در نهایت، پس از دورهای از تنشهای لفظی و اختلافات تاکتیکی میان دو سوی آتلانتیک، نشانههای همگرایی تدریجی میان اروپا و ایالات متحده در روزهای آینده نمایان خواهد شد. این شکافها بیش از آنکه ماهیتی راهبردی داشته باشند، بازتابی از اختلاف در اولویتبندیهای مقطعی و محاسبات ژئوپلیتیکی کوتاهمدت هستند.
در مقطع کنونی، اروپا تمایلی به همراهی کامل با رویکرد تهاجمی دونالد ترامپ در قبال تحولات خلیج فارس نشان نمیدهد. این احتیاط، نه از سر واگرایی بنیادین، بلکه تلاشی حسابشده برای حفظ اهرم فشار بر واشینگتن است؛ اهرمی که هدف آن بازگرداندن تمرکز استراتژیک آمریکا به جنگ اوکراین و مهار روسیه است،میدانی که برای امنیت بلندمدت اروپا اهمیتی حیاتی دارد.
با این حال، این وضعیت پایدار نخواهد ماند. در صورتی که تنشها در خلیج فارس تشدید شده و بهویژه اگر ایران محدودیتهای جدی بر تردد کشتیها در تنگه هرمز اعمال کند، معادله بهسرعت تغییر خواهد کرد. چنین سناریویی نهتنها امنیت انرژی اروپا را مستقیماً تهدید میکند، بلکه هزینههای اقتصادی و سیاسی سنگینی را نیز بر پایتختهای اروپایی تحمیل خواهد کرد.
در این چارچوب، اگر همزمان ارزیابیهای اطلاعاتی و نظامی اروپا به این جمعبندی برسد که توان مقاومت ایران بهطور معناداری تضعیف شده و کشور در آستانه یک شکست راهبردی قرار دارد، آنگاه احتمال چرخش موضع اروپا افزایش مییابد. در چنین شرایطی، اروپا ممکن است در نهایت تصمیم بگیرد به ائتلاف مورد نظر ترامپ بپیوندد و در مدیریت یا حتی مداخله در بحران خلیج فارس نقش فعالتری ایفا کند.
به بیان دیگر، آنچه امروز بهعنوان فاصلهگذاری اروپا از واشینگتن دیده میشود، بیش از آنکه نشانه یک گسست عمیق باشد، بخشی از یک بازی پیچیده توازن قواست، بازیای که در نهایت، تحت فشار واقعیتهای میدانی و ضرورتهای ژئوپلیتیکی، میتواند بار دیگر به همراستایی استراتژیک دو سوی آتلانتیک منجر شود.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
دروود بر آقای فرّخی گرامی،…
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای تامّلات شبانه و پیاده رویهای روزانه.
آنچه در این دیدگاه شما به ظاهر «واقعگرایانه» جلوه میکند، در لایهای عمیقتر اسیر همان تقلیلگرایی است که سیاست را به یک شطرنج مکانیکی «سیاه و سفید» فرو میکاهد؛ گویی مشارکان عرصه سیاست، صرفاً مهرههایی هستند که بر اساس محرکهای بیرونی و محاسبات هزینه - فایده، بهطور خطّی و پیشبینی پذیر جا به جا میشوند. اما تاریخِ اندیشه سیاسی، از «کارل فون کلاوزویتس تا هانا آرنت»، بارها هشدار داده است که سیاست، عرصه «کنش» است نه صرفاً «واکنش». مسئله کنش، همواره با عدم قطعیت، معنا و تفسیر گره خورده است. این پیشفرض که شکاف میان اروپا و آمریکا صرفاً «تاکتیکی» است، ادعائیست که، تفاوتهای عمیق در فهم «امنیت» را نادیده میگیرد. برای اروپا، امنیت بیش از آنکه در غلبه نظامی خلاصه شود، در تداوم نظم، ثبات بازارها و پیشبینی پذیری نهفته است؛ در حالیکه در سنّت آمریکایی؛ به ویژه در قرائتهای نزدیک به دونالد ترامپ، امنیت اغلب در نمایش قدرت و بازتعریف قواعد از طریق فشار حداکثری معنا مییابد. این دو، صرفاً اختلاف در «اولویت» نیستند، بلکه دو صورتبندی متفاوت از نسبت میان قدرت و نظم جهانی هستند.
دوم، این تصور که اروپا «اهرم فشار» خود را آگاهانه برای بازگرداندن تمرکز آمریکا به اوکراین حفظ کرده، بیش از حد به اروپا انسجامی میبخشد که در واقعیت وجود ندارد. اروپا نه یک سوژه یکپارچه، بلکه میدان نیروهای متکثر است با مشکلات عدیده. از دغدغه های انرژی در آلمان گرفته تا حساسیتهای امنیتی در لهستان و ملاحظات ژئوپلیتیکی فرانسه. آنچه بهعنوان «استراتژی» خوانده میشود، اغلب برآیند ناپایدار این نیروهای ناهمگون است، نه حاصل یک اراده واحد. سوم، در بخش مربوط به «چرخش احتمالی» اروپا در صورت تضعیف ایران، نوعی جبرگرایی خطرناک نهفته است؛ آنهم این فرض که ضعف یک یا چند سیاستمدار، به طور خودکاروار، دیگران را به مداخله سوق میدهد. اما تجربههایی چون جنگ عراق نشان دادهاند که «توان مداخله» لزوماً به «اراده مداخله» تبدیل نمیشود؛ بلکه گاه دقیقاً برعکس، خاطره بی نتیجه بودنهای مداخلات پیشین در کشورها، عقلانیتی بازدارنده میآفریند. اروپا امروز، بیش از آنکه به فرصتهای مداخله بیندیشد، به هزینه های پیشبینی ناپذیر آن حسّاس است و مهمتر از همه، این دیدگاه شما در دام یک پارادایم کلاسیک قدرت گرفتار است؛ یعنی این تصور که نظم بینالمللی، محصول همراستایی یا واگرایی بلوکهای بزرگ است. حال آنکه جهان معاصر به تعبیر «میشل فوکو»، شبکهای از قدرتهای پراکنده و سیّال است، نه یک ساختار دو قطبی یا حتّا چندقطبیِ ساده. در چنین جهانی، «تنگه هرمز» تنها یک گلوگاه انرژی نیست، بلکه گرهگاهی از روایتها، ادراکها و کشمکشهای چندسطحی است که در آن، کنش هر سیاستمداری میتواند معناهایی کاملاً متضاد در سطوح مختلف تولید کند. بنابر این، آنچه که بهعنوان «همگرایی محتوم» تصویر میشود، بیش از آنکه یک ضرورت تاریخی باشد، یک امکان در میان امکانات متعدد است. منظورم امکانی که تحقق آن نه صرفاً به «فشار واقعیتهای میدانی»، بلکه به نحوه تفسیر این واقعیتها از طرف مشارکان در موضوع مشاجره ای، منوط و مشروط است. سیاست، در نهایت، نه میدان اجبارها، بلکه صحنه تفسیرهاست. اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم؛ مسئله اصلی نه این است که آیا اروپا و آمریکا دوباره همراستا میشوند یا نه؛ بلکه این است که «همراستایی» در جهانی که خودِ مفهوم «راستا» در آن فرو پاشیده، اصلاً چه معنایی دارد؟. این پرسشی است که هر تحلیلی، اگر از مواجهه با آن بگریزد، ناگزیر به سادهسازی واقعیت تن خواهد داد و سادگی، در سیاست، اغلب نام دیگر همان خطا کردن با احترامات فائقه است.
از طرف دیگر. من بارها گفته ام و نوشته ام که «ترامپ» هرگز سیاستمدار در معنای کلاسیک آن نیست؛ بلکه تاجری بسیار با هوش است که میداند کجا سرمایه گذاری کند و کجا پا پس بکشد و سرمایه اش را بر باد ندهد. حقیقت این است که ترامپ با شمّ اقتصادی خودش از دیر باز فهمیده بود که اروپا دیگر نمیتواند همیار او در نظم قدرت جهانی باشد؛ زیرا چین با سرعت عجیبی در حال صعود اقتصادی بود. از طرف دیگر میدانست که «ایران» از مهمترین ایّام تاریخ کهنسالش، پنجره و پل ارتباطی شرق و غرب بوده است و نقطه فوق العاده حسّاس و حیاتی محسوب میشود؛ بویژه برای جهان غرب. وی برای اینکه بتواند تعادل قدرت را در سطح جهانی حفظ کند = [First America] و در مقابل «چین» بایستد، ناگزیر به ریسک سرمایه گذاری کلان شد. ورود آمریکا به خلیج فارس را ما نباید فقط از لحاظ نظامیگری و نظم جهانی و برچیدن بازیهای اتمی آخوندها تفسیر کنیم؛ بلکه باید به حیث امکانی برای «آزادی» خودمان و میهن از چنگال اختاپوس هزار و چهارصد ساله گیوتین الهی در نظر بگیریم. حضور و استقرار «آمریکا» در خاور میانه باید بتواند در خاتمه این جنگ باعث شود که مثلث اتّحاد و وحدت «آمریکا + اسرائیل + ایران» شکل بگیرد تا آزادی ایران، نه تنها تضمین و تامین شود؛ بلکه گسستن از غُل و زنجیرهای خاصمان همیشگی ایران که همان «روس و انگلیس» و سپس «چین» باشند، تحقّق یابد. یا ما این موقعیّت تاریخی و بسیار خجسته را با بیدارفهمی استقبال میکنیم و هر چه زودتر در صدد نابودی ربزترین نشانه های حکومت گیوتین الاهیون اقدام میکنیم، یا اینکه ذلیل پسمانده های حکومت الهی میمانیم و تنها صاحب زمینی سوخته میشویم و حاشیه ای در خاورمیانه برای أنواع و اقسام زباله های جهانی. مسئله، قدرتهای بیگانه نیستند؛ مسله انتخاب ما ملّت است که چه میخواهیم باشیم و چه نمیخواهیم باشیم یا بشویم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان