کمال آذری
مقدمه
«کنگره آزادی ایران» در لندن، در مقطعی برگزار شد که کشور با فشار شدید و چندلایه مواجه است. ایران همزمان با سرکوب داخلی، فشار خارجی و خطر گسترش درگیری روبهروست. در چنین شرایطی، زمان سیاسی فشرده میشود. تصمیمها پیامدهای فوری پیدا میکنند. دورههای تقابل، فرایندهای سیاسی را تشدید کرده و فاصله میان تأمل و اقدام را کاهش میدهند. نظریه کلاسیک از دیرباز بر این نکته تأکید کرده است که تعارض، سیاست را تیزتر میکند و به بازیگرانی که توان سازماندهی و اجرا دارند، اولویت میبخشد.(۱)
این وضعیت، یک تنش آشکار ایجاد میکند. نهادی که بر گفتوگو استوار است، در لحظهای عمل میکند که نیازمند هماهنگی، تصمیمگیری و اجراست. از این رو، کنگره در نگاه نخست با نیازهای فوری سیاسی همخوان به نظر نمیرسد. با این حال، نباید صرفاً بر این اساس آن را کنار گذاشت. هدف اعلامشده آن، اعمال قدرت نیست، بلکه پرورش شرایطی برای یک نظم سیاسی آینده است. پرسش مناسب این است که آیا این کنگره به شکلگیری ظرفیتهای سیاسی و اجتماعی در بلندمدت کمک میکند یا نه.
کنگره بر اساس تعریف خود
کنگره خود را نه یک مرجع سیاسی، بلکه یک ابتکار مدنی تعریف کرد. این نهاد، انتخاب رهبری، انحصار نمایندگی و تصمیمگیری الزامآور را رد کرد. نقش خود را تسهیل گفتوگو میان طیفهای متنوع کنشگران ایرانی و ترویج عاملیت مدنی و تکثرگرایی دانست.
این خودمحدودسازی، بازتابی از تجربه تاریخی است. فروپاشی فضای سیاسی متکثر پس از انقلاب ۱۳۵۷ همچنان یک نقطه مرجع تعیینکننده به شمار میرود. کنگره میکوشد از تمرکز زودهنگام قدرت پرهیز کند و در دورهای انتقالی، فضای گشوده را حفظ نماید. تأکید آن بیش از نتیجه، بر فرایند است.
این جایگاه، هم نیت آن را روشن میکند و هم مرزهایش را. کنگره در سطح گفتمان و تعامل عمل میکند و مدعی توانایی برای سازماندهی یا هدایت کنش سیاسی نیست.
دستاوردهای مشاهدهشده
در چارچوبی که خود تعریف کرده، کنگره به چند نتیجه دست یافته است:
این رویداد امکان تعامل میان کنشگرانی را فراهم کرد که مدتها پراکنده باقی مانده بودند. شرکتکنندگان با دیدگاههای ایدئولوژیک و اجتماعی متفاوت، در یک فضای مشترک وارد گفتوگو شدند. این امر فاصلهها را در سطح ارتباطی کاهش داد.
کنگره به شکلگیری یک واژگان مشترک حداقلی کمک کرد. مفاهیمی چون تکثرگرایی، مشارکت و مسئولیت در مباحث مختلف تکرار شدند. زبان مشترک، اختلاف را از بین نمیبرد، اما امکان میدهد اختلاف در یک چارچوب مشترک مطرح شود.
همچنین نوعی از رفتار سیاسی را به نمایش گذاشت. مشارکتکنندگان، با وجود اختلاف نظر، به شنیدن، پاسخ دادن و همزیستی متعهد ماندند. این امر نشاندهنده رویکردی مبتنی بر عمل است که در آن کنشگران میکوشند هنجارهای آینده را در زمان حال تمرین کنند.(۲)
این دستاوردها محدود اما معنادارند. آنها شرایط اولیهای برای تعامل بیشتر فراهم میکنند و نشان میدهند که تعامل چندصدایی امکانپذیر است.
محدودیتهای ساختاری
محدودیتهای کنگره ماهیتی ساختاری و تعیینکننده دارند:
🔸 این نهاد تعریف روشنی از نمایندگی ارائه نمیدهد و مشخص نمیکند شرکتکنندگان چگونه با پایگاههای اجتماعی خود مرتبط هستند.
🔸 قواعد تصمیمگیری را تعیین نمیکند و روشن نمیسازد که چگونه دیدگاهها به نتایج جمعی تبدیل میشوند.
🔸 سازوکار اجرایی ندارد و قادر به اجرای توافقها نیست.
این کاستیها بنیادین هستند. نظم سیاسی به توزیع قدرت، منابع و مسئولیت وابسته است. بدون سازوکارهای نهادی، مشارکت در سطح نمادین باقی میماند.
نظریه سیاسی، کنش جمعی را مبنای قدرت میداند. کنش جمعی مستلزم سازماندهی، قواعد مشخص و تعهد به نتایج است.(۳) مجمعی که در سطح گفتوگو باقی بماند، نمیتواند چنین ظرفیتی ایجاد کند.
دموکراسی بهعنوان ساختار نهادی
کنگره بر ارزشهایی تأکید دارد که با زندگی دموکراتیک مرتبطاند: گفتوگو، تکثرگرایی و مشارکت. اینها شرایطی ضروری هستند، اما کافی نیستند.
دموکراسی از طریق نهادهایی پایدار میماند که تعامل را ساختارمند میکنند. نهادها انتظارات را تعریف میکنند، عدمقطعیت را کاهش میدهند و همکاری را در شرایط ریسک ممکن میسازند.(۴) بدون چنین ساختارهایی، توافقها شکننده باقی میمانند و اعتماد تثبیت نمیشود.
نظم دموکراتیک نیازمند قواعد نمایندگی، قواعد تصمیمگیری و قواعد اجراست. بدون این عناصر، زبان دموکراتیک به عمل دموکراتیک تبدیل نمیشود.
ایران بهمثابه یک جامعه تمدنی
وضعیت ایران نیازمند چارچوب تحلیلی متمایزی است.
ایران یک دولت-ملت متعارف نیست؛ بلکه بهتر است بهعنوان یک جامعه تمدنی درک شود که با تداوم تاریخی و تکثر فرهنگی مشخص میشود. این جامعه شامل مجموعهای از گروههای زبانی و فرهنگی است که در دورههای طولانی در کنار یکدیگر زیستهاند. تنوع در آن، ماهیتی ساختاری دارد.
مفهوم مدرن «ملت» بر وحدتی برساخته تأکید دارد که از طریق نهادها و تخیل مشترک شکل میگیرد.(۵) ایران از این الگو فراتر میرود. انسجام آن نه بر یکنواختی نهادی، بلکه بر عمق تمدنی استوار است.
این تمایز پیامدهای مستقیمی دارد. چالش اصلی، ایجاد تکثرگرایی نیست؛ بلکه سازماندهی تکثر موجود در قالب یک نظم سیاسی و اقتصادی پایدار است. کاستی در طراحی نهادی است، نه در ظرفیت فرهنگی.
بنیادهای عقلانی همکاری
مسئله مرکزی، ماهیتی عقلانی دارد نه صرفاً اخلاقی.
کنشگران زمانی همکاری میکنند که نتایج قابل پیشبینی و تعهدات قابل اعتماد باشند. در شرایط عدمقطعیت، از همکاری عقبنشینی میکنند. در غیاب نهادها، گروهها بهطور مستقل از منافع خود محافظت میکنند و پراکندگی به یک راهبرد عقلانی تبدیل میشود.
ساختارهای نهادی این منطق را دگرگون میکنند. آنها انتظارات را تعریف کرده، ریسک را کاهش میدهند و هماهنگی را ممکن میسازند. ثبات زمانی پدید میآید که همکاری به انتخاب عقلانی تبدیل شود.
این بینش، یکی از اصول بنیادین تحلیل نهادی است.(۴) نظم سیاسی به همراستایی مشوقها از طریق قواعد ساختاریافته وابسته است.
الزامات نهادی برای گذار
یک گذار موفق نیازمند طرحی نهادی، سنجیده و از پیش آماده است که قابلیت اجرای سریع داشته باشد. این طرح باید امنیت، مشارکت و سازماندهی اقتصادی را بهطور یکپارچه دربر گیرد.
یک مرجع مرکزی در دوره گذار باید امنیت فوری را برقرار کند؛ از جان انسانها، زیرساختها و تمامیت سرزمینی حفاظت نماید. بدون این کارکرد، فروپاشی و تکهتکه شدن رخ میدهد. در عین حال، این مرجع باید محدود و پاسخگو باقی بماند. هدف آن تثبیت است، نه سلطه.
همزمان، نهادهای مشارکتی محلی باید شکل گیرند. شوراها و مجامع در سطح مناطق باید امکان مشارکت مستقیم شهروندان در مدیریت شرایط محلی را فراهم کنند. این نهادها باید خدمات را هماهنگ سازند، نیازها را شناسایی کنند و جوامع را به ساختارهای ملی پیوند دهند. مشارکت باید فوری و عملی باشد.
سازماندهی اقتصادی نیز باید بهطور همزمان مورد توجه قرار گیرد. ثبات سیاسی به تداوم اقتصادی وابسته است. یک صندوق ثروت ملی میتواند بهعنوان سازوکاری مبتنی بر قواعد برای تخصیص منابع عمل کند؛ داراییهای ملی را به توسعه منطقهای، بنگاههای محلی و زیرساختهای حیاتی هدایت نماید و با شفافیت و پاسخگویی عمومی اداره شود.
توان اقتصادی شرطی برای مشارکت سیاسی است.(۶) بدون دسترسی به منابع، مشارکت به امری صوری و بیاثر تبدیل میشود.
این عناصر باید بهصورت یک نظام یکپارچه عمل کنند: امنیت، مشارکت را ممکن میسازد؛ مشارکت، اعتماد ایجاد میکند؛ و فعالیت اقتصادی هر دو را پایدار نگه میدارد. فقدان هر یک از این عناصر، کل نظام را تضعیف میکند.
ارزیابی
«کنگره آزادی ایران» باید در چارچوب این تحلیل ارزیابی شود:
🔸این کنگره در ایجاد تعامل میان کنشگران متنوع موفق بوده است و نشان میدهد که تعامل چندصدایی امکانپذیر است. همچنین به شکلگیری یک زبان سیاسی مشترک کمک میکند.
🔸با این حال، طراحی نهادی ارائه نمیدهد، سازوکارهای تصمیمگیری یا اجرا را برقرار نمیکند و ظرفیت عملیاتی ایجاد نمینماید.
🔸بنابراین، نقش آن همچنان در حد آمادهسازی باقی میماند و در سطح امکان عمل میکند، نه در سطح ساختار.
جمعبندی
🔸«کنگره آزادی ایران» گامی معنادار اما محدود است. این ابتکار تلاشی برای عبور از پراکندگی و پرورش عادتهای تعامل چندصدایی را بازتاب میدهد؛ عناصری که برای هر نظم سیاسی آینده ضروریاند.
🔸چالش اصلی ایران ماهیتی ساختاری دارد. کشور نه از کمبود تنوع رنج میبرد و نه از فقدان ظرفیت فرهنگی برای همزیستی؛ بلکه فاقد نهادهایی است که بتوانند این تنوع را در قالب همکاری پایدار سازماندهی کنند.
🔸یک گذار موفق مستلزم طرحی نهادی روشن است — طرحی که مشخص کند امنیت چگونه برقرار میشود، مشارکت چگونه سازمان مییابد و منابع اقتصادی چگونه تخصیص داده میشوند. این طرح باید سنجیده، منسجم و آماده اجرا باشد.
🔸بدون چنین ساختاری، آرمان دموکراتیک شکننده باقی میماند؛ با آن، همکاری به امری عقلانی و پایدار تبدیل میشود.
🔸کنگره امکان را نشان میدهد؛ وظیفه پیشِ رو، ساختن است.
۳۰ مارس، پتالوما
——————-
منابع:
۱. کارل فون کلاوزویتس، «درباره جنگ»، ۱۸۳۲
۲. کارل بوگز، «مارکسیسم، کمونیسم پیشانگارانه و مسئله کنترل کارگری»، ۱۹۷۷
۳. هانا آرنت، «وضع بشر»، ۱۹۵۸
۴. داگلاس نورث، «نهادها، تغییرات نهادی و عملکرد اقتصادی»، ۱۹۹۰
۵. بندیکت اندرسن، «جماعتهای خیالین»، ۱۹۸۳
۶. آمارتیا سن، «توسعه بهمثابه آزادی»، ۱۹۹۹
● دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
کنگره هایی که از بستر خودشان گسسته اند و ویلان الدّوله اند!
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای بر صحبتهای شما به صورت موجز بدون شرح کشّاف!
این گفتار من، نه در مقامِ نقضِ آنچه شما نگاشتهاید، بلکه در جایگاهِ بسط و بازگشاییِ اصولیست که یا در سایه مانده اند، یا به کژراهه فهم افتادهاند، یا اساساً در هیاهوی الفاظ، به فراموشی سپرده شدهاند. سخن من، معطوف به همان نقطهایست که باید «مبنا» باشد، اما به «حاشیه» رانده شده است و نیز ناظر بر جهتگیریِ برگزاریِ این گونه کنگرهها و اجماعهاییست که تا امروز، بیش از آنکه حاملِ معنا باشند، حاملِ صدا بودهاند - بی بو، بی خاصیت، و بی اثر در متن واقعیتها - .
من بارها، نه از سرِ تکرار، بلکه از سرِ ضرورت، تصریح کردهام که «دمکراسی» هرگز یک «سیستم» نیست؛ هیچگاه در قالبِ ساز و کارها و نهادها محصور نمیشود. دمکراسی، پیش از هر چیز، یک «وضعیت» است؛ حالتی از بودن، شیوهای از زیستن، و نحوهای از اندیشیدن. این وضعیت، نه از بالا تحمیل میشود و نه با مهندسیِ ساختارها خلق میشود؛ بلکه به میزانِ فرهیختگی، فرزانگی، و عمقِ فهم و شعورِ آحادِ یک ملت وابسته است ؛ به ویژه آنانی که در تار و پودِ نهادها و ارگانهای کشورداری نقش دارند. دمکراسی، منش است پیش از آنکه ساز و کار باشد؛ بینش است پیش از آنکه قانون شود. نهادها، اگر بازتابِ این منش و بینش نباشند، نه تنها حاملِ دمکراسی نیستند، بلکه میتوانند به ابزارِ تثبیتِ استبداد بدل شوند. تاریخ کثیری از سرزمینها، مملو از حکومتهاییست که با تقلیدِ صوری از نهادهای جوامع آزاد، همان چهره آشنای استبداد را بازتولید کردهاند، اما در باطن، هیچ نسبتی با آزادی نداشتهاند. پس، وجودِ نهاد، نه دلیلِ دمکراسی است و نه ضامنِ آن. آنچه بنیان و شالوده است، «انسان» است - با منش و بینشِ او -. از همین منظر، ایران را نمیتوان به سادگی در قامتِ یک «جامعه تمدنی» نشاند. این نه از سرِ انکارِ تاریخ، بلکه از سرِ دقت در مفاهیم است. هنوز بخشِ کثیری از ایرانیان، تفاوتِ بنیانی «فرهنگ» و «تمدن» را درنیافتهاند. این دو، نه مترادف هستند و نه جایگزین پذیر. فرهنگ، بستر است. ریشه است. آن نیروی زایندهایست که از درون میجوشد. اما تمدن، محصول است؛ برآمده از تحولاتِ فرهنگی. فرهنگ میتواند تمدن بیافریند، اما تمدن هرگز خالقِ فرهنگ نیست. تمدن، اگر از فرهنگ جدا شود، به پوستهای بدل میشود که درخشش دارد، اما حیات ندارد.
تمدنهای گوناگونِ تاریخِ ایران، همگی از دلِ فرهنگِ ایرانی برآمدهاند؛ از همان خاکی که لایه لایه در خودش، تجربه، معنا و حافظه جمعی را انباشته است. اگر بخواهیم تمثیلی بیاوریم، فرهنگ همچون مادریست که فرزندانِ متکثر- یعنی تمدنها - را به دنیا میآورد. اما هیچ فرزندی، مادرِ خویش را نمیزاید. در همین زمینه، باید بر یک خطای رایج نیز انگشت گذاشت: ترکیبِ «تکثر فرهنگی». این تعبیر، در بسترِ ایران، نهتنها نارسا، بلکه گمراهکننده است. ما با «تنوعِ قومی» یا «گوناگونیِ زیستی» مواجهایم، اما فرهنگ - بهمثابه یک کلیتِ زاینده- موضوعی یگانه است. همانگونه که در دیگر جوامعِ بزرگ نیز، سخن از «فرهنگِ واحد» [فرهنگ هندی، فرهنگ چینی، فرهنگ آلمانی، فرهنگ روسی، فرهنگ ایرانی و غیره] به میان میآید، نه فرهنگهای پراکنده و بی ریشه. ایران، از دیر باز، بافتی از اقوامِ درهمتنیده بوده است؛ نه اجزایی منفصل، بلکه تار و پودی پیوسته. این پیوستگی، همان است که در تصویرِ اسطورهایِ «سیمرغِ گسترده پر» تجسم یافته است؛ یعنی هویتی که از کثرت میگذرد و به وحدت میرسد، بیآنکه کثرت را انکار کند [منطق الطّیر عطّار نیشابوری]. پس، سخن گفتن از «تکثر فرهنگی» در این بستر، خلطِ مبحث است؛ نشانه ناتوانی در درکِ نسبتِ میانِ وحدت و کثرت.
اما فراتر از این مباحثِ نظری، باید به مسئلهای عینی تر و فوری تر پرداخت: یعنی کنگرهها و اجماعهایی که به نامِ «آزادی» و «ایران» برپا میشوند. پرسشِ کلیدی اینجاست: برگزارکنندگانِ این گردهماییها، خودشان چه تعریفی از این مفاهیم دارند؟. هر گفت و گوی جدی، از تعریف آغاز میشود. بدونِ تعیینِ معنای واژگان، هر سخنی در هوا معلق میماند. اما آنچه در اینگونه کنگرهها به چشم میخورد، فقدانِ همین گامِ نخست است. نه تعریفی از «آزادی» عرضه میشود، نه درکی از «ایران» به میان میآید. مفاهیم، نه از دلِ تاریخ و فرهنگ، بلکه از سطحِ واژگان ربوده میشوند - «مفهوم قاپی» به جای «مفهوم اندیشی». نتیجه، انباشتی از جملاتِ پر طمطراق است که فاقدِ شفافیت، ریشه، و مسئولیت هستند. هیچکس از مشارکین در کنگره نمیگوید که ادعایش از کدام لایه تاریخِ ایران برمیخیزد؛ از کدام تجربه زیسته، از کدام رنج، از کدام آگاهی. چگونه میتوان بدونِ تاریخ زیسته و بی نصیب از فرهنگِ مردمان، داعیه نمایندگیِ آنان را داشت؟. این، نه جسارت، بلکه گسست از واقعیت است.
آنچه در این کنگرهها غایب است، دقیقاً همان چیزیست که باید حاضر باشد: «ایران»- نه به عنوانِ نام، بلکه بهعنوانِ معنا؛ نه بهعنوانِ شعار، بلکه بهعنوانِ تجربه تاریخی، فرهنگی، و انسانی -. به همین دلیل، این گونه گردهماییها، بیش از آنکه وزنی در ترازوی مسئولیت داشته باشند، به حبابهایی میمانند که در پرتوهای نور میدرخشند، اما در تماس با واقعیت، فرو میپاشند. هیاهو دارند، اما اثر ندارند؛ صدا هستند، بیآنکه سخن باشند. و اما آنچه باید افزوده شود - نه بهعنوانِ نتیجه، بلکه بهعنوانِ هشدار: تا زمانی که ما به جای «فهم»، به «لفظ» پناه میبریم، و به جای «تعریف»، به «ادعا» بسنده میکنیم، هر تلاشی برای ساختن، به بازتولیدِ همان ویرانهای میانجامد که از آن میگریزیم.
آزادی، پیش از آنکه مطالبهای سیاسی باشد، ضرورتی وجودیست؛ نسبتیست که انسان با حقیقتِ خویش برقرار میکند. و ایران، پیش از آنکه جغرافیا باشد، افقیست از معنا که تنها در آگاهیِ تاریخی و مسئولیتِ فرهنگی تداوم مییابد. اگر این دو - آزادی و ایران - در جانِ ما به فهم نرسند، هر کنگرهای، هر اجماعی، و هر شعاری، صرفاً پژواکی خواهد بود در خلأ و تاریخ، بی آنکه اعتنایی کند، از کنارِ ما عبور خواهد کرد- چنانکه بارها عبور کرده است- و باز باید یک گام فراتر رفت- جایی که دیگر سخن، صرفاً نقدِ پدیدهها نیست، بلکه پرسش از «بنیان بودن» است:
مسئله این نیست که چرا کنگرهها بی اثرند، یا چرا مفاهیم تهی شدهاند؛ مسئله این است که ما به طور کلّی نسبتِ خود را با «حقیقت» از دست دادهایم. آنجا که حقیقت غایب شود، الفاظ تکثیر میشوند؛ و هرچه واژهها بیشتر شوند، معنا بیشتر فرو میریزد. این یک قانون نانوشته است: وفورِ واژگان و مفاهیم و اصطلاحات و زبانزدها و آرایشها و تصنّعات در زبان، اغلب نشانه فقرِ اندیشه است. در چنین وضعی، انسانها دیگر «حاملِ معنا» نیستند، بلکه «ناقلِ صدا» میشوند. واژهها را به کار میگیرند، بی آنکه در آنها سکونت داشته باشند. از آزادی سخن میگویند، بی آنکه حتّا لحظهای، وزنِ آن را در وجودِ خویش تجربه کرده باشند. از ایران نام میبرند، بی آنکه این نام، در وجود آنها به یک «مسئله درونی» بدل شده باشد. فاجعه، نه در خطاهای سیاسی، بلکه در این گسستِ وجودی نهفته است؛ زیرا اشخاصی که نسبتِ خود را با حقیقتِ یک مفهوم از دست بدهند، ناگزیر آن را به ابزار بدل میکنند. ابزاری برای کسبِ موقعیت، برای ساختنِ تصویر، برای اشغالِ جایگاهی که هرگز از درون به آن نرسیده است. و اینجاست که مفاهیم، به جای آنکه «راه» باشند، به «پوشش» تبدیل میشوند؛ پوششی برای خلأ.
من میپرسم که آیا میتوان از آزادی سخن گفت، بی آنکه انسان، پیش تر از بندِ خودفریبی رها نشده باشد؟. آیا میتوان از ایران دفاع کرد، بی آنکه ابتدا، این سرزمین را از سطحِ جغرافیا به عمقِ آگاهی ارتقا نداده باشیم؟. پاسخ، اگر صادق باشیم، منفی است؛ زیرا آزادی، نه در بیرون، بلکه در گسستنِ زنجیرهای درونی آغاز میشود و ایران، نه در نقشهها، بلکه در حافظه زندهای استمرار مییابد که ما یا آن را حمل میکنیم، یا از آن گسستهایم. آنچه امروز میبینیم، نه بحرانِ ساختارها، بلکه بحرانِ «حضور» است. انسانهایی که در صحنه اند، اما «حاضر» نیستند؛ سخن میگویند، اما «نمیگویند»؛ گرد هم میآیند، اما «اجتماع» نمیسازند. این، وضعیتِ تعلیق است؛ یعنی بودنی که به نبودن میل میکند و در چنین وضعی، هر تلاشی برای تغییر، اگر از این لایه عمیق تر آغاز نشود، صرفاً بازآراییِ همان سطح است؛ تعویضِ چهرهها، بدونِ دگرگونیِ معنا.
پس اگر قرار است چیزی دگرگون شود، باید از جایی آغاز کرد که کمترین توجه به آن شده است: از «خودِ انسان» - نه به عنوانِ فردی منزوی، بلکه به عنوانِ گرهگاهِ تاریخ، فرهنگ، و امکانِ آینده. تا انسان، در خود، به یک تعریف نرسد، هیچ جمعی، هیچ کنگرهای، و هیچ اجماعی، به تعریفی نخواهد رسید. و تا تعریف نباشد، جهت نیست؛ و بی جهت، هر حرکتی- اگر پر شور نیز باشد- در نهایت، به سرگردانی ختم میشود. این، شاید تلخ ترین حقیقت باشد: ما بیش از آنکه در پیِ ساختنِ آینده باشیم، در حالِ تکرارِ ناآگاهانه گذشتهایم- گذشتهای که نه آن را فهمیدهایم و نه از آن عبور کردهایم و تاریخ، با بی رحمیِ خاصِ خود، تنها یک چیز را نمیبخشد: نادانیِ آراسته به ادعا.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان