در گفتمان و شعارهای برخی محافل سیاسی اپوزیسیون، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید نه عمق تحلیل، بلکه سطحینگری و شعارزدگیِ بیمحتواست. گفتمانی که بهجای ارائه راهحلهای واقعی، به تکرار کلیشههای تهی بسنده میکند، اکنون تا آنجا تنزل یافته که حتی در مواجهه با نابودی میراث تاریخی کشور نیز، پاسخی جز شعار "دو بار میسازیمش" ندارد.
این سطح از ابتذال در سخن گفتن، نهتنها نشاندهنده فقر فکری است، بلکه بیانگر نوعی بیاعتنایی خطرناک به حافظه تاریخی و هویت ملی است. وقتی فاجعهای چنین عمیق با چنین سادهانگاری پاسخ داده میشود، باید پرسید آیا اساساً درکی از معنای "از دست رفتن" وجود دارد، یا همهچیز به بازی با کلمات و شعارهای توخالی تقلیل یافته است؟
صداهایی که با سبکی
حیرتآور، بر ویرانههای یک کشور، نسخههای شعاری میپیچند. جملهای مانند "دوباره میسازیمش" اگرچه در نگاه اول رنگی از امید دارد، اما در واقع، پردهای است بر انکار واقعیتهایی که هر سیاستمدار جدی باید پیش از هر چیز با آنها مواجه شود,نه آنکه از کنارشان با بیاعتنایی عبور کند.
مسئله اینجاست: بازسازی چه چیزی، با کدام منابع، و تحت چه شرایطی؟ این پرسشها نه حاشیهای، بلکه در قلب هر ادعای سیاسی قرار دارند.
آنهایی که امروز چنین شعارهایی را تکرار میکنند، گویی عامدانه از ابتداییترین واقعیت این سناریو طفره میروند: رسیدن به قدرت در بستر یک جنگ، تنها از مسیر شکست کامل ساختار حاکم یعنی، رژیم جنایتکار اسلامی میگذرد. و شکست در جنگ، در زبان بیرحم سیاست بینالملل، نام دیگری دارد: "مغلوب شدن."
کشوری که در موقعیت مغلوب قرار میگیرد، نهتنها حاکمیت سیاسیاش دگرگون میشود، بلکه بهطور ناگزیر وارد چرخهای از تعهدات و بدهیهایی میشود که سالها،و گاه دهههای آینده آن را گروگان میگیرد.
این یک تحلیل بدبینانه نیست، این الفبای روابط بینالملل است. هر کس که اندکی با تاریخ معاصر آشنا باشد، میداند که جنگها با امضای توافقنامهها پایان نمییابند، بلکه تازه از آن نقطه، فصل سنگین بازپرداختها آغاز میشود.
با خوشبینانهترین برآوردها، این جنگ با ابعاد گسترده ای که در بر گرفته ،صدها میلیارد دلار هزینه به طرفهای درگیر تحمیل میکند و شاید هم بیشتر. این هزینهها بیصاحب نمیمانند. کشورهایی که خود را پیروز تعریف میکنند،از قدرتهای منطقهای گرفته تا بازیگران فرامنطقهای مثل ایالات متحده در پی جبران این هزینهها خواهند بود. این یک انتخاب اخلاقی نیست، یک منطق سرد و تثبیتشده در نظم جهانی است. آنها هزینه کردهاند، و حالا بهدنبال بازگشت سرمایه خود خواهند بود،حتی اگر این "سرمایه" از دل یک کشور ویرانشده بیرون کشیده شود.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی این است: آیا کسانی که امروز با خونسردی از "ساختن دوباره" سخن میگویند، حاضرند درباره هزینه واقعی این بازسازی با مردم صادق باشند؟ آیا خواهند گفت که این "ساختن"، در عمل به معنای دههها بدهی خارجی، وابستگی مالی، و محدود شدن حاکمیت اقتصادی خواهد بود؟ یا ترجیح میدهند همچنان در پناه جملات زیبا، واقعیت را به تعویق بیندازند و هواداران خود را به بازی بگیرند؟
ایران، با همه ضعفها و بحرانهایش، پیش از چنین سناریویی دستکم یک مزیت مهم داشت: بدهی خارجی سنگین نداشت. این یعنی هنوز امکان نفس کشیدن در یک چارچوب نسبتاً مستقل وجود داشت. اما جنگ، این مزیت را بهسادگی نابود میکند. کشوری که زیر بار وامهای بینالمللی برای بازسازی و همزمان زیر فشار پرداخت غرامتهای جنگی قرار گیرد، دیگر نه در اقتصاد و نه در سیاست، اختیار کامل خود را نخواهد داشت. این همان نقطهای است که "بازسازی" به نامی دیگر برای "وابستگی" تبدیل میشود.
و اینجاست که پای یک پرسش آزاردهنده اما اجتنابناپذیر به میان میآید: نقش همین صداهای مدعی در شکلگیری چنین سناریویی چیست؟ آیا آنها صرفاً ناظر بودهاند، یا در آتشبیاری این معرکه سهمی داشتهاند؟ در جهانی که سیاست بدون منابع مالی پیش نمیرود، این سؤال کاملاً مشروع است که آیا برخی از این جریانها در ازای حمایتهای مالی و سیاسی خارجی، در جهت تشدید این وضعیت حرکت کردهاند یا خیر.
اگر پاسخ منفی است، پس شفاف توضیح دهند و منابع مالی خود را شفاف کنند. اگر مثبت است، رقم این حمایتها چقدر بوده و در قبال آن چه تعهداتی پذیرفته شده است؟
سکوت در برابر این پرسشها، نه نشانه هوشمندی، بلکه اعترافی خاموش به فقدان پاسخ است.
مشکل اصلی، نه فقط در ناآگاهی، بلکه در نوعی بیپروایی سیاسی است که پیامدهای یک جنگ را به سطح یک شعار فرو میکاهد. گویی ویرانی زیرساختها، فروپاشی اقتصادی، و بدهیهای چندنسلی، جزئیات کماهمیتی هستند که میتوان از کنارشان گذشت.
این همان جایی است که سیاست از مسئولیت جدا میشود و به نمایش بدل میگردد.
در پایان مقاله لازم است یادآوری کنم، اگر قرار است سخنی از "بازسازی" به میان آید، این سخن باید با اعداد، با برنامه، و با پذیرش صریح هزینهها همراه باشد،نه با
دفترچه اضطرار و نه با تکرار جملاتی که بیشتر به تسکین روانی شبیهاند تا یک طرح جدی برای آینده یک کشور.
در غیر این صورت، این شعارها نهتنها کمکی به آینده نمیکنند، بلکه خود به بخشی از همان فریبی تبدیل میشوند که با نابودی جنبش آزادی خواهانه مردم ایران و با بی صبری سیاسی برای رسیدن به قدرت ،آتش بیار یک جنگ خانمانسوز شدند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
ندانستن تفاوت شعار دادن با «پرنسیپ امید».
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای نه چندان دلچسب؛ ولی شایان تامّل.
اگر بخواهیم این متن شما را با نگاهی انتقادی بخوانیم، خودِ آن نیز از نوعی یک سویه نگری و تعمیمهای شتابزده انباشته است. شما هنوز فرق بین شعار دادن را و امید داشتن به «دوباره میسازمت وطن» متوجّه نشده اید. کی گفته که شعر فوق العاده مغزدار زنده یاد «سیمین بهبهانی»، شعار است؟. شما میگویید؟. مگر شما منتقد شعر هستید؟. آنچه در زبان زنده یاد «بهبهانی» تبلور یافته است، مغزه و گوهر بالنده و بار آور «پرنسیپ امید» است؛ نه صرفا شعار خُنُک و بی مزه برای تمسخر شدن و گوشه و کنایه زدن. مشکل برداشت شما از جایی آغاز میشود که ذهنیّت قالببندی خودتان را به نوعی نتیجهگیری کلی و تقریباً قطعی تعمیم میدهید؛ گویی هر مسیر تغییر سیاسی که از دل یک بحران یا حتّا جنگ بگذرد، ناگزیر به وابستگی، بدهی، و از دست رفتن استقلال ختم میشود. اینجاست که ادّعای شما از تحلیل به سمت نوعی جبرگرایی لغزیده و پیچیدگیهای تاریخی و امکانهای متفاوت را نادیده میگیرد. من میخواهم بدانم که وقتی آلمان با خاک یکسان شد، بر شالوده کدامین منابع و امکانها و هزینه ها توانست در کمتر از سه دهه به قویترین اقتصاد اروپایی تبدیل شود و وزنه ای سنگین در اقتصاد جهانی باشد؟. چه چیزی در مردمان این سرزمین بود که چنان تحوّل و پیشرفت خیره کننده را آفرید؟. چرا در مطالب شما و أمثال شما، همیشه «مردمان ایران» حذف هستند؛ پنداری هستومندهایی به نام مردمان ایران أصلا و ابدا وجود ندارند و هیچکاره اند.
واقعیت این است که اگر چه کاربست قدرت در نظام بینالملل - نه همیشه و متداوم- ، نقشی تعیینکننده دارد، اما کاربست قدرت همواره به یک نتیجه واحد منتهی نمیشود. تاریخ معاصر نمونههایی را نیز در خود دارد که کشورها، حتّا در شرایط شکست یا بحران، توانستهاند با سیاستگزاری هوشمندانه، استقلال خود را حفظ کرده یا مسیر بازسازی را به گونهای متفاوت پیش ببرند. نادیده گرفتن امکانها، به همان اندازه سادهانگارانه است که امید بستن به بازسازیِ بی هزینه. از سوی دیگر، مطلب شما در طرح پرسشهایی در باره منابع مالی و ارتباط برخی گرایشها با حمایتهای خارجی، به حوزهای وارد میشود که نیازمند دقت و شواهد و مدارک متّقن و مشخص است. طرح این پرسشها، فینفسه غلط نیستند، امّا هنگامی که بدون ارائه مستندات کافی مطرح شوند، میتوانند به جای روشنگری، به ایجاد سوءظن و تضعیف گفت و گوی عقلانی بینجامند. نقد مسئولانه، نه تنها باید پرسشگر باشد؛ بلکه باید نسبت خود را با حقیقتِ اثبات پذیر نیز حفظ کند.
نکته دیگر اینکه «ویرانی» صرفاً یک امر مادّی نیست و نمیتوان آن را بهسادگی جبران کرد. ولی همین تأکید اگر به نفی ضمنی هر گونه امکان بازسازیِ معنادار بینجامد، میتواند به نوعی انسداد فکری منتهی شود؛ گویی آنچه از دست رفته، نهتنها باز نمیگردد؛ بلکه هیچ افق تازهای نیز نمیتواند از دل آن شکل بگیرد. ناگفته نماند که اگر شما به «ایرانی و تاریخ و فرهنگش» ذرّه ای اعتقاد قلبی داشته باشید، باید بدانید که ملّتی که توانسته، میراثهای عظیم تاریخی در برهه های از تاریخش بیافریند، صد در صد میتواند میراثهای گرانبارتری نیز در آینده بسازد که حتّا از میراث پیشینیان نیز بسیار عالی تر و ماندگارتر باشند. وحشت شما از چیست؟. از سترون بودن خودتان میترسید؟. یا از مسئولیّتهای فردی و جمعی میخواهید بگریزید؟. کدامیک؟. من بارها گفته ام و تاکید کرده ام که چیزی به نام «دفترچه اضطرار و منتقدانش» را باید در سطل زباله انداخت. واقعیّتهای زندگی و آینده پیش رو را نمیتوان هرگز پیشاپیش قالب بندی کرد؛ بلکه مهم این است که من ایرانی، دلیر باشم برای ساختن و اندیشیدن با مغز خود. هر برنامه ای را میتوان در جا و زمان خودش طرحریزی کرد. نکته اساسی این است که هم شعارهای تو خالی و هم تحلیلهای مطلقگرا، در یک خطر مشترک هستند. هر دو، واقعیت پیچیده را به روایتی یک بُعدی تقلیل میدهند. یکی با اغراق در امکان، و دیگری با اغراق در محدودیت. بنابر این، اگر قرار باشد از دل این مطلب شما به جمعبندی دقیقتری برسیم، باید گفت که نقدِ شعارزدگی، زمانی به بلوغ میرسد که خود نیز از دام ساده سازی بگریزد. سیاستِ مسئول نه در انکار هزینهها خلاصه میشود و نه در تبدیل آنها به سرنوشتی محتوم و تغییر ناپذیر. آنچه غایب است، نه صرفاً شعار؛ بلکه نوعی گفتار سیاسی است که بتواند همزمان سه چیز را در خود جمع کند 1- صداقت درباره هزینهها، 2- دقت در تحلیل 3- حفظ افق امکان. بدون این توازن، هم امید به توهم بدل میشود و هم واقعگرایی به یأس. در نهایت، مسئله اصلی نه «ساختن یا نساختن»، بلکه نحوه اندیشیدن در باره ساختن است. آیا اندیشه بر پایه فهمی دقیق از واقعیت شکل گرفته یا صرفاً واکنشی است- چه در قالب شعار، چه در قالب بدبینی؟ - پاسخ به این پرسش است که مرز میان سیاستِ مسئول و گفتارِ نمایشی را تعیین میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان