دروود بر آقای کریمی گرامی،
تحشیه در کوره راههای خار مغیلانی!
این سخن، در ظاهر خطاب به شماست، امّا در حقیقت، آینهای است برای آنانی که هنوز گوشِ شنیدن دارند؛ یعنی برای آنانی که پس از شنیدن حرفهای تکراری شما و أمثال شما، در سکوتی سنگین فرو میروند و از خود میپرسند: «این همه گفتار، در نهایت، به کجا اشاره داشت؟» و آقای کریمی چه میخواست بگوید؟. «من هئچّیدن اونون سؤزلریندن آنلامیرام، تانری اوزگهلرینین ایمدادینا چاتسون».
مسئله، دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از فاصله عمیق میان واژه و معنا، میان ادّعا و حقیقت، میان آنچه گفته میشود و آنچه در پسِ گفتن، پنهان و استتار میشود. شما و همسنخان شما، بهگونهای خستگی ناپذیر مدام از کلیّات سخن میگویید؛ از مفاهیمی که در تاریخ و فرهنگ، لایه لایه شکل گرفتهاند و بار سنگینی از تجربیات انسانی را از جامعه ای به جامعه ای دیگر حمل میکنند - «آزادی»، «انتخاب»، «قانون»، «سکولاریسم»، «جدایی حکومت از دین ایمانخواه» و غیره و ذالک. امّا این واژهها، در زبان شما، نه ابزار شفّاف اندیشی، بلکه نقابی برای پنهانکاری هستند؛ یعنی نه پلی به سوی فهمیدن، بلکه دیواری برای پوشاندن نیّات و مقاصد و اغراض و اهداف. آیا هرگز درنگ کردهاید که «آزادی»، پیش از آنکه شعاری برای عرضه باشد، معیاری برای سنجش است؟. معیاری که نهتنها سکولاریسم را میآزماید، بلکه ادیان ایمانخواه، ایدئولوژیها و هر نظام فکری و عقیدتی و آکادمیکی دیگر را نیز در ترازوی خود قرار میدهد؟. آزادی، اگر اصیل باشد، گزینشی نیست؛ نمیتوان آن را تنها در جایی که به نفع ماست به رسمیت شناخت و در جایی دیگر که به ضرر ماست، خاموش و بی اعتبارش کرد. آزادی، یا هست - و در همه جا جاری است - یا نیست، و در این صورت، هرچه هست، تنها صورتکی از آن است.
شما از «انتخاب» سخن میگویید، امّا آیا به معنای آن وفادارید؟. انتخاب، زمانی معنا دارد که امکانِ «نه» گفتن نیز وجود داشته باشد؛ بویژه زمانی که اراده، از قید تحمیل رها باشد. اگر کسی در میان گزینه های گوناگون، با صدایی رسا بگوید «من این را میخواهم»، و دیگری، با تکیه بر تجربه شخصی، ذوق فردی، یا حتّا قدرت عریان، پاسخ دهد «نه، تو باید آن را بخواهی که من میخواهم» - آیا هنوز میتوان از «انتخاب» سخن گفت؟. یا آنچه که باقی میماند، تنها صورتی مبدّل از اجبار است که در لباسِ انتخاب پنهان شده است؟. به عبارت دیگر و گویاتر. اگر من بخواهم مسئله «انتخاب» را مطرح کنم و گزینه های انتخابی را با لذیذترین غذاهای ایرانی [ = چلو کباب، باقالی پلو با ماهی، فسنجون، قورمه سبزی، زرشک پلو با مرغ، قیمه پلو، کوفته، کله پاچه، آبگوشت دیزی، میرزاقاسمی] مقایسه کنم و بخواهم طبق صحبت شما، مخیّر به انتخاب باشم و با صدایی بلند فریاد بزنم که من، «چلو کباب» میخواهم، آیا شما میتوانید با زور و خصومت و گردن کلفتی و مواضع بدجنسانه و حسادت آلود از در سخن درآیید که نخیر! شما باید «کوفته» بخورید؛ زیرا من، تمام عمرم، کوفته خورده ام و میدانم که خیلی خیلی خوشمزه است. آیا چنین اعمال زوری، خلاف آن صحبت شما نیست که از «انتخاب» دم میزنید؟.
در اینجا، مسئله از یک مثال ساده فراتر میرود؛ از ترجیح یک غذا یا یک سلیقه فردی عبور میکند و به بنیانِ نسبت میان فرد، جامعه و قدرت میرسد. آنکه انتخاب دیگری را برنمیتابد، در حقیقت، نه به حقیقت باور دارد و نه به آزادی؛ بلکه تنها به بازتولید اراده خویش در قالبی عام میاندیشد. اگر مردمی - به هر دلیل، آگاهانه یا از سر تجربه، با تأمل یا با شهود - به گزینهای گرایش پیدا کنند، نسبتِ ما با این انتخاب چیست؟. آیا باید آن را بشنویم، بفهمیم و در برابرش پاسخگو باشیم، یا آن را به مثابه انحرافی از «درک برتر» خود تلقی کنیم و در صدد تصحیح و حذف آن برآییم؟ اینجاست که مرز میان «گفت و گو» و «تحمیل» روشن میشود. اگر بیشینه شمار مردمان ایران به «شاهزاده رضا پهلوی و نظام پادشاهی» متمایل هستند، شما و امثال شما به چه دلیل به خودتان این حقّ را میدهید که علیه «انتخاب مردمان ایران» جبهه گیری خصمانه کنید؟. شما به حیث یک ایرانی حقّ دارید که در فضای عمومی از ایده آلهای خودتان صحبت کنید و چنانچه مردم به آنها اهمیّت بدهند، بی شک در وضعیّت و موارد لازم به آنها توجّه خواهند کرد؛ نه اینکه بیاید با ضرب و زور بخواهید به نام مردمان، ایده آلهای خودتان را حکم قطعی و ضروری و صحیح و انتخاب مردمان بدانید؟. کجای دنیا این رسم است آقای کریمی گرامی؟. مردمان ایران؛ از واقعه قتل عام دیماه تا همین امروز، فریاد میزنند که ما «شاهزاده رضا پهلوی» را میخواهیم. آیا شما باید به رای اکثریّت مردم که آگاهانه و بدون هیچ جبری و زوری انتخاب کرده اند، احترام بگذارید یا اینکه «رای مردمان و انتخاب» برای شما و امثال شما فقط ترفندهای سیاسی و رقابتهای قدرت طلبی هستند؟. کدامیک؟.
هیچکس از حقّ اندیشیدن و بیان ایدههایش محروم نیست؛ این، حداقلِ زیست در افقِ انسانی است. امّا لحظهای که ایده، به جای عرضه شدن، به تحمیل بدل میشود - لحظهای که «نظر» خود را «ضرورت» مینامیم و «میل» خود را «خواست عمومی» جا میزنیم - در آن لحظه، حقیقت قربانی میشود و آزادی، به ابزاری برای فریب تبدیل میشود. مردمان، در سکوتِ تاریخ، همواره در حال انتخاب هستند؛ انتخابهایی که گاه از رنج زاییده میشوند، گاه از امید، و گاه از انباشت تجربههایی که هیچ نظریهای به تنهایی قادر به توضیح آنها نیست. بی اعتنایی به این انتخابهای مردمان، یا تقلیل آنها به «خطا»، نه نشانه آگاهی، بلکه نشانه نوعی خودبینی خطرناک است؛ یعنی خودبینی که خویشتن و همعقیدگان و همسنخان خود را معیار حقیقت میپندارد.
من میپرسم که اگر «انتخاب مردمان ایران (= درونمرزیها و برونمرزیها)» تنها زمانی معتبر است که با خواستِ شما همسو باشد، آیا آنچه شما از آن دفاع میکنید واقعاً «آزادی» است یا صرفاً نامی زیبا برای سلطهای و اغراضی و اهدافی پنهان و استتار شده در مغز و قلب شما و همسنخان شما؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
آواره میان نفهمیدن مفاهیم کلّی و کلیّات نافهمیده شده
دروود بر آقای کریمی گرامی،
تحشیه در کوره راههای خار مغیلانی!
این سخن، در ظاهر خطاب به شماست، امّا در حقیقت، آینهای است برای آنانی که هنوز گوشِ شنیدن دارند؛ یعنی برای آنانی که پس از شنیدن حرفهای تکراری شما و أمثال شما، در سکوتی سنگین فرو میروند و از خود میپرسند: «این همه گفتار، در نهایت، به کجا اشاره داشت؟» و آقای کریمی چه میخواست بگوید؟. «من هئچّیدن اونون سؤزلریندن آنلامیرام، تانری اوزگهلرینین ایمدادینا چاتسون».
مسئله، دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از فاصله عمیق میان واژه و معنا، میان ادّعا و حقیقت، میان آنچه گفته میشود و آنچه در پسِ گفتن، پنهان و استتار میشود. شما و همسنخان شما، بهگونهای خستگی ناپذیر مدام از کلیّات سخن میگویید؛ از مفاهیمی که در تاریخ و فرهنگ، لایه لایه شکل گرفتهاند و بار سنگینی از تجربیات انسانی را از جامعه ای به جامعه ای دیگر حمل میکنند - «آزادی»، «انتخاب»، «قانون»، «سکولاریسم»، «جدایی حکومت از دین ایمانخواه» و غیره و ذالک. امّا این واژهها، در زبان شما، نه ابزار شفّاف اندیشی، بلکه نقابی برای پنهانکاری هستند؛ یعنی نه پلی به سوی فهمیدن، بلکه دیواری برای پوشاندن نیّات و مقاصد و اغراض و اهداف. آیا هرگز درنگ کردهاید که «آزادی»، پیش از آنکه شعاری برای عرضه باشد، معیاری برای سنجش است؟. معیاری که نهتنها سکولاریسم را میآزماید، بلکه ادیان ایمانخواه، ایدئولوژیها و هر نظام فکری و عقیدتی و آکادمیکی دیگر را نیز در ترازوی خود قرار میدهد؟. آزادی، اگر اصیل باشد، گزینشی نیست؛ نمیتوان آن را تنها در جایی که به نفع ماست به رسمیت شناخت و در جایی دیگر که به ضرر ماست، خاموش و بی اعتبارش کرد. آزادی، یا هست - و در همه جا جاری است - یا نیست، و در این صورت، هرچه هست، تنها صورتکی از آن است.
شما از «انتخاب» سخن میگویید، امّا آیا به معنای آن وفادارید؟. انتخاب، زمانی معنا دارد که امکانِ «نه» گفتن نیز وجود داشته باشد؛ بویژه زمانی که اراده، از قید تحمیل رها باشد. اگر کسی در میان گزینه های گوناگون، با صدایی رسا بگوید «من این را میخواهم»، و دیگری، با تکیه بر تجربه شخصی، ذوق فردی، یا حتّا قدرت عریان، پاسخ دهد «نه، تو باید آن را بخواهی که من میخواهم» - آیا هنوز میتوان از «انتخاب» سخن گفت؟. یا آنچه که باقی میماند، تنها صورتی مبدّل از اجبار است که در لباسِ انتخاب پنهان شده است؟. به عبارت دیگر و گویاتر. اگر من بخواهم مسئله «انتخاب» را مطرح کنم و گزینه های انتخابی را با لذیذترین غذاهای ایرانی [ = چلو کباب، باقالی پلو با ماهی، فسنجون، قورمه سبزی، زرشک پلو با مرغ، قیمه پلو، کوفته، کله پاچه، آبگوشت دیزی، میرزاقاسمی] مقایسه کنم و بخواهم طبق صحبت شما، مخیّر به انتخاب باشم و با صدایی بلند فریاد بزنم که من، «چلو کباب» میخواهم، آیا شما میتوانید با زور و خصومت و گردن کلفتی و مواضع بدجنسانه و حسادت آلود از در سخن درآیید که نخیر! شما باید «کوفته» بخورید؛ زیرا من، تمام عمرم، کوفته خورده ام و میدانم که خیلی خیلی خوشمزه است. آیا چنین اعمال زوری، خلاف آن صحبت شما نیست که از «انتخاب» دم میزنید؟.
در اینجا، مسئله از یک مثال ساده فراتر میرود؛ از ترجیح یک غذا یا یک سلیقه فردی عبور میکند و به بنیانِ نسبت میان فرد، جامعه و قدرت میرسد. آنکه انتخاب دیگری را برنمیتابد، در حقیقت، نه به حقیقت باور دارد و نه به آزادی؛ بلکه تنها به بازتولید اراده خویش در قالبی عام میاندیشد. اگر مردمی - به هر دلیل، آگاهانه یا از سر تجربه، با تأمل یا با شهود - به گزینهای گرایش پیدا کنند، نسبتِ ما با این انتخاب چیست؟. آیا باید آن را بشنویم، بفهمیم و در برابرش پاسخگو باشیم، یا آن را به مثابه انحرافی از «درک برتر» خود تلقی کنیم و در صدد تصحیح و حذف آن برآییم؟ اینجاست که مرز میان «گفت و گو» و «تحمیل» روشن میشود. اگر بیشینه شمار مردمان ایران به «شاهزاده رضا پهلوی و نظام پادشاهی» متمایل هستند، شما و امثال شما به چه دلیل به خودتان این حقّ را میدهید که علیه «انتخاب مردمان ایران» جبهه گیری خصمانه کنید؟. شما به حیث یک ایرانی حقّ دارید که در فضای عمومی از ایده آلهای خودتان صحبت کنید و چنانچه مردم به آنها اهمیّت بدهند، بی شک در وضعیّت و موارد لازم به آنها توجّه خواهند کرد؛ نه اینکه بیاید با ضرب و زور بخواهید به نام مردمان، ایده آلهای خودتان را حکم قطعی و ضروری و صحیح و انتخاب مردمان بدانید؟. کجای دنیا این رسم است آقای کریمی گرامی؟. مردمان ایران؛ از واقعه قتل عام دیماه تا همین امروز، فریاد میزنند که ما «شاهزاده رضا پهلوی» را میخواهیم. آیا شما باید به رای اکثریّت مردم که آگاهانه و بدون هیچ جبری و زوری انتخاب کرده اند، احترام بگذارید یا اینکه «رای مردمان و انتخاب» برای شما و امثال شما فقط ترفندهای سیاسی و رقابتهای قدرت طلبی هستند؟. کدامیک؟.
هیچکس از حقّ اندیشیدن و بیان ایدههایش محروم نیست؛ این، حداقلِ زیست در افقِ انسانی است. امّا لحظهای که ایده، به جای عرضه شدن، به تحمیل بدل میشود - لحظهای که «نظر» خود را «ضرورت» مینامیم و «میل» خود را «خواست عمومی» جا میزنیم - در آن لحظه، حقیقت قربانی میشود و آزادی، به ابزاری برای فریب تبدیل میشود. مردمان، در سکوتِ تاریخ، همواره در حال انتخاب هستند؛ انتخابهایی که گاه از رنج زاییده میشوند، گاه از امید، و گاه از انباشت تجربههایی که هیچ نظریهای به تنهایی قادر به توضیح آنها نیست. بی اعتنایی به این انتخابهای مردمان، یا تقلیل آنها به «خطا»، نه نشانه آگاهی، بلکه نشانه نوعی خودبینی خطرناک است؛ یعنی خودبینی که خویشتن و همعقیدگان و همسنخان خود را معیار حقیقت میپندارد.
من میپرسم که اگر «انتخاب مردمان ایران (= درونمرزیها و برونمرزیها)» تنها زمانی معتبر است که با خواستِ شما همسو باشد، آیا آنچه شما از آن دفاع میکنید واقعاً «آزادی» است یا صرفاً نامی زیبا برای سلطهای و اغراضی و اهدافی پنهان و استتار شده در مغز و قلب شما و همسنخان شما؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان