از: Melissa Steinberg Brodsky
March 4 at 11:16 PM
Content Strategist and Content Writer
فکر میکردم «ائتلاف سرخ–سبز» را میشناسم؛ دستکم در یک درک کلی از اینکه چیست: چپگرایان و اسلامگرایان که در نوعی سیاست تقابلی نقطهی مشترک پیدا میکنند. آن را در ذهنم در دستهی «چیزهایی که به اندازهی کافی دربارهشان میدانم» گذاشته بودم. اما امروز بعدازظهر، از روی کنجکاوی آمیخته با بدبینی، واقعاً نشستم و دربارهاش خواندم.
این فقط یک پیوند عجیبِ مصلحتی نیست. یک مطالعهی مشخص است از اینکه چگونه جنبشهایی با اهداف نهایی کاملاً متضاد میتوانند چنان با هم همکاری کنند که نتیجه اش آسیب جدی به یک از طرفین است—و اینکه تقریباً همیشه ئر نهایت شریک ضعیفتر نابود میشود.
ساختار اصلی ماجرا که بیشتر مردم کم وبیش میدانند چنین است:
«سرخ» به چپ رادیکال اشاره دارد: مارکسیستها، سوسیالیستها و جنبشهایی که ریشه در ایدئولوژی کمونیستی دارند. «سبز» سمبل اسلام سیاسی است؛ ایدئولوژی اسلامگرا و جنبشهایی الهامگرفته از اخوانالمسلمین و انقلاب اسلامی ایران.
روی کاغذ، این دو گروه نباید هیچ نقطهی مشترکی داشته باشند. یکی خواهان دولت کارگری سکولار و بیطبقه است. دیگری به دنبال خلافت اسلامی جهانی تحت حاکمیت قوانین شرع اسلام است. این دو، حتی ذره ای رؤیاهای سازگار با هم ندارند. با این حال، به نوعی، باز هم یکدیگر را پیدا میکنند.
نخستین نمونهی بزرگ در ایرانِ سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹ رخ داد. چپها، لیبرالها، کمونیستها و نیروهای سکولارِ مترقی همگی با آیتالله خمینی متحد شدند تا شاه را سرنگون کنند. آنها کاملاً هم نسبت به افراطیگری او سادهلوح نبودند.
بسیاری از آنها میدانستند سیاستهای او ارتجاعی است. فقط خودشان را قانع کرده بودند که او توانایی واقعی برای به دست گرفتن قدرت را ندارد. آنها بر این گمان بودند که میتوانند از او استفاده کنند یا دستکم دوام بیاورند تا او کنار برود. واضح است که آنها اشتباه میکردند.
پس از پیروزی انقلاب، اسلامگرایان قدرت را قبضه و به سراغ متحدان سابق خود رفتند: اعدامها، تصفیههای چپگرایانی که در به قدرت رسیدن خمینی نقش ایفاگرده بودند از نخستین قربانیان همان حکومتی شدند که در ایجادش کم یا بیش نقش داشتند.
آنچه این تاریخ را حتی تکاندهندهتر میکند این بود که همزمان در غرب چه اتفاقی میافتاد.
وقتی صدام حسین در اکتبر ۱۹۷۸ خمینی را به حومهی پاریس تبعید کرد، روزنامهنگاران غربی ناگهان به او دسترسی پیدا کردند. در طول سه ماه، خمینی ۱۳۲ مصاحبه انجام داد. او بهعنوان یک اصلاحطلب متدین—حتی شاید یک چهرهی مترقی—به تصویر کشیده شد و روشنفکران در سراسر اروپا این تصویر را پذیرفتند.
میشل فوکو، یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان قرن بیستم، به ایران سفر کرد و با تحسین دربارهی انقلاب در حال وقوع نوشت و آن را نوعی معنویت سیاسی تازه توصیف کرد. او یک استثنا نبود؛ او صدای مهمی از چپ روشنفکری غرب بود که به شکلی فاجعهبار اشتباه کرد. این یک درس تاریخی بود و واقعاً حیرتآور است که هنوز هم آموخته نشده است.
اکنون در غرب میتوان نسخهی عجیبی از همین بازی را دید.
سوسیالیستهای دموکرات آمریکا همزمان از خدمات درمانی برای نوجوانان ترنس حمایت میکنند و خواستار «جهانی کردن انتفاضه» هستند. معترضان دانشگاهی زیر پرچمهایی راهپیمایی میکنند که شعارهای سوسیالیستی را با شعارهای حماس ترکیب کرده است. گروههایی با نامهایی مانند «کوییرها برای فلسطین» وجود دارند، ظاهراً بدون هیچ آگاهی از اینکه حماس در غزه با همجنسگرایان چه میکند. جودیت باتلر، فیلسوف و نظریهپرداز برجستهی کوییر، علناً حماس و حزبالله را بخشی از «چپ جهانی» توصیف کرده است.
این اتفاق در حاشیههای اجتماع و یا کوچههای تاریک رخ نمیدهد، بلکه در فضاهای اصلیِ جریانات مدعی ترقیخواهی و پیشرفت، در دانشگاههای بزرگ و در سازمانهای فعال سیاسی شناختهشده به وقوع میپیوندد. و ما میدانیم که این روند خودبهخودی نیست. قطر صدها میلیون دلار برای تأمین مالی برنامههای دانشگاهی در دانشگاههای آمریکایی، از جمله جرجتاون و نورثوسترن، هزینه کرده است؛ برنامههایی که چارچوبهای پسا استعماری را ترویج میکنند، چارچوبهایی که بهطور همزمان با نقدهای مترقی و اسلامگرایانه از غرب همراستا هستند. الجزیره و رسانهی دیجیتال آن AJ+ همین روایتها را بهطور همزمان برای مخاطبان عربی و انگلیسیزبان منتشر میکنند. ایران و چین نیز از شبکههای رباتی برای پر کردن شبکههای اجتماعی از محتوای یهودستیزانه بهویژه پس از ۷ اکتبر استفاده کردهاند. اینها تصادفهای موازی نیستند بلکه فشارهایی عامدانه بر همان شکافها هستند.
خشونتی که از دل این فضا بیرون میآید واقعی است.
در مه ۲۰۲۵، الیاس رودریگز دو کارمند جوان سفارت اسرائیل، یارون لیشینسکی و سارا میلگریم، را بیرون یک مراسم در واشینگتن دیسی با شلیک گلوله کشت. ویدئوی گرفته شده از او پس از قتلها شعار «فلسطین آزاد» را سر میداد. شبکههای اجتماعیاو پر بود از اعلامیههای سوسیالیستی و نفرت آشکار از ایالات متحده .چند روز بعد، محمد صبری سلیمان در بولدرِ کلرادو مواد آتشزا به سمت راهپیمایان یهودی پرتاب کرد. حضور آنلاین او سراسر مملو از محتوای اخوانالمسلمینی بود.
دو حمله، دو مسیر ایدئولوژیک متفاوت—اما یک هدف مشترک.
چیزی که واقعاً مرا نگران میکند این است:
چپگرایانی که در این ائتلاف قرار دارند لزوماً اسلامگرا نیستند. بسیاری از آنها صادقانه انسانهای مترقی هستند که فکر میکنند با امپریالیسم مبارزه میکنند. مشکل این است که انرژی و اعتبار اخلاقی آنها در خدمت جنبشی قرار میگیرد که اگر به هدفش برسد، همه خواسته هایی را که آنها ادعا میکنند از آنها دفاع میکنند نابود خواهد کرد: حقوق زنان، حقوق همجنسگرایان، سکولاریسم، آزادی بیان وهمهی آنها.
آنها، به تعبیر عبارتی قدیمی و بسیار تکرارشده که به لنین نسبت داده میشود، «احمقهای مفید» هستند. و تاریخ دربارهی سرنوشت احمقهای مفید پس از پیروزی انقلاب چندان ابهامی ندارد.
میخواهم یک نکته را با تاکید روشن کنم؛ من نمیگویم هر کسی که از سیاستهای اسرائیل انتقاد میکند یا دربارهی سیاست خارجی آمریکا نگرانی دارد بخشی از این ائتلاف است. این اصلاً استدلال من نیست.
ائتلاف سرخ–سبز به چیز مشخصی اشاره دارد: همکاری سازمانیافته میان رادیکالیسم مارکسیستی و اسلامگرایی با هدف تضعیف دموکراسی لیبرال غربی و، بهطور مشخصتر، نابودی اسرائیل.
این موضوع با اختلاف نظر عادی سیاسی متفاوت است، و مخدوش کردن این مرز به کسی کمک نمیکند که روشنتر فکر کند.
آنچه من میگویم این است که این ائتلاف بسیار توسعهیافتهتر، با تامین مالی کافی و آگاهانه سازماندهی شده تر از آن تصوری است که قبلا داشتم. آرزو میکنم که اصلاً وارد این سوراخ خرگوش نشده بودم. بار دیگر متوجه میشوم که چقدر برای وصل کردن همهی این نقطهها آماده نیستم چون من روزنامهنگار حرفهای نیستم.
چپ مترقی در غرب، در بسیاری از موارد، آنقدر در جهانبینی خود قفل شده که نتوانسته به روشنی ببیند وارد چه مسیری شده است. متأسفانه بیشترشان هم نمیخواهند ببینند؛ حداقل با آنهایی که من صحبت کردهام. از نظر آنها، این من هستم که شستوشوی مغزی شدهام و من هستم که مورد تلقین قرار گرفتهام.
پس شاید نوشتن این متن بیشتر نوعی تخلیهی ذهنی برای خودم باشد و شاید هم تلاشی برای کاوش و درک عمیقتر این پدیده.
چپگرایان ایرانی در سال ۱۹۷۹ تا حدی عذر داشتند. خمینی چهرهای نسبتاً ناشناخته بود. آنها در دل یک انقلاب و با اطلاعات ناقص حرکت میکردند. فوکو هم از پاریس مینوشت و تا حد زیادی در تاریکی نسبت به آنچه در راه بود.
اما مترقیان غربی در سال ۲۰۲۶؟ تمام سابقهی تاریخی را بطور کامل ئ تمام قد در پیش چشمشان خود دارند. اگر آنها کمترین توجهی به گذشته داشتند، باید میدانستند این مسیر در آینده به کجا میرسد.
یک یک توضیح: جامعه بریتانیا مملو وسرشار از مصادیق روشن آن چیزی که در این نوشته طرح شده است. اکنون بخش بزرگی از چپ گرایان بریتانیایی در یک ائتلاف واتحاد آشکار با اسلام گرایان در حال تخریب پایه های دموکراسی در این کشور اند. کا ر به جایی رسیده که دولت بریتانیا د رتلاش برای ممنوع کردن اهانت به اسلام وبرگرداندن قانونی که چندین دهه پیش در بریتانیا در ممنوعیت انتقاد از ادیان ملغی اعلام شده بود نزدیک به 200 هزار پوند برای آخرین تلاشش خرج کرد و خوشبختانه کیس خود را در دادگاه عالی باخت. تقریبا تمای طیفهای چپ گرایان از سوسیالیستها گرفته تا حزب سبز در دلجویی ودلبری از اسلام گرایی رو به گسترش در بریتانیا به رقابت با یکدیگر مشغولند. در این جامعه به سختی بتوان بین اسلام شهروندان مسلمان، و فعالین اسلامگرا تفاوتی معنی دار یافت. اسلام گرایی در ائتلاف با طیفهای مختلف چپ گرایان، نه رسما بلکه عملا علیرغم محدودیت در دسترسی به تریبونهای رسمی ورسانه های اصلی، با دست زدن به ابتکارات نوین، استفاده از شکافهای موجود در جامعه بریتانیا و تامین مالی مطمئن، در حال تسخیر فضای بخش ابل ملاحظه ای از اجتماعات مسلمانان از خانه تا مدرسه، مساجد، سازمانهای خیریه اسلامی، اتحادیه های دانشجویی و بخشهای آکادمیک دانشگاهها، راهروهای مجالس قانونگذاری، ائتلافهای ضد جنگ/ضد آمریکایی و ضد یهودی و محافل لابیگری است.
یک توضیح از مترجم(ترک اوغلی): جامعه بریتانیا مملو و سرشار از مصادیق روشن چیزی است که در این نوشته طرح شده است. اکنون بخش بزرگی از چپ گرایان بریتانیایی در یک ائتلاف واتحاد آشکار با اسلام گرایان در حال زمینه سازی برای تخریب پایه های دموکراسی در این کشور اند. کا ر به جایی رسیده که دولت بریتانیا د رتلاش برای ممنوع کردن اهانت به اسلام و برگرداندن قانونی که چندین دهه پیش در بریتانیا در انتقاد از ادیان ملغی اعلام شده بود، نزدیک به 200 هزار پوند برای آخرین تلاشش خرج کرد و خوشبختانه کیس خود را در دادگاه عالی باخت. بخش بزرگی از طیفهای چپ گرایان از سوسیالیستها گرفته تا حزب سبز در دلجویی و حمایت از اسلام گرایی رو به گسترش در بریتانیا به رقابت با یکدیگر مشغولند. در این جامعه به سختی بتوان بین اسلام شهروندان مسلمان، و فعالین اسلامگرا تفاوتی معنی دار یافت. اسلام گرایی در ائتلاف با طیفهای مختلف چپ گرایان، نه رسما بلکه عملا علیرغم محدودیت در دسترسی به تریبونهای رسمی و رسانه های اصلی، با دست زدن به ابتکارات نوین، استفاده از شکافهای موجود در جامعه بریتانیا و تامین مالی مطمئن، در حال تسخیر فضای بخش قابل ملاحظه ای از اجتماعات جوانا و مسلمانان از خانه تا مدرسه، مساجد، سازمانهای خیریه اسلامی، اتحادیه های دانشجویی و بخشهای آکادمیک دانشگاهها، راهروهای مجالس قانونگذاری، ائتلافهای ضد جنگ وسازمانهای ضد آمریکایی و ضد یهودی و محافل لابیگری است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
برادران دو قلو
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای مختصر.
از فاجعه دیماه تا همین امروز، حال و هوای من، غوغا و طوفانیه. نه خوابی. نه خوراکی. نه آرامشی. نه پایان اشکهایی؛ امّا برغم همه این دردها و شوقها و گریستنها و رقصها و خنده ها و فریادهای مردم ایران که در وجود من، تبلور می یابند، میدانم که در من و هم میهنان ایرانی ام، یقین به زایشی نو برای میهنی و جهانی سرشار از زیباییها میدرخشد و شعله ور است.
این نکبت هولناک خواسته و ناخواسته مومنان به ادیان ایمانخواه و ایدئولوژی منحط مارکسیسم، چیز عجیب و غریب و معمّایی نیست. کسانی که دقیق، اسلامیّت را بشناسند و همینطور مارکسیسم را خوب و ریشه ای واکاوی کرده باشند، میدانند و میفهمند که «خواستگاه هم ادیان ایمانخواه، هم مارکسیسم» مشترک است و واحد. مارکسیسم از برآیندهای اعتقادات یهودیّت شکل گرفته که ریشه های آن به عصر سیطره دیانت میترائی - مزدائی بازمیگردند. آنچه بر ظاهر مارکسیسم از نتایج تلاشهای فکری و فلسفی و غیره و ذالک آویخته است، پرده بسیار نازک عنکبوتیست که اصل اعتقادات میترائی-یهودی را استتار کرده اند. اینکه من دائم میگویم و نشان داده ام که «چپ ایدئولوژیکی در ایران همان شیعه گری ناب» است، بی دلیل نیست؛ زیرا اسلامیّت نیز همان نسخه جعلی و به شدّت بدوی و مملوّ از خشونت دیانت میترائی- مزدائی -یهودی است. وحدت و واحد بودن چپ ایدئولوژیکی و ادیان ایمانخواه، وحدت قراردادی نیست؛ بلکه آمیختگی تخمه وجودی آنهاست که در دو شاخه متفاوت؛ ولی سفت و سخت درهمجوشیده به وجود آمده اند. بنابر این، أصلا جای تعجب ندارد که چرا اسلامگرایان و چپهای ایدئولوژیکی، اینقدر اهداف واحد و مشترک و رفتارها و گفتارها و کردارهایشان عین همدیگر است. اینها، برادران دو قلو هستند و نقششان نیز تا امروز فقط تخریب و نابودی و نفرت پراکنی و خشونت و طلبکاری و تبهکاری و دروغبافیهای سرسام آور و کثافتکاریهای خاصّ خودشان است. اینها هیچکدامشان آموزش پذیر نیستند؛ مگر اینکه از سر تجربه ای شخصی و تکاندهنده، ناگهان به خود آیند و بیدار شوند و خویشتن را بازیابند و خودشان را از این باتلاق هولناک بیرون بیاورند و آزادزیستی و آزاداندیشی را بیاموزند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان