رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 23 فروردین 1405 - Sunday, 12 April 2026

از بُنیانمندی ایرانی بودن و نقابدارانِ رسوا

از بُنیانمندی ایرانی بودن و نقابدارانِ رسوا

تاریخ نگارش:04/04/2026

از بُنیانمندی ایرانی بودن و نقابدارانِ رسوا

[در یادباد از خاطره های تابناک «مانوک خدابخشیان (1945 – 2019 میلادی)» که مفسّر ژرفاندیش ورزشی بود و بینشمندی فراخدامنه در آینده نگری]

[ ..... مهم است که فرهنگ را با ساز و کارِ خود حفظیِ یک نظم اجتماعی، یک شکل و همسان ندانیم. فرهنگ، بخشی از  ساز و کار ساختار حاکم است؛ امّا اجزای دیگری نیز وجود دارند. انسانشناسان میان «ساختار» و «فرهنگ» تمایز قائل میشوند و تمایز در نظر گرفته شده، سودمند و مهم است؛ زیرا این فرض که فقط فرهنگ است که ضامن تداوم یک صورتبندی اجتماعی است، در عمل به این ادّعا می‌انجامد که رفتار انسانها منحصراً به ‌وسیلهٔ تصوّرات و باورها و سنّتها و رسوم و غیره و ذالک تعیین میشود. این دیدگاه، نادرست است و بیانگر نوعی ایده‌آلیسمِ عمیقاً گمراه‌ کننده است. برای مثال: یک جامعه ممکن است شکل سازمانی و ساختاری خودش را به ‌طور ریشه‌ای دگرگون کند، صرفاً به این دلیل که یکی از زیرمجموعه های اجتماعی آن [= اسلامیّت] به ابزارهای قدرتِ نظامی یا اقتصادی دست یابد و سایر اعضای جامعه را تحت سلطهٔ خود در آورد. چنین واقعه ای میتواند رخ دهد، بی ‌آنکه در نظام تصوّرات و بُنمایه های فرهنگی که به‌ عنوان گستره تأمل و کنشِ پویای جمعی عمل میکند، کوچک ‌ترین تغییری پدید آید.]

[Plough, Sword and Book – ERNEST GELLNER (1928 - 1995) – Collins Harvil– London - 1988 – P. 285]

صف‌ آراییها و پیکارهای برخاسته از وظیفه و حقّانیّت وجودی مردمان ایران، در رویارویی با حاکمیّتی که تیغ را به جای خرد نشانده است، نه فقط صحنه‌ای از تقابل قدرتها؛ بلکه آینه‌ای شد برای آشکارگی حقیقتِ بودن و ماهیّت انسانها. در این آزمونِ عریان ‌کننده، آنانی که به هر صورت در پی دوام و تثبیت نظم گیوتینیِ الاهیون بودند و همچنان هستند، نه ‌تنها نقابهای چندلایه‌ ریا و تزویر خویش را فرو انداختند؛ بلکه ناخواسته به گذشته‌ خویش نیز خیانت کردند؛ زیرا که روشن شد مخالفتهای پیشینشان با حکومت فقاهتی نه از سر حقیقتجویی؛ بلکه تاکتیکی برای فریب و مهندسی افکار به سود همان اقتدارِ تهیمایه فقاهتی بوده است. جنگ مردمان ایران و یاری دوستان اصیل و حقیقی ملّت ایران [= اسرائیل و آمریکا]، همچون آتشی بی ‌امان، پوششها را سوزاند و هر کس را در برهنگیِ معنوی‌اش در برابر دیدگان دیگران و حتّا وجدانِ تاریخ قرار داد. اینجا دیگر مسئله بر سرِ «که با کیست» نبود و نیست؛ بلکه بر سرِ «هر کس به ذات خودش چگونه است» بود. پیکار مردمان ایران علیه نظمی که خشونت را تقدیس و حقیقت را قربانی میکند، به‌ سانِ آزمایشی تاریخی عمل کرد. آزمایشی که در آن، «ایرانی بودن» از سطحِ یک انتسابِ صوری فراتر رفت و به پرسشی کلیدی بدل شد. آیا این نسبت، صرفاً یک تعلّق حقوقی و شناسنامه‌ای است، یا نوعی تعهدِ زیسته، آگاهانه و مسئولانه؟. در این میدان، آنچه فرو ریخت، نه فقط نقابِ افراد و تشکیلات و سازمانها و حزبها و گروهها و سازمانها؛ بلکه بسیاری از تصوّراتِ ساده‌ انگارانه در باره‌ هویّت ایرانی و وفاداری به میهن بود. برخی، که پیشتر در قامتِ منتقد ظاهر میشدند، در لحظه‌ خطر، به مدافعانِ همان نظمی و سیستم مخوفی بدل شدند که ظاهراً با آن در ستیز بودند. این رخداد، محدود به مرزهای ایران نماند. در سپهر بین‌المللی نیز پرده‌ها کنار رفت. برخی کشورها [اروپائیان و همسایگان] در هیئت دوست ظاهر شدند؛ امّا در باطن، سوداگری بیش نبودند و برخی دیگر، بی‌ هیچ پرده‌ای، ایران را نه به‌ عنوان ملّتی زنده؛ بلکه چون طعمه‌ای برای برتری ‌جویی اقتصادی و غارت منابع نگریستند. در این میان، رنج مردمان ایران در زیر تیغ حاکمان الهی، برای بسیاری از آنان، تنها عددی در معادلات قدرت بود، نه فریادی برای بیداری وجدان.
با این همه، پیکار خجسته‌ مردمان ایران با تمامی خسارتهای جانکاه مادّی و انسانی، دستاوردی ژرفتر از ظفریابی یا شکست به همراه داشت و خواهد داشت؛ آنهم آگاهی و بیداری عمیق. آگاهی از اینکه پس از فروکش کردن هیاهوی جنگ و خاموشی انفجارها، چگونه باید دوباره «با هم و در کنار یکدیگر» زیست؟. چگونه باید میان خود و دیگری، میان دوست و مدّعیِ دوستی، تمایز نهاد؟. چگونه باید حافظ آن حقیقتی بود که نامش «میهن» است، نه در لفظ؛ بلکه در زیستن و برای یکدیگر بودن. این آگاهی، امّا مسئولیّتی سنگین نیز بر دوش «ایرانیان اصیل» مینهد. مفاهیمی چون وفاداری، اصالت [= بُنیانمندی] و میهن باید از سطحِ شعار به سطحِ تأمّل و تجربه ارتقا یابند و این خودش، مستلزم نوعی صداقتِ رادیکال با خویشتن است. آمادگی برای دیدنِ تناقضها، برای بازنگری در پیشفرضها و برای گسستن از خودفریبیهای جمعی و دیگر اینکه یایبند بودن به نگاهبانی از میهن، پیش از هر چیز، نگاهبانی از پیوندی است که آنان را به یکدیگر متّصل میکند. وفاداری، نه یک شعار؛ بلکه بنیانی وجودی است و پایبندی، نه موضوعی احساسی؛ بلکه تصمیمی آگاهانه در برابر وسوسه‌ های تفرقه و فراموشی باید باشد. جهانی که آنان در آن ایستاده‌اند، جهانی است که در آن، هیچ تکیه ‌گاهی جز خودشان ندارند و این «تنهایی»، اگر به فهمی ژرف بدل نشود، به‌ سادگی میتواند به فروپاشی بینجامد. پس شاید اکنون زمان آن است که ایرانیان اصیل از خود بپرسند، نه به‌عنوان شعاری گذرا؛ بلکه به ‌مثابه پرسشی اساسی و سرنوشت ‌ساز که اگر «ایرانی بودن» تنها در لحظات بحران به یاد آورده شود و نه در ساختنِ روزمره‌ حقیقتِ مشترک، آنگاه این هویّت اصیل، چگونه میتواند در برابر طوفانهای آینده، نه‌ فقط باقی بماند، بلکه معنا بیافریند؟.
باید گامی فراتر نهاد و از سطحِ رخدادها به ژرفای ریشه‌ها فرو رفت؛ زیرا که آنچه در این میدان آشکار شد، صرفاً جدالِ نیروها و افشای چهره ‌ها نبود، بلکه برملا شدنِ نوعی «نسبتِ وجودی» با حقیقت بود. هر کس، آنگونه که با حقیقتِ خویش زیسته بود، در این بزنگاه نیز همانگونه ایستاد. برخی در قامتِ انسانِ مسئول و برخی در هیئتِ سایه‌هایی که جز در تاریکیِ قدرت، تابِ بقا ندارند. اینجاست که مسئله، دیگر نه صرفاً تمایز میان «دوست» و «دشمن» است؛ بلکه تمایز میان «بودن» و «نمودن» است. آنان که ایرانی بودن را به زیستِ آگاهانه و تعهدی درونی بدل کرده‌اند، در این آزمون، حتّا در سکوتشان نیز معنا آفریدند و آنان که این نسبت را به ظاهری بی ‌ریشه فرو کاستند، حتّا در فریادهایشان نیز چیزی جز پژواکِ خلأ به گوش نرسید؛ چونکه حقیقت، نه در ادّعا؛ بلکه در نسبتِ زیسته با رنج، با خطر و با مسئولیّت و وجدان بیدار آشکار میشود. متعاقبش، آنچه که امروز پیشِ روی مردمان ایران گشوده شده، صرفاً ضرورتِ همبستگی نیست؛ بلکه ضرورتِ «بازتعریفِ خویشتن» است. بازگشتی نه نوستالژیک به گذشته؛ بلکه بازآفرینیِ آگاهانه‌ بنیانی که بتواند انسان ایرانی را از درون استوار کند؛ زیرا که اگر این بنیان، در ساحتِ اندیشه و اخلاق و کردار، به‌ درستی پی ریزی نشود، هر همبستگی‌، هر چند پُر شور و پُر ولوله، در نخستین تندبادِ منافع و ترسها، فروخواهد ریخت.
باید دریافت که میهن، صرفاً جغرافیا نیست؛ میهن، کیفیّتی از بودن است که در نسبتِ انسان با حقیقت، با دادگزاری، مهرورزی و با در کنار دیگری بودن شکل میگیرد و اگر این نسبت مخدوش شود، حتّا در آبادترین سرزمینها نیز نوعی ویرانیِ پنهان ریشه خواهد دواند. آنچه که مردمان ایران را در این دورانِ تیره به آزمون فراخوانده، دقیقاً همین بوده است که آیا میتوان در دلِ ویرانی، بنیانی نو برای «بودن» بنا کرد؟ یا بار دیگر، به بازتولید همان چرخه ‌های کهنه‌ فریب و خودفریبی تن داد؟.  در این میان، «تنهایی» که از آن سخن رفت، اگر چه در ظاهر هولناک مینماید؛ امّا در باطن، میتواند به بزرگترین امکان بدل شود. امکانی برای اتکا به خویش، برای بازیافتنِ ارجمندی و برای ساختنِ نظمی که نه بر ترس؛ بلکه بر فهم و مسئولیّت استوار است. امّا این تنها زمانی ممکن است که این تنهایی، به آگاهی بدل شود، نه به انزوا. به پیوندی درونی، نه به گسستی بیرونی. اگر حقیقتِ «ایرانی بودن» در این آتشِ آزمون، تا این اندازه عریان و بی ‌پرده آشکار شده است، آیا ما جسارت آن را داریم که بر مبنای این عریانی، جهانی نو در خویش و در میهنمان بنیان نهیم یا بار دیگر، به پوشاندنِ این حقیقت با نقابهایی تازه بازخواهیم گشت؟.

1-    جمهوری اسلامی در ایران و جمهوری اسلامی در برونمرزها

سیستم فروپاشیده سیاسی حاکم بر ایران، صرفاً یک ساختار سیاسی نیست؛ بلکه صورتی از «ادّعای قُدسیّت» است که خودش را به ‌مثابه سلسله‌ای از موکّلان الهی بر روی کره زمین مینمایاند. این دعوی، اکنون نه در میدان حقیقت؛ بلکه در سایه‌ سار ترس و ابزارهای عریان سرکوب و خونریزی و قتل عام و اعدام و ارعاب و انذار به حیات خودش ادامه میدهد. اگر این نظام مخوف هنوز بر جای است، نه به این دلیل که ریشه در رضایت یا لژیتیماتسیونی زنده دارد؛ بلکه بدان سبب است که بر شبکه‌ای از خشونتِ سازمان ‌یافته، انضباطِ مبتنی بر وحشت و مهندسیِ مداومِ اضطراب اجتماعی و جنگ روانی - سایبری تکیه زده است؛ نظمی که بیش از آنکه «بودن» باشد، «تحمیلِ بودن» است. در این میان، جنگ مردمان ایران با حکومتگران سفّاک و کمک بهترین و اصیل ترین و وفادارترین دوستان ایرانیان [= اسرائیل و آمریکا] و تلاطمهای بیرونی، نه صرفاً یک رخداد سیاسی؛ بلکه لحظه‌ای از افشای درونی‌ هستند، پنداری ابزارهایی که زمانی ضامن بقا بودند، اکنون خودشان به نشانه‌های فرسایش بدل شده‌اند. قدرتی که ناگزیر است برای استمرار خویش، پیوسته بر شدت ابزارهای قهر بیفزاید در حقیقت اعتراف میکند که از درون تهی شده است؛ زیرا آنچه که از درون زنده است، به تکرار بی ‌وقفه‌ خشونت و خونریزی منوط و مشروط و محتاج نیست.
امّا آنچه که این وضعیّت را پیچیده ‌تر و در عین حال عریانتر میکند، امتداد این ساختار در بیرون از مرزهاست. شبکه‌ای ناهمگون، امّا همراستا، از کنشگران اجتماعی و سیاسی و نیروهایی که هر یک به نحوی از سر اعتقادات و وابستگیهای عقیدتی و مذهبی و سازمانی و حزبی و گروهی و فرقه ای و منفعت و عادت یا ترس و جاه طلبی و قدرتگرایی و نفرتها و کینه توزیهای کمپلکسی و امثالهم در حفظ این صورتِ فرسوده مشارکت میکنند. اینان، با بهره‌ گیری از امکانات اقتصادی، موقعیتهای دانشگاهی، رسانه‌ای و لابیگریهای نفوذی و شبکه های اجتماعی به نوعی « اهرمهای بقا» بدل شده‌اند؛ یعنی اهرمهایی که میکوشند حتّا پس از فرو ریختن چارچوب و ساختار منفور حکومت فقاهتی، امکان بازسازی همان صورت کهنه را زنده نگه دارند. در اینجا، مسئله دیگر صرفاً یک حکومت نیست؛ بلکه نوعی «اراده به بازتولید گیوتین خونریز» است. اراده‌ای که از دل نفرتها و کینه توزیها و عقده ها و امتیازخواهیها و نکبتها و ذلالتها و خباثتها و انتقامجوییها و جاه طلبیها و قدرتخواهی سرسام آور تغذیه میکند و از آینده هراس دارد. امّا پرسش اساسی این است که آیا هر نظمی که صرفاً به مدد بقای فیزیکی و بازتولید ابزارهای قدرت و خشونت دوام می‌آورد، هنوز میتواند «نظام کشور داری و جامعه آرایی» نامیده شود؟.  یا آنکه به تدریج به شبحی از خودش بدل میشود؛ یعنی شبحی که نه بر اساس حقیقت ایران و ایرانیان؛ بلکه بر اساس ترس از فروپاشی، خودش را  بخواهد بازسازی ‌کند؟. در نهایت، مسئله نه فقط در باب سقوط یا بقای یک ساختار سیاسی؛ بلکه در باب نسبت میان «قدرت» و «حقیقت ایران و ایرانیان» است. هر گاه قدرت از حقیقت انسانی و برای انسانها و میهن انسانها بدون هیچ تمایزی تهی شود، ناگزیر به خشونت عریان و خونریزیهای وحشتناک پناه میبرد و ماشین کشتار را فعّال میکند و هر گاه خشونت به زبان غالب بدل شود، این خودش گواه آن است که حقیقت، مدّتهاست که گورانیده شده است. من میپرسم که اگر نظمی تنها از رهگذر ترس، زنده است، آیا هنوز زنده است یا ما با جسدی مواجه‌ایم که صرفاً از بیم دفن شدن، خود را به حرکت وامیدارد؟.
اگر این ساختار حکومت گیوتینی موکّلان الله کریه منظر را از نزدیکتر بنگریم، آنچه بیش از هر چیز رخ مینماید، نوعی «وارونگی بنیانی» است؛ یعنی جایی که وسیله، جای غایت را گرفته و بقا، به‌ جای آنکه پیامد معنا باشد، خودش به هدف و مطلق معنا بدل شده است. در چنین وضعیّتی، دیگر هیچ افقی از حقیقت یا دادگزاری در کار نیست؛ بلکه آنچه هست، صرفاً استمرارِ یک وضعیّت دهشتناک آلوده به خونریزی و سرکوب کردن است؛ یعنی استمراری که نه به ‌سبب نوزایش؛ بلکه به‌ واسطه‌ تعلیقِ مرگ، بر آن است که خودش را حفظ کند و همچنان سیطره مطلق داشته باشد. این، نه زندگی است و نه حتّا مرگ؛ بلکه نوعی برزخِ سیاسی - تاریخی است که در آن، هر چیز در حال تکرار خودش است بی‌ آنکه امکان دگرگونی اصیل داشته باشد. در این میان، نقش شبکه‌های پراکنده در بیرون از مرزها، صرفاً حمایت یا همدستی نیست؛ بلکه آنان به نوعی «آگاهیِ معلّق» بدل شده‌اند. منظورم آگاهی‌ که از یک‌ سو نشانه‌های فرسایش را میبیند و از سوی دیگر، به‌ دلایل گوناگون، از گسستن با آن ناتوان یا متمایل نیست. این وضعیّت، خودش بیانگر شکافی عمیقتر در ساحت اندیشیدن و بیدارفهمی و حسّ مسئولیّت است. شکاف میان دانستن و خواستن؛ زیرا در جایی که دانستن به آزادی و گسستن نمی‌انجامد، نشان میدهد که اراده، پیش‌ تر در بند چیزی دیگر افتاده است. چیزی که میتواند ترس، منفعت، یا حتّا نوعی وابستگی ناخودآگاه به ساختار قدرت باشد. از این لحاظ، پرسش اصلی دیگر این نیست که پس از خاتمه بمبارنها، «چه چیزی باقی مانده است»؛ بلکه این است که «چه چیزی در ما باقی مانده است که بخواهد بقای حکومت گیوتینی و خونریز فقاهتی را همچنان ممکن ‌کند؟»؛ زیرا هر ساختار قدرتی، پیش از آنکه در نهادها مستقر باشد، در لایه‌های پنهان روان جمعی و عادتهای تاریخی ریشه دوانده است. تا زمانی که این ریشه‌ها دست‌ نخورده بمانند، هر فروپاشی، صرفاً جا به‌ جاییِ صورتها خواهد بود، نه گسستی حقیقی. در نتیجه، آنچه که بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه صرفاً تغییرِ بیرونی و متلاشی کردن اهرمهای خونریز؛ بلکه نوعی «گسست درونی» ارجح است.  گسستی از الگوهای تکرار شونده‌ اطاعت، از عادتِ تقدیس قدرت و از آن میل پنهانی که تداوم گیوتین الهی را بر حقیقت ترجیح میدهد. این گسست، امری آسان یا بی ‌هزینه نیست؛ بلکه مستلزم مواجهه‌ای بی‌ واسطه با خود، با تاریخ، و با آن ترسهایی است که سالها به ‌مثابه ابزار کنترل به‌ کار گرفته شده‌اند. باید پرسید که آیا ما حقیقتاً در پی پایان یک نظام مخوف و خونریز هستیم یا ناخودآگاه در پی آنیم که دستگاه قدرت خونریز و مسّلح را برای قتل عامهای پی در پی، این ‌بار با چهره‌ای تحمّل پذیرتر، دوباره برپا کنیم؟. تلاش بیدارمغزان و مسئولان و فرزانگان ایرانی باید در این باشد که «جمهوری اسلامی را در فراسوی مرزهای میهن» در هم بکوبند و رسوا کنند، قبل از اینکه بمبارانها به پایان برسند و پسمانده های گیوتین الهی بخواهند همچنان مصدر قدرت و آمریّتهای تخریبی بمانند.

2-    تاریخ خطّی و تاریخ زیسته در آگاهبود [Bewusstsein/συνείδηση (syneídisi)/ conscience/consciousness/conscientia]

فاجعه‌ای که امروز طیف گسترده تحصیلکردگان و آکادمیکرها و فعّالان عرصه‌های سیاسی و اجتماعی را در خود گرفتار کرده، نه فقدان دانش است و نه کم‌ سوادی شدید؛ بلکه ناتوانی ریشه‌ای در فهم تاریخ و آگاهی انسانی است. فاجعه در این است که هنوز تفاوت بنیانی میان «تاریخ خطّی و تاریخ زیسته» را نمیدانند و با این حال، جسارت اظهار نظرهای آنچنانی در باره تاریخ، فرهنگ و رویدادهای ایران و جهان را دارند.
اعتقاد به تاریخ خطّی به معنای اسیر ایدئولوژی علمی نما و ذهنیت اشاتولوژیکی مذهبی است؛ زیرا مسیر رویدادها را نه تجربه انسانی؛ بلکه سرنوشتی از پیش تعیین‌ شده میبیند و بدان ایمان حبل‌المتینی دارد. امّا تاریخ، فی‌نفسه، نه معنا دارد و نه وجودش مطلق است. تاریخ، جلوه‌ پیوند عریان انسان با کنشها و واکنشهایش در زمان و مکان است؛ تجربه‌ای زنده و سپس اندیشیدن در باب پیامدهای کنشها و واکنشها و تلاش برای فهم چرایی هستی خود و معنا بخشی به اعمال خویش. تاریخی که زیسته شده باشد، در آگاهبود انسانها ثبت و حکّاکی میشود و نسل به نسل، از طریق شاخکها و مویرگهای زنده فرهنگ، منتقل میشود. تاریخ زیسته، حضور ملموس و اثرگذار دارد، نه تنها در حافظه؛ بلکه در نحوه اندیشیدن، حسّ کردن و عمل کردن هر نسل. شیوه بهره‌ گیری از تجربه های زیسته، تابع زمانه‌ای است که نسلها در آن میزیند و پرسشها، نگرشها و خواسته‌ های آنان، شکل‌ دهنده فهمشان از تاریخ است. تاریخ زیسته، زاییده پرسش و کنش انسانی است، نه خطّی از پیش تعیین ‌شده.
کسانی که به تاریخ خطّی ایمان دارند، گرفتار خطای بنیانی میشوند به این معنا که بازاندیشی در باره بُنمایه های تاریخ گذشته برایشان ناممکن است. آنها در جهت مسیر واحد و از پیش تعیین‌ شده روان‌ هستند و این همان ذهنیّت قالبی و اشاتولوژیکی مذهبی/ایدئولوژیکی است که تحصیلکردگان و آکادمیکرها و فعالان اجتماعی و سیاسی ایران را در قعر خود اسیر و میخکوب کرده است. پیامد نادیده‌ گرفتن تفاوت میان «تاریخ خطّی و تاریخ زیسته»، فراتر از نظریّه دانشگاهی و سخنان پُر طمطراق است؛ زیرا در گفتارها، کردارها، تصمیمگیریها و سیاستگزاریها موانع فاجعه ‌بار ایجاد میکنند. جامعه‌ای که تحصیل کردگانش، تاریخ را به شیوه خطّی و از پیش‌ تعیین ‌شده محدود کنند، تجربه انسانی را به حلقه‌ای بسته و بی‌ جان تبدیل میکنند؛ طوری که از یادگیری جمعی، چیزی جز تصویر مسخ ‌شده باقی نمیماند. وظیفه هر انسان فهمیده و فرزانه آگاه و هر فعّال اجتماعی ژرفاندیش و بیدار مغز و قائم به استقلال اندیشیدن، فراتر از خواندن تاریخ، زیستن و تجربه کردن آن است. تاریخ زیسته باید بازاندیشی شود، معنا پیدا کند و در کنشهای انسانی جاری شود تا موثرّ باشد. تنها بازنگری فعّال و حضور مستمر در گستره تجربه‌هاست که میتوان جامعه را از تکرار فاجعه‌ ها رهایی داد و به آینده‌ای انسانی و متعادل هدایت کرد.
من میپرسم جامعه‌ای که تحصیل کردگانش و فعّالانش، تاریخ را صرفاً مسیر خطّی و از پیش تعیین‌ شده میدانند، آیا میتوانند از تجربه‌های زیسته عبرت بگیرند یا محکوم هستند در تکرار فاجعه ‌ها و گمراهیها گرفتار بمانند؟. آیا آگاهی تاریخی بدون فهم زیسته و حضور فعّال، چیزی جز توهّم دانایی و انعکاس سردِ واقعیّت نیست؟.  مای ایرانی در مقام انسان و تداوم نسلها، آیا جرأت آن را داریم که تاریخ را واقعی زندگی کنیم یا صرفاً در آینه‌ای مسخ ‌شده از گذشته زیسته، خودمان را تماشا میکنیم و به هیچ چیزی انگیخته نمیشویم؟.

3-    زیستن در دریای ایران و لم دادن بر ساحل ایران

تفاوت است میان نهنگی که در ژرفای دریا میزید - که بودن و نبودنش، نفس کشیدنش و حتّا معنای هستی‌اش، از خودِ دریاست -  با آن تن‌آسایی که بر ساحل لمیده، نسیمی بر پوستش میلغزد و او در خیالِ دریا، خویشتن را دریانشین میپندارد. یکی در « گوهر حقیقت»، آمیخته شده است، دیگری در «توهّم» خویش غوطه‌ور است. ایران، نه واژه‌ای بر صفحه‌ نقشه است، نه تصویری و خطوطی در جغرافیا ی زمین و نه تعریفی در کتابهای درسی. ایران، ساحتی است از زیستن. دریایی است انباشته از رنجها، امیدها، شکستها، آفرینشها و تداومِ جانسخت مردمانی که در امتداد تاریخ، خود را بارها و بارها از نو آفریده‌اند. ایرانی بودن، انتسابی صوری یا ادّعایی زبانی و شفاهی نیست؛ بلکه نوعی «بودن» است. نوعی مشارکت در این دریای بی ‌کران تجربه، نوعی هم ‌نَفَسی با تاریخ، نه از بیرون؛ بلکه از درون.
ایران را باید زیست با تمام تناقضهایش، با تمام زخمها و شکوههایش تا «ایرانی بودن» از سطح ادّعا به عمق حقیقت فرو رود. آنانی که ایران را میزیند، بی‌ آنکه تظاهر کنند، در رفتار و گفتار و منش خویش، پژواکِ فرهنگی‌ و تاریخی هستند که در طول قرون صیقل یافته است. آنان حاملان بی ‌ادّعای حافظه‌ جمعی‌ هستند، نه مبلّغان پر هیاهوی هویّت. امّا آنانی که ایران را به «ابزار» فرو میکاهند برای پیشبرد مقاصد ایدئولوژیک، مذهبی، فرقه‌ای یا حزبی و سازمانی و امثالهم، نه تنها از دریا بی‌ بهره‌اند؛ بلکه بر ساحل نیز صادق نیستند. آنان نام ایران را همچون نقابی بر چهره مینهند. سپری برای پوشاندن اغراض، نه پلی برای پیوند با حقیقت. چنین کسانی، بی‌ آنکه بدانند یا بخواهند بدانند، در تقابل با روح تاریخی و فرهنگی مردمانی می‌ایستند که ایران را نه در شعار؛ بلکه در زیستن معنا کرده‌اند.
ایران، اگر چیزی باشد، «امتحانِ صداقت» است. آیا تو از آنی، یا آن را صرفاً به کار میگیری؟. آیا ما در دریای ایران، زندگی میکنیم - چنان که وجودمان از آن معنا گیرد- یا تنها بر ساحل ایستاده‌ایم و نامش را بر زبان میرانیم تا خلأ درون خویش را پنهان کنیم؟. مسئله تنها «زیستن در ایران» نیست؛ بلکه «چگونه زیستن» در آن است. دریا، هر چند پهناور، هر زیستنی را برنمیتابد؛ نهنگ، تنها به سبب حضور در آب، نهنگ نمیشود؛ بلکه به سبب همریشگی با ژرفا. به سبب آنکه ضرباهنگ وجودش با تپشهای دریا همنواست، معنای وجودی مییابد. ایران نیز چنین است. نه هر که در این جغرافیا نفس میکشد، حامل تاریخ و فرهنگ و نام عزیز مردمانش است و نه هر که نامش را بر زبان می‌آورد، با حقیقتش پیوند دارد. ایران، در ژرفای خویش، نوعی «خودآگاهبود تاریخی - فرهنگی» است. نوعی آگاهی از ریشه‌هایی که نه برای ماندن در گذشته؛ بلکه برای «شدن» در اکنون و آینده امتداد یافته‌اند. ایرانی بودن، اگر اصیل باشد، به معنای «پرستاری آفریننده» است؛ نه تکرارِ بی ‌روح سنّت و نه گسستِ بی‌ ریشه از آن؛ بلکه آفرینشی که از دلِ خاک بارآور حافظه برمیخیزد و به سوی افقهای نو گشوده میشود.
آن‌ که ایران را میزییَد، خودش را در برابر آن «مسئول» مییابد؛ نه «مالک» آن. او میداند که ایران، میراثی نیست که به تصاحب در آید؛ بلکه امانتی است که باید در اوج صداقت، از درون خویش عبورش دهد. امّا آن‌ که ایران را ابزار میکند، در حقیقت از این مسئولیّت میگریزد؛ زیرا ابزارسازی، ساده‌ترین راهِ فرار از مواجهه با حقیقت است. در این میان، خطر این جاست که «نام» جای «معنا» را بگیرد. که ایران، به‌ جای آنکه تجربه‌ای زیسته باشد، به شعاری مصرفی فرو کاسته شود و آنگاه، انسانها نه در نسبت با حقیقت؛ بلکه در بازی با نشانه ‌ها تعریف میشوند؛ یعنی بازی‌ که در آن، هر فردی میتواند ایرانی ‌تر از دیگری جلوه کند بی ‌آنکه لحظه‌ای در آینه‌ تاریخ، در باره شخص خودش قضاوتی کرده باشد. شاید حقیقت تلختر این باشد که بزرگترین خیانت، نه از سوی بیگانگان؛ بلکه از جانب همانانی رخ میدهد که خود را صاحبنام این سرزمین میپندارند، امّا از درک روح آن عاجزند؛ زیرا بیگانه، دست‌ کم بیرون از دایره ایستاده است؛ امّا اینان، درون دایره، مرکز را تهیمایه میکنند. پس مسئله، در نهایت، یک نسبت وجودی است. نسبتِ انسان با حقیقتی که او را فرا میخواند تا از سطح عبور کند و به عمق برسد .من میپرسم که آیا ما جرأت آن را داریم تا ایران را نه به‌ عنوان نامی برای تکیه؛ بلکه به‌عنوان حقیقتی برای دگرگون شدن بپذیریم یا همچنان ترجیح میدهیم بر ساحلِ امنِ توهّم، خود را وارث دریایی بدانیم که هرگز در آن غوطه‌ور نشده‌ایم؟.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!