رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 23 فروردین 1405 - Sunday, 12 April 2026

جنبش ملی شیروخورشید :رم سوم, خلافت سوم, رهایی جامعه مدنی اروپا از محاصره بربریت سرخ و سیاه

جنبش ملی شیروخورشید :رم سوم, خلافت سوم, رهایی جامعه مدنی اروپا از محاصره بربریت سرخ و سیاه

جنبش ملی شیروخورشید : – رم سوم – خلافت سوم – رهایی جامعه مدنی اروپا از محاصره بربریت سرخ و سیاه

چارلی کرک خبرنگار آمریکایی گفت "چپ با چاقوی اسلام گلوی دموکراسی را می برد". قتل او گویای روشنی بر دیدگاه اش بود. این جمله او در حقیقت بیانگر رویارویی بزرگی است که کانون مرکزیش حکومت اسلامی  و روسیه پوتینی هستند که شعله های ویرانگر ایدئولوژی های آخرالزمانی شان تحت دو عنوان –رم سوم و خلافت سوم–  هیچ سر سازگاری با جهان مدرن و دموکرات و سکولار نداشته و همه جهانیان را خواسته و ناخواسته درگیر جنگ خیر و شر کرده اند. 

انقلاب ملی شیروخورشید نیز مثل انقلاب اسلامی، آمده تا همه معادلات را برهم بزند و جهان را این بار اما به سوی نظمی نوین، دموکراتیک و سکولار نوید دهد. خیزش ده ها میلیونی روزهای ۱۸ و ۱۹ دی در سراسر کشور پیامی قدرتمند برای جهانیان ارسال کرد، که کشتیبان را سیاستی دیگر آمده و تحولات جامعه ایران از مطالبه محوری به سرنگونی کل نظام تبهکار اسلامی تغییر جهت داده است و ایران در آستانه یک تحول بزرگ تاریخی قرار دارد.

دو روزی که جهان را تکان داد و نشان داد که مردم ایران آماده سرنگونی کل نظام اند و در سنگر خانه هایشان در انتظار زمانی مناسب نشسته اند – زمانی که  دستگاه سرکوب توان لازم برای کشتار را از دست داده باشد.

نتیجه و چکیده انقلاب ملی شیر خورشید را اگر برای ایرانیان در یک جمله خلاصه کنم — رهایی حقوق اجتماعی و مدنی مردم از چنبره قوانین اسلام و بازگشتن هویت گم شده ملی از قید هویت اسلامی است و اگر برای جهانیان ترسیم کنم رهایی جهان از اثرات مهیب و ویرانگر انقلاب پنجاه و هفت و متحدان چپ اروپایی و جهانیش که به قدرتمند شدن اسلام رادیکال در اروپا منجر و جامعه مدنی اروپا و آمریکا را به محاصره نیروهای رادیکال  چپ و اسلامی درآورده است. 

انقلاب ملی شیر خورشید بر خلاف پروپاگاندای، خندق های محافظ نظام، یعنی  چپ ها و مجموعه پنجاه و هفتی ها با حمایت آمریکا و اسرائیل  و از ۱۸ و ۱۹ دی آغاز نشده است. انقلاب ملی شیر خورشید  ادامه منطقی  خواسته های انقلاب مشروطه است و از همان فردای انقلاب، جامعه شهروندی و عرفی شده ایران، خیلی زود عمق فاجعه را دریافت ، اما امواج سهمگین انقلاب که سیلاب وار تمامی ایران و خاورمیانه را به تسخیر خود درآورده  بود، راهی جز عقب نشینی و منتظر فرصت ماندن برای جامعه مدنی باقی نگذاشته بود. 

فریاد مردم از سالها پیش در خیابانها با شعارهایی نظیر "نه غزه نه لبنان  جانم فدای ایران" که بعدها شکل رادیکالتری نیز بخود گرفت و به شعار"هم غزه هم لبنان هر دو فدای ایران" تبدیل شد و یا شعارهایی بسیار رادیکالتر، هنگامی که طرفداران حکومت پرچم فلسطین را در استادیوم برافراشتند و مردم یک صدا فریاد زدند "پرچم فلسطین را… ت"، نشانهای برآمدن سونامی ملی گرایی و گذار از انقلاب پنجاه و هفت را میداد.

همچنین جنبش زنان ایران که از همان سال پنجاه و هشت برای بازپس گیری حقوق مدنی از دست رفته به خیابان آمدند،  و اولین اقدام اعتراضی و خیابانی  برای دفاع از حقوق شهروندی در مقابله با تحجر غالب  را رقم زدند، در حقیقت پیشاهنگ  جنبش توانمند  زن زندگی آزادی است. با توجه به این شواهد روشن، انقلاب شیروخورشید از همان فردای انقلاب هرچند کم توان؛ اما  پای در راه تغییربنیادی گذاشته بود تا شکوفایی اش را در ۱۸ و ۱۹ دی و با حضور دهها میلیونی مردم به رخ بکشد.

جهان و ایران اکنون بر سر دو راهه گذار از انقلاب پنجاه و هفت ایستاده اند .

جنگهای – رم سومی – روسیه و اوکراین و –خلافت سومی – جمهوری اسلامی و اسراییل/امریکا 

اروپا و خاورمیانه اکنون صحنه جنگ های گرمی هستند که بانیانش دو عضو محور شراراتند— روسیه با حمله به اوکراین و جمهوری اسلامی که سالها  جنگی در سایه ای را بر منطقه و اسرائیل  تحمیل کرده بود– جنگی که اکنون از سایه برون آمده و خاورمیانه و مردم ایران را ناخواسته درگیر کرده است . 

صحنه رویارویی سرد و نظری  این جنگ ها که سالیانی طولانی در زمین مساعد کشورهای دموکراتیک در جریان بود نیز حالا و به شکلی تصاعدی بالا گرفته و از خیابان های تهران، اصفهان، کرمانشاه، آبدانان،ملکشاهی، شیراز، مشهد  و … بسیار فراتر رفته و به  لندن و پاریس،برلین، ونکوور و سیدنی  رسیده است .

این روند همه اندیشکده ها، دانشگاهها، مراکز آکادمیک و حتی همه محافل سیاسی و اقتصادی  اروپا را نیز درگیر کرده واز تاثیرش بر سپهر سیاسی اروپا  از سویی تا رویارویی نظامی  جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی اش با  آمریکا و اسرائیل و کشورهای حاشیه خلیج فارس از سویی دیگر قابل مشاهده است .

در کنار این تغییر و تحولات  جنگ روسیه علیه اوکراین و کمک  جمهوری اسلامی به روسیه بر علیه اوکراین و کمک متقابل روسیه به ایران در برابر اسرائیل/آمریکا – حمله ایران به کشورهای حاشیه خلیج فارس و  کمک اوکراین به کشورهای حاشیه خلیج فارس در برابر ایران— میانجی گری ترکیه پاکستان  و حتی قطر (محور اخوان المسلمینی ها) برای نجات جمهوری اسلامی، و همکاری کشورهای خلیج فارس با محور اسرائیل / آمریکا بر علیه جمهوری اسلامی، همه و همه  نشانگر ابعاد گسترده  و درهم تنیدگی منافع های بیشماری است که ماندن یا نماندن نظام سیاسی در ایران برای جهان دارد و اگر نظام  خلافت سومی جمهوری اسلامی درهم بشکند ، میتواند به شکست یا متوقف کردن ایده – رم سوم – در اروپا بینجامد. 

برای پرداختن به  این معادله ده ها  مجهولی که از سویی جهان اسلام را دو پاره کرده و عربستان و کشورهای کوچک حاشیه خلیج فارس را در سمت اسرائیل و آمریکا — ترکیه ، پاکستان، طالبان،حماس، القاعده و همه نیروهای اخوان المسلمینی را در سمت ایران و نیروهای نیابتی اش به صف کرده است، اهمیت و حساسیت تغییر نظام سیاسی در ایران را برای همه دنیا دو چندان کرده و با تحلیل های تئوری توطئه ای نمی شود این معادله را حل کرد. 

آوردن نام گروهها و حکومتهای اخوان المسلمینی و حمایتشان از نظام اسلامی در اینجا بی دلیل نیست ، زیرا به گمان من نطفه انقلاب اسلامی از نگرش اخوان المسلمینی و در رحم اجاره ای چپ  بسته شده بود  و در انقلاب پنجاه و هفت  متولد شد  . 

هر دوی این نگرشها  خود نیز از بطن دو امپراطوری عثمانی و روسیه تزاری سر برآورده اند  که یکی از آنها به فروپاشی کامل رسید (عثمانی) و دیگری(روسیه) در یک دگردیسی از تزاریسم به بلشویسم  تاثیرات  شگرفی بر ایران در آستانه گذار به جامعه عرفی گذاشتند

 –رم سوم –

پیش از اینکه به –خلافت سوم– بپردازم لازم می بینم که ابتدا به – رم سوم – نظری کوتاه بیندازم تا ارتباط نگرش چپ و اسلام سیاسی و انطباق اعجاب آور این نگرشها  برهم  از خلال مه گرفتگی های غلیظ ایدئولوژیک اندکی روشن تر دیده شود.

داستان از آنجا شروع میشود که – رم اول – بدست بربرها و رم شرقی یا همان رم دوم توسط عثمانی ها  با سقوط کنستانتینوپل  بدست سلطان محمد فاتح  پایان میگیرند. 

تزاریسم و جامعه  عقب مانده موژیکی روسیه، بعلاوه سرزمین های تسخیر شده ی گوناگون و نامتجانسی که ضمیمه روسیه شده بودند، عملا روسیه را فاقد ساختار دولت – ملت  به معنای واقعی کرده بود .روسیه سرزمینی بسیار بزرگ با ملیت هایی کاملا متفاوت و ادیان گوناگونی بود که هیچگونه پیوندهای تاریخی و فرهنگی ملموسی،مردمان ساکن این سرزمین پهناور را بهم نمی پیوست و در حقیقت مانند مجمع الجزایری دور و بیگانه از همی بودند که در سایه اقتدار تزاری به زیستن با یکدیگر مجبور شده بودند.   

تنها گزینه محتمل  و ممکن حکومتگری در این امپراطوری منحصرا متکی بر تزاریسمء  تکیه داده بر کلیسای ارتدوکس بود که  خود را متمایز از مسیحیت کاتولیکی تعریف و روسیه مقدس را وراثت – رم سوم – میدانست. 

امواج تغییرات ساختاری که از غرب شروع شده بود و به تدریج به روسیه هم رسیده بود، ساختار متصلب و غیر قابل انعطاف نظام الهی تزاری را که توان رنسانس، آنچنان که در غرب اتفاق افتاده بود را نداشت  و این مولفه ، تزاریسم را وادار به  خزیدن بیشتر در سنگر مسیحیت  میکرد تا ضمن حفظ فاصله با اروپای پویا و در حال پوست اندازی، سرزمین مقدس روسیه را وارث  –رم سوم – و رهبر معنوی جهان مسیحی قلمداد کند، ادعایی که هم اکنون روسیه پوتینی آنرا بصورتی فعال با مانیفست نوشته شده در اروپا دنبال میکند. 

هاله تقدسی بخشیدن به روسیه برای حفظ  فاصله با اروپا و برکنار ماندن روسیه تزاری از تحولات دموکراتیک/سکولاری  بود که امواجش از اروپای به روسیه هم رسیده بود .

مشکل احیا – رم سوم – از آنجا آغاز می شد  که مذهب ارتدوکسی، فراگیری و وجاهت لازم برای خلافت بر جهان مسیحیت را نداشت و نمی توانست همچون کاتولیسم بر بخش بسیار بزرگی از جهان مسیحی رهبری معنوی داشته باشد .

در آستانه جنگ اول جهانی امپراتوری تزاری در آستانه فروپاشی قرار گرفته بود. لنین بخوبی می دانست که هر تحول انقلابی و ساختار شکنانه ای که به فروپاشی قدرت تزاریسم منجر شود،به از دست رفتن بخش های بسیار بزرگی از سرزمین های تسخیر شده خواهد انجامید. از این جهت او با زیرکی  چاره ای  برای اضمحلال و فروپاشی روسیه  اندیشید و استالین ماموریت یافت تا  برای بعد از تزاریسم چاره ای بیندیشد و نگذارد تا سرزمین های تسخیری،  پس از فروپاشی تزاریسم از روسیه جدا شوند. 

ماحصل فکر لنین و استالین کتابی شد  تحت عنوان « مارکسیسم و مسئله ملی 1913» که هوشمندانه از فروپاشی روسیه جلوگیری میکرد. روسیه که "زندان ملیت ها" بود؛ در شکلی دیگر و با عنوان جعلی اتحاد جماهیر شوروی در همان چارچوب جغرافیایی که تزارها ساخته بودند، باقی میماند. 

هرچند  در کتاب مزبور گزینه خروج ملت ها پیش بینی شده بود ولی اجازه خروج از اتحاد جماهیر شوروی منوط به بندی میشد که خروج  نباید به منافع پرولتاریا صدمه بزند. تشخیص و ارزیابی صدمه به منافع پرولتاریا هم به حزب کمونیست مادر سپرده شده  بود که عملا راه خروج را مسدود میکرد.. 

آنچه  که موضوع را حائز اهمیت میکند این است  که با وجودیکه که انقلاب بلشویکی ظاهری انقلابی، غیر دینی و عدالت محورانه داشت، اما تمام شاخص های عدالت محوری و ساختار سازی سیاسی نظم بلشویکی، نعل به نعل بر سنت کلیسایی ارتدوکسی و بر دستگاه دیوانسالاری  تزاری منطبق بود. 

پلخانف در جایی گفته بود که "لنین تمام دستگاه متمرکز و دیوانسالاری تزاری را بی هیچ تغییر معناداری به حزب کمونیست و شخص خودش منتقل کرده است "و تروتسکی در مناظره ای با لنین به او میگوید" رفیق لنین شما طبقه کارگر را در حزب، حزب را در کمیته مرکزی؛ کمیته مرکزی را در پولیت بورو و پولیت بورو را در شخص خودت متمرکز کرده ای".

یعنی دستگاه سیاسی حزب کمونیست در حقیقت همان مدل تزاری بود که دیوانسالاری تزاری و سانترالیسم فرد محور را از تزار به رهبر حزب منتقل کرده بود و با کودتایی که بر علیه کرنسکی که بانی حکومتی لیبرال بود عملا مانع تحولات دموکراتیک در روسیه شد.

آنچه که لنین در اتحاد شوروی ساخت چیزی جز برآورده کردن رویاهای تزار در برکنار ماندن روسیه از تحولات دموکراتیک  نبود . 

انتقال دیوانسالاری تزاری به دستگاه مخوف و متمرکز حزب کمونیست، در واقع هر نظم دموکراتیکی در روسیه  را  کاملا متوقف می کرد. از این جهت بلشویسم  موفق شد که روسیهء در آستانه تحول دموکراتیک را در همان نظم گذشته و غیر دموکراتیک  با نامی دیگر میخکوب نماید. ایده — رم سوم – که رویای تزاریسم برای تسلط بر اروپا و به قصد بر هم زدن  نظم دموکراتیک و بازگشت اروپا به نظم ماقبل مدرن بود، با ایده  انقلاب جهانی به رهبری طبقه کارگر همچنان دنبال شد.

در مرحله اول می بایست  کشورهای اروپایی با انقلابات  کمونیستی به رهبری  حزب کمونیست روسیه به اتحادیه کشورهای کمونیستی ملحق شوند و نظم دموکراتیک در اروپا برچیده شود. در چنین وضعی این روسیه  تزاری نوین بود که ایده هایش را به اروپا تحمیل  میکرد و در حقیقت رم سوم با نامی دیگر به هدف خود رسیده بود.

می ماند ماهیت عدالت خواهی  انقلاب بلشویکی که آن هم بنابر آموزه های مارکس، کاملا منطبق و برگرفته از سنت و آیین یهودیت بود. 

در مقاله ای نوشته ام که " مارکس معتقد ترین یهودی همه ادوار تاریخ است"، چرا که او عدالت مطلق توراتی را که وعده اجرایش در آن جهان و برای قوم برگزیده  داده شده بود را در فلسفه  ماتریالیسم تاریخی خود گنجاند و بهشت و عدالت مطلقی  که در تورات و برای  قوم برگزیده در جهانی دیگر داده  شده  بود را از آسمان  به زمین منتقل و به جای قوم برگزیده–طبقه برگزیده کارگر– را رسالت تاریخی بخشید تا جامعه کمونیستی  یا بهشت زمینی را بسازد.

از مجموعه این داده ها نتیجه ای که منطقا حاصل می شود ، دگردیسی روسیه مقدس ارتدوکسی در بلشویسم و پیگیری ایده  رم سوم ، در انقلاب جهانی طبقه کارگر با هدف در هم شکستن لیبرالیسم و حقوق فردی و سکولاریسم است. 

لنین خود در جایی  نوشته – نقل به مضمون :  ما برای ساختن جامعه نوین سوسیالیستی می بایست از همان مصالح، برنامه، افراد و نقشه هایی استفاده کنیم  که در جامعه ما موجود بود. تعریف ساده همین جمله یعنی وقتی مصالح/ نقشه/افراد و برنامه همان باشد ؛معمار همان بنایی را میتواند بسازد که قبلا وجود داشته نه چیز دیگری.

سقوط شوروی و بازگشت حکومت تزاری پوتین و شرکا که همگی از دل کا گ ب بیرون آمده اند و احیاء ایده رسمی – رم سوم–  توسط پوتین و فیلسوف محبوبش آیلین که تئوری پرداز –رم سوم – بود و پوتین کتابهای او را در میلیونها جلد تکثیر و مجانی در اختیار عموم قرار می دهد، سیکل تزاریسم - بلشویسم - تزاریسم نوین و ایده رم سوم که هرگز به فراموشی سپرده نشد  و از دوران تزاری به  دوران بلشویکی با نامی دیگر  منتقل و سپس با بازگشت به تزاریسم نوین پوتینی و از سرگیری ایده –رم سوم–  این بار با نام و نشان مشخص،نشانگر آن است که این دور باطل اصلا اتفاقی نبوده است. تدبیر لنین برای جلوگیری  از فروپاشی روسیه بزرگ هم کارساز نشد و روسیه از هم پاشید. 

خلافت سوم 

خلافت اول در بغداد،به تدبیر وزیر دانشمند ایرانی خواجه نصیرالدین طوسی و بدست ایلخانان مغول برچیده  شد و خلافت دوم درعثمانی جایگزین آن گردید. ایران اما همچنان" بیرون درون جهان اسلام ماند" (1) و در خلافت دوم ادغام نشد.

خلافت عثمانی دقیقا از همان ضعف هایی رنج می برد که روسیه تزاری به آن مبتلا بود. سرزمین هایی بسیار وسیع که توسط ترکان عثمانی فتح شده بودند و مانند جزایری جدا از هم  در یک مجمع الجزایر دینی تحت اقتدار نظامی ترکان با یکدیگر می زیستند. 

مجمع الجزایری که هیچ پیوند فرهنگی یا گذشته تاریخی دیرپایی با یکدیگر نداشتند و تنها عنصر پیوند دهنده آنها ، منحصرا دین اسلام بود که آنهم برای غیر مسلمانان ساکن عثمانی خودبخود نمیتوانست معتبر باشد. 

با فروپاشی عثمانی در جنگ اول جهانی و بوجود آمدند دولتهای گوناگون اسلامی/عربی و ترکیه به عنوان باقیمانده عثمانی، و خلاء مرکزیت دینی در جهان اسلام ، اندیشمندان اسلامی را به تکاپو وا داشت  تا برای پیکر از هم دریده خلافت چاره ای بیاندیشند و با سازوکاری تازه خلافت را احیاء و با جامه نو به جهان عرضه کنند. 

کشور تازه تاسیس عربستان بدون آنکه اعلام کند؛ خود را بصورت سنتی وارث دین اسلام  و سرزمین خلافت می دانست و احتیاجی هم نمیدید تا خلافت را که به عثمانی منتقل شده  بود را دوباره تجدید کند. 

اما برای اندیشمندان اسلامی ، عربستان و آل سعود رسمیت و وجاهت کافی برای رهبری جهان اسلام را نداشت و در این راستا بود که اخوان المسلمین در مصر پایه گذاری شد. در ایران، هند و پاکستان هم افرادی از قبیل سید جمال اسدآبادی، ابوالاعلی مودودی و محمد اقبال لاهوری و  جنبش خلافت هند (۱۹۱۸-۱۹۲۴) که جنبشی سیاسی-مذهبی بود که توسط مسلمانان هند برای حفاظت از امپراتوری عثمانی و نهاد خلافت پس از جنگ جهانی اول بود ، همگی به دنبال راه و چاره جویی برای وحدت اسلام و احیای خلافت اسلامی با شکلی نوین بودند. اخوان المسلمین در مصر ممنوع اعلام شد و سید قطب تئوری پرداز خلافت اسلامی نوین با نگارش کتاب «عدالت اجتماعی در اسلام» فصلی در مقابله با عدالت خواهی مارکسیستی گشود و اصل عدالت را اصلی اسلامی و متعلق به مسلمین دانست.او بعدها  بخاطر نقشه ترور ناصر که تن به بازگشت خلافت نمیداد اعدام شد. اما ایده هایش همچنان بجا ماند.

رهبران کشورهای عربی، مخصوصا مصر که پس از جنگ اول جهانی و فروپاشی خلافت عثمانی بوجود آمده بودند، سعی کردند که  تحت عنوان ناسیونالیسم عربی به رهبری ناصر با مسئله محوری فلسطین و حذف اسرائیل  اتحادی عربی اسلامی با گرایش تند ضد یهودی با الهام از  افسران نازی که به کشورهای عربی گریخته بودند را سامان دهند، اما با شکست های فضاحت بار ارتش های عربی در مقابل اسرائیل  پروژه  امت عربی با رهبری  افسران در قدرت  در مقابل پروژه خلافت اسلامی اخوان المسلمین ناکام ماند و دولتهای عربی هریک  به پوسته خویش خزیدند. 

نگرش احیا خلافت سوم اما همچنان در دستور کار اندیشمندان اسلامی باقی ماند و تئوری پردازی آن را اخوان المسلمین همچنان به عهده گرفت. 

ایده های اخوان المسلمینی احیاء خلافت توسط کسانی مانند نواب صفوی اخذ و به ایران رسید. خمینی که از طرفداران سرسخت نواب صفوی بود، با تاثیر از ایده خلافت حسن البنا، نظریه ولایت فقیه را که نسخه شیعی خلافت اسلامی بود را تدوین و منتظر زمانی شد که بتواند این نظریه را به اجرا درآورد. 

بلشویسم  که با ایده عدالت محوری توانسته بود در بین روشنفکران غیر دینی در ایران نفوذ و بخش بزرگی از تحصیل کردگان و دانشگاهیان را در تشکل های  خود متمرکز و ارگانیزه کند، جریانات مذهبی را  برآن داشت تا برای مقابله با چپ، ابزار و گفتمان عدالت محوری را به سنت اسلامی و استناد به کتابهای سید قطب «عدالتاجتماعیدراسلام»  اصلی اسلام معرفی و چاقوی عدالت خواهی را از دست چپ بگیرند. 

از این رو است که  در ادامه می بینیم ، گفتمان  جریانها و شخصیت های  دینی مثل شریعتی / آل احمد  و ملی مذهبی ها  شباهت بی نظیری به گفتمان چپ پیدا می کند  و حتی از دل این  بستر سازی، سازمان چپ/ اسلامی بنام مجاهدین خلق متولد میشود . 

احیاء خلافت سوم در جهان سنی مذهب به نتیجه ملموسی نرسید و فقط بانیان این نظریه در مصر و دیگر کشورهای عربی مانیفست این نظریه را ارائه دادند 

انقلاب اسلامی و احیاء خلافت سوم 

انقلاب اسلامی در حقیقت از قوه به فعل آمدن کوشش همه جریانات اسلامی در جهان اسلام و پس از فروپاشی خلافت عثمانی است و میتوان آن را نقطه عطف تمام نظریه پردازی اسلامی از اخوان المسلمین تا خمینی دانست . 

تمام کوشش فکری که در این راستا اتفاق افتاده بود در نهایت از نظریه خلافت حسن البنا در نظریه ولایت فقیه خمینی رنگی شیعی بخود گرفت و در انقلاب اسلامی پیکر گرفت.

در حقیقت تمام  جریان های بلشویکی ایران که  ایده نظام سوسیالیستی  شان همان برگردان تزاریسم و جامعه بی طبقه شان هم چیزی جز الهیات توراتی نبود؛ در جریان انقلاب اسلامی هیچ مغایرتی بین  ایده های خود و ایده ولایت فقیه نمی دیدند. 

 دغدغه هر دو گروه  اسلامیست و کمونیست  تنها جلوگیری از عرفی گرایی و سکولار  شدن جامعه ایران بود که آنهم با پیروزی انقلاب  خلافتی شیعی نه تنها محقق می شد بلکه کل منطقه را هم با خود به عقب برمی گرداند. 

 چشم اسفندیار نظریه –ولایت فقیه – یا – خلافت اسلامی  شیعه  مانند –رم سوم – این بود که  اولا وجاهت  و فراگیری لازم برای متحد کردن و زیر فرمان آوردن جهان اسلام را نداشت و دوما جامعه تحول یافته ایران در طی پنجاه سال حاکمیت ملی پهلویها  به سادگی تن به  حاکمیت ضد ملی و الهی شیعی نمیداد.

از این رو از همان فردای انقلاب خمینی و یارانش با سرکوب بی دریغ جامعه مدنی؛ ایرانیان را وادار به سکوت و تمکین کردند و در بعد خارجی  نیز شمشیر را از رو برای جهان سنی مذهب و در راس آن عربستان سعودی به عنوان خادمین حرمین شریفین که خلافت را به صورت سنتی به ارث برده بود بستند.

 خلافت نوبنیاد شیعی اما توان لازم برای در هم شکستن ثبات سیاسی این کشور را نداشت. اما گره حل نشدنی فلسطین/ اسرائیل که با شکستهای ارتش عربی تحقیری را به افکار عمومی این کشورها  تحمیل کرده بود و باعث رنج و تحقیر جهان اسلام شده بود، برای خلافت شیعی فرصتی ایجاد کرده بود تا جبهه ای گسترده بر علیه اسراییل بگشاید تا  شاید به این وسیله موفق شود تا در افکار عمومی  جهان اهل سنت  نفوذ و خلافت سوم شیعی را به  اهل سنت تحمیل کند.

جمهوری اسلامی  با توسل به این معضل، و برای احیا خلافت اسلامی خود، تمام ظرفیت های اقتصادی/اجتماعی و ژئوپلیتیکی ایران را برای ضربه زدن به اسراییل سرمایه گذاری و از هیچ کوششی برای محو اسرائیل فروگذار نکرد 

اما احیاء خلافت آنهم تحت لوای مذهب شیعه با سد ستبر اهل سنت برخورد کرد. ترکیه اردوغان  که خود را بصورت سنتی وارث عثمانی می دانست و عربستان به عنوان خادمین حرمین شریفین که شبه جزیره را زادگاه اسلام و وارث خلافت می دانست ؛ تن به زیاده خواهی های حکومت اسلامی نداند. 

ترکیه اخوانی با اکراه و سوء استفاده جویانه دست حکومت ایران را برای ضربه زدن به اسراییل باز گذاشته اما پیشروی جمهوری اسلامی در منطقه نفوذ سنتی عثمانی شامل سوریه/عراق و لبنان را قبول نداشت. دیدیم که هزینه سوریه در جنگ نیابتی با اسرائیل را جمهوری اسلامی پرداخت میکرد  ولی سودش در نهایت به ترکیه رسید . 

به همین منوال بزودی لبنان از زیر نفوذ ج. اسلامی خارج میشود. خرج تسلیح و نگهداری حماس اخوان المسلمینی را ج. اسلامی پرداخت ولی گوش رهبری حماس در دست ترکیه است و این منطقه به زودی از حوزه نفوذ ج. اسلامی خارج خواهد شد واز نظر فکری و رهبری  تحت قیومیت ترکیه با حمایت مالی قطر قرار میگیرد. 

در یک کلام کشتی خلافت سوم شیعی و بصورت اعمم نظریه خلافت سوم و رم سومدر زادگاه و حوزه های نفوذ شان به گل نشسته است. 

روسیه برای احیاء – رم سوم – شدیدا به اوکراین ارتدوکسی به عنوان حیاط خلوت محتاج است . اما جنگی که آغاز کرده  با مقاومت شدید اوکراینی ها و اروپایی ها مواجه شده است . خلافت سوم  شیعی  نه تنها در داخل مرز با مقاومت چهل و هفت ساله مردم روبرو شده و از منظر سیاسی و فرهنگی شکست مطلق  خورده ،  در برون مرز هم به تدریج در حال فروپاشی است.

چپ محتضر

امای بزرگ ولی حمایت چپ جهانی از نظریه رم سوم  و خلافت سوم است که فعالانه در بطن جوامع غربی فعال هستند. 

هم اینک چپ های اروپا و دیاسپورای چپ ایرانی با همراهی همه مسلمانان و دیگر گروههای مثلا حقوق بشری، مزورانه  کارزاری تحت نام جنگ بر علیه مردم ایران را متوقف کنید  به راه انداخته اند. 

اگر آنها نمی دانند  که مردم ایران و خلافت اسلامی از دو مقوله کاملا جدا هستند، نادانند و اگر می دانند و با قصد و غرض حفاظت از نظام اسلامی چنین  می کنند ، تبهکارند.

به گمان من آنها از زمره تبهکارنند چون به خوبی می دانند، جنگی که آغاز شده، جنگء در سایه ای است که سپاه پاسداران به عنوان بازوی خلافت شیعی به اسراییل و جهان دموکراتیک تحمیل کرده بود و حالا این جنگ از سایه به روشنایی آمده ، و نه تنها این جنگ بر علیه مردم ایران  نیست بلکه و منحصرا بر علیه نظام اسلامی و سپاه پاسداران به عنوان اصلی ترین عضو محور شرارت است که نه تنها مردم ایران را به گروگان  گرفته اند، بلکه تمام جهان را نیز با تسلط بر آبراهه هرمز و تهدید اتمی و موشکی  به گروگان گرفته است. 

 جنگی که اسرائیل و آمریکا بر علیه نظام اسلامی آغاز کرده اند بدون شک و در مرحله اول در جهت منافع ملی این کشورها است، اما در شرایط فعلی با منافع مردم ایران کاملا انطباق دارد. 

بنابراین ساز جنگ بر علیه ایران را متوقف کنید، چیزی جز شارلاتانیسم سیاسی و طناب نجات برای جمهوری خلافتی انداختن نیست.

حمایت بی دریغ  و تمام قد چپ ها  و مسلمانان در اروپا از حمله وحشیانه  روسیه به اوکراین و حتی نازی نامیدن اوکراینی ها توسط چپها، با وجودی که رئیس جمهور زلنسکی یهودی است، با هدف انسان زدایی از اوکراینی ها صورت میگیرد تا کشتار و سلاخی کردن مردم اوکراین بدست روسها وجاهت حقوقی و اخلاقی داشته باشد.

همین کسان و جریانات مثلا دلسوز مردم ایران هیچگاه به روسیه فشاری برای توقف جنگ نمی آورند. این اخلاق دوگانه چیزی جز پستی و دروغگویی نیست. 

در پس این رفتار دوگانه وطن پرستان دوازده روزه، حقیقت اما چیز دیگری است. آنچه این جریانات را بشدت ترسانده است ، نه صلح جویی کاذب و نه دلسوزی برای مردم ایران ،  بلکه هراسشان از بازگشت ایران به نظم ملی و درهم شکسته شدن استخوان نظام ولایی است که پرچم ضدیت با آمریکا و اسرائیل را در دست دارد. 

تا ایرانیان از چنبره حکومت اسلامی رها نشوند، جهان روی آسایش بخود نخواهد دید. اما رهایی ایران و در هم شکست شدن ولایت فقیه ضربه ای کارساز بر نگرشهای ضد دموکراتیک چپ و اسلامی در اروپا وارد میکند از این روست که تمام قد در میدان دفاع از جمهوری اسلامی ایستاده اند. 

با وجودیکه نظریه های رم سوم و خلافت سوم  دیرزمانی است که  در سرزمین های مادریشان  به مرگ  قطعی نزدیک شده اند ، اما چپ جهانی این دو نگرش قرون وسطایی را آخرین سنگر ضدیت با جهان دموکراتیک و سکولار می دانند و مرگ آنها را به منزله مرگ قطعی خودش ارزیابی میکند،  همه ابزارها و توانش را برای حفظ و برقراری این حکومتها سرمایه گذاری کرده است.

نگاهی به صحنه های رویارویی 

در جریان حمله وحشیانه حماس در هفتم اکتبر به اسرائیل و کشتار فجیع و ددمنشانه زنان، کودکان و سالمندان که با شکنجه های غیر انسانی و گروگان گیری همراه بود– جنایتی که توسط خود حماسی ها فیلمبرداری و ثبت  شده بود تا به زعم خودشان بعدها و پس از تسخیر اسرائیل مدارک کافی برای اثبات قتل عام یهودیان در دست  داشته و نشان دهند که دین خود را به اسلام ادا کرده اند، با سکوت  معنادار همه تشکلهای چپ و حقوق بشری که شعبه ای از شعب متعدد دکان های چپ هستند، بودیم.

آنها نه تنها  مهر خاموشی بر لب زده و از کنار این فجایع  با وجدان آسوده گذشتند بلکه با این استدلال که اسرائیل سزای رفتار خودش را می بیند توجیهی اخلاقی برای این قتل عام تراشیدند. 

جهانیان شاهد  سکوت کر کننده مدافعان انسانیت بودند،  دبیر کل سازمان ملل آنتونیو گوترش رهبر حزب سوسیالیست پرتغال دست به خون شویی زد و گفت "عملیات حماس در خلاء رخ نداد". 

اما به محض آنکه اسرائیل به دفاع  از خویش پرداخت  و استخوان حماس  و حزب الله لبنان را خرد کرد، فریاد وا مصیبتای چپ و اسلام گرایان و حقوق بشری ها در آمد. دادگاه حقوق بشری که قاضی هایش مسلمان هستند  برای نتانیاهو حکم جلب صادر کردند ولی  همین دادگاه برای رهبران حماس  حکم جلب صادر نکرد.

مدافعان اروپایی رم سوم و خلافت سوم 

اسلام سیاسی با سلسلهء  بیشمار مساجد و مراکز مذهبی شیعی و سنی در سالیان اخیر به نیرویی متمرکز ونیرومند بدل شده  است. نیرویی که از ظرفیت سازماندهی چپ و اندیشمندان دانشگاهی  ضد یهود و ضد دموکراتیک  برخوردار است . 

چپ اروپایی، رهبری پشت پرده  لشکر کشی های خیابانی اسلام رادیکال را برعهده دارد. آنها برافراشتن پرچم مظلومیت  فلسطین و حقوق جوامع تحت ستم مسلمان —پرچمی است که چپ ها اختراع  و تحت نام حقوق بشری ، می تواند نیرویی بزرگ  مسلمانان اروپا را به  دنبال خود  بکشاند. 

نیروی اصلی و میدانی برای برهم زدن نظم دموکراتیک  و سکولار در اروپا،مسلمانانی هستند که از همه مظاهر تمدنی غرب بیزارو متنفرند و به چیزی کمترازهم دریدن شالوده این جوامع رضایت نمی دهند. هم پیمانان دیگر اسلام رادیکال ، شامل همه  اشکال متنوع چپ فمینیست/ جامعه ال جی بی تی/ محیط زیستی  و ..  هستند . 

اتحاد همه  این گروهها در اروپا که اکنون به نیرویی ویرانگر و ترسناک مبدل شده اند و فضای ترس و ترور و ارعاب  را بر محیط های عمومی حاکم  و همه بنیادها و ارزشهای انسانی، دموکراتیک و سکولار غربی را در سیبل قرار داده اند، آینده ای هولناک را برای جامعه مدنی اروپا در آینده ترسیم میکند . 

بیزاری و تنفر از دموکراسی  و سکولاریسم، دو نیروی ضد تاریخی چپ بلشویکی و اسلام را به هم تنیده و در یک تقسیم کار مشترک وظیفه مانیفست نگاری برای ایجاد زمینه های آشوب را چپ و تسخیر مکانهای عمومی به  اسلام رادیکال ؛ سپرده شده است 

سالهاست که عرصه عمومی در شهرهای اروپایی توسط جهادی ها مسلمان به آرامی به تسخیر درآمده و مردم  برای اینکه مورد تعرض این ارواح سرگردان قرار نگیرند ، به شکل محسوسی خیابانها و مراکز تفریحی را به تدریج ترک و به محافل خصوصی پناه میبرند. 

تجاوز آشکار و نادیده انگاری قوانین کشور و تجاوز به شان انسانی در اروپا به روالی معمولی مبدل شده و خیابانها و مکانهای عمومی جولانگاه موجوداتی بد لباس با ریش های بلند و زنانی که خود را در کیسه های سیاهی بنام چادر و برقع پوشانده اند شده است.

کار در اینجا متوقف نمانده، به آشوب کشیدن مراسم کریسمس که در واقع مراسمی مذهبی است از سالها پیش و با آمدن موج بزرگی از مسلمانان سوری/ آفریقایی/ افغانی و سازماندهی هسته های آشوب توسط ترکیه و ایران و حمایت مالی قطر با استفاده از همه امکانات از جمله  ترورهای سازمان یافته ای مانند ، بمب گذاری / راندن اتومبیل در بین مردم/ تجاوز به دختران و زنان، همه و همه و منحصرا با قصد خلوت کردن و تسخیر خیابانها و مجبور کردن جامعه اروپا به تسلیم در برابر قوانین شرع اسلام صورت میگیرد. 

مراکز یهودیان بیست و چهار ساعته باید توسط پلیس مراقبت شوند و یهودیان در حقیقت به صورت نیمه مخفی در این جوامع  زندگی میکنند. آنچه که چپ و اسلامیستها به خوبی دریافته اند این است که قوانین دموکراتیک هیچ ابزار برنده ای برای خراشیدن پوست آنها در اختیار ندارد. 

به واقع هم جهان دموکراتیک هیچ ابزار موثری برای مقابله با این لشکر جرار ندارد و نیروی پلیس که فقط ضابطان قضایی هستند، برای مقابله با آنان کافی نیستند. 

برای مقابله با این  نیروی میدانی ایدئولوژیک و ویرانگری که سیلاب وار همه مظاهر دموکراسی را هدف قرار گرفته اند، به نیرویی میدانی و دموکراسی خواه  متمدن و صلح جو محتاج است که عرصه های عمومی و خیابانها را از آنان پس بگیرد و پناه جامعه مدنی باشد. 

اروپاییان، سیاست مماشات حکومت هایشان با دیاسپورای اسلامی را خطری کاملا جدی در بیخ گوش خود می دانند، اما برای مقابله با این وضعیت، هیچ ابزاری جز صندوق رای را نمیشناسند. 

عکس العمل مردم  برای نشان دادن عمق نارضایتشان  خلاصه شده به روی برگردانی از احزاب سنتی و روی آوری به  احزاب راست افراطی  که موضعی قوی تر در برابر موج اسلام گرایی دارند. 

پرسش اساسی این است، چرا اروپاییانی که تجربه دردناک جنگهای مذهبی/شووینستی و نژادپرستانه را از سر گذرانده اند، بار دیگر به راست افراطی روی می آورند؟ 

بر اساس رابطه علت معلولی، علت روی آوری به راست افراطی به ذات بد مردم ربطی ندارد و منحصرا معلول بی دفاع ماندن دموکراسی توسط احزاب سنتی و چپ است  که مردم را در برابر موج اسلام گرایی افراطی  بی دفاع رها کرده اند.

به گمان من؛ جامعه مدنی  فرهیخته اروپا، هرگز سر آن ندارد تا آزموده  هولناک فاشیسم/نازیسم را دوباره  بیازماید و در گرداب باطل جنگهای نژادی و مذهبی گرفتار آید. 

اما مردمی که  خودشان را در محاصره  نیروهای تاریک اندیش  و مهاجران مسلمان می بینند – مهاجرانی که ضمن سوء استفاده  از همه مزایای اقتصادی / سوسیالی/ پزشکی و آموزشی  کشورهای میزبان  نه تنها  قصدی برای سازگاری و پذیرش ارزشهای مدرن و دموکراتیک ندارند، بلکه کمر بسته اند تا  جوامع میزبان را تا حد جوامعی  که از آنجا گریخته اند  تنزل داده و ضد ارزش های خود را به این جوامع تحمیل و با  نفوذ در ارگانهای تصمیم گیری مثل  پارلمانها،  شهرداری ها و دیگر نقاط حساس قدمی فراتر رفته و به  قدرت سیاسی و حاکمیتی مبدل شوند ، با چه ابزاری باید با این شرایط برخورد کنند؟ 

اینجاست که فاصله بین جامعه مدنی اروپا و احزاب سنتی بشکل معنادار و خطرناکی زیاد  شده و احزاب سنتی اروپایی دیگر پاسخگوی نیازهای رای دهندگان شان نیستند. خطر رو آوری به راست رادیکال هم حکم شمشیر دو لبه ای را دارد که اگر بتواند خطر اسلام گرایی را مهار کند،  اما بی گمان محو دموکراسی را هم مد نظر دارد. 

بیم آن میرود که سیاست چراغ خاموش چین ، روسیه ؛ ترکیه، قطر و ج. اسلامی برای از بین بردن دموکراسی ها، با هل دادن مردم  بسوی صندوقهای رای به نفع راست افراطی، از قوه به فعل درآید و به محقق شدن آرزوی آنان در محو دموکراسی و حقوق مدنی در اروپا آنهم بدست راست افراطی، منجر شود.

در سالهای اخیر جنبش های اجتماعی ایرانیان که با جنبش مطالبه محور زن زندگی آزادی به اوج خود رسید  و شاهد موجهای وسیع ایرانیان در خیابانهای بودیم که مورد استقبال  و تحسین  همه جهانیان واقع شد، اروپاییان با چشمان حیرت زده، سپاه گرانی از دیاسپورایی متفاوت را در خیابانهایشان دیدند— دیاسپورایی که نه تنها تمدن آنها را به سخره نمی گیرد بلکه  ارتشی شرقی از متمدن ترین  مردم جهان در خیابانهایشان رژه می روند و نیروهای تباهی و ضد انسانی چرک و سیاه بلشویکی/ اسلامی را از خیابانهایشان طرد میکند. 

ایرانیان با لشکر کشی های خیابانی شان، پیامی روشن و شفاف به مردم اروپا  فرستادند: ما مردم ایران و جمهوری خلافتی اسلامی از دو مقوله کاملا متفاوت هستیم  و برخلاف جمهوری اسلامی که با تمام توان می کوشد تا در جوامع اروپایی بوسیله گروههای جهادی آشوب و نا آرامی ایجاد کند، نه تنها هیچ تهدیدی از سوی ما ایرانیان متوجه ارزشهای دموکراتیک شما نمی شود، بلکه در صف دفاع از دموکراسی و ایستادن در برابر بربریتی که بوسیله دولتهای اسلامی ایران/ترکیه/قطر و توسط گروههای نیابتی  جمهوری اسلامی، حماس و حزب الله که تحت نام دفاع از فلسطین به جامعه شما تحمیل شده، در صف اول کارزار برای بازپس گیری خیابان  و محیط های عمومی  که از دست داده اید آمده و واپسگرایان چپ های وهمپیمانان  اسلامی شان  را به عقب میرانیم 

در تظاهراتهای بی مانند  دهها هزاران نفری ایرانیان ، دیاسپورای فرهیختهء ایرانی ضمن برافراشتن پرچم زیبای ملی با برافراشتن پرچم سرزمین هایی که ساکن آنجا هستند، احترام شان را به جامعه میزبان  به عنوان وطن دوم به جا می آوردند  و  با برافراشتن  پرچم های اسرائیل، آمریکا و اوکراین صف آرایشان در برابر رم سوم روسی نشان داده و  تمایز شان را در همزیستی مسالمت آمیز با اروپاییان و تقابل با محور شرارت  چین/کره شمالی/روسیه / جمهوری اسلامی/ ترکیه/ قطر /حماس /حزب الله  و ..  که جهان را در آستانه جنگ های بی پایان دینی قرار داده اند به نمایش گذاشتند. 

دیاسپورای ایرانی نه تنها برای رهایی خود  از چنگال خونین  محور شرارت می جنگد، بلکه در جبهه ای بزرگتر و در ابعاد جهانی به یاری دموکراسی های غربی آمده و به مردمان این کشورها اعتماد به نفس می بخشند. 

بعد از تظاهراتهای متمدنانه  چندین میلیونی ایرانیان در سراسر جهان و خصوصا مونیخ/ لس آنجلس و تورنتو نگرش جامعه مدنی اروپا به صورت محسوسی نسبت به ایرانیان تغییر کرده و حتی پارلمانتاریستهای اروپایی که تا به حال از ترس متهم شدن به ضدیت با اسلام هیچ عکس العملی در برابر اسلام رادیکال از خود نشان نمی دادند، حالا با صدایی رساتر خواستار پایان دادن به محاصره مدنی جامعه شان از دست چپ و اسلام رادیکال شده اند. 

 معاون پلیس آلمان آقای مانوئل اوسترمن در لینک های متعددی ضمن قدردانی همراه با احساسات قلبی، دقیقا بر همین نکات انگشت گذاشت  و چپ را عامل تمام اختلافات و برهم زدن وضع جامعه آلمان دانست. او به درستی چپ ها را مخاطب قرار داده و می گوید هر فرد دموکراسی خواهی حتما ضد نازیسم است اما هر ضدیتی با فاشیسم و نازیسم  حتما دموکراتیک  نیست. 

(1) از گفته های دکتر جواد طباطبایی 

چنگیز امیری 

 ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ شمسی و برابر با  ۱۰ فروردین ۲۵۸۵ شاهنشاهی  و۳۰ مارس ۲۰۲۶ میلادی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

هوشنگ اسدی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

گفتگوی روز
گفتگوی روز

عنوان مقاله:
جنبش ملی شیروخورشید :رم سوم, خلافت سوم ...

آیا آنچه امروز در ایران و جهان می‌گذرد، صرفاً مجموعه‌ای از بحران‌های پراکنده است؟ یا نشانه‌های یک رویارویی بزرگ تاریخی؟ این مقاله با نگاهی جسورانه و متفاوت، پرده از پیوندی کمتر دیده‌شده میان اسلام سیاسی و جریان‌های چپ برمی‌دارد و آن را در قالب دو مفهوم کلیدی «رم سوم» و «خلافت سوم» بازخوانی می‌کند.
از روسیه تزاری تا بلشویسم، از اخوان‌المسلمین تا انقلاب ۵۷، نویسنده با عبور از روایت‌های کلیشه‌ای، تلاش می‌کند نقشه‌ای تازه از نیروهای درگیر در تحولات معاصر ترسیم کند؛ نقشه‌ای که در آن، تقابل با دموکراسی و سکولاریسم به‌عنوان نقطه تلاقی این جریان‌ها برجسته می‌شود. این متن فقط یک تحلیل تاریخی نیست، یک دعوت است به دیدن آنچه در پسِ ظاهر رویدادها پنهان مانده است.
در زمانی که روایت‌ها اغلب یا ساده‌سازی می‌شوند یا در هیاهوی رسانه‌ای گم، این مقاله می‌کوشد تصویری کلان، بحث‌برانگیز و تأمل‌برانگیز ارائه دهد؛ تصویری که چه با آن موافق باشید چه مخالف، شما را بی‌تفاوت نخواهد گذاشت.
به باور من، اگر به دنبال درکی عمیق‌تر از ریشه‌های بحران‌ها، پیوندهای پنهان ایدئولوژیک و آینده‌ای هستید که در حال شکل‌گیری است، این مقاله را از دست ندهید.
سپاسگزارم از بازنشر چنین مقاله روشنگرانه و پرمحتوایی
یاشار استهبان‌نژاد

جمعه, 03.04.2026 - 00:24 پیوند ثابت