رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 21 تیر 1405 - Sunday, 12 July 2026

از پسلرزه ها و سنگلاخها

از پسلرزه ها و سنگلاخها

تاریخ نگارش:01/04/2026

از پسلرزه ها و سنگلاخها

[ ..... ارزش انسانها به اندازهٔ حقوقی است که دارند. آنچه که از انسان، انسان می آفریند، همزمان همان چیزی است که به او حقّ میبخشد. امّا چگونه میتوان این عنصرِ انسانبودگی را در هر فردی بازشناخت و آشکار کرد؟. ما باید در احساسی که نسبت به دیگران داریم و تصوّری که از خویشتنِ انسانیِ خود در آگاهبودمان حمل میکنیم، همواره بکوشیم تا ارزش انسان را در صورتها و تجلیّات تازه و نو به نو محقّق سازیم و هرگز نباید حقوق او را از نظر دور بداریم. از سوی دیگر، برای آنکه  حقوق انسانی در وضعیّت اجتماعی پایمال نگردد، ناگزیریم آنها را به حاکمیّتِ مردم، به ارادهٔ جمعیِ ملّت و مسئولیّت فرهنگی و بشری در قبال یکدیگر بسپاریم.]

[Philosophie der Französischen Revolution – BERNHARD GROETHUYSEN (1880 - 1946) – Campus Verlag– Frankfurt am Main - 1989 – S. 192]

گر به هم پیوستمی، از جمله عنقا میشویم
ور ز هم بگسستمی، هر یک به تنها میشویم [ دیوان مولوی بلخی]

چرا باید ماندگاریِ پسمانده‌ های حاکمیّتی که خود را در هیئت «ولایت فقیه» متجسّد کرده است، نه صرفاً  به نام استمرار یک نظام سیاسی؛ بلکه به ‌منزلهٔ فرسایشِ تدریجیِ «جان و جهانِ ایران» دانسته و شناخته شود؟؛ زیرا مسئله، دیگر بر سر یک حکومت یا تغییرِ یک ساختار نیست؛ بلکه سخن از نوعی «اراده کور هستی ‌ستیز» است که در تار و پود آن، زندگی نه ارزش نامکرّر و هرگز جایگزین ناپذیر؛ بلکه مانعی بر سر راه تحقّقِ یک ادّعای قدسی تلقی میشود. آنجا که مصدر قدرت، خودش را به امریّت مطلق و هرگز پرسش نا‌پذیر بدل میکند، هر نشانه‌ای از آن-  در فرو پاشیده‌ترین و فرسوده‌ترین شکلش - همچون بذرِ بازتولیدِ همان نفیِ زندگی عمل میکند.
چرا در بزنگاه تاریخی، سخن از زدودنِ همهٔ نشانه‌ها و علائم چنین نظمی به میان می‌آید؟؛ زیرا تاریخ و فرهنگ و مردمان جامعه، نه فقط از حضورِ قدرتها؛ بلکه از «بقای نشانه‌ هایشان» زخم میخورند. نشانه‌ها، حافظهٔ قدرت‌ هستند و حافظهٔ قدرت، اگر پالایش نشود، خود را در اشکال نو بازسازی میکند. آنچه که باید از میان برخیزد، تنها ساختارهای عینی نیست؛ بلکه «معنای حقّانیّت و لژیتیماتسیون» است که در پسِ آنها لانه کرده است. اگر این معنا همچنان زنده بماند، هر فروپاشی، صرفاً وقفه‌ای موقّت در بازگشتِ همان خواهد بود. به همین دلیل باید در باره مغزه این پرسش اندیشید که چرا ماندنِ پسمانده‌های حکومت خلفای الله، افقی جز خشونت و قهقرا و خونریزی و اعدام و تجاوز و غارت و ویرانی و دربدری و نکبت و افسردگی و ذلالت نمیگشاید؟؛ زیرا نظامی که بقای خود را در انکارِ دیگری تعریف کرده است، در لحظهٔ ضعف، نه به بازاندیشی؛ بلکه به تشدیدِ انکار روی می‌آورد. خشونت، برای چنین نظمی، نه ابزار اجرایی؛ بلکه زبان مراوده و معاشرت است و زبانی که جز حذف و قتل و تجاوز و ارعاب و زورگویی نمیشناسد، در مواجهه با اعتراض، تنها یک پاسخ دارد: نابودی و خونریزی. به همین علّت، بقای آن -  در صورتِ تضعیف ‌شده - به معنای تعلیقِ موقّتِ فاجعه نیست؛ بلکه به معنای تداومِ امکانِ آن است.
چرا هر نشانه، هر بازماندهٔ اقتدار و قدرت زمامداران سیستم آخوندی باید چون خطری بنیانی دیده شود؟؛ زیرا فرهنگ و تاریخ، تنها در کتابها نوشته نمیشوند؛ بلکه در نمادها، در زبان، در عادتها و در ترسهای به ‌جا‌ مانده رسوب میکنند. هر نشانهٔ باقیمانده، پلیست میان گذشتهٔ سرکوب و آیندهٔ محتملِ تکرار آن. اگر پلها ویران نشوند، عبورِ دوبارهٔ همان وضعیّت فاجعه بار، نه تنها ممکن، که محتمل خواهد بود. چرا هر تلاشی برای نجات یا دوام حاکمیّتی فقاهتی، همداستانی با نفیِ زندگی است؟؛  زیرا در اینجا، بی ‌طرفی وجود ندارد. جایی که اصلِ زندگی و ارجمندی انسانی به محاق رفته است، هر تعلیق، هر توجیه، هر امید به اصلاحِ درونی، در نهایت به آزار دادن و تداوم رنج میانجامد. نجاتِ نیافتن از چنین سیاهچالی، نجاتِ  نیافتن ساختاریست که خودش، نافیِ امکانِ زیستنِ آزاد و شایسته است و چرا ضرورتِ برچیدنِ این سیستم مخوف الهی، فراتر از وظیفه‌ای اخلاقی یا مسئولیتی تاریخی است؟؛ زیرا اینجا، سخن از «شرطِ امکانِ زندگی» است.
تا زمانی که اراده‌ای که مرگ را در پوششِ قدسیّت، مُجری است و همچنان در جهانِ ما حضور دارد، هیچ بنیان پایداری برای آزادی و باهمزیستی شکل نخواهد گرفت. آنچه که باید در هم شکسته شود، نه صرفاً یک قدرت مطلق و الهی؛ بلکه «تصویرِ واژگون شده مسئولیّت فرمانروایی» است که زندگی و جان را قربانیِ ادّعاهایی تحمیلی و تلقینی و آلوده به بلاهت محض، تقریر و تفسیر میکند. از این لحاظ، مبارزه، صرفاً کنشی سیاسی نیست؛ بلکه کوششیست برای بازگرداندنِ معنا به زندگی، برای بازتعریفِ نسبتِ انسان با قدرت و برای گشودنِ افقی که در آن، هیچ موضوع مقدّسی نتواند به بهای نابودیِ انسانها قد علم کند. بدون این خویشکاریِ ریشه‌ای، آزادی، واژه‌ای تهی خواهد ماند و باهمزیستی، شعاری بی‌ پشتوانه. اکنون، شایان پرسیدن است که من ایرانی، در این گره‌گاهِ تاریخ، آیا هنوز تماشاگرِ تکرارم یا توانِ گسستن از آن را در خود یافته‌ام؟ و اگر لحظهٔ تصمیم فرا رسیده است، آیا جرأتِ آن را دارم که نه‌ فقط در گفتار؛ بلکه در ژرفای وجودم، جانبِ زندگی را برگزینم؟. امّا چگونه است که هنوز در میانه‌ غوغای ادّعاها و فریادهای هویّتی، بسیاری از ایرانیان از تمییز ابتدایی ‌ترین تمایزات ناتوان مانده ‌اند؟.  تمایز میان «شالوده» و «مصالح». میان آنچه که بنیان مینهد و آنچه صرفاً بر شالوده ها ساخته میشود. گویی خانه را با آجر تعریف میکنند، نه با نقشه و تاریخ را با رخداد، نه با معنا و ارزش زیستن و خویشکاری. چرا این بداهتِ به ‌ظاهر ساده، هنوز فهمیده نشده است که بدون درکِ روشن، مستدل و ریشه‌ای از «چیستیِ ایران» و «معنای ایرانی بودن»، هر سخنی در باره‌ سیاست، فرهنگ، یا جامعه، معلق در هوا است؟.  آنچه شالوده و زیرساخت زاینده ندارد، هر چند به ‌ظاهر بر پا ایستاده باشد، در حقیقت بر لبه‌ فروپاشی نفس میکشد؛ زیرا استواری، نه از کثرتِ أجزاء؛ بلکه از انسجامِ بنیانها زاده میشود.
مسئله، صرفاً ناآگاهی نیست؛ بلکه نوعی گسستِ وجودی است. بسیاری هنوز خود را «جزئی از کلّ» نمیفهمند؛ بلکه «جایگزین کل» میپندارند. نه چون سلولی در پیکر ایران؛ بلکه چون پیکری جدا افتاده که میخواهد تعریفِ ایران را از نو بنویسد -آنهم نه از دل تاریخ و فرهنگِ باهمستان؛ بلکه از تنگنای تمایلات فردی و گروهی و قومی و تشکیلاتی و فرقه ای و گرایشی. اینجا دیگر با خطا مواجه نیستیم؛ بلکه با وارونگیِ نسبتها رو به‌ رو هستیم: یعنی اینکه جزء، مدّعیِ کلّیّت میشود، و کلّیّت، به حاشیه رانده میشود. چرا هنوز درک نمیشود که «کثرت» بدون «وحدت»، نه تنها کارگزار نیست؛ بلکه خود به دلیل فروپاشی بدل میشود؟. کثرت، اگر در افقِ وحدت معنا نیابد، صرفاً پراکندگی است و وحدت، اگر کثرت را در خود نپرورد، به استبداد میانجامد. این دو، نه در تقابل؛ بلکه در تلازمند - دو روی یک حقیقتِ زنده. همانگونه که هیچ قلّه‌ای بدون درّه معنا ندارد و هیچ درّه‌ای بدون قلّه، تصوّر پذیر نیست. پس این سکوتِ سنگین درباره‌ «وحدت» از کجاست؟. چرا آنانی که پیوسته از «کثرت و کثرتگرایی» سخن میگویند، از تشریح و توضیح بنیانهای وحدت عاجزند؟. آیا به این دلیل است که وحدت، مستلزمِ پذیرشِ اصولی فراتر از سلیقه‌ها و منافع است؟. اصولی که دیگر نمیتوان آنها را به دلخواه شکل داد یا مصادره کرد؟. شاید مشکل، نه فقط در ناآموختگی، بلکه در نخواستن برای آموختن باشد؛ در نوعی خودبسندگیِ سطحی که هر پرسشِ بنیانی را تهدیدی علیه خویش میبیند. آیا ریشه‌ این وضعیت را باید در فقرِ اندیشه جُست، یا در گریختن از اندیشیدن؟. در ناتوانی، یا در نوعی لجاجتِ آگاهانه؟. در جهل، یا در پناه بردنِ ارادی به جهل؟. آنجا که نفرتهای خُرد و منافعِ تنگبینانه، جایگزینِ فهمِ کلان میشوند، دیگر نه گفت‌ و گو ممکن است و نه افق مشترک و از همه مهمتر: چرا هنوز بسیاری نمیتوانند ایران را در جامعیّتِ زنده و پویای اقوام، زبانها، و روایتهایش تصوّر کنند؟. چرا این دریای پهناور، مدام به کوزه‌های تنگِ تفسیرهای شخصی/قومی/تشکیلاتی/سازمانی/فرقه ای/عقیدتی/مذهبی و امثالهم تقلیل داده میشود؟ مگر نه این است که هر کوزه‌ای، هر چقدر هم که بزرگ باشد، دریا را  در خود جای نمیدهد و نمایندگی نیز نمیکند؛ بلکه تنها تصویری ناقص و محدود از آن را حمل میکند؟.
شاید زمان آن فرا رسیده باشد که پرسشی بنیانیتر مطرح شود؛ یعنی پرسشی که به «دیگران» ارجاع نمیدهد؛ بلکه هر فرد را در برابر خویش قرار میدهد: آیا ما حقیقتاً در پیِ فهمِ ایرانیم، یا تنها در پیِ تحمیلِ تصویرِ خویش بر چیزی به نام ایران؟. شاید آنچه بیش از هر چیز در این میان غایب است، «نسبتِ اندیشیدن» با «مسئولیت» است. گویی اندیشه، برای بسیاری، نه تعهدی به حقیقت؛ بلکه ابزاری برای تثبیت پیشفرضهای پیشینی است. در چنین وضعیّتی، مفاهیمی چون «ایران»، «هویّت»، «وحدت» و «کثرت»، دیگر میدانِ کشف نیستند؛ بلکه به سنگرهایی بدل میشوند برای دفاع از خویشتنهای ناتمام و گاه متورّم. هر کس از درونِ کوزه‌ خود، نه در پیِ فهم دریاست؛ بلکه میکوشد دریا را تا حدّ کوزه‌ خویش فروبکاهد و این، آغازِ فاجعه‌ فهم است. در این گستره، مسئله تنها در ناتوانی از تمایزگذاری نیست؛ بلکه در فقدانِ «افق» است. افقی که در آن، جزء بتواند جای خود را در دامنه کلّ دریابد و کل، بدون بلعیدنِ جزء، آن را در خود بپرورد. افق، جایی است که تضادها به تقابلِ ویرانگر فروکاسته نمیشوند؛ بلکه به تنشهای زاینده دگردیسه میشوند. امّا وقتی افق فرو میریزد، هر تفاوتی تهدید میشود و هر وحدتی با سوءظن نگریسته میشود. در چنین فضایی، نه کثرت به رسمیّت شناخته میشود و نه وحدت، امکانِ تکوین مییابد؛ بلکه هر دو، به کاریکاتورهایی از خود تنزّل پیدا میکنند. آنچه که امروز به‌نام «کثرت» فریاد زده میشود، اغلب چیزی جز تکثیرِ انزواها نیست و آنچه که گاه به ‌نام «وحدت» عرضه میشود، چیزی جز یکدستسازیِ تهی از معنا نیست. هر دو، در غیابِ شالوده‌های اندیشیده و زیسته و ریخته گری شده در آگاهبود تاریخی و فرهنگی مردمان ایران، به انحراف میروند؛ زیرا که نه کثرتِ بی‌افق میتواند زیست ‌پذیر باشد و نه وحدتِ بی‌ ریشه میتواند پایدار بماند.
با این تفاصیل،  شاید باید یک گام عمیق‌ تر رفت: آیا اساساً ما هنوز توانِ زیستن در « دایره میانجیگری» را داریم؟. در فضای دشوار و باریک که نه به افراطِ اینسو میلغزد و نه به تفریطِ آنسو؟. جایی که انسان، هم خودش است و هم بیش از خود. هم جزئی از یک کلّ، و هم حاملِ یگانگیِ خویش؛ زیرا ایران، اگر معنایی داشته باشد، دقیقاً در همین میانجیگری زنده است - نه در حذفِ تفاوتها، و نه در رهاسازیِ آنها به حالِ گسیختگی. افزون بر این، باید جرأت طرح این اندیشه را نیز داشت که شاید بخشی از بحران، از «شتابزدگی در تعریف» ناشی میشود. ما پیش از آنکه بفهمیم، میخواهیم تعریف کنیم. پیش از آنکه گوش بسپاریم، میخواهیم حکم صادر و ابلاغ کنیم و این شتاب، هر امکانی را برای تکوینِ فهمِ مشترک از میان میبرد. فهم، امّا، موضوعی تدریجی، پر هزینه و نیازمندِ انضباطِ درونی است. چیزی که با شعار، جایگزین نمیشود.
در نهایت، شاید باید این حقیقتِ ناخوشایند را نیز به رسمیّت شناخت: آنانی که از وحدت میگریزند، اغلب از محدود شدنِ خویش میترسند و آنانی که از کثرت هراس دارند، تابِ گشودگی را ندارند. هر دو، به ‌نوعی، از «دیگری» بیم دارند و تا زمانی که این بیم، به‌ صورت اندیشیده و نقّادانه مواجه نشود، هیچ شالوده‌ای بنا نخواهد شد و اکنون، پرسشی که میتواند همچون آینه‌ای بی ‌رحم در برابر ما قرار گیرد: آیا ما آماده‌ایم بهایِ اندیشیدنِ واقعی و توام با سنجشگری رادمنش را بپردازیم؛ یعنی از خود، از پیشفرضها و از تملّکِ ساده‌انگارانه‌ مفاهیم دست برداریم یا همچنان ترجیح میدهیم در آسایشِ توهّماتِ خویش، جهانی و اقیانوسی به نام ایران را به اندازه‌ فهمِ ناپخته‌ کوزه خود،  کوچک و حقیر کنیم؟.

1-    از مفهوم قاپی تا مفهوم اندیشی

میان «قاپیدنِ مفهوم» و «اندیشیدن و زایشِ مفهوم» شکافی است به ژرفای تفاوتِ میان تکرار و آفرینش. میان پژواک و صدا. آنانی ‌که مفهوم را میقاپند، در حقیقت نه به معنا دست یافته و نه در مسیر فهمیدن گام نهاده اند. آنها صرفاً واژگانی را بر زبان و قلم حمل میکنند که در آنها سکونت ندارند. مفاهیمی که در بسترِ رنج، تاریخ، تجربه و پرسشِ دیگران زاده شده‌اند، وقتی بی‌ هیچ گوارشی و تأملی به عاریت گرفته میشوند، به پوسته‌هایی تهی دگردیسه میشوند؛ یعنی الفاظی بی ‌ریشه که نه میرویند و نه میرویانند. افراد عاریت گیر، هرچند به ظاهر در حال «گفتن و نوشتن» هستند، در باطن تنها «تکرار» میکنند و تکرار، هرگز تاریخ و فرهنگ را نمیجنباند و متاثّر نیز نمیکند. عاریت گیر در تقلید، اسیرِ چیزی است که حتّا آن را نفهمیده است؛ زیرا فهمیدن، نه در کاربردِ واژه ها و مفاهیم؛ بلکه در زیستنِ  و بالیدن در واژه ها و مفاهیم؛ آنهم در متنِ تجربه و تفکّر است. مفهومِ اندیشیده ‌نشده، همچون بذری سوخته است در خاکی بیگانه. نه جوانه میزند و نه معنا می‌آفریند.
در مقابلش، آنانی ‌که می‌اندیشند، میکوشند تا از دلِ تأمّلات خویش، مفاهیم را بزایند؛ نه آن ‌که آنها را برُبایند. آنها زبان را به کار نمیگیرند، بلکه زبان را میسازند. مفاهیم برای آنها ابزار نیستند؛ بلکه حاصلِ زیستِ فکری هستند؛.گرهگاههایی که تجربه، تاریخ، رنج و پرسش در آنها به هم میرسند. «مفهوم ‌اندیشی» یعنی عبور از سطحِ واژه به ژرفای معنا. یعنی ساختنِ افقی که در آن، تجربه‌های زیسته به بیان میرسند و فهمیدن از دلِ آنها سر برمی‌آورد. امّا تراژدیِ اندیشه در ایران – دست ‌کم در یک صد سال اخیر - در همین گسست نهفته است: گسست میان «مفهوم» و «زیستِ مفهوم». بسیاری از تحصیلکردگان، آکادمیکرها و کنشگران اجتماعی و سیاسی به جای آنکه مفاهیم را در بسترِ تاریخ و فرهنگ و مسئله ‌های این سرزمین بیافرینند، آنها را از جغرافیاهای فکری دیگران میربایند و با این توهّمِ ویرانگر به کار میگیرند که گویا در حال اندیشیدن در باره مسائل میهن و مردمان خود هستند. حال آنکه مفاهیم عاریتی، ریشه در خاکی دیگر دارند و از رنجی دیگر زاده شده‌اند و به پرسشی دیگر پاسخ میدهند.
مفهوم، اگر در افقِ تجربه‌ یک ملّت، گواریده نشود، اگر در آتشِ پرسشهای میهنی گداخته نگردد، هرگز به شناخت نمی‌انجامد؛ بلکه بر عکس، به حجابی بدل میشود که فهمیدن را میپوشاند و اندیشه را به توهّمِ فهمیدن مبتلا میکند. «مفهومِ بیگانه» تا زمانی که به «مفهومِ اندیشیده ‌شده» بدل نشود، نه تنها راهگشا نیست؛ بلکه خودش به مانعی در برابرِ اندیشیدن تبدیل میشود. فاجعه‌ تفکر، آنگاه آغاز میشود که جامعه‌ای توانِ تمایز میان «مفهوم‌ قاپی» و «مفهوم ‌اندیشی» را از دست بدهد؛ مخصوصا آنگاه که واژه‌ها به جای آنکه زاده‌ اندیشه باشند، بدل به پوششی برای فقدانِ اندیشه شوند. در چنین وضعی، زبان فربه میشود و تفکّر نحیف. گفتار بسیار میشود و معنا اندک. شاید مسئله نه صرفاً در «گرفتن و اخذ» مفاهیم؛ بلکه در ناتوانی از «رنجِ اندیشیدن» باشد؛ زیرا زایشِ مفهوم، مستلزمِ مواجهه‌ای صادقانه با واقعیّت، با تاریخ، و با خویشتن است - مواجهه‌ای که همواره آسان نیست و گاه مستلزمِ فروپاشیِ یقینهای پیشین است-. اکنون پرسش این است: آیا ما جرأت آن را داریم که به جای پناه ‌بردن به مفاهیمِ آماده، در تاریکیِ پرسشهای خود بایستیم و از دلِ این ایستادن، مفاهیمی را بیافرینیم که حقیقتاً از آنِ ما باشند یا همچنان میخواهیم در روشناییِ عاریتیِ دیگران، سایه‌ فهمیدن را به جای خودِ فهمیدن بنشانیم؟. کدامیک؟.

2-    چراغداران کورفهم

چگونه میتوان داعیه چراغداری کرد، در حالیکه نه فتیله‌ای در روغنی ریشه دارد و نه شعله‌ای که از عمق خود بتابد؟. چگونه میتوان طلایه داری روشنفکری را ادّعا کرد و در عین حال چشمهایی کور در برابر حقیقت و تجربه انسانی داشت؟. چگونه ممکن است انسانی خود را حامل ایده‌ها و نظریّه‌ها بداند، بدون آنکه در عمق اندیشه و رنج شخصی و جمعی غوطه ‌ور شده و دریای ذهنیّت خودش را با خرد و تجربه بارور نساخته باشد؟. چگونه میتوان تفاوت میان اندیشه‌ای زنده، پویا و مولّد را با مصنوعات مونتاژی و تقلیدی درک نکرد؟. چگونه میتوان از درختان بی ‌ریشه، انتظار محصول داشت و از خاکهای خشک، میوه‌ای شیرین طلب کرد؟. هر فکری که در خاک تجربه ریشه نزند، حتّا اگر پر طمطراق و زیبا باشد، هیچ شکوفایی نخواهد داشت و هر شکوفایی که از خاک تجربه بیرون نیامده باشد، میوه‌ای ندارد و تنها سایه‌ای خام و بی ‌ثمر است.
فکری که از تخمه به نهالی بارور و درختی ثمربخش تبدیل میشود، تنها از طریق پیوند با تجربه واقعی، رنج شخصی و خرد جمعی امکان شکوفایی مییابد. کسانی که نمیتوانند یا نمیخواهند اندیشه‌های خود را زاینده کنند، ناگزیر به حاملانی بدل میشوند که مشعل در دست دارند امّا راهها را نمیشناسند؛ یعنی کسانی هستند که کورفهمند و نابینا و در تاریکی خود، روشنایی مطلق میبینند؛ اما نه راه، نه حقیقت، نه مسیر را. چراغداری حقیقی پیش از هر ادّعای لفظی و کتبی، مستلزم بینایی درونی است؛ یعنی فهمی روشن که ابتدا از چشم دل آغاز شود و سپس در جهان، تابش یابد. هر گاه جامعه‌ای از طرف و در معیّت کسانی چراغداری شد و شود که در کورفهمی خود، روشنایی مطلق دیدند و میبینند و نه جهالتها و حماقتهای زنگار گرفته را، متعاقبش، چنان جامعه ای به پرتگاههای تاریخی فرو افتاد و فرو می افتد؛ از حکومتهای مطلقه تا سیاستهای نابخردانه که رشد و خرد را مسدود کردند و راه اندیشه را به بن‌ بست کشاندند. افزون بر این، چراغدار واقعی نمیتواند تنها از میراث دیگران تغذیه کند. او باید از خاک خود، از تجربه‌های شخصی و جمعی، از پرسشهای سخت و رنجهای واقعی، زاینده و آفریننده شود. اندیشه‌ای که ریشه در تجربه نداشته باشد، هر چقدر زیبا و پر طمطراق نیز باشد، در هر صورت،  باری بیش بر دوش جامعه نیست. در حقیقت، سایه‌ای بیش نیست که هیچ روشنی نمیبخشد و هیچ راهی نمیگشاید.
پرسشهایی که هر مدّعی روشنفکری و چراغداری را باید به سکوت و تعمّق وادار کند، اینهاست: آیا پیش از ادّعای روشنایی، چشمان درون خود را آزمایش کرده‌ایم؟. آیا جرئت داریم اندیشه‌های خود را از دل تجربه و رنج بیرون بکشیم و نه تنها نور بتابانیم؛ بلکه مسیر را برای دیگران نیز روشن کنیم؟. آیا میتوانیم بین شعله‌ای که از ریشه خود میجوشد و نوری که صرفاً بازتابی است، تمایز بگذاریم؟ و مهمتر از همه: اگر اندیشه‌ای در خاک تجربه ریشه نداشته باشد، آیا حقّ داریم آن را به دیگران هدیه دهیم؟. یا تنها مشعلدارانی کور و گمراه خواهیم بود، که راه را نمیشناسند و جامعه را به پرتگاههای تاریک میرانند؟. آیا ما، امروز، آماده‌ایم که پیش از هر ادّعای روشنفکری، از خود بپرسیم: آیا ریشه در تجربه داریم، آیا اندیشه‌های ما زاینده‌ هستند و آیا شعله‌ای که میتابانیم حقیقتاً از درون ما برمیخیزد یا بازتابی از نشخوار کردن نظرات دیگران و تقلیدی مزمن بیش نیست؟.

3-    چپ شدگان در جاده ها و راههای زندگی

اندوه ‌بار است حال و روز انسانی که گسسته از واقعیّتهاست، نه به این دلیل که رویا میبیند؛ زیرا رؤیا ذاتِ جانِ اوست؛ بلکه بیش از هر چیز، به این دلیل که انسان گسیخته از واقعیّتها در میان انبوهی از آرمانها، ایده‌آلها و شیرین ‌خیالیها به پرواز درمی‌آید، امّا در واقعیّت زیسته و مادّی حیات خود، چنان به حضیض نکبت، حقارت و بی ‌خردی فرو میغلتد که دیگر توان ایستادن بر پاهای اندیشنده و خودزاینده خویش را از دست میدهد. اینجا، شکاف نه میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد»؛ بلکه میان «توانِ بودن» و «جرأتِ بودن» است؛ یعنی شکافی که انسان را از درون خالی میکند، بی ‌آنکه خودش بداند. تراژدی، آنگاه ژرف ‌تر میشود که مدّعیان آرمان- یعنی آنانی که میبایست افق بگشایند - در باتلاقی از واپسماندگیهای نظری، فقرِ روحی، کژیِ رفتاری و انحطاط اخلاقی فرو میغلتند. اینان نه‌ تنها راهی نمیگشایند؛ بلکه خودشان به گره‌ای در مسیر راه تبدیل میشوند؛ گره‌ای که از فرطِ پیچیدگی و خودفریبی، دیگر به ‌سادگی گشوده نمیشود. در چنین وضعی، انسان درمیماند که آیا باید به آنان یاری رساند، یا نخست باید خودِ مفهوم «یاری» را از نو اندیشید؛ زیرا آنانی که در توهّمِ آبادانیِ ناکجاآبادها مسکن گزیده، یاری را نیز در چارچوب همان توهّم معنا میکنند.
آنچه که در تاریخ معاصر ایرانیان، به ‌ویژه از عصر مشروطه به اینسو، تحت نام «چپ» صورتبندی شد، نمونه‌ای برجسته از این گسست بنیانی است: پدیده‌ای که در ژرفای وجودی‌اش، نه از خاکِ تاریخ و فرهنگ این سرزمین رویید و نه توانست با آن پیوندی زنده برقرار کند؛ بلکه در آمیزه‌ای متناقض، از یک‌ سو در دیگِ گداخته‌ شریعت اسلامیّت ذوب شد و از سوی دیگر، در پوسته‌ای سخت و بی ‌روح از ایدئولوژی مارکسیستی پیچیده گشت. حاصل، نه زایشِ اندیشه‌ای نو؛ بلکه تولّد موجودی التقاطی و بی ‌ریشه بود - موجودی که هر حرکتش، پیشاپیش حاملِ سقوط خویش بود. چنین طیفی، در هر کنش و واکنشی، بیش از آنکه نیرویی پیش ‌برنده باشند، به ماشینِ فرسوده‌ای میمانستند که هنوز چند گام بر نداشته، واژگون بر کنارِ راه می‌افتادند و این واژگونی، نه حادثه‌ای تصادفی؛ بلکه خصلتی درونی است: «چپ شدن در آغاز راه» - هنری که از ناتوانی در بنیانگذاری بر خویشتن سرچشمه میگیرد. آنانی که نتوانند از درونِ تاریخ و فرهنگ خویش سر برآورند، ناگزیر به هر بادِ حادثه‌ای سپرده میشوند؛ همچون قاصدکی سرگردان که نه مقصدی میشناسد و نه مبدأیی را به یاد می‌آورد.
چپهای ایدئولوژیک، پس از نزدیک به یک سده تلاش و تقلّا، هنوز نتوانسته‌اند جای خویش را در نسبت با ایران، جهان، یا حتّا خودِ انسان بیابند. تعلّق، برای آنان مسئله‌ای حل‌ نشده باقی مانده است؛ زیرا تعلّق، پیش از آنکه به جغرافیا یا ایدئولوژی مربوط باشد، به «ریشه داشتن» در یک افق معنایی زنده بازمیگردد؛ یعنی افقی که در آن، اندیشه از تجربه میروید و تجربه از تاریخ تغذیه میکند. چپِ ایدئولوژیک در جامعه ایرانی، در این معنا، نه صرفاً یک گرایش فکری؛ بلکه سدّی در برابر تحوّلات کلیدی بوده و همچنان هست. سدّی که بیش از آنکه از بیرون تحمیل شده باشد، از درونِ ناتوانی در خودفهمی و خودبنیانی برپا شده است. عبور از این سدّ، تنها با نقدِ بیرونی ممکن نیست؛ بلکه مستلزم سنجشگری‌ ریشه‌ای است که بتواند توهّم را از امکان و آرزو را از حقیقت تمیز دهد. شاید تنها از خلال چنین سنجشگری‌، راهی به سوی بازآمدن، بازآفرینی و پیوندی اصیل با تاریخ و فرهنگ این سرزمین گشوده شود. پیوندی که نه از سر اجبار؛ بلکه از دلِ فهمی زنده و مسئولانه برمیخیزد.
امّا پرسشِ گره‌گشا اینجاست: آیا میتوان بی‌ آنکه نخست جرأتِ ایستادن بر خویشتنِ اندیشنده و خودبنیاد را بازیابیم، از «آرمان» سخن گفت یا آنچه را که ما آرمان مینامیم، چیزی جز پناهگاهی برای گریز از مسئولیتِ بودن نیست؟. شاید باید گامی فراتر نهاد و بی ‌پرده ‌تر سخن گفت: مسئله تنها لغزشِ یک گرایش یا شکستِ یک صورتبندی تاریخی نیست؛ بلکه بحران، در ژرفای خودش، به ناتوانی در «اندیشیدنِ خویشتن» بازمیگردد. آنجا که انسان یا تمایلی فکری به‌ جای آنکه از درونِ تجربه‌ زیسته و تاریخِ خویش بیندیشد، به وامگیریِ صورتهای آماده و مفاهیمِ ترجمه‌ای پناه میبرد، در حقیقت از همان آغاز، خود را از امکانِ اصالت و اصیل اندیشی محروم کرده است. اینجا، ایدئولوژی نه ابزارِ فهم؛ بلکه سپری برای نادیدن میشود و اندیشه، به ‌جای آنکه افق بگشاید، به قفسی بدل میشود که در آن، واژه‌ها تکرار میشوند بی ‌آنکه جهانی را روشن کنند.
نقدِ این وضعیت، اگر بخواهد ریشه‌ای باشد، نمیتواند صرفاً به افشای تناقضها یا برشمردنِ شکستها بسنده کند. آنچه باید در دامنه پرسشگری فراخوانده شود، خودِ «اراده به ایدئولوژیک زیستن» است؛ یعنی آن میلِ پنهانی که انسان را به یقینهای آماده، به پاسخهای از پیش ‌ساخته و به هویّتهای قرضی میکشاند. این میل، در ژرفای خود، نه نشانه‌ قدرت؛ بلکه نشانه‌ ترس است: ترس از مواجهه با بی‌ پناهیِ اندیشه، با گشودگیِ حقیقت  و با مسئولیتِ ایستادن بر زمینی که هنوز به‌طور کامل شناخته نشده است. از این لحاظ، فاجعه‌ طیفهای ایدئولوژیک/مذهبی از جمله آنچه به نام «چپ» در تاریخ معاصر ایران ظهور کرد فقط در نتایج سیاسی یا اجتماعیشان خلاصه نمیشوند؛ بلکه در این است که امکانِ «شدنِ اندیشه» را مسدود کردند. آنان با مطلقسازیِ مفاهیم، با تقدیسِ دستگاههای فکری و با تبدیلِ تاریخ به صحنه‌ای برای اجرای پیش ‌نوشته‌های ذهنی، عملاً راه هر گونه رویاروییِ زنده و خلّاق با واقعیّت را بستند. بدینسان، به‌ جای آنکه تاریخ را بفهمند، آن را به ماده‌ خامِ ایدئولوژی تقلیل دادند و به‌ جای آنکه انسانها را از غُل و زنجیرهای بلاهت و حماقت آزاد کنند، آنها را در قالبهایی از پیش ‌تعریف‌ شده محبوس کردند.
اما نقدِ رادیکال، اگر صادق باشد، ناگزیر باید از مرزِ «دیگری» عبور کند و به «ما» بازگردد. آیا این همان گرایشی نیست که در لایه‌های پنهانِ فرهنگ ما نیز رسوخ کرده است؟.  گرایشی به تعویضِ پرسش با پاسخ، به ترجیحِ یقین بر فهم و به پناه بردن به کلیّتهای انتزاعی به ‌جای زیستن در تنشِ واقعیتها؟. اگر چنین است، آنگاه مسئله نه یک طیف خاصّ؛ بلکه نوعی «شیوه‌ بودن» است. شیوه‌ای که در آن، انسان از دشواریِ اندیشیدن میگریزد و به سهولتِ تکرار رضایت میدهد. در اینجا، شاید اساسی ترین نقد آن باشد که بپرسیم: آیا ما اساساً خواهان حقیقت‌ هستیم یا صرفاً به‌ دنبال دستگاهی هستیم که به ما احساسِ داشتنِ حقیقت را بدهد؛  زیرا آن‌ که حقیقت را میجوید، ناگزیر باید خطر کند، باید از یقینهای خویش عبور کند و باید تابِ فروپاشیِ آنچه را که بدیهی میپنداشت، داشته باشد. امّا آن‌ که در پیِ ایدئولوژی است، بیش از هر چیز، به امنیّتِ روانیِ خود می‌اندیشد حتّا اگر امنیت، به بهایِ از دست دادنِ امکانِ اندیشیدن تمام شود. من میپرسم که آیا آنچه ما «تعهد به آرمان» مینامیم، در ژرفترین لایه‌هایش چیزی جز گریز از تنهاییِ اندیشیدن و ترس از آزادیِ بی ‌پناهِ انسان نیست؟.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درووود!
مطلب ذیل را در پای مطلب آقای پورمندی در «سایت ایران امروز» نوشتم. به دلیل آنکه مطمئن نیستم که مدیر محترم سایت ایران امروز، مطلبم را نشر دهد، برای احتیاط، آن را در اینجا بازنشر میدهم. لینک مطلب آقای پورمندی را در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای پورمندی گرامی،
تحشیه ای دم دست بدون هیچ کشمکش تئوریک و موضعگیری سیاسی.

مطلب شما از نظر تحلیلی به ‌شدت جهت‌ دار، آمیخته با پیشفرضهای اثبات ‌نشده و مملوّ از قضاوتها و محکومیّتها و قصاص دادنهای قبل از جنایت است. تقلیل تاریخ به روایت خطّی، یک ادّعای محوری دارد: «با سقوط سلطنت، مشروطه‌ خواهی بلاموضوع شد.». این گزاره در ظاهر منطقی است، امّا در عمق، دچار یک خطای تقلیل‌گرایی تاریخی است؛ زیرا «مشروطه‌ خواهی» صرفاً به معنای «محدود کردن سلطنت» نیست؛ بلکه در سنّت سیاسی ایران، حامل مفاهیمی مثل: حاکمیت قانون - تحدید قدرت - پاسخگویی - نهاد سازی مدرن است. بنابر این، حذف سلطنت به معنای حذف مسئله‌ مشروطه خواهی پادشاهی نیست. شما عمداً این مفهوم را به «فرم» (سلطنت) تقلیل میدهید تا بتوانید نتیجه دلخواه خود را بگیرید و آن را «مرده» قلمداد کنید. این اقدام شما، یک جا به ‌جایی مفهومی است، نه تحلیل سیاسی. سطح دیدگاهی شما جایگزینی تحلیلی است با روایت ایدئولوژیک. در سراسر متن مطلبتان و در کلمه به کلمه آن میتوان الگوی ثابتی را ملاحظه کرد: ادعاهای بزرگ بدون شواهد تجربی مثل: «اصلاح‌طلبی شکست خورد» ، «مشروطه‌ خواهی به کما رفت»، «راست رادیکال فروکش کرد». همچنین ساختن زنجیره‌های علّیّتی و ساده‌ سازی ‌شده مثل جرج‌تاون = چرخش راست = مونیخ = پروژه قدرت.
این روایت شما، پیچیدگی سیاست را به یک داستان خطّی و اراده‌گرایانه فرو میکاهد. استفاده از نیّت ‌خوانی «پهلوی تصور کرد کوتاهترین راه به قدرت است»، «برای نواله‌ای روزنه‌گشایی کردند». در اینجا تحلیل جای خود را به روانکاوی سیاسی بدون داده های منطقی داده است. سطح زبان شما به مثابه ابزار حذف به کار گرفته شده است؛ یعنی کاربست نخ نما و فرسوده و چندش آور تکنیکهای کلاسیک مبارزه ایدئولوژیکی برای بی‌اعتبارسازی رقیبان از طریق زبان تحقیر آلود. نمونه‌ ها: «مشروط ه‌خواهی کاریکاتوری»، «کارتن‌خواب حاشیه شهر سیاست»، «زنیکه»، «بی‌اصل و نسب» (حتّا اگر به نقل باشد، بازتولید همان ذهنیّت ایدئولوژیکی است)، «نبرد من تازه»، «دفترچه اضطرار» و الی آخر. این زبان، تحلیل تولید نمیکند؛ بلکه مرز دیوار چینی دوست/دشمن میسازد. در حقیقت، به‌جای اینکه «واقعیت را توضیح دهد» میکوشد که «یک جبهه سیاسی را از مشروعیت [حقّانیّت/لژیتیماتسیون] ساقط کند». تناقض درونی متن شما از یک سو میگوید: «مشروطه‌خواهی مرده است» امّا از سوی دیگر، کلّ متن را صرف حمله به آن میکند.
باید پرسید که اگر مشروطه خواهی پادشاهی، واقعاً «مرده» است، این حجم از هدر دادن انرژی شما برای چیست؟. این نشان میدهد که آنچه که انکار میشود، در حقیقت، هنوز به ‌عنوان یک امکان محتمل و واقعیّت پذیر، به حیث تهدید تلقی میشود. شما در مطلبتان، سوژه‌ اصلی را حذف کرده اید. منظورم مردم هستند. در سراسر متن شما، «مردمان ایران (درونمرزی +برونمرزی)» حضور واقعی ندارند، بلکه یا «عوام» هستند یا «ابزار موج‌سواری». هیچ‌ جا در مطلب شما، عاملیّت مردمان به رسمیت شناخته نمیشود. این یعنی متن شما، برغم ادّعای «ملی و دموکراتیک»، در عمقش، نگاهی منم منم کن و قیّم‌مآب دارد. جمعبندی مطلب شما را میتوان چنین توصیف کرد: یک روایت سیاسی ایدئولوژیک که با استفاده از زبان تحقیر، ساده‌ سازی تاریخی و نیّت ‌خوانی میکوشد یک حقیقت آشکار و قویمایه و ریشه دار و عمیق را به نام «مشروطه ‌خواهی پادشاهی به گرداگرد محور شاهزاده رضا پهلوی» به جای سنجشگری علمی، فقط کتمان و حذف کند. این سبک زبانی شما بیشتر نشانگر «بیانیه‌ یک موضع سیاسی از جانب رقیبی به شدّت ورشکسته شده» است تا «تحلیل یک وضعیت تاریخی».
اگر بخواهیم منصف باشیم و به حدّاقلی از پاسخ منطقی دست یابیم، باید عرض کنم که مسئله این نیست که مشروطه‌ خواهی مرده یا زنده است؛ بلکه مسئله این است که آیا قدرت در ایران باید محدود و کرانمند و کنترل شود یا نه؟. اگر پاسخ «بله» است، پس مشروطه‌ خواهی به‌مثابه ایده، هنوز زنده است، حتّا اگر نامش چیز دیگری باشد. شما میگویید که: «مشروطه ‌خواهی بلاموضوع شده». امّا واقعیت این است که جمهوری اسلامی نیز بدون مشروطه (تحدید قدرت) به استبداد رسید . اصلاح ‌طلبی بدون ابزارهای مشروطه شکست خورد . پس مشکل، نبودِ مشروطه ‌خواهی نبود؛ مشکل، نبودِ تحقق آن بود.
شما مواضع و دیدگاههای شاهزاده رضا پهلوی را مثلا به اعتقاد خودتان نقد میکنید؛ امّا به ‌جای نقد، او را به کاریکاتور تبدیل میکنید. این روش، دقیقاً همان چیزی است که هر استبدادی برای بقا نیاز دارد، آنهم حذف رقیب به هر طریقی که بشود. شما دیگران را از «راست رادیکال» میترسانید [در باره این اصطلاح و کژفهمی شدید آن میتوان جداگانه بحث کرد]، امّا نمیپرسید که چرا بخشی از جامعه اصلاً به سمت آن گرایش پیدا میکند؟. تا زمانی که این سؤال را نپرسید، تحلیل شما صرفاً اخلاقی و جانبمدارانه است، نه سیاسی و انگیزنده به تفکّر. شما از «پروژه‌های خارجی» میگویید، اما هیچگاه توضیح نمیدهید که چرا یک جامعه، آماده‌ پذیرش چنین پروژه‌هایی میشود؟. این خلأ، مهمتر از خود پروژه است و مهمتر از همه، شما میخواهید یک گرایش بسیار ریشه دار و عمیق و گسترده در تار و پود تاریخ و فرهنگ ایران را با دهن کجی کردن، فی الفور دفن کنید، در حالیکه هنوز جایگزینی واقعی ارائه نکرده‌اید. سیاست با نفی دیگران، زنده نمیماند؛ بلکه با بدیل استخواندار و ریشه دار در تاریخ و فرهنگ مردمان ایران است که زنده و فعّال میماند. اگر بخواهم خلاصه بگویم، مطلب شما، بیش از آنکه نشان دهد «مشروطه‌ خواهی مرده است»، نشان میدهد و اثبات میکند که «شما هنوز از آن میترسید و به شدّت وحشت دارید» و ترس، هرگز تحلیل خوبی تولید نمیکند.
آنچه در مطلب شما به‌عنوان «مرگ مشروطه‌ خواهی» اعلام میشود، در حقیقت، نه یک واقعیت تاریخی، بلکه یک قضاوت شتابزده در باره سرنوشت یک ایده است و دقیقاً باید پرسید که آیا ایده‌ها میمیرند؟ یا آنچه که میمیرد، صرفاً صورتهای تاریخیِ ناقصِ تحقق آنهاست؟. من میپرسم که ـآیا «سوسیالیسم» مرده است بعد از فروپاشی قطب کمونیسم در جهان؟. مشروطه‌ خواهی، اگر آن را به معنای عمیقش بفهمیم، نه یک شکل از حکومت، بلکه یک پاسخ به یک مسئله‌ بنیانی است و آنهم اینکه چگونه میتوان قدرت را محدود و کنترل کرد، بی ‌آنکه جامعه فروبپاشد؟ این پرسش، از لحظه‌ای مطرح بوده است که انسان در وضعیت طبیعی خودش میزیسته است و أصول کشورداری و جامعه مداری با او بوده است و هرگز نه با سقوط یک سلطنت از میان میرود و نه با استقرار یک جمهوری حل میشود.
مطلب شما، در سطحی پنهان، دچار یک خطای عمیق فلسفی و به شدّت مغشوش نیز از لحاظ تئوریک و پراکتیک است: همسان‌ انگاری "نهاد" با "مسئله"، پنداری که با حذف سلطنت، مسئله‌ تحدید قدرت نیز حذف شده است. اما تجربه‌ تاریخی دقیقاً عکس این را نشان میدهد. هر جا که قدرت مهار نشود- نامش هر چه میخواهد باشد [=جمهوری پارلمانی، جمهوری دمکراتیک سوسیالیستی، جمهوری دمکراتیک اسلامی، ولایت فقیه، و امثالهم] به استبداد متمایل میشود. در اینجا، یک پارادوکس شکل میگیرد. شما تلاش دارید که «مشروطه‌ خواهی» را نفی کنید، امّا همزمان، تمام موضع عقیدتی خودتان را بر نقدِ فقدان همان چیزی تمرکز داده اید که مشروطه‌خواهی وعده میدهد: 1- قانون 2- محدودیت قدرت 3- مسئولیّت. این یعنی اینکه زیر و بم مطلب شما، بر چیزی ایستاده که در سطح، انکارش میکنید. اما مسئله فقط این نیست. لحن متن، نشان میدهد که ما با یک «تحلیل منطقی و شایان تامّل سنجشی» مواجه نیستیم، بلکه با نوعی اراده برای حذف دیگری رو به ‌رو هستیم. در نتیجه باید پرسید که چرا در غیاب استدلال دقیق، زبان به سمت تحقیر و تحذیف و انکار و خصومت و پرخاش نفرت آلود میلغزد؟. پاسخ، ریشه‌ای ‌تر از مواضع سیاسی است؛ زیرا وقتی یک موضوع شایان اندیشیدن نمیتواند «دیگری» را در سطح حقیقت وجودی شکست دهد، میکوشد او را در سطح اعتبار و محبوبیّت، نابود کند و زشت جلوه دهد . این همان لحظه‌ای است که سیاست، از جستجوی حقیقت، به میدان جنگ روایتها و کشمکش بر سر انحصاری کردن قدرت و اقتدار و امتیاز سقوط میکند. در چنین میدانی، مفاهیم دیگر ابزار فهم نیستند، بلکه به سلاح زرّادخانه ای تبدیل میشوند.
«مشروطه ‌خواهی»، «اصلاح‌ طلبی»، «راست رادیکال» - همه به برچسبهایی بدل میشوند برای تثبیت یک مرز بین «ما/آنها» و این دقیقاً همان ذهنیّت اعتقاداتی بسته است که هر شکل از استبداد - حتّا در لباس ضدّ استبداد - از آن تغذیه میکند. امّا عمیقترین لایه‌ مسئله شما، جای دیگری است. متن، برغم ظاهر سیاسی‌اش، از یک اضطراب فلسفی و وحشت درونی شما حکایت میکند؛ یعنی اضطرابِ بی ‌بدیلی که میکوشد یک امکان راهگشاینده و موفقیّت آمیز را ببندد، بی‌ آنکه امکان دیگری را برای مردمان مستاصل بگشاید و این همان نقطه‌ای است که نقد، به بن‌ بست تبدیل میشود؛ زیرا سیاست و هنر سیاسی اندیشی، نه با نفی دیگران، بلکه با امکانسازی زنده است. اگر قرار باشد پاسخ ریشه‌ای به معضلات عاجل داده شود، باید از سطحیّات تنفّر آلود عبور کنیم. مسئله این نیست که «سلسله پهلویها» چه کرد یا نکرد، یا «مشروطه‌ خواهی» شکست خورد یا نخورد؛ بلکه مسئله این است که چرا جامعه‌ ایرانی، در چرخه‌ای تکرار شونده، میان اشکال مختلفِ تمرکز قدرت سرگردان است؟. تا زمانی که این پرسش بی ‌پاسخ بماند، هر نقدی - حتّا گر ادّعای صحت داشته باشد- در سطح پیش پا افتاده باقی میماند. آنچه که مطلب شما اعلام میکند، «پایان یک فصل تاریخی» نیست؛ بلکه ناخواسته، یک حقیقت عمیق ‌تر را آشکار میکند؛ یعنی این حقیقت که ما هنوز «مسئله‌ قدرت و کرانمندی آن را» حل نکرده‌ایم و تا زمانی که این مسئله حل نشود، ایده‌هایی مانند مشروطه‌خواهی/پادشاهی نه به‌عنوان یک نام، بلکه به‌عنوان یک «ضرورت عاجل» همچنان بازخواهند گشت و جاذبه های چشمگیری خواهند داشت و شاید بتوان چنین جمعبندی و نتیجه گیری کرد: ایده‌ها نمیمیرند؛ آنها صبر میکنند تا زمانی که واقعیّت ضرورتهای عاجل، دوباره آنها را فرا بخوانند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
------------------------------------------
لینک مطلب آقای پورمندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/126804/

پ., 02.04.2026 - 20:21 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای کردی گرامی و سپاس بسیار از گوشزد و یادآوری شما و دیگرانی که من نمیشناسم و خواننده مطالبم هستند.

عرض شود که «سقراط عزیز و دوست داشتنی» برغم سلیس و روانگویی اندیشه هایش، فهمیدن و دریافتن و آموختن آنها فوق العاده استخوانشکن هستند. هنر بزرگ «افلاطون» در همین بود که توانسته است افکار استادش را در ساده ترین فرم ممکن، عبارتبندی کند. من متاسفانه، نه استعداد بی نظیر افلاطون را دارم، نه عمق شگفت انگیز اندیشیدن و جلوه های گفتاری و بسیار زیبای «سقراط» را.
در فاصله سالهایی که قلم به دست گرفته ام تا امروز، در روشهای مختلف، سعی کرده ام آنچه را که می اندیشم و در باره اش تامّلاتی داشته ام به موجزترین فرم ممکن بیان کنم. این کار نه از سرِ تفنّن است و نه از سرِ ماجراجوییهای قلمی؛ بلکه به دلیل فرصت کم و عاجلیست که هر انسانی در این روزگاران اسیرش هست. روزانه نزدیک به دوازده تا چهارده ساعت درگیر کارم. فرصت برای طول و تفصیل نویسی ندارم. بین کار و فرصت حدّاقلی میکوشم که حدّاکثر استفاده را ببرم. یکی دیگر از دلایل شاید دشواری زبان نوشتاری من در این باشد که صحبتهایم به کلمات و مفاهیمی آغشته نیستند که «شایع و رایج» هستند؛ بلکه خیلی هم برعکسند، در نقد و صف آرایی انتقادی با مفاهیم و اصطلاحات رایج و شایع و مقبول هستم. در مطالب اکثر کسانی که میخوانید یا گذرا نگاهی به آنها می اندازید، میبینید که کلمات مشترکی را به کار میبرند مثل: «دمکراسی، خدا، دین، سکولاریسم، جدایی حکومت از دین، لائیسیته، جامعه مدنی، لائیسیته، آته ائیسم، امپریالیسم، بورژوازی و کثیری امثال این واژه ها که به کرّات در مصاحبه ها و مقالات و مطالب دیگران بازگویی میشوند». اگر برای دیگران، اینگونه مفاهیم و واژگان، کاملا بدیهی جلوه میکنند، برای من، از پیچیده ترین و معضل سازترین و بُغرنجترین مفاهیم هستند و اتّفاقا اینها را موضوع نقد قرار میدهم و سعی میکنم نشان دهم که این مفاهیم با کاربرد خشک و خالی آنها، نه تنها به دامنه خاک فرهنگ ایرانیان، انتقال داده نمیشوند؛ بلکه حتّا فهمیده نشده اند و موجب خلط مباحث و فجایع مصیبت بار نیز میشوند. بالطّبع برای اینکه بتوانم تفاوتها و تمایزها را نشان دهم، ناچارم که قلمم را گونه ای دیگر به کار ببرم و همین باعث میشود که من نه تنها به زبان خودم حرف بزنم و بنویسم؛ بلکه خواننده مطالبم را نیز از سطح مانده بر مسلّم پنداشته ها به بالا میکشم. به این معنا که من خودم را تا سطح آنچه شایع و رایج و مقبول و تکراریست، فرونمی کاهم؛ بلکه خواننده را سعی میکنم اگر نه در سطح خودم؛ دست کم در جایی بیاورم که بتواند فضاهای دیگری را نیز ببیند و تجربه کند. شما اگر ساعتهای مدید در اتوبانی تخت و هموار با سرعت متناسب رانندگی کنید، دیر یا زود، خوابتان خواهد گرفت در پشت رل و این هم برای شما خطرناک است. هم برای دیگران. ولی من خواننده را در راههای مختلف میبرم که پر از پیچ و خمها و فراز و نشیبها و گردنه ها و گاهی هم آسفالت تخت اتوبانی هستند. این کار باعث میشود که ذهن خواننده، ساده بار نیاید؛ بلکه به پیچیدگیها نیز آموخته شود. سبک نگارشی مقالاتم بین آسان و مشکل در نوسان هستند یا به قول قدما، «سهل و ممتنع». ساده نویسی را من نسبت به سن انسانها، مخصوصا بچّه ها و نوجوانان میپسندم برای تفهیم موضوعی اساسی. امّا در دایره مسائل کلیدی باید تا میتوان به محتوای مفاهیمی که کاربرد اساسی در مسائل میهنی دارند با دقّت و مسئولیّت و بیدارفهمی اقدام کرد. میتوان مطالبی را به جای یک بار، دو بار یا سه بار خواند تا دقیقا متوجه شد. من خودم کثیری از مطالب متفکّران و فیلسوفان و شاعران و نویسندگان و استادان را چندین بار میخوانم و حتّا خیلی مواقع برای فهمیدن مطلبی و پاراگرافی، چندین کتاب کمکی شارحین و مفسّران و منتقدین را نیز میخوانم تا بتوانم بالاخره بفهمم که فلان متفکّر و امثالهم چه میخواسته بگوید.
در هر صورت سرتان را درد نیاورم. مطالب من بیشتر جنبه انگیزشی دارند برای فراتر کاویدن و دقیق دیدن و عمیق پژوهیدن و تسلیم نشدن به آنچه که روایت میشود و شایع و رایج و مسلّم پنداشته شده است. گونه ای تلاش برای از نو دیدن. بازاندیشی. بازنگری. برگشتن برای دقیق شدن بر چیزهایی. خلاصه نوعی «خلاف آمد عادت» برای نو شدن. برای فضاهای دیگرگون. برای رقصیدن و نایستادن. برای خندیدن و ماتم نگرفتن. من تمام تلاشم را بر این گذاشته ام که هموطنانم را به ذهنیّت انتقادی و اندیشیدنی بیانگیزانم. موفّق و ناموفق بودنم را نمیدانم. این تنها کاریه که فعلا از من بر میاد. البته یک چیز را نیز تاکید کنم. از لحاظ گفتاری و سخنگویی خیلی روان میتوانم در باره موضوعات حرف بزنم . توضیح دهم و اتّفاقا خیلی هم راحت تر است. ولی متاسفانه فرصت برای چنین کاری ندارم؛ وگرنه منم نیز پنجره ای فکسنی در شبکه هایی اجتماعی باز میکردم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

چ., 01.04.2026 - 14:49 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

دوست عزیز و دانشمندم آقای حیدریان. روی سخن این «مختصر و موجز» با شماست و «تحشیه ای» به نگارش و انشای شما.

راستش مقالات شما حامل حقایق عمیقی درباره‌ی پیوند قدرت و نفی زندگی است. اما حقیقتِ عریان، نیازی به جامه‌های فاخر و سنگین ندارد. وقتی معنا را در پیچ‌وخمِ واژگانِ دشوار می‌پیچانید، خواننده‌ای که باید «جانب زندگی» را برگزیند، در میانه‌ی متن شما گم می‌شود. این را از سایر دوستان نیز شنیده و حیف است که مطلب شما به جمع بیشتری نرسد. فراموش نکنیم که سقراط در بازار با مردم سخن می‌گفت، نه برای شاگردانش در اکادمی. ایجاز و سادگی، نه نشانه‌ی فقرِ اندیشه، که نشانه‌ی تسلطِ کامل بر معناست. بگذارید ایرانِ تشنه‌ی آگاهی، بدون نیاز به میانجیِ لغت‌نامه‌ها، پیام شما را بشنود.

در ادامه، بازنویسی ساده شده‌ی مطلب شما را آورده‌ام:

۱. تداوم نظام فعلی یعنی نابودی تدریجی ایران
باقی ماندنِ ساختار «ولایت فقیه» فقط جابه‌جایی یک قدرت سیاسی نیست؛ بلکه فرسودنِ روح و جان ایران است. این نظام، زندگی را فدای ادعاهای مقدس می‌کند و برای او، انسان نه یک ارزش، که یک مانع است. حتی اگر این قدرت ضعیف شود، نشانه‌هایش مثل بذر مسموم عمل می‌کنند؛ زیرا این تفکر اساساً با «نفی دیگری» زنده است. به همین دلیل است که خروجی آن چیزی جز ویرانی، افسردگی و اعدام نیست. خشونت برای این سیستم، نه یک ابزار، بلکه تنها زبانِ حرف زدن با دنیاست. تا این ریشه‌ها کنده نشود، هر فروپاشی فقط یک وقفه‌ی کوتاه در تکرار فاجعه است.

۲. بحرانِ نشناختنِ ایران و خودخواهیِ گروه‌ها
بسیاری از ما هنوز نمی‌دانیم «ایران» چیست. درگیر آجرها (اتفاقات روزمره) هستیم و نقشه‌ی اصلی (بنیاد ملی) را فراموش کرده‌ایم. مشکل بزرگ اینجاست که هر گروه، حزب یا قومی، خود را «کلِ ایران» می‌پندارد. آن‌ها می‌خواهند دریای پهناور ایران را در کوزه‌ی کوچکِ تفکرات شخصی و فرقه ای خود جا بدهند. کثرت‌گرایی بدون وحدت ملی، به فروپاشی می‌رسد و وحدتِ بدونِ قبولِ تنوع، به استبداد. ما بیش از آنکه بخواهیم ایران را بفهمیم، می‌خواهیم تصویر خودمان را به ایران تحمیل کنیم.

۳. روشنفکرانِ مقلد و بن‌بستِ جریان‌های سیاسی
فاجعه‌ی فکری ما در ۱۰۰ سال اخیر این بوده که مفاهیم را از دیگران «قاپیده‌ایم» اما آن‌ها را «نیندیشیده‌ایم». تحصیل‌کرده‌های ما واژه‌های غربی را تکرار می‌کنند، بی‌آنکه در متنِ رنج و تاریخ ایران زندگی کرده باشند.
نمونه‌ی بارز این شکست، جریان «چپ» در ایران است؛ موجودی که نه ریشه در خاک ایران داشت و نه پیوند درستی با جهان؛ آمیزه‌ای از مذهب و مارکسیسم که قبل از حرکت، واژگون شد. این طیف‌ها به جای گشودن راه، خودشان سدی در برابر تغییر شدند؛ چون از ترسِ مواجهه با حقیقت، به دامنِ یقین‌های آماده و ایدئولوژی‌های قرضی پناه بردند.

سخن آخر:
مبارزه فقط یک کنش سیاسی نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندن معنا به زندگی. پرسش نهایی این است: آیا ما جرات داریم از توهمات خود دست برداریم و به جای پناه بردن به شعارهای تکراری، مسئولیتِ سنگینِ «اندیشیدنِ واقعی» را بپذیریم؟ یا همچنان می‌خواهیم اقیانوس ایران را به اندازه‌ی فهمِ ناپخته‌ی کوزه‌ی خودمان کوچک کنیم؟

خب.. اینم یه تحشیه بود که همچی به معنای واقعی موجز و مختصر از مطلب شما برگردانده شد به زبانی که ما کلاس اولی ها هم دوزار ببریم!
خلاصه این که فداتشم.. یه جوری بنویس که ما و دوتا مث ما هم که اهل آکادمی نیستیم دوزار ببریم. امیدوارم این یادرآوری دوستانه با چاشنی شوخی شما را نرنجانده باشد.
شاد زی و دیر نکن که یار چشم به درب خانه دارد.

چ., 01.04.2026 - 12:54 پیوند ثابت