رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1405 - Thursday, 21 May 2026

اپوزیسیون یا پروژه تخریب؟ پشت‌پرده سناریوهای خطرناک سال‌های اخیر

اپوزیسیون یا پروژه تخریب؟ پشت‌پرده سناریوهای خطرناک سال‌های اخیر
کوتوله‌های سیاسی و رؤیای بمباران: روایتی از خیانت به ایران


 

در تاریخ معاصر ایران، کم نبوده‌اند آنان که در بزنگاه‌های حساس، به‌جای درک مسئولیت تاریخی خود، در قامت کوتوله‌های سیاسی ظاهر شده‌اند. اما آنچه در این چند سال جنبش "زن زندگی آزادی" و بخصوص در ماه‌های  اخیر از سوی برخی مدعیان اپوزیسیون رخ داد، دیگر نه یک خطای تحلیلی، بلکه مصداقی روشن از خیانت به منافع ملی است.

این جریان‌ها با وعده‌های توخالی و تحلیل‌های فریبنده، افکار عمومی را به سمت سناریوهایی سوق دادند که بیش از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد، بر پایه توهم و خیال‌پردازی بنا شده بود. دعوت آشکار یا پنهان به مداخله خارجی و بمباران، نه‌تنها هیچ نسبتی با یک جنبش آزادی‌خواهانه ندارد، بلکه عملاً آن را از مسیر طبیعی خود منحرف می‌کند. جنبشی که می‌توانست بر پایه خواست و مبارزه سیاسی و مدنی مردم پیش برود، در نتیجه این رویکردهای غیرمسئولانه به بن‌بست کشیده شد.

نماد این انحراف، ادعاهای مضحکی چون "۱۶۰ هزار نیروی ریزش‌کرده" بود, ارقامی که نه‌تنها پشتوانه‌ای نداشتند، بلکه به ابزاری برای فروش امیدهای دروغین تبدیل شدند. نتیجه چه بود؟ جوانانی که با انگیزه تغییر به میدان آمدند، در عمل به مسلخ سرکوب فرستاده شدند و بی رحمانه به قتل رسیدند، بی‌آنکه دستاوردی حاصل شود. نه فروپاشی‌ای رخ داد و نه حتی گشایشی، بلکه تنها سرمایه‌ای که طی سال‌های اخیر با سختی به‌دست آمده بود،یعنی اعتماد عمومی،به آتش کشیده شد.

اما خسارت به همین‌جا ختم نشد. این عملکردهای نسنجیده، به‌طور مستقیم به اعتبار نهاد پادشاهی مشروطه نیز آسیب زد. نهادی که می‌توانست به‌عنوان محور و چتری برای پوشش و همبستگی نیروهای دموکراتیک عمل کند، در سایه تحلیل‌های پوچ و پروژه‌های بی شمار وگمراه کننده و کمپین های شکست خورده تضعیف شد. در این میان، حیثیت شاهزاده رضا پهلوی،به‌عنوان یک سرمایه ملی،نیز از این موج بی‌مسئولیتی مصون نماند.

اکنون باید پرسید: آن "ارتش" خیالی کجاست؟ آن "لحظه نهایی" که وعده داده می‌شد، چه شد؟ چرا هیچ‌یک از آن پیش‌بینی‌ها محقق نشد؟ پاسخ روشن است: زیرا این روایت‌ها نه بر مبنای واقعیت، بلکه بر پایه فریب افکار عمومی و خودفریبی شکل گرفته بودند.

نگران‌کننده‌تر آنکه، به‌جای پذیرش مسئولیت و بازنگری، همان صداها همچنان بر طبل بحران و شروع دو باره جنگ می‌کوبند. گویی ویرانی ایران، به بخشی از پروژه‌های بی‌پایان آنان بدل شده است، پروژه‌هایی که گاه با تکیه بر حمایت بیگانگان دنبال می‌شود و در نهایت، چیزی جز افزایش رنج مردم ایران به همراه ندارد.

بی‌تردید تأسف‌بارتر آن است که این بازیگران کوچک‌ مقدار صحنه سیاست، طی چهار سال اخیر، با توسل به ابزارهایی چون ارعاب، شانتاژ و فشارهای سازمان‌یافته، موفق شدند احزاب و چهره‌هایی را که وارث سنت‌های ریشه‌دار میهن‌پرستی، دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم بودند و دهه‌ها تجربه مبارزه را در کارنامه خود داشتند را به حاشیه برانند یا به سکوت و همراهی ناخواسته وادار کنند.

تاریخ اما بی‌رحم است. همان‌گونه که با جریان‌هایی چون مجاهدین خلق پس از آتش بس و پایان جنگ ایران و عراق برخورد کرد و آنان را به حاشیه و فراموشی سپرد، با این مدعیان دروغین نیز تعارف نخواهد داشت. خیانت به اعتماد مردم، هزینه‌ای دارد که دیر یا زود پرداخت خواهد شد.
آنچه باقی می‌ماند، نه هیاهوهای رسانه‌ای و نه وعده‌های توخالی، بلکه قضاوت ملتی است که هم از استبداد خونین داخلی زخم خورده و هم از مداخلات و بمباران خارجی. و این قضاوت، برای آنان که در بزنگاه تاریخ، راه خطا را برگزیدند، چیزی جز سقوط در زباله‌دان تاریخ نخواهد بود.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

هوشنگ اسدی
هوشنگ اسدی

Hoshang Asadi

قضاوت من نسبت به او، صرفاً محدود به این یک مقاله نیست؛ بلکه ناظر بر نقش و جایگاهی است که امثال او در این فضا پیدا می‌کنند.
نمونه او از دیدگاه من، گلادیاتور های سیاسی کوچکی هستند که صفره ایران گلوبال برایشان گسترده است . این طیف، پلتفرم‌های خاص خود را در میان جریان‌های چپ و اصلاح‌طلبان سرخورده دارند، که برخلاف ایران گلوبال کمترین بازديد کننده دارند.
همه ما به‌خوبی با مفهوم پلورالیسم و آزادی بیان آشنا هستیم. اما اینکه صرف مخالفت با تریبون دائمی دادن به چنین افرادی، از سوی کیانوش عزیز به «سانسورخواهی» احتمالی ما تعبیر شود بی انصافیست. ما منتقد حضور دنبالچه های عیان و پنهان جمهوری اسلامی هستیم.
این افراد با کوچک‌ترین فرصت، به براندازان حمله می‌کنند؛ کافی است روزنه‌ای باز شود تا با نوعی شتاب‌زدگی و اضطراب، به تخریب ما بپردازند. خود نیز به‌خوبی می‌دانند که عملاً در بن‌بست قرار دارند، چرا که تأثیر واقعی‌شان بر فضای سیاسی داخل ایران ناچیز است. کارکرد اصلی آنان، در بهترین حالت، هم‌راستا شدن با دستگاه تبلیغاتی خارجی جمهوری اسلامی است.
در شرایطی که مردم ما با وضعیت مرگ و زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، از همین طیف تنها طعنه و بی‌اعتنایی دیده‌اند. هنوز اتفاقی نیفتاده، اما این افراد دادگاهی علیه اپوزیسیون برانداز به راه انداخته‌اند، گویی ما آغازگر جنگ بوده‌ایم. حال آنکه ما، به‌عنوان بخشی از اپوزیسیون برانداز، از جمله پادشاهی‌خواهان و حامیان رهبری شاهزاده، خواهان مقابله با دستگاه سرکوب و ساختارهای آن بوده و هستیم. این موضع، انتخابی است برآمده از خواست و آرزوی مردم، نه تحمیلی از بیرون.
با این حال، این «دادستان‌های کوچک» در کنار هم‌فکرانشان، به‌جای مواجهه با واقعیت‌ها، به بازتولید فضای اتهام‌زنی و پروپاگاندای علیه ما روی آورده‌اند.

ش., 11.04.2026 - 21:50 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

امیر دها:

این نوشته بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، نمونه‌ای از همان وارونه‌سازی آشناست: پاک کردن نقش جمهوری اسلامی در بحران‌ها و نسبت دادن پیامدهای آن به مخالفانش.

نخست باید به اصل مسئله پرداخت. اگر امروز ایران در معرض جنگ، تحریم، انزوا و ناامنی قرار گرفته، ریشه آن در سیاست چهار دهه ماجراجویی منطقه‌ای، صدور شبه‌نظامی‌گری و دشمن‌تراشی ساختاری جمهوری اسلامی است. حکومتی که میلیاردها دلار از منابع کشور را صرف شبکه‌های نظامی در منطقه کرده، طبیعی است که کشور را در معرض تنش‌های خطرناک قرار دهد. نسبت دادن این پیامدها و از جمله جنگ جاری و پیامدهایش به اپوزیسیون، چیزی جز فرار از مسئولیت واقعی نیست.

دوم، ادعای «دعوت به بمباران ایران» تکرار همان اتهام تبلیغاتی شناخته‌شده جمهوری اسلامی است. واقعیت این است که رضا پهلوی بارها و صریح گفته است که با جنگ علیه ایران مخالف است. آنچه او بعد از قتل عام ده ها هزار نفر تنها طی ۴۸ ساعت توسط این رژیم جنایتکار، مطرح کرده، درخواست اقدام‌های بشردوستانه برای جلوگیری از کشتار مردم در اعتراضات خیابانی بوده است؛ یعنی جلوگیری از سرکوب خونین شهروندانی که تنها خواسته‌شان آزادی و حقوق اولیه است. تبدیل چنین موضعی به «دعوت به بمباران» نه تحلیل سیاسی، بلکه تحریف آگاهانه واقعیت است.

سوم، نویسنده می‌کوشد سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» را نتیجه «توهمات اپوزیسیون» جلوه دهد. این نیز وارونه کردن حقیقت است. عامل اصلی ناکامی هر جنبش مدنی در ایران ماشین سرکوب جمهوری اسلامی است: گلوله، زندان، شکنجه و اعدام. مسئول خون جوانانی که در خیابان کشته شدند، کسانی هستند که فرمان تیر دادند، نه کسانی که خواهان آزادی بودند.

چهارم، تجربه همین تنش‌ها و جنگ اخیر بار دیگر چهره واقعی رژیم را آشکار کرد: حکومتی که برای بقای خود حاضر است کشور را به میدان جنگ تبدیل کند و ایران را عملاً به سرزمینی سوخته بدل سازد. در چنین شرایطی، تأسف‌بار است که هنوز کسانی یافت می‌شوند که به‌جای نشانه رفتن قلم خود به سوی عاملان این فاجعه، هم‌صدا با تبلیغات رسمی رژیم، مبارزان برانداز را هدف قرار می‌دهند.

تاریخ نشان داده است که در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، مرزها روشن می‌شود. یک سو کسانی هستند که با وجود همه خطرها برای آزادی و آینده ایران تلاش می‌کنند؛ و در سوی دیگر، کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه با همان ادبیات و همان اتهام‌هایی سخن می‌گویند که سال‌ها از تریبون‌های جمهوری اسلامی شنیده‌ایم.

قضاوت نهایی را نه جدل‌های رسانه‌ای، بلکه حافظه جمعی یک ملت انجام خواهد داد؛ ملتی که به‌خوبی می‌داند چه کسانی برای آزادی‌اش ایستادند و چه کسانی، در حساس‌ترین لحظات تاریخ، قلم خود را در کنار تفنگ سرکوب قرار دادند.

جمعه, 10.04.2026 - 22:38 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای تامّلاتی و شاید نکوهنده!

من بر آن نیستم که به وضعیّت ذهنی شما بپردازم که دیگران را به «کوتوله های سیاسی» انگ میزنید و خودتان را میخواهید در مقام «نابغه سیاسی» جا بزنید. این فقط معضل روانی شما نیست؛ بلکه آقای «احمد پورمندی» نیز خودش را در دایره «بزرگان صاحب اندیشه و کارکُشتگان مجرّب عرصه سیاست» میداند و همچنین آقای «بهزاد کریمی»، خودش را متخصّص «فنّ سیاستورزی و خرد نقّاد روشنفکری!!؟؟» میداند و کثیری أمثال این حضرات مثل آقایان «شهریار آهی، امیر طاهری، حسین لاجوری» و دیگرانی که به ذکر نامشان ضرورتی نیست و در همه جا حضور شبانه روزی دارند. سئوال این است که گیریم، دیگران کوتوله های سیاسی بودند یا باشند، شمایانی که ادّعای «نبوغ سیاسی و دارنده منظومه وسیع تجربیات» را دارید، در فاصله نیم قرن فعّال بودن گیوتینداران الهی بر شاهرگ این ملّت همیشه قربانی، کدام میلیمتر گام کارگشایینده و ارزشمند را برداشتید از برای خلع و عزل موکّلان الله کریه منظر؟. کدام گام را؟. کدام اقدام را ابتکار داشتید؟. کدام موضع شفّاف و دلیرانه را در برابر گیوتین خونریز و ایدئولوژی متعفّن الهی از خودتان بروز دادید؟. کدام؟. نام ببرید و رو کنید لطفا. فعلا بگذرم و بروم سراغ مشقی که نوشته اید. ناگفته نگذارم که تکلیف پسمانده های عقده ای حکومت الهی هنوز معلوم نشده است که شما بخواهید قضاوت نهایی کنید. حتّا اگر بر فرض محال، آتش بس دائمی برقرار شود، تازه جنگ ملّت ایران با حکومت فقاهتی تداوم خودش را حفظ خواهد کرد تا نابودی کامل گیوتین فقاهتی؛ ولو هر روز به اندازه دریای مازندران، خونها ریخته شود.
آنچه در این مطلب شما بیش از هر چیز به چشم می‌آید، نه صرفاً موضعگیری سیاسی؛ بلکه نوعی اخلاق خشم‌آلودِ قضاوت است؛ اخلاقی که میکوشد پیچیدگی واقعیت تاریخی را به داوریهای تند و واژگان سنگین فروبکاهد. چنین صحبتی در ظاهر، خود را در قامت دفاع از منافع ملی و نقد خطاهای سیاسی نشان میدهد، اما اگر از سطح خطابه عبور کنیم و آن را در محک فلسفی قرار دهیم، روشن میشود که بنیانهای آن بیش از آنکه بر استدلال استوار باشند، بر پیشفرضهای اثبات ‌نشده، تعمیمهای شتابزده و اخلاقی‌ سازیهای بدون هیچ ‌پشتوانه استدلالی- بُرهانی تکیه دارند.
نخستین و بنیانیترین لغزش این صحبت شما، تبدیل اختلاف تحلیل به خیانت است. واژه «خیانت» در سنت اخلاقی و فلسفی، واژه‌ای بسیار سنگین است؛ نه هر خطا، نه هر خوشبینی، و نه حتّا هر تحلیل نادرست را میتوان خیانت نامید. خیانت مستلزم قصد آگاهانه برای زیان رساندن است، نه صرفاً خطا در پیشبینی یا ناتوانی در تحلیل. هنگامی که شما بدون اثبات قصد و آگاهی، گروهی را «خائن» مینامید، در حقیقت، از قلمرو استدلال خارج شده و وارد قلمرو هیجان اخلاقی و از خود متشکری شده اید. در چنین فضایی، واژه‌ها دیگر ابزار فهمیدن و استدلال و منطق نیستند؛ بلکه سلاحی برای تخریب دیگران هستند و هر جا که واژه‌ها به سلاح تبدیل شوند، حقیقت، بی برو برگرد، نخستین قربانی آن میدان است.
لغزش دوم، افسانه ‌سازی در باره «مسیر طبیعی» جنبشها است. این تصور که یک جنبش میتوانست در «مسیر طبیعی» خود پیش برود و تنها با دخالت برخی افراد منحرف شد، بیش از آنکه تحلیل تاریخی باشد، نوعی خیالپردازی پسینی است. تاریخ، برخلاف میل ما، مسیرهای از پیش تعیین‌ شده ندارد. جنبشها نه رودخانه‌هایی آرام، بلکه میدانهایی از برخورد نیروها، تصادفها، ترسها و امیدها و کنشها و واکنشها و کژفهمیها و برآوردها و احتمالات هستند. هیچکس نمیتواند با قطعیت بگوید اگر فلان تحلیل یا فلان شعار مطرح نمیشد، نتیجه الزاماً متفاوت بود. این نوع استدلال، در حقیقت، ساختن گذشته‌ای خیالی برای تسکین حسرت حال است، نه تبیین واقعی تاریخ. اما شاید خطرناکتر از این دو لغزش، تقلیل یک فاجعه پیچیده به یک عامل واحد باشد. شما میکوشد سرکوب و کشته‌ شدن انسانها را به خطاهای برخی گرایشها؛ بویژه پادشاهی خواهان نسبت دهید. این نوع تحلیل، اگر چه ممکن است از نظر احساسی و ترضیه اعتقادات شخصی و فرقه ای و سازمانی و گروهی رضایتبخش باشد، اما از نظر فلسفی نادرست است. در هر نظام سرکوبگر، مسئول نخست خشونت، همان قدرتی است که خشونت را اعمال میکند [= زمامداران ولایت گیوتین الهی]. حتّا اگر تحلیلهای نادرست یا امیدهای اغراق‌آمیز وجود داشته باشد، نمیتوان مسئولیت اصلی خشونت را از عامل آن جدا کرد. جا به ‌جایی این نسبت علّیّتی، نوعی بیدادگری معرفتی و بیسوادی کور است؛ زیرا به‌ جای فهم دقیق علل، روایت را به‌ گونه‌ای تنظیم میکند که خشم و نفرت نویسنده را ارضا کند.
از سوی دیگر، صحبت شما، گرفتار توهّم حقّانیّت پیشینی نیز هست. هنگامی که نهادی یا شخصیتی به‌ عنوان «سرمایه ملّی» یا «محور طبیعی همبستگی» معرفی میشود، این فرض در پسِ آن نهفته است که لژیتیماتسیون تاریخی از پیش وجود داشته و تنها با خطاهای دیگران آسیب دیده است. اما در فلسفه سیاسی مدرن، لژیتیماتسیون نه میراثی مقدس؛ بلکه نتیجه اعتماد و رضایت مردم است. هیچ نهادی صرفاً به دلیل پیشینه یا خاطره تاریخی، به‌ طور خودکار به محور جامعه تبدیل نمیشود. اگر چنین محوری شکل نگرفته، باید امکان خطای خود آن نهاد نیز بررسی شود، نه آنکه همه شکستها به دیگران نسبت داده شود. جامعه‌ای یا گرایشهایی یا گروهها و حزبها و رقیبانی که میخواهند فقط دیگران را مقصر بدانند، هرگز به بلوغ سیاسی نمیرسند تا بتوانند خود را از لحاظ موضعی و بینشی و اعتقاداتی و رفتاری اصلاح کنند. همچنین، صحبتهای شما به نوعی رمانتیسیسم تاریخی گرفتار است؛ آنجا که از «قضاوت بی ‌رحم تاریخ» سخن میگویید و آینده را همچون دادگاهی قطعی تصویر میکنید. این تصور، اگر چه از نظر ادبی جذاب مینماید، اما از نظر فلسفی ساده‌ انگارانه است. تاریخ، دادگاه نیست، بلکه عرصه‌ای از روایتهای متکثر است. آنچه که امروز خیانت نامیده میشود، ممکن است فردا خطا تلقی شود، و آنچه که امروز قهرمانی است، شاید فردا نقد شود. کسی که با قطعیت از «زباله‌ دان تاریخ» سخن میگوید، در حقیقت، بیش از آنکه تاریخ را بشناسد، به دنبال تسلی خشم کف بر لب آورده خویش است.تاریخ هرگز زباله دان نیست؛ بلکه گستره تجربیات عمیق دفن شده است که باید شعور داشت برای کشف گنجهای تجربیات گمشده در آن.
اما عمیقترین نقص این صحبت شما در سطحی ژرف ‌تر نهفته است. جانشینی اخلاق خشم به جای اخلاق مسئولیت. مطلب شما میکوشد جهان را به دو گانه ساده «خائن» و «میهنپرست» تقسیم کند؛ دو گانه‌ای که در نگاه نخست فریبنده است، زیرا پیچیدگی جهان را به یک داستان ساده فرو میکاهد. اما همین ساده ‌سازی، بزرگترین خطر برای تفکر است. تاریخ نشان داده است که بسیاری از فاجعه‌ های انسانی نه از خیانت آگاهانه، بلکه از ترکیب ترس، امید، نادانی و خطا زاده شده‌اند. فهم این پیچیدگی، شرط نخست بلوغ سیاسی است. پاسخ واقعی به صحبت شما، نه دفاع از یک جناح و نه حمله به جناحی دیگر است، بلکه دفاع از عقلانیت در برابر هیجان اخلاقی است. جامعه‌ای که هر خطا را خیانت بنامد، به‌ تدریج توان تمایز میان اشتباه و دشمنی را از دست میدهد و جامعه‌ای که این تمایز را از دست بدهد، محکوم است بارها همان خطاها را تکرار کند؛ زیرا هر بار، به‌ جای فهمیدن، فقط محکوم خواهد کرد. در هر صورت، بزرگترین خطر برای یک ملت، نه فقط در وجود دشمنان بیرونی یا خطاهای داخلی، بلکه در ذهنیتی نهفته است که به جای اندیشیدن، داوری میکند و به جای فهمیدن، برچسب میزند. چنین ذهنیتی اگر خود را در لباس میهندوستی بیارایددر عمل، همان کاری را میکند که استبداد میکند. خاموش کردن تفکر و جایگزین کردن آن با اعتقادات شتابزده و سمنتی و نصّی.
اتّفاقا خلاف ادّعای شما، تنها کسی که از میان آتش آزمایش اینهمه پُرمدّعیان «اپوزیسیونها» بسیار سربلند و اصیل و عالی بیرون آمد، «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» بودند و هستند و خواهند بود. آنانی که رسوا شدند، دقیقا همانانی بودند و هستند و خواهند بود که مثل شما و امثال شما داعیه «نبوغ سیاسی» دارند و عملا نمیتوانند بیل و کلنگ نیز به دست بگیرند؛ چه رسد به اینکه بتوانند مصدر کاری سیاسی شوند.
تاریخ را کسانی نمیسازند که بیشترین خشم را دارند، بلکه کسانی میسازند که توانایی دیدن خطای خود را نیز دارند. ملتی که همه شکستهایش را به خیانت دیگران نسبت دهد، شاید برای لحظه‌ای آرامش روانی بیابد، اما هرگز به آن بلوغی نخواهد رسید که بتواند آینده‌ای متفاوت خلق کند؛ زیرا آینده نه از دل خشم؛ بلکه از دل عقلانیّتی زاده میشود که شهامت پرسیدن از خود را دارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 10.04.2026 - 14:27 پیوند ثابت
ارشان آذری
ارشان آذری

عنوان مقاله:
.

نویسنده‌ای که دیگران را «کوتوله سیاسی» می‌نامد،
پیش از هر چیز باید به کارنامه و جایگاه خودش نگاه کند.
کوتوله سیاسی واقعی همین نویسنده است—
نه به‌خاطر اختلاف نظر،
بلکه به این دلیل که در برابر واقعیت‌های روشن جامعه ایران، عمداً چشم می‌بندد و آن‌ها را تحریف می‌کند.
اگر نوشته‌های نویسنده حتی دو درصد ارزش واقعی داشت،
اگر حتی دو درصد حمایت خوانندگان را پشت این ادعاها بود،
می‌شد آن را جدی گرفت.
اما واقعیت این است که این نوع نوشتار نه بازتاب جامعه است و نه صدای مردم.
مشکل اصلی اینجاست:
نویسنده، آگاهانه یا ناآگاهانه، در مسیری حرکت می‌کند که در عمل به سود روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی تمام می‌شود.
وقتی اعتراض میلیون‌ها ایرانی نادیده گرفته می‌شود،
وقتی اپوزیسیون به‌طور کلی با برچسب‌های تحقیرآمیز تخریب می‌شود،
و وقتی مسیرهای مختلف برای تغییر به‌عنوان «خیانت» معرفی می‌گردد،
نتیجه چیزی جز تضعیف صدای مردم نیست.
اما یک واقعیت را نمی‌توان انکار کرد:
طرفداران جمهوری اسلامی حتی اگر در پوشش تحلیل ظاهر شوند—با چنین مقالاتی نمی‌توانند مردم ایران را ناامید کنند یا از مسیرشان منصرف سازند.
مردمی که سال‌ها هزینه داده‌اند،
مردمی که با وجود سرکوب، همچنان صدای اعتراض خود را حفظ کرده‌اند،
با این نوع روایت‌های تحقیرآمیز عقب‌نشینی نخواهند کرد.
نویسنده از «توهم» سخن می‌گوید،
اما بزرگ‌ترین توهم این است که بتوان اراده یک ملت را با چند مقاله جهت‌دار تضعیف کرد.
تناقض در نوشته کاملاً آشکار است:
از یک‌سو مخالفان را «بی‌اثر» می‌نامد،
و از سوی دیگر همان‌ها را عامل بحران و تخریب معرفی می‌کند.
این نشان می‌دهد که با یک تحلیل منسجم روبه‌رو نیستیم، بلکه با روایتی متزلزل و هدف‌دار مواجهیم.
در نهایت، مشکل نویسنده نه صرفاً خطای تحلیلی،
بلکه ایستادن در مسیری است که—خواسته یا ناخواسته—در جهت تضعیف امید و اراده مردم عمل می‌کند.
و تجربه نشان داده است:
این‌گونه تلاش‌ها، نه مسیر مردم را تغییر می‌دهد و نه آینده را تعیین می‌کند—
بلکه فقط گویای فاصله عمیق گوینده با واقعیت جامعه است.

جمعه, 10.04.2026 - 14:06 پیوند ثابت