگویی یکند. ایران امروز، بیش از هر زمان، به بلوغ سیاسی نیاز دارد؛ بلوغی که نه در شعار، بلکه در پذیرش مسئولیت جمعی برای پرسیدن پرسشهای دشوار شکل میگیرد؛ زیرا ملتهایی که از پرسش میترسند، ناگزیر به پذیرش پاسخهای تحمیل شده تن میدهند. امروزیان و آیندگان، نه بر شالوده نیتها، بلکه بر حسب نتایج حاصله داوری میکنند. آنچه از ما باقی میماند، نه ادعاهای وفاداری، بلکه شجاعتی است که در لحظههای حساس، حقیقت را اگر تلخ باشد بر مصلحت و هیاهو و جنجال و گیس کنیهای فاطومه باجی ترجیح میدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان