زمانی که سردار در مسیر قدرت و شهرت، راهی آفریقا شد، من در الشرقالاوسط در وصفش نوشتم که رژیم چریک همیشهاش را برای فتنهگری به سودان فرستاد.
سردار در سودان، کنار حجره و مزرعه بنلادن، دکان و مزرعهای پررونقتر برپا کرد و همانجا دست در گردن با بن لادن شد و دیرسالی، همدل و همسفرش در ایستگاههای ترور. از حکایت دوقلوهای نیویورکی تا به تخت نشستن دوباره ملا عمر طالبانی، سردار در هیئت همیشهچریک باقی ماند. حتی وقتی دست صبیه وجیهه را در دست داماد وجه شنیعه، کاظم غریبآبادی، گذاشت و او را به نیابت وزارت امورات خارجه ولی فقیه منصوب کرد.
چهارسال پیش، زمانی که اصلا سخنی از او در میان نبود، در همین ستون و همینجا درباره سرگذشت فرزند علی کولوــزاغی چنین نوشتم:
تا نیم قرن پیش در استان فارس و بهخصوص در مناطقی مثل داراب و کازرون و فسا و اغلب در حاشیه شهرها، افرادی زندگی میکردند با چهرههایی تیره و بعضا سیاه که به آنها «کولو» میگفتند. کولوها نیز همچون کولیها، کارشان ساختن چکش و قیچی و الک و بوریا و در مواردی بافتن جاجیم و نوع ویژهای از گلیم بود که نقشهای آن هیچ نوع هماهنگی با نقش گلیمها و قالیهای محلی نداشت.
بعدها که رسانههای ایران به چاپ گزارشهایی از هنر بومی آفریقایی اقدام کردند و تلویزیون نیز هرازگاه آثاری از دستساختههای بومیان آفریقایی را به نمایش گذاشت، آشکار شد که کار کولوها به کار بومیان مناطق زنگبار، جنوب سودان، تانزانیا، کنیا و... شباهتهای غریبی دارد. نخستین بار چهار دهه پیش، در یک تحقیق دانشگاهی در دانشگاه پهلوی شیراز، آشکار شد که کولوها بازماندگان آفریقاییهاییاند که در دوران قاجار یا پیش از آن، از آفریقا به ایران آورده شدند و بعضی از آنها بهعنوان برده در خدمت حکومت و قدرتمندان محلی بودند.
علی کولو که به علت داشتن چشمهای روشن با صورتی تیره و مسیرنگ، علی زاغی نیز خطاب میشد، یکی از این بردهزادهها بود که در نوجوانی در مزارع خوانین و ثروتمندان به مزدوری کار میکرد، اما پس از مرگ پدرش که او نیز در برابر دستمزدی ناچیز، سختترین کارها را در مزارع و خانههای ثروتمندان انجام میداد، بخت یارش شد و به خدمت یکی از ثروتمندان سرشناس فسا درآمد، اما بعد از دو سه سال و به دنبال اتفاقی که در خانه ارباب افتاد و او مورد سوءظن قرار گرفت، به چوب و فلک ارباب دچار شد. پس نیمهشب از خانه گریخت و به جهرم رفت که تنی چند از اقوام مادریاش آنجا سکونت داشتند.
در جهرم، او با یکی از اقوامش ازدواج کرد. سردار سرتیپ محمدباقر ذوالقدر (متولد ۱۹۵۴/۱۳۳۳) فرزند این کولوی زحمتکش است که دوران کودکی و نوجوانی بسیار سختی را در نهایت فقر و رنج، پشت سر گذاشت. او به مدرسهای رفت که امروز نام «ذوالقدر» را بر پیشانی دارد.
شرایط سخت زندگی و دشمنی با ثروتمندان و مالکان، محمدباقر را فردی کینهجو، عصبی و بسیار بیرحم بار آورد. در میان آشنایان پدرش که با آنها نسبت فامیلی نیز داشت، «ناصر...» گروهبان شهربانی بود و به خانواده ذوالقدر در حد امکاناتش کمک میکرد. با این همه، محمدباقر چنان با این پاسبان دشمنی داشت که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، ترتیبی داد که ناصر دستگیر و اعدام شود. استشهادی در جهرم درست کردند که از جنایات ناصر در آخرین ماههای حکومت پیشین ایران حکایت میکرد. گفته بودند او به دختران مبارز شهر تعدی کرده و مفسد فیالارض است.
در آستانه انقلاب، ذوالقدر نیز همچون بسیاری از جوانان محروم و فقیر، به فعالیتهای زیرزمینی روی آورد و در همین گستره به مرور جذب گروه مسلح کوچکی شد که تعدادی از اسلامیهای دانشگاه و هیئتهای مذهبی آن را برپا کرده و نام منصورون بر آن گذاشته بودند. محسن رضایی، عبداللهزاده، علمالهدی از جمله افراد سرشناس این گروه بودند.
این گروه به همراه شش گروه دیگر شامل سازمان بدر که از بچههای شهرری و نازیآباد بودند و چهره سرشناس آن علی عسگری نام داشتــ که بعدها از اطلاعاتیها شد و چندی نیز در بدنه انصار حزبالله فعالیت میکردــ، گروه فلق که بیشتر اعضایش از اعضای اتحادیههای اسلامی در خارج کشور بودند و مصطفی تاجزاده، بهروز ماکویی، حسن واعظی و طیرانی در آن عضویت داشتند، گروه توحیدی صف که مهمترین اعضایش محمد بروجردی، حسین صادقی، اکبر براتی و اباذر بودند، گروه امت واحده که از بچههای زندانی و شماری از بریدههای مجاهدین خلق تشکیل میشد و سرشناسترین آنها بهزاد نبوی، محمد سلامتی و پرویز قدیانی بودند، گروههای کوچک موحدین و فلاح با کسانی چون حسن منتظرقائم، حسین شیخعطار و محمد رضوی، دیگر گروههایی بودند که پس از مدتها مذاکره، تصمیم به پیوند گرفتند و «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» را برپا کردند.
مرتضی الویری، از پایوران رژیم و شهردار سابق تهران، که مدتی نیز سفیر جمهوری اسلامی ایران در اسپانیا بود و در برپایی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نقش ویژهای داشت، در خاطراتش مینویسد: «هفت گروه بودیم که در کمیته استقبال از امام خمینی شرکت داشتیم.»
در آغاز تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، این گروه با احمد خمینی، ابوالحسن بنیصدر و هاشمی رفسنجانی روابط دوستانه و نزدیکی داشت. در فروردین سال ۱۳۵۸ در جلسههایی که هانی الحسن، سفیر فلسطین در تهران، و ابوالحسن بنیصدر در آن حاضر بودند، بنی صدر درباره اوضاع کشور و جایگاه مجاهدین انقلاب سخنرانی مبسوطی ایراد کرد.
از همان هفتههای نخست انقلاب، سازمان مجاهدین انقلاب تلاش خود را به تشکیل کمیتههای انقلاب، دست انداختن روی ساواک و اسنادش، برپایی یک سازمان اطلاعاتی جدیدــ در نهایت سپاه پاسدارانــ معطوف کرد. با دستیابی گروه به قدرت، اسلحه و پول، اختلاف بین اعضای اولیه و شورای مرکزی هم آغاز شد که توضیح درباره آن و حضور آخوند مرتجعی از نوکران سابق شیخ محمود حلبی، رهبرحجتیه، به نام آیتالله راستی کاشانی در سازمان بهعنوان نماینده خمینی، خارج از بحث ما است. تنها این نکته را باید گفت که ذوالقدر و فلاح و رضایی از نخستین سران سازمان بودند که پس از درگیری شدید با بهزاد نبوی، سازمان را ترک کردند و خیلی زود صف دشمنان خونین سازمان را تشکیل دادند.
ذوالقدر نیز همچون محسن رضایی و شمار دیگری از اعضای اولیه مجاهدین انقلاب، به سپاه پیوست و خیلی زود قابلیتهایش را در عرصه مدیریت نظامی اطلاعاتی آشکار کرد.
یکی از ویژگیهای ذوالقدر که پیش از انقلاب و در درون گروه کوچک منصورون نیز آن را آشکار کرده بود، بیرحمی و قساوت عجیب او بود. معمولا ویژگی را با بار مثبت استفاده میکنند، اما در باب ذوالقدر، ویژگی بار منفی دارد. زمانی که گروه منصورون تصمیم به بمبگذاری در کابارهها و رستورانها و دیسکوهای تهران گرفت، کسی که با خونسردی در چند رستوران از جمله خوانسالار بمب گذاشت، همین سردار سرتیپ دکتر محمدباقر ذوالقدر بود.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!