رفتن به محتوای اصلی
شنبه 19 اردیبهشت 1405 - Saturday, 9 May 2026

پایان یک توهم: چگونه «آبادی بدون آزادی» ایران را به این نقطه رساند؟

پایان یک توهم: چگونه «آبادی بدون آزادی» ایران را به این نقطه رساند؟

در تمام این سال‌ها، یک جمله بارها و بارها در گوش مردم ایران تکرار شده است:

اگر این ساختار فرو بریزد، ایران ویران می‌شود.

این جمله فقط یک هشدار نبود؛ یک ابزار بود. ابزاری برای ترساندن، برای عقب انداختن تغییر، برای نگه داشتن جامعه در وضعیتی که سال‌هاست دیگر نه قابل تحمل است و نه قابل دفاع. ترس از ویرانی، به مؤثرترین سلاح برای حفظ و تداوم سرکوب تبدیل شد. به مردم گفته شد که آزادی پرهزینه است؛ اما هرگز گفته نشد که ماندن در این وضعیت چه هزینه‌ای داشته و دارد.

امروز اما این روایت ترک برداشته است.

ایران دیگر در آستانه بحران نیست؛ در قلب بحران ایستاده است. جنگ دیگر یک احتمال یا سناریوی تحلیلی نیست، بلکه واقعیتی جاری است که هر روز خود را بر زندگی مردم تحمیل می‌کند. و همین واقعیت، پرده را از بزرگ‌ترین دروغ سال‌های گذشته کنار زده است: دروغ «ثبات».

کدام ثبات؟

ثباتی که در آن مردم امنیت جانی ندارند؟

ثباتی که در آن اقتصاد فروپاشیده و آینده مسدود است؟

ثباتی که در آن ساده‌ترین حق انسانی، یعنی سخن گفتن، هزینه‌بردار و خطرناک است؟

آنچه به نام ثبات عرضه شد، چیزی جز انجماد نبود؛ انجماد یک جامعه زنده در قالب ترس، سرکوب و بی‌افقی.

در چنین شرایطی، دیگر نمی‌توان از دوگانه آزادی یا آبادی به شکل کلاسیک سخن گفت. مسئله عمیق‌تر از این است. واقعیت این است که آنچه به عنوان آبادی معرفی می‌شد، بدون آزادی، از اساس توخالی بوده است. ساختمانی که بر پایه ترس بنا شود، دیر یا زود فرو می‌ریزد؛ نه به‌خاطر دشمن بیرونی، بلکه به‌خاطر پوسیدگی درونی.

امروز آنچه در حال فروپاشی است، فقط زیرساخت‌های فیزیکی نیست؛ بلکه یک تصویر ساختگی از پیشرفت است. تصویری که سال‌ها با تبلیغ، سرکوب و حذف صداهای مخالف حفظ شد. حکومتی که خود را نماد اقتدار می‌دانست، در لحظه بحران نشان داد که نه توان حفاظت از مردم را دارد و نه توان حفظ دستاوردهای ادعایی خود را. این، شکست یک مدل حکمرانی است؛ مدلی که توسعه را بدون آزادی می‌خواست.

اما شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا اینجاست:

ایران پیش از آنکه در اثر جنگ آسیب ببیند، در اثر سرکوب، از درون آسیب دیده است.

زیرساخت واقعی هر کشور، پیش از هر چیز، انسان است. نسل جوانی که می‌توانست موتور حرکت این سرزمین باشد، یا سرکوب شد، یا مهاجرت کرد، یا در ناامیدی فرسوده شد. این، ویرانی‌ای است که در آمارها ثبت نمی‌شود، اما از هر بمبی عمیق‌تر است. کشوری که امید را از دست بدهد، حتی اگر ساختمان‌هایش پابرجا باشند، ویران است.

در چنین لحظه‌ای، دوباره همان صداهای آشنا بلند می‌شوند.

می‌گویند: اگر فشار بیشتر شود، ایران از بین می‌رود.

می‌گویند: اگر این ساختار فروبپاشد، کشور به هرج‌ومرج می‌رسد.

می‌گویند: باید از ویرانی جلوگیری کرد.

اما این پرسش را هیچ‌گاه پاسخ نمی‌دهند:

ایرانی که در آن امید از بین رفته، اعتماد نابود شده و آینده مسدود است، دقیقاً کدام بخشش هنوز حفظ شده که این‌چنین از آن دفاع می‌کنند؟

واقعیت این است که این روایت‌ها، بیش از آنکه هشدار باشند، نوعی فرار از مسئولیت‌اند؛ نوعی تلاش برای حفظ وضعیتی که سال‌هاست خود به‌تنهایی در حال تخریب کشور است. آنان که از ویرانی آینده می‌ترسند، یا نمی‌خواهند ببینند، یا نمی‌خواهند بپذیرند که ویرانی مدت‌هاست آغاز شده است.

انتخاب امروز ایران، انتخاب میان آرامش و آشوب نیست.

انتخاب میان دو مسیر است:

ادامه یک ویرانی تدریجی، فرسایشی و تحقیرآمیز، یا پذیرش هزینه‌ای که می‌تواند به امکان تغییر منجر شود.

هیچ گذار تاریخی بدون هزینه نبوده است. اما تفاوت در نتیجه است. یک مسیر، جامعه را در چرخه‌ای بی‌پایان از بحران نگه می‌دارد؛ مسیر دیگر، هرچند دشوار، افق ساختن را باز می‌کند.

باید این واقعیت ساده را پذیرفت:

آبادی بدون آزادی، نه پایدار است، نه واقعی و نه قابل دفاع.

آزادی یک تجمل یا شعار نیست؛ شرط ابتدایی زنده ماندن یک جامعه است.

ایران کشوری فقیر یا ناتوان نیست. آنچه این سرزمین را به این نقطه رسانده، کمبود منابع نبوده، بلکه ساختاری بوده که این منابع را در خدمت بقای خود مصرف کرده است. بنابراین مسئله فقط تخریب نیست؛ مسئله مانعی است که اجازه بازسازی واقعی را نمی‌دهد.

تا زمانی که آن مانع باقی است، هر سخن از حفظ آبادی، بیشتر به نگه داشتن ظاهر یک ویرانه شبیه است تا دفاع از یک کشور زنده.

و اینجاست که باید جمله‌ای را که سال‌ها وارونه به مردم گفته شد، دوباره به شکل درستش بیان کرد:
نگران خرابی‌ها نباشید؛ آنچه باید نجات یابد، دیوارها نیستند، بلکه آزادی است.

زیرا فقط آزادی است که می‌تواند امید را بازگرداند، سرمایه انسانی را احیا کند، اعتماد را ترمیم کند و امکان بازسازی واقعی را فراهم آورد. بدون آزادی، هر میزان از ساخت‌وساز بر شن بنا خواهد شد. اما با آزادی، حتی از دل ویرانی نیز می‌توان دوباره ساخت.

ایران امروز در برابر یک انتخاب گریزناپذیر ایستاده است.

نه انتخابی میان خوب و بد، بلکه میان بد و بدتر.

ماندن در وضعیتی که هر روز بیشتر می‌فرساید، یا عبور از آن، با تمام هزینه‌هایش.

این انتخاب دیگر به آینده تعلق ندارد؛ اکنون در حال وقوع است.

و حقیقت آن‌قدرها پیچیده نیست:
آنچه ایران را نجات خواهد داد، نه حفظ ظاهری از آبادی، بلکه بازگشت به اصل فراموش‌شده‌ای است که سال‌ها سرکوب شد آزادی.

زیرا تنها در سایه آزادی است که ایران، حتی پس از هر ویرانی، می‌تواند دوباره برخیزد.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ارشان آذری

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای آذری گرامی و شادباش به شما به مناسبت نوروز جمشیدی،
تحشیه ای برای عزم خود را همچنان جزم کردن در سمت و سوی نابودی ربزترین نشانه های حکومت گیوتینی.

عرض شود که هرگاه از «زیرساختها» سخن به میان می‌آید، لازم است پیش از داوری، در باره خودِ این مفهوم و نحوه‌ به‌کارگیری آن تأمل کرد. در بسیاری از موارد، آنچه که زیر این عنوان بیان میشود، نه صرفاً یک تحلیل خنثی از وضعیت اجتماعی؛ بلکه برساخته‌ای ادّعایی است که میتواند حامل پیشفرضها، جهت‌گیریها و حتّا منافع ناگفته باشد. به همین دلیل، مواجهه‌ انتقادی با چنین مفاهیمی مستلزم آن است که میان سطح ادعا و لایه‌های پنهان آن تمایز نهاده شود. درنگی ژرفتر بر آنچه «زیرساخت» نامیده میشود، اگر با نگاهی فلسفی و فارغ از سطحی نگریهای رایج صورت گیرد، آشکار میکند که بسیاری از این سخنان نه از سر فهمی ریشه‌ای از واقعیت؛ بلکه از دل نوعی تناقض درونی و گاه ناآگاهی تاریخی برمیخیزد. وقتی که این مفاهیم در لحظات تأمل سنجیده میشوند، درمییابیم که برخی از گویندگان این اصطلاحات، در عمل و به‌ طور مستقیم یا غیر مستقیم، در تداوم ساختارهایی سهیم بوده‌اند که خود در ظاهر مدّعی نقد آن هستند. این دوگانگی، نه صرفاً یک خطای سیاسی؛ بلکه نشانه‌ای از گسست میان گفتار و کردار و فقدان درک عمیق از نسبت میان «انسانِ خلاق» و «نظام‌های برساخته» است. از منظر فلسفی، انسان نه صرفاً مصرف‌کننده ساختارها؛ بلکه بنیانگذار و دگرگون‌کننده آنهاست. اما هنگامی که این تمایز بنیانی نادیده گرفته شود، نظامهای حکومتی به جای آنکه در خدمت تعالی انسان قرار گیرند و از ساختارها و زیرساختها در سمت و سوی سعادت انسانها و بالندگی میهن اقدام کنند، خود به غایتی مستقل و گاه مقدّس ‌نمایانه و در خدمت قدرت استبدادی حاکم بدل میشوند. در چنین وضعی، افراد به جای آنکه در پی فهم حقیقت باشند، در پی تثبیت چارچوبهایی میروند که به آنان هویت، قدرت و موقعیت میدهد. این همان جایی است که «اندیشه و امکان» به ابزار بدل میشود و «حقیقت» در حاشیه قرار میگیرد. اشخاص و گرایشهایی که از «زیرساخت» سخن میگویند، در بسیاری موارد نه در پی بازاندیشی در بنیانهای آزادی و دادگزاری؛ بلکه در تلاش برای بازتولید نوعی توازن قدرت‌ و بهر بردن از آن هستند که با منافع و جهتگیریهای ایدئولوژیک آنان همراستاست. نقد تاریخی آنان نسبت به برخی ساختارهای سیاسی گذشته، اگرچه ممکن است در ظاهر به نام آزادی صورت گرفته باشد، اما در عمل گاه با نوعی جانبداری گزینشی و یا ناتوانی در پذیرش پیچیدگیهای تاریخ همراه بوده است. از این منظر، مخالفتها نه لزوماً از موضع «آزادی جویی و آزاد اندیشی»؛ بلکه در بسیاری موارد از موضع رقابتهای ایدئولوژیک و بازتعریف قدرت ناشی شده‌اند. در این میان، مفهوم آزادی خود نیازمند بازخوانی است. آزادی نه یک شعار؛ بلکه یک تجربه زیسته است؛ تجربه‌ای که تنها کسانی آن را به ‌درستی درمییابند که رنج فقدان آن را درک کرده باشند. آزادی، در ذات خود، با مسئولیت، آگاهی و توانایی مواجهه با حقیقت همراه است. کسانی که تمامیت وجودشان در خدمت تثبیت قدرت یا ایدئولوژی خاصی قرار گرفته، کمتر میتوانند معنای اصیل آزادی را دریابند؛ زیرا که در افق ذهنیّت آنان، آزادی نه به‌عنوان یک ارزش درونی؛ بلکه به‌عنوان ابزاری در رقابتهای بیرونی تعریف میشود. تاریخ معاصر ایران، اگر با نگاهی تحلیلی و نه صرفاً ایدئولوژیک بررسی شود، نشان میدهد که بسیاری از کنشگران سیاسی، به‌جای آنکه در مسیر گسترش آزادی حرکت کنند، درگیر منازعاتی شده‌اند که در نهایت به بازتولید همان چرخه‌ های قدرت انجامیده است. در چنین فضایی، حقیقت قربانی روایتها میشود و روایتها جایگزین حقیقت میگردند. مسئله امروز نه صرفاً مقابله با یک ساختار سیاسی خاص؛ بلکه مواجهه‌ای عمیقتر با انواع گفتارها و گرایشهایی است که در لباس نقد، اما در عمل در خدمت استمرار همان الگوهای سلطه حکومت گیوتینداران الهی عمل میکنند [مخصوصا چپهای ایدولوژیکی و مذهبیون اسلام راستینی و ملّیون ضدّ ملّی و لیبرالهای ذوب شده در استبداد]. این مواجهه، بیش از آنکه سیاسی باشد، فلسفی است؛ زیرا که نیازمند بازاندیشی در مفاهیمی چون قدرت، آزادی، حقیقت و مسئولیت انسانی است. در نهایت، هر کنشی که در مسیر تغییر و تحول یک جامعه صورت میگیرد، اگر فاقد درک عمیق از این لایه‌های بنیانی باشد، ناگزیر به تکرار همان خطاهایی خواهد انجامید که در گذشته تجربه شده‌اند. بنابر این، عبور از وضعیت موجود، نه صرفاً با جا به‌ جایی ساختارها، بلکه با تحول در نوع نگاه، شیوه اندیشیدن و نحوه مواجهه با حقیقت امکان‌پذیر است.
من به کرّات گفته ام و نوشته ام که اگر یک نفر دست به ماشه از این حکومت تبهکاران و خونریزان الهی در جامعه ایران، باقی بماند، میتواند ایران را به صحرای کبیر خاورمیانه استحاله و مردم را بدون استثناء، قتل عام کند. این جنگ علیه حکومت تروریسهتهای الهی در هر لحظه ومکانی که مختومه اعلام شود، نباید هیچ نشانه ای و ردپایی از تروریستها به جا مانده باشد.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 21.03.2026 - 12:11 پیوند ثابت