سخنان آقای وهابی، پژواک همان صداهای کهنهای است که نیم قرن است از تریبونهای گوناگون برخاستهاند. صداهایی که بسیار گفتهاند، اما هرگز به «فهمی بُرّنده» و «مبنایی راهگشا» نرسیدهاند. این تکرارِ بی فرجام، نه از فقر نادانی یا بی خبری یا کژفهمی، بلکه از تهی بودن نسبتِ گوینده با واقعیتِ زنده ناشی میشود؛ به ویژه آنجا که اندیشه، به جای آنکه از دلِ تجربه برخیزد، به صورتِ بازگویی محفوظات درمیآید. مقایسه وضعیتها، اگر اصیل باشد، باید افق را بگشاید، نه اینکه افق را ببندد. سنجشِ تاریخ، هنرِ دیدنِ تفاوتها در دلِ شباهتهاست؛ اما آنجا که ذهن، از شهامتِ مواجهه با «اکنون» تهی است، به دامِ قیاسهای کژ و بی ریشه میافتد و به جای آنکه آینده را ممکن سازد، گذشته را به زنجیری بر پایِ حال بدل میکند. چنین مقایسهای، نه اندیشیدن، بلکه گریز از اندیشیدن است. آدمی در لحظههای خطیر، عریان میشود؛ نه در گفتار، بلکه در تصمیم گرفتن. آنانی که جسارتِ انتخاب ندارند، اغلب ناتوانی خویش را در لفّافهای از حرفهای ظاهراً پیچیده و علم نما پنهان میکنند؛ یعنی حرفهایی که هر چقدر که پرطمطراقترند، از حقیقت دورترند. اینان به جای آنکه بارِ انتخاب را بر دوش بگیرند، آن را به تعویق میاندازند و تعویق را به نامِ «احتیاط» یا «تحلیل» توجیه میکنند. حال آنکه زندگی، میدانِ تعلیقهای بی پایان نیست.
زندگی، خطی مستقیم با حاشیه امن نیست. کثرتِ راهها، ذاتِ آن است و انسان، درست در بزنگاهِ همین چند راهیهاست که به معنای انتخاب خویش نزدیک یا از آن دور میشود. انتخاب، نه یک کنش ساده، بلکه نوعی تعهدِ وجودی است: پذیرفتنِ پیامدها، پیش از آنکه به وقوع بپیوندند. جامعهای که از این تعهد میگریزد، در واقع از خودش میگریزد. ارجاعِ مکانیکی به رخداد 1357، اگر بدون درکِ زمینهها و دگرگونیهای تاریخی باشد، چیزی جز تحریفِ فهمِ جمعی نیست. تاریخ، تکرار نمیشود؛ این ما هستیم که اگر نیاموزیم، ناچارا خود را در صورتهای دیگر تکرار میکنیم. نسلِ امروز را نمیتوان با معیارهای دیروز سنجید، مگر آنکه بخواهیم فهم را به قالبی مرده تقلیل دهیم. خطای بزرگ، نه در اشتباهِ گذشته، بلکه در ناتوانی از بازاندیشی آن است. مشکل، فقط در خطای تحلیل نیست؛ بلکه در مصدر و مسند تحلیلگر نیز هست. آن که در برجِ عاج نشسته و از لای پنجره سخن میگوید، اغلب صدای زندگی را نمیشنود. فهمِ «شنا کردن»، نه در تورقِ کتابهای مصوّر، بلکه در تماسِ بی واسطه با آب است. اندیشهای که خیسِ واقعیت نشده باشد، هرچقدر هم صیقل خورده، در نهایت خشک و بی جان است. زیستن، پیش شرطِ فهم است و بدون آن، هر نظریهای در بهترین حالت، سایهای از حقیقت است، نه خودِ آن.
مسئله «رفراندوم» یا «انتخاب»، دقیقاً در همین نقطه گره میخورد. انتخاب، صرفاً گزینشِ میانِ گزینهها نیست؛ سنجشِ نسبتِ آن گزینهها با تاریخ، فرهنگ و زیستِ واقعی مردمان ایران است. انتخاب، یعنی پرسیدن اینکه: این راه، با ما چه میکند و ما با آن چه میشویم؟. تقلیلِ آن به یک ساز و کار صوری، تهیکردنِ آن از معناست و سکوت در برابر این پرسشِ بنیانی، نشانه همان ذهنیتِ آچمز است؛ ذهنیتی که جرأتِ ورود به ساحتِ تعیینکننده را ندارد. فاجعه، آنجا رخ میدهد که تحصیلکردگی و استادی، جای اندیشیدن را بگیرد؛ یعنی اینکه واژهها، جای تجربه را و تحلیل، به ابزاری برای تعویقِ حقیقت بدل شود. در چنین وضعی، جامعه نه از فقدانِ دانایی، بلکه از بی خاصیتیِ دانایی صدمه میبیند؛ یعنی دانایی که نمیتواند به تصمیم تبدیل شود و تصمیمی که جرأتِ تحقق ندارد. اگر «انتخاب» را به مثابه تعهدی وجودی نفهمیم و همچنان پشتِ واژهها و مقایسههای بی جان پنهان شویم، در لحظهای که تاریخ – وضعیّت فعلی جنگ و آلترناتیو عظیم شاهزاده رضا پهلوی - دوباره ما را در برابر چند راهیِ سرنوشت قرار دهد، آیا این بار ما انتخاب خواهیم کرد یا باز هم انتخاب خواهیم شد؟.
آقای وهابی، هیچ توضیح دقیق و شفّافی در باره مسئله «رفراندوم» ندادند و نتوانستند توضیح دهند که «انتخاب» یعنی چه؟ و چگونه میتوان آن را نه بر شالوده مدّعیان مشارک در مسئله انتخاب؛ بلکه نسبت آنها را با تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، برآورد و بررسی و به محک زد. این اصل کلیدی را آقای وهابی و امثال او هیچوقت در باره اش، لام تا کام، حرفی نمیزنند و این یعنی فاجعه ذهنیّت آچمز و بی خاصیّت طیف تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران سیاسی جامعه ایرانی.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
مقایسه ای مختل کننده؛ نه راهگشا.
درووود!
تحشیه ای در گذرگاه عقربها و رطیلها!
سخنان آقای وهابی، پژواک همان صداهای کهنهای است که نیم قرن است از تریبونهای گوناگون برخاستهاند. صداهایی که بسیار گفتهاند، اما هرگز به «فهمی بُرّنده» و «مبنایی راهگشا» نرسیدهاند. این تکرارِ بی فرجام، نه از فقر نادانی یا بی خبری یا کژفهمی، بلکه از تهی بودن نسبتِ گوینده با واقعیتِ زنده ناشی میشود؛ به ویژه آنجا که اندیشه، به جای آنکه از دلِ تجربه برخیزد، به صورتِ بازگویی محفوظات درمیآید. مقایسه وضعیتها، اگر اصیل باشد، باید افق را بگشاید، نه اینکه افق را ببندد. سنجشِ تاریخ، هنرِ دیدنِ تفاوتها در دلِ شباهتهاست؛ اما آنجا که ذهن، از شهامتِ مواجهه با «اکنون» تهی است، به دامِ قیاسهای کژ و بی ریشه میافتد و به جای آنکه آینده را ممکن سازد، گذشته را به زنجیری بر پایِ حال بدل میکند. چنین مقایسهای، نه اندیشیدن، بلکه گریز از اندیشیدن است. آدمی در لحظههای خطیر، عریان میشود؛ نه در گفتار، بلکه در تصمیم گرفتن. آنانی که جسارتِ انتخاب ندارند، اغلب ناتوانی خویش را در لفّافهای از حرفهای ظاهراً پیچیده و علم نما پنهان میکنند؛ یعنی حرفهایی که هر چقدر که پرطمطراقترند، از حقیقت دورترند. اینان به جای آنکه بارِ انتخاب را بر دوش بگیرند، آن را به تعویق میاندازند و تعویق را به نامِ «احتیاط» یا «تحلیل» توجیه میکنند. حال آنکه زندگی، میدانِ تعلیقهای بی پایان نیست.
زندگی، خطی مستقیم با حاشیه امن نیست. کثرتِ راهها، ذاتِ آن است و انسان، درست در بزنگاهِ همین چند راهیهاست که به معنای انتخاب خویش نزدیک یا از آن دور میشود. انتخاب، نه یک کنش ساده، بلکه نوعی تعهدِ وجودی است: پذیرفتنِ پیامدها، پیش از آنکه به وقوع بپیوندند. جامعهای که از این تعهد میگریزد، در واقع از خودش میگریزد. ارجاعِ مکانیکی به رخداد 1357، اگر بدون درکِ زمینهها و دگرگونیهای تاریخی باشد، چیزی جز تحریفِ فهمِ جمعی نیست. تاریخ، تکرار نمیشود؛ این ما هستیم که اگر نیاموزیم، ناچارا خود را در صورتهای دیگر تکرار میکنیم. نسلِ امروز را نمیتوان با معیارهای دیروز سنجید، مگر آنکه بخواهیم فهم را به قالبی مرده تقلیل دهیم. خطای بزرگ، نه در اشتباهِ گذشته، بلکه در ناتوانی از بازاندیشی آن است. مشکل، فقط در خطای تحلیل نیست؛ بلکه در مصدر و مسند تحلیلگر نیز هست. آن که در برجِ عاج نشسته و از لای پنجره سخن میگوید، اغلب صدای زندگی را نمیشنود. فهمِ «شنا کردن»، نه در تورقِ کتابهای مصوّر، بلکه در تماسِ بی واسطه با آب است. اندیشهای که خیسِ واقعیت نشده باشد، هرچقدر هم صیقل خورده، در نهایت خشک و بی جان است. زیستن، پیش شرطِ فهم است و بدون آن، هر نظریهای در بهترین حالت، سایهای از حقیقت است، نه خودِ آن.
مسئله «رفراندوم» یا «انتخاب»، دقیقاً در همین نقطه گره میخورد. انتخاب، صرفاً گزینشِ میانِ گزینهها نیست؛ سنجشِ نسبتِ آن گزینهها با تاریخ، فرهنگ و زیستِ واقعی مردمان ایران است. انتخاب، یعنی پرسیدن اینکه: این راه، با ما چه میکند و ما با آن چه میشویم؟. تقلیلِ آن به یک ساز و کار صوری، تهیکردنِ آن از معناست و سکوت در برابر این پرسشِ بنیانی، نشانه همان ذهنیتِ آچمز است؛ ذهنیتی که جرأتِ ورود به ساحتِ تعیینکننده را ندارد. فاجعه، آنجا رخ میدهد که تحصیلکردگی و استادی، جای اندیشیدن را بگیرد؛ یعنی اینکه واژهها، جای تجربه را و تحلیل، به ابزاری برای تعویقِ حقیقت بدل شود. در چنین وضعی، جامعه نه از فقدانِ دانایی، بلکه از بی خاصیتیِ دانایی صدمه میبیند؛ یعنی دانایی که نمیتواند به تصمیم تبدیل شود و تصمیمی که جرأتِ تحقق ندارد. اگر «انتخاب» را به مثابه تعهدی وجودی نفهمیم و همچنان پشتِ واژهها و مقایسههای بی جان پنهان شویم، در لحظهای که تاریخ – وضعیّت فعلی جنگ و آلترناتیو عظیم شاهزاده رضا پهلوی - دوباره ما را در برابر چند راهیِ سرنوشت قرار دهد، آیا این بار ما انتخاب خواهیم کرد یا باز هم انتخاب خواهیم شد؟.
آقای وهابی، هیچ توضیح دقیق و شفّافی در باره مسئله «رفراندوم» ندادند و نتوانستند توضیح دهند که «انتخاب» یعنی چه؟ و چگونه میتوان آن را نه بر شالوده مدّعیان مشارک در مسئله انتخاب؛ بلکه نسبت آنها را با تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، برآورد و بررسی و به محک زد. این اصل کلیدی را آقای وهابی و امثال او هیچوقت در باره اش، لام تا کام، حرفی نمیزنند و این یعنی فاجعه ذهنیّت آچمز و بی خاصیّت طیف تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران سیاسی جامعه ایرانی.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان