تتری که "مای" مجهول درسرتاسراین نوشته حضور دارد.
عقل کلی که گویا در انتظار نشسته بود تا آسیاب به نوبت بچرخد وآسیابان منتظر، بادی بر پره های آسیابش بورزد تا او در قامت "ما "ظاهر شود! بی آن که معلوم کند این "ما"چه کسی وچه جریانیست؟ او بر جمعیتی که رهائی کشوررا د ر یورش قدرتمند به ارکان نظام می دانستد حمله می کند .
بی آن که نشانی مشخص از حضورخود در لحظه لحظه جنگی چنین سرنوشت ساز بدهد.بی آنکه در سرتاسر نوشته نشانی دقیق از دلایل این جنگ ! نشانی از تحمیل کنندگان آن بر کشور! نشانی اززمینه سازان این جنگ داده شود.
جنگی خلق الساعه که گویا" بیش از هر چیزناشی از فریب یک جریان بود که جنگ آن را با بیرحمی تمام در هم کوبید:" داستان «جنگ تمیز». سالها با هزار زبان، به هزار شکل، این خیال را در ذهنها کاشتند که گویا ممکن است جنگی از راه برسد که فقط «بدها» را بزند؛ جنگی دقیق، محاسبهشده؛ جنگی که هواپیماها و موشکهایش فقط بر سر فرماندهان و مراکز قدرت و پادگانها فرود بیاید."
آیا براستی این تمامی داستان این جنگ است ؟ نگاهی منطقی منطبق بر وجدانی آزاد وبری ازحب وبغض !داستان جنگی قطعی بر اساس دید آخرالزمانی یک رژیم ارتجاعی که بر عکس این روایت از چهل سال قبل دردهلیزهای تو درتوی رژیم در اعماق پانصد متری زمین کنده می شد وتدارک آن با دیپو کردن هزاران هزار موشک وتلاش برای دست یافتن به سلاح اتمی به قیمت کم کردن از سفره مردم صورت می گرفت.
جنگی که هر انسان ایرانی هوشیار می توانست وقوع آن را پیش بینی کند. جنگی نه زاده توهم کسانی که این "مای" مجهول انگشت اشاره خود بسمت آنها نشانه گرفته !بلکه زاده توهم آخر الزمانی کسانی که با شعار مرگ بر امریکا ،مرگ بر اسرائیل " همان رشته پیوند فکری این "مای"آقای تابان با حکومت که تا امروز این "مای" در نوبت نشسته را بهم پیوند می دهد" برای نابودی اسرائیل در میدان شهر دقیقه شمار نهاده ولشگری از افراطیون را که مقاله کوچکترین اشاره ای به عمل کرد آن ها نمی کند گردا گرد اسرائیل مسلح کرده وهر روز با پرتاب موشکی همان طور که رهبران جنگ طلب جمهوری اسلامی آشکارا بیان می کنند خواب از چشم مردم اسرائیل می ربود!
دردا ودریغا که کینه و ترس این "مای" شخصی که تلاش می کند آنرا به "مای" عموم بدل کند نسبت به جریان "پهلوی"حامیان آن وکسانی با حمایت از آن با درک اقبال عمومی جامعه که میلیون ها ایرانی صدمه دیده وخشمگین از جمهوری اسلامی را حول آن گرد آورده بخصوص نسل جوانی که تداوم جنبش مهسا می باشند و حاضرند با فراخوان شخص "رضا پهلوی " بمیدان بیایندو حماسه هجدهم و نوزدهم دی ماه را بیافریند!چنان عمیق و کور کننده است که جای علت ومعلول را عوض می کند وگناه این سرکوب رابه بی خردی وعدم مسئولیت فرا خوان دهنده این خیزش خیابانی نسبت می دهد.
بی آن که به این انتخاب میلیونی حاضر در صحنه داخل وخارج احترام بگذارد و از خود سوال کند این نیروی میلیونی که بخش های مختلفی از جامعه ایران از ده کوره ای د ر لرستان تا محله ای در بالای شهر تهران وبخش های متراکم شده اقشار مختلف در حاشیه شهر ها از کرج تا اصفهان ،مشهد ،شمال تا جنوب کشورآنرا در بر می گیرد ،چرا بر این جنبش پیوسته ؟ به این فراخوان در چنین ابعاد وسیع پاسخ داده اند ؟ نیروئی که جدا از اراده جریان های مخالف که نوشته آقای تابان زیر عنوان "ما " آنها را جمع می بندد در جامعه حضور دارند ونیروی اصلی اعتراضات را چه در جنبش مهسا وچه در خیزش هجدهم دی تشکیل می دهند. "مای" حاضر در مقاله تلاش می کند فاصل ای بنیادی و مفهومی بین جنبش زن ،زندگی ،آزادی" با خیزش هجدهم دی ماه ایجاد کند .چرا که اولی را خود جوش مردمی ودومی ر ا در پاسخ به فراخوان شخص رضا پهلوی منتسب می داند. عملی دور از انصاف ومنش سیاسی معتقد به واقعیت موجود در خیابان ها . چرا که تمامی عناصر شرکت کننده د ر جنبش مهسا این بار د ر سیمای خیزش هجدهم دی ماه با همان چهره ها ،نام ها وشعارها در صحنه حضور یافتند وهمان حماسه شکوهمند را آفریدند . این" مای " در نوبت ایستاده که ایستادگی حکومتیان برای حفظ ستون خیمه اسلام به برکت بی تعهدی د ر برابر جان مردم ورقابت پنهان پشت صحنه شرق وغرب و حضور لشگر یاجوج ،ماجوج مرکب از نیابتی های سوری ،عراقی ،لبنانی ،افغانی و..را نام دفاع ملی در برابر بیگانه قلمداد کرده وخود را در قامت مدافعان صلح و خیر نسبت به مر دم وسرنوشت کشوربه نمایش می نهد . در سرتا سر نوشته کوچکترین اشاره ای به نقش وجایگاه خود در جنبش مردم ،در خیرش مهسا و هجدهم دی نمی کند و نشانی از حضور خود در این جنبش اخیرنمی دهد و آنرا منتسب به د ور اندیشی خودمی داندوانتظار دارد که نسل جوان به او تاسی کنند!
بطور مشخص جمهوری اسلامی این ام الفسادی که این همه جنگ ویران گری ،بگیر ببند ،شکنجه زندان ،اعدام ،قتل های دسته جمعی را بر کشور ومردم تحمیل کرده آنطور که شخص رضا پهلوی و حامیان اورا زیر سوال می برد زیر سوال نمی برد .
از تجربه مردم در جنگ و عبور آنها از توهمی که مشخصا جریان طرفداران شاهزاده رضا پهلوی بر آن دامن زدند می گوید وتاکید بر راه سومی می کند . "...دشوار، طولانی، پرهزینه، اما واقعی: اتکا به نیروی خود جامعه، به آگاهی مردم، به سازمانیافتگی، به همبستگی، به سیاستی که نه عاشق جنگ است و نه اسیر منجی. ایران را نه موشک نجات خواهد داد، نه معامله قدرتهای بزرگ، نه قمار سیاسی جنگافروزان. ایران فقط به دست مردمی نجات پیدا میکند که اگر از توهم عبور کنند، اگر از تجربه درس بگیرند." یک کلی گوئی کلاسیک واحساسی که هیچ ربطی به آنچه که در بطن جامعه در شور،شوق و بیتابی سرکوب شده نسل جوان نسبت به زندگی می گذردندارد.اسلو موشنی از مبارزه که پنجاه سال است در گفتگو ها ی بی پایان ورسانه های یک نواخت این "مای"پرمدعا اما بی عمل جریان دارد بی آنکه خودی نشان دهد و حداقلی از افکار نه نسل جدید بلکه نسل میانی را تحت الشعاع قرار دهد .نسلی که می پرسد چگونه میخواهی با من پیوند بر قرار نمائی ؟در حالی که مرا انطور که هستم ،فکر می کنم وتن به مبارزه با رژیم می سپارم قبول نمی کنی؟ وحتی نمی یبنی وحداقل این سوال از خود نمی کنی جایگاه این نسل حماسه آفرین در سیمای خیزش هجدهم دی ماه در کجای همبستگی تکثر گرائی با توست؟ در حالی که تمام مقاله انگشت اتهام بر سوی این نیرو وهواداران جبهه گشوده شده توسط شخص "شاهزده رضا پهلوی دارد "
نمی گوید این "مای " متکثر در کجای این تجربه مردمی ،در کجای این جنبش قرار داد ؟ از همبستگی سخن می گوید اما عامدانه چشم بر مهم ترین تشکل ونیروی متمرکز شده توسط شخص شاهزاده رضا پهلوی می بندد!از رسیدن نوبت به "مائی" می کند که دیر گاهیست بخاطر امید بستن به تغیر در شیوه رهبری نظام ،تاکید بر مبارزه ضد امپریالیستی ،افتادن دنبال اصلاح طلبان،بی عملی در تلاش برای یافتن راه های دوستی ومودت ،وفاق ملی زیر سوال رفته است .
پای برنفی مردمی می فشارد که خواهان بازگشت به د وران پهلوی هستند و سبک زندگی غربی را سرمشق خود کرده اند وبدنه اصلی جنبش جوان ایران را تشکیل می دهند .نسلی که این گونه فکر می کنند .از نگاه عبوس و انگادره شده این "مای در نوبت "که هیچ سنخیتی با نسل جدید در هیچ عرصه از زندگی ندارد دوری می گزینند. ادامه دارد ابوالفضل محققیل
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
شهامت داشتن برای رویارویی با ذهنیّت ایدئولوژیکی خود
درود بر ابوالفضل عزیز و درود بر آقای تابان گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر.
من در این مطلبم بر آنم که پاسخی به صحبتهای آقای تابان بدهم به منظور انگیزاندن او برای تامّلات اساسی. لینک مطلب آقای تابان را نیز در خاتمه صحبتهایم میگذارم. بنابر این خطابم در این صحبتها، آقای «تابان» است و دیگرانی که با او همعقیده اند.
صحبت شما که پیش روی ماست، صرفاً یک نوشته سیاسی یا واکنشی به یک واقعه نیست؛ این صحبت شما تلاشی است برای معنا دادن به تجربهای مرزی؛ یعنی تجربهای که میان مرگ و بقا، میان امید و هراس، و میان واقعیت و توهم ایستاده است. اما درست به همین دلیل، اگر قرار است که صحبت شما بر ذهنها اثر بگذارد و در حافظه جمعی ماندگار شود، باید نه تنها دیگران، بلکه خودِ بنیانهای عقیدتی شما را نیز زیر ذرّه بین پرسشگری گذاشت. صحبت شما فقط نباید برای اظهار نظر باشد در مواقع خالی نبودن عریضه و اعلام وجود؛ بلکه باید جرأت داشته باشید که حتّا بدیهی ترین گزارههای خود را نیز به عرصه سنجشگری فراخوانید. سرتیتر تکیه کلام شما - «فعلاً زندهایم» - است. این جمله، به ظاهر ساده، در عمق خودش حامل نوعی اضطراب وجودی است. اضطراب بقا. اما همینجا نخستین پرسش مطرح میشود که آیا زنده بودن، صرفاً به معنای نمردن است؟. یا زنده بودن، مستلزم داشتن افق، معنا و امکان کنش است؟. اگر جامعهای نفس بکشد، اما امیدش تحلیل رود، قدرت عملش فرسوده شود و آیندهاش به مهی قیرگون و تاریک فرو رود، آیا هنوز میتوان گفت «زنده است»؟. یا باید گفت در حال تعویق است. تعویق مرگ، تعویق معنا، تعویق آینده، تعویق زندگی و زیستن. خطر پنهان در تأکید بیش از حد بر بقا این است که جامعه به تدریج به «زندگی حداقلی» رضایت دهد و آزادی را به رؤیایی دور یا حتّا دست نیافتنی بدل کند و تقلیل دهد.
بحث مرکزی صحبت شما، شکستن معضل «جنگ تمیز» است؛ یعنی معظلی که در آن، جنگ همچون جرّاحی دقیق و نجاتبخش تصویر میشود. باید پرسید که آیا نفی «جنگ تمیز» به معنای نفی هر گونه تمایز میان انواع جنگ است؟. آیا همه جنگها، فارغ از زمینه و هدف، یکسانند؟. اگر جنگی برای دفاع از بقا رخ دهد، آیا همچنان باید آن را با همان زبانی توصیف کرد که جنگی تهاجمی را؟. اگر جامعهای میان نابودی تدریجی و جنگ قرار گیرد، آیا همچنان میتوان با قطعیت مطلق، جنگ را نفی کرد؟. اخلاقی که هیچ تمایزی را نمیشناسد، ممکن است در لحظه تصمیمگیری واقعی، ناتوان شود. صحبت شما با قدرت اعلام میکند که در جنگ، اخلاق، نخستین قربانی جنگ است. این گزاره از نظر عاطفی نافذ است، اما از نظر فلسفی نیازمند تأمل بیشتر است. آیا اخلاق فقط قربانی جنگ است، یا گاه فقط چیزی است که در دل جنگ باقی میماند؟. تاریخ وقایع گذشته نشان داده است که حتّا در تاریکترین لحظات خشونت، معیارهایی اخلاقی بروز پیدا کرده اند. مفاهیمی چون «جنایت جنگی» یا «مسئولیت اخلاقی» دقیقاً در دل تجربه جنگ شکل گرفتهاند. من میپرسم که آیا جنگ، اخلاق را نابود میکند یا صرفاً نقاب تمدّن را کنار میزند و ماهیت واقعی انسان را آشکار و رسوا میکند؟.
در بخشهایی از صحبت شما، قاطعیتی دیده میشود که از نظر سیاسی فهمپذیر، اما از نظر فلسفی خطرناک است؛ به ویژه آنجا که ستایش جنگ بهطور مستقیم معادل خیانت دانسته میشود. این نوع گزارهها، ناخواسته همان منطقی را بازتولید میکنند که خود صحبت شما با آن میجنگد. توجیه کردن حذف. اگر هر خطای تحلیلی به خیانت تعبیر شود، دیگر مجالی برای خطای صادقانه باقی نمیماند. اما آیا سیاست را میتوان بدون امکان خطا متصوّر شد؟. آیا نمیتوان مخالف جنگ بود و در عین حال به پیچیدگیهای تصمیمگیری در شرایط بحرانی اذعان کرد؟. شاید مهمترین مسئله این باشد که آدم باید بفهمد و شعور داشته باشد که نقد اندیشه را از محکوم کردن انسانها تمایز دهد و تفکیک کند.
یکی از بحث برانگیزترین گزارههای صحبت شما، این ادعاست که آزادی یا از درون جامعه میروید، یا اصلاً آزادی نیست. این جمله از نظر الهامبخشی بسیار نیرومند است، اما از نظر بینش و فهم تاریخی نیازمند ظرافت بیشتری است. آیا واقعاً آزادی همیشه صرفاً محصول نیروهای درونی اجتماع بوده است؟. در بسیاری از لحظات تاریخی، فشار بیرونی یا حمایت خارجی در شکلگیری فرصتهای آزادی، نقش کلیدی داشته است. من میپرسم که آیا میتوان میان وابستگی و تعامل تمایز قائل شد؟. آیا نفی مطلق هر گونه تأثیر بیرونی، خودش نوعی ساده سازی پیچیدگیهای رویدادهای تاریخ جوامع درگیر با حکومتگران برای آزادی و حقّ زیستن نیست؟ در جایی دیگر، صحبت شما بر نقش رهبری مسئول تأکید میکند و هشدار میدهد که شجاعت مردم بدون مسئولیت رهبران میتواند به فاجعه بینجامد. این نکته مهم است، اما اگر بیش از حد بر نقش رهبران تمرکز شود، خطر تقلیل مسئله به افراد پدید میآید. آیا شکست جنبشها همیشه به دلیل ضعف رهبری بوده است؟. یا به دلیل نبود نهادهای پایدار؟، نبودن بینش سیاسی و شدّت حسادت و رقابت و تنگ نظریها و مسئولیّت ناپذیری و مواضع بی اصل و پایّه مدّعیان کنشگری سیاسی؟، یا فقدان اعتماد اجتماعی؟. جامعهای که بارها شکست میخورد، ناگزیر باید نه تنها به رهبرانش، بلکه به ساختارهای درونی خودش نیز شکّاک شود.
صحبت شما در بخشهایی، اعتراض مکرّر را نشانه زنده بودن جامعه میداند. آیا اعتراض مکرّر همیشه نشانه قدرت است، یا گاه نشانه نبود راهبرد؟. تاریخ گذشته، مخصوصا تاریخ معاصر ایران از عهد قاجار نشان میدهد که نسلهای جوامع، بارها برخاستند، اما هر بار فرسودهتر شدند. آیا بازگشت مکرر به خیابان، بدون انباشت و کاربست تجربه و آفریدن باهمایی و همبستگی خجسته میتواند به ظفریابی بینجامد؟. در صحبت شما، سازمانگری و تشکیلات به عنوان سلاح اصلی معرفی میشود. این گزاره، از نظر عملی مهم و ضروری است. اما در اینجا نیز باید پرسید که چه چیزی تضمین میکند که سازمانها خودشان به ابزار سلطه تبدیل نشوند؟. تاریخ بارها نشان داده است که سازمانهایی که برای آزادی شکل گرفتند، در غیاب نظارت اخلاقی، خودشان به ماشینهای سرکوب بدل شدند. سازمانگری بدون اخلاق، میتواند خطرناکتر از بی سازمانی باشد. فاجعه چپ ایدئولوژیک در این نهفته است که أصلا «اخلاق ندارند و به شدّت بی اخلاقند». مهمترین خلأ فلسفی صحبت شما، نبود تعریف روشن از «انسان» است. صحبت شما از جنگ، آزادی، قدرت و جامعه سخن میگوید، اما کمتر روشن میکند که انسان در این میان چه موجودی است. قربانی؟ کنشگر؟ خطاکار؟ یا موجودی که همواره در معرض فریب است؟. تا زمانی که تصویر انسان روشن نشود، تصویر سیاست نیز مبهم باقی میماند.
من همچنان مایلم بپرسم که آیا ما حقیقتاً در حال نقد جنگ هستیم، یا در حال ساختن روایتی تازه برای آرام کردن ترسها و دلداری دادن به خودمان؟. آیا آنچه را که مینویسیم، تلاشی برای مواجهه با حقیقت است، یا تلاشی برای گریز از آن؟. در سراسر صحبت شما، تنشی بنیانی حضور دارد؛ یعنی تنشی که شاید خودِ روح پنهان نوشته را شکل میدهد. تنش میان ترس و آگاهی. روایت شما از عبور از آتش، از زنده ماندن در مرز نابودی، تنها توصیف یک واقعه نیست؛ بلکه توصیف یک وضعیت ذهنی جمعی است. منظورم وضعیتی است که در آن ترس نه فقط یک احساس، بلکه یک تجربه تاریخی میشود. اما همینجا باید پرسید که آنچه صحبت شما بازگو میکند، صرفاً تجربه جنگ است، یا تجربه مواجهه با ترس جمعی؟. و مهمتر از آن، آیا ترس در صحبت شما به آگاهی تبدیل میشود، یا صرفاً به بروز خشم ترجمه میشود؟؛ زیرا ترس، اگر فهم نشود، به انفعال میانجامد؛ اما اگر فهم شود، میتواند به خردمندی دگریسه شود. صحبت شما که فقط خشم تولید کند، ممکن است برای لحظهای ذهن را برانگیزد، اما لزوماً آن را عمیق بین و بیدارفهم نمیکند. پرسش اساسی اینجاست که آیا صحبت شما، ترس را به سطحی از شناخت میرساند؛ طوری که خواننده بتواند خود را در آینه آن ببیند، یا فقط زخمی را نشان میدهد که هنوز فرصت فهمیدن نیافته است؟.
در صحبت شما، جنگ به مثابه نیرویی کور و نابینا تصویر میشود؛ یعنی «نابینایی مسلح». این تصویر، از نظر ادبی و اخلاقی، موثّر است؛ اما از منظر فلسفی، این تصویر میتواند حامل خطری پنهان باشد. خطر انسان زدایی از عامل جنگ. اگر جنگ را صرفاً نیرویی کور بدانیم، چه کسی مسئول است؟. چه کسی تصمیم میگیرد؟. چه کسی از آن سود میبرد؟. آیا جنگ واقعاً نابیناست، یا بسیار دقیق و حساب شده از طرف انسانهایی آگاه هدایت میشود؟. آیا توصیف جنگ به عنوان نیرویی کور، ناخواسته مسئولیت اخلاقی عاملان آن را پنهان نمیکند؟؛ زیرا اگر جنگ صرفاً کنشی نابینایی باشد، آنگاه جنایت به تقدیر تبدیل میشود و تقدیر، دشمن مسئولیت است. جنگ، اگر چه در میدان ویرانی بی رحم است، اما در سطح تصمیمگیری، محصول ارادههایی انسانی است. نادیده گرفتن ارادههای انسانی، خطر آن را دارد که ما را از نقد ساختارهای قدرت باز دارد.
در لایهای دیگر، نوعی گرایش به قطعیت اخلاقی در صحبت شما دیده میشود. نوعی اطمینان که برخی مواضع را به شکل حقیقتهای بی چون و چرا بیان میکند. اما فلسفیدن پرسشگرانه، دقیقاً از همینجا آغاز میشود. از شک به قطعیّتها. یقین، اگر بیش از حد سخت شود، میتواند به مانعی برای یادگیری تبدیل شود. جامعهای که فقط پاسخهای قطعی دارد، ممکن است به تدریج، توانایی پرسیدن را از دست بدهد. آیا یقین، خودش نوعی خطر نیست؟. آیا اندیشهای که دیگر تردید نمیکند، نمیپرسد، شک نمیکند، جوینده نیست عین ادیان ایمانخواه و ایدئولوژی مارکسیسم، آیا هنوز زنده است؟ زیرا نشانه زنده بودن یک اندیشه، نه در داشتن پاسخهای نهایی، بلکه در حفظ توانایی پرسشگری و شکّاکیّت است.
در عمق صحبت شما، مسئله قدرت، حضوری پر رنگ دارد؛ اما ماهیت قدرت، کمتر مطرح شده است. قدرت، فقط در دست زمامداران حکومتها نیست. قدرت در زبان، در روایت، در سازمانها، در شبکه های اجتماعی و حتّا در تصوّرات جمعی نیز حضور دارد. من میپرسم که آیا صحبت شما، قدرت را فقط در بیرون میبیند، یا در درون خودتان نیز، آن را جست و جو میکنید؟. جنبشی که با معضل قدرت، مبارزه میکند، اگر از خطر تبدیل شدن به شکلی تازه از قدرت، آگاه نباشد، ممکن است ناخواسته همان چیزی شود که با آن میجنگد. این یکی از تراژدیهای تکرار شونده تاریخ ایران بوده است. قدرتهایی که در نام آزادی متولد شدند، اما در عمل، آزادی را محدود و حتّا سر به نیست کردند. شاید مهمترین پرسش فلسفی که بتوان از صحبت شما استخراج کرد، پرسشی درباره ماهیت امید باشد. امید در نوشته شما حضوری محسوس دارد. امید به آگاهی، به سازمانگری، به بازسازی. اما امید، اگر به درستی فهم نشود، میتواند به توهم تبدیل شود. امید واقعی، نه یک احساس زودگذر، بلکه نوعی مسئولیت است. مسئولیتی برای دیدن محدودیتها، برای شناخت شکستها و برای یادگیری از تجربیات اندیشیده شده و برای تجدید نظر کردن عمیق در مبانی ذهنیّت اعتقاداتی خود. آیا شما به شخصه شهامت آن را دارید که در مبانی اعتقادات مارکسیستی خودتان تجدید نظر انتقادی کنید؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای تابان: https://akhbar-rooz.com/1405/01/21/47242/