تاریخ نگارش:02/03/2026
از جنگِ تراژیک در تاریخ غم انگیز ایران
[در سپاسگزاری از همبستگی مردم اسرائیل و یهودیان عزیزی که هزاره هاست بر سر پیمان خود با ایرانیان، وفادار مانده اند.]


[ ..... توجیهات نظری در باره برده داری، پرتوی روشنگر بر مفاهیم اروپاییِ راسیونالیته، ارجمندی انسانی و اخلاق می افکند. هر کس که به نقش فلسفه در تاریخ، دلبستگی داشته باشد، خواهد خواست بداند که کدام اندیشمند برای نخستین بار در برابر استدلالهایی به مخالفت و اعتراض برخاست که برده داری را به مثابه نهادی حقوقی موجّه جلوه میدادند.]
[Theorie der Philosophiehistorie – Kurt Flasch (1930 – ) –Vittorio Klostermann Verlag – Frankfurt am Main - 2005 – S. 71]
جنگ در هر شکل و شمایلی که وقوع پیدا کند، بیدادیست که بر جان و زندگی تحمیل میشود. هیچ جنگی از ذات خود، حامل شرافت و لطافتی نیست. شرافت، اگر وجود داشته باشد، در دفاع از جان و زندگی است؛ نه در مهندسی مرگ؛ زیرا جنگ، تعلیق آگاهانه ارزش زندگی است. باید به سرچشمه آن بنگریم: چه کسانی پیش از شلیک نخستین گلوله، در درون خویش، آتش آن را افروختهاند؟ کدام اراده ها، پیش از آنکه میدانها را به خون بیالایند، زبان و اندیشه را به خشونت آلوده کردهاند؟ جنگ، ناگهان از زمین نمیروید؛ بلکه ریشه در لحظهای دارد که قدرت، مسئولیّت را وانهاده است. چه از لحاظ عقیدتی و نظریّه ای. چه از لحاظ اجرایی و تبلیغاتی. آن گاه که زمامدار، خویشتن را مالک سرنوشت مردمان میپندارد و نه امانتدار آن، بذر نخستین خشونت در خاک جامعه افشانده میشود. [سیّد علی خامنه ای، آشکارا در ملاء عام اظهار میکرد که ایرانیان، صغیر هستند و من ولی فقیه آنها].
قدرت، اگر از پاسخگویی تخلیه شود، به غرایز متحوّل میشود و غرایزِ رها شده، کشور را نه به باغی برای زیستن؛ بلکه به صحنهای برای اثبات خودشیفتگی مقتدران بدل میکنند. در چنین وضعی، ثروت ملّت، جان ملّت، آینده ملّت، همه به سوختِ کورهای تبدیل میشوند که در آن، اقتدارِ بی مهار مقتدران را صخره سان تر و زُمُخت تر میکنند. متعاقبش اگر مردم با دستهای خالی، با ارادهای روشن، در پی بازگرداندن شأنِ مسئولیّت به قدرت برآیند و در پاسخ، با زندان و گلوله و تیغ و اسلحه خونریز مواجه شوند، باید معنای «جنگ» را از نو سنجید؛ زیرا در اینجا جنگ، انتخاب مردم نیست؛ واکنش تاریخ است به لجاجت قدرت استبدادی. در چنین وضعی، اگر مردمی بخواهند بی خشونت و با اعتراض، بی لیاقتان را از اریکه اقتدار فروکشند و در برابرشان تنها آتش و زندان و مرگ صف کشیده شود، آنگاه معنای «جنگ» دیگر همان نخواهد بود که حاکمان تبلیغ میکنند. ذات جنگ، نابودی است و آنکه جنگ را ابزار سیاست میکند، پیش تر، سیاست را از اخلاق، خالی کرده است تا نفرت را جایگزین کند.
با این همه، جنگ اگر در پاسخ به بیداد برخیزد، هرگز جشن نیست. در میدان جنگ، حلوای شیرین تقسیم نمیشود؛ تنها آنچه توزیع میشود، فقدان است: فقدان فرزند، فقدان پدر، فقدان مادر و خواهر و برادر و خویشان و دوستان. ذات جنگ، پرسشگر نیست. از مقصر نمیپرسد، از مسئول نمیپرسد، از آغازگر نمیپرسد. او بی چهره با سبعیّت میدَرّد و بی اعتنا میکُشد.
بی اعتنایی ساختاریِ جنگ است که آن را تراژیک میکند. زمامداران حکومتی که بقای خویش را در تداوم بحران و خصومت میجویند، در حقیقت، جنگ را از بیرون آغاز نمیکنند. آنها پیش تر در درون جامعه، در زبان، در اقتصاد، در گوهر ارجمند انسانها جنگ را مستقر کردند و متعاقبش قدرتمندان فقاهتی، برای نیم قرن، حاکمیّت استبدادی خویش را نه از پشتوانه رضایت مردم؛ بلکه از تکرار ترس و تهدید و اعدام و تجاوز و زندان و قتل عام و سرکوب، نتیجه گیری کردند و خود به خود به میدان مینِ تاریخ تبدیل شدند؛ یعنی با هر گامی که برمیداشتند، انفجاری در حافظه جمعی را رقم میزدند.
حکومت فقاهتی، رویداد جنگی علیه مردم ایران و علیه مردم منطقه و علیه مردم جهان بود و مصدر و مبلّغ و شعارنده جنونوار آن فقط زمامداران و أعوان و انصار روانپریش الهی بودند که سرانجام به بن بستی تراژیک مختوم و گیر افتادند و غم انگیزی تاریخ ایران را به اوج سوگواریهای رقصان و گریان استحاله دادند. جنگی که نه تنها مسبّب ویرانی و تلفات سرسام آور انسانی و معنوی و مادّی شد؛ بلکه به قیمت نابودی تمام سیستمی و اعتقاداتی منتهی شد که ادّعای الهی بودن را داشت و مومنانش قرنهای قرن خودشان را «معلّم اخلاق بشر» میدانستند و مظلوم شده چرخ بیعدالتیهای تاریخ. حقیقت تلخ جنگ این است: جنگ، داستان عشق نیست؛ روایتِ بی ارج شدن جان و زندگی انسان است. وقتی سیاست، درو کردن گندمزارهای زندگی را «ضرورت» مینامد، باید دانست که خردورزی از دادورزی جدا شده است و با این همه، تاریخ ایران - با تمام خونریزیهایش - نشان داده است که زندگی، سرانجام، راهی برای برخاستن مییابد. ملّتی که بارها از زیر آوار استبداد برخاسته، شاید این بار نیز از دل این جنگ هزارهای، نه انتقام، که اصالتِ اصلهایی را طلب کند که قرنها پایمال شدند: یعنی ارجمندی گوهر انسان، مسئولیّت قدرت، حرمت جان و زندگی و تقدم زندگی بر ایدئولوژیها و اعتقادات مذهبی و امثالهم. اگر جنگ، به آگاهی بدل شود، اگر از دل ویرانی، این حقیقت بر آید که هیچ عقیدهای/دینی/مذهبی/ایدئولوژیی/حقیقتی/نظریّه ای برتر از زندگی نیست، آنگاه شاید آخرین جنگی باشد که تاریخ ایران به خود میبیند.
زمامداران حکومتی که خود را حامل حقیقت مطلق و آموزگار اخلاق بشریّت بدانند، امّا در عمل، جان انسان را بی ارج و پایمال کنند، دچار تناقضی ویرانگر هستند. ایمان، هنگامی که به ابزار تثبیت قدرت بدل شود، دیگر ایمان نیست؛ بلکه ایدئولوژیی است که از ترس و ارعاب و کشتار و قتل عام، تغذیه میکند و ایدئولوژیِ آمیخته به ترس، سرانجام خود را میبلعد. جنگی که از طرف حکومتگران نالایق به مردم تحمیل میشود، اگر بخواهد برای تثبیت نظامی استبدادی افروخته شود، تنها شهرها را ویران نمیکند؛ بلکه انسانها را قتل عام میکند و باورها را نیز میسوزاند. آنچه فرو میریزد، صرفاً ساختار سیاسی نیست؛ بلکه اعتبار معنوی ادّعاهایی است که قرنها خود را مقدّس میخواندند. تراژدی بزرگ آنجاست که در این میان، بی گناهان هزینه میپردازند. کودک، در هیچ دادگاهی متّهم نیست؛ امّا نخستین قربانی است و با این همه، تاریخ مردمانی که بارها از زیر آوار برخاستهاند، گواهی میدهد که زندگی، نیرویی عمیق تر از مرگ دارد. ملّتی که رنج را تجربه کرده، اگر به آگاهی توام با مسئولیّت و بیدارفهمی برسد، میتواند از دل فاجعه، پرنسیپهایی را بازپس بگیرد که هرگز نباید واگذار میشدند: اصل نگاهبانی از جان و زندگی، اصل مسئولیّت در قبال واگذاری و تقبّل قدرت، اصل تقدّم زندگی و جان بر هر عقیده و نظام و سیستم و قانون و لایحه و اعتقاد و مرام و مسلک و امثالهم . اگر جنگ امروز به بیداری وجدان بدل شود؛ اگر انسان دریابد که هیچ ایدهای، حتّا مقدّس ترین آنها، حقّ ندارد جان را ابزار کند، اگر سیاست، بار دیگر به خدمت زندگی درآید و نه زندگی در خدمت سیاست، آنگاه شاید این جنگ، واپسین جنگ در تاریخ اندوه بار این سرزمین باشد؛ زیرا پایان حقیقی جنگ، نه در خاموش شدن سلاحها؛ بلکه در دگرگونی فهم ما از قدرت و انسان است و آن روز، پیروزی نه از آنِ گروهی خاصّ؛ بلکه از آنِ ارجمندی انسانی خواهد بود.
1- تاریخ جدید ایران و اسرائیل و آمریکا
با فروپاشی ساختاری حکومتی که زمامدارانش، خود را خلفای الهی بر زمین میپنداشتند و در حقیقت، ارجمندی انسان را در حصار تفسیرهای تنگ و حقارتی فروبسته بودند، فقط نظامی سیاسی به پایان نخواهد رسید؛ بلکه یک نحوه بودن در جهان فرو خواهد ریخت و افقی دیگرسان گشوده خواهد شد. افقی که در آن، تاریخ نه تکرار رنجها؛ بلکه زایش دوباره معناست. تاریخ نو ایران، برآمدن ملّتی از دل اسطورهها و بُندهشها و بُنمایه های فرهنگی خواهد بود؛ یعنی ملّتی که درمییابد شکوه گذشته نه برای تفاخر؛ بلکه برای یادآوری مسئولیّت است. ایران، اگر بخواهد دوباره برخیزد، باید نخست تاریخ را از نو بیافریند؛ نه در تقویمها؛ بلکه در جانها. تاریخ نو، گذار از انسانِ ترسان به انسانِ آفریننده و مسئول است. انسانِ ترسان، به قدرت پناه میبرد. انسانِ آفریننده و مسئول و بیدارفهم، خودش قدرت را میآفریند - نه قدرت سلطه؛ بلکه قدرت معنادهی را.
تاریخ نو ایران، بازگشت صرف به اعصار بُندهشی و اساطیر کهن نیست؛ بلکه بازخوانی آنها با چشمانی بیدارفهم است. اسطوره، دیگر خوابِ گذشته نخواهد بود؛ بلکه بیداری معنای زیستن و بودن خواهد شد. آگاهی به این حقیقت ساده و سهمگین که هیچ قدرتی حقّ ندارد روح و جان و زندگی را در بند و غُل و زنجیر محکوم و اسیر کند. تاریخ نو، در همسرشتگی با سرگذشت قوم یهود و تجربه ملّت بودن در کشور اسرائیل و با آزمون مدرنیته و آزادیهای فردی در آمریکا، فصلی خواهد گشود که در آن «باهم بودن» جایگزین «علیه یکدیگر بودن» میشود. سه روایت تاریخی - ایرانِ با ژرفای اسطوره و جستجوی معنای گیتایی - کیهانی، قوم یهود، با حافظه تاریخی رنج و پایداری و آمریکا به مثابه تجربه مدرن آزادی فردی - در یک افق مشترک به هم خواهند رسید. افق پاسداشت آزادی و آفرینش شادی پایدار. امّا این پیوند، پیوند سیاسیِ صرف نخواهد بود؛ بلکه پیوندی در دفاع از ارجمندی انسان است. ارجمندیی که نه از ایمان تحمیلی، نه از ایدئولوژی دولتی؛ بلکه از آگاهی مسئولانه سرچشمه میگیرد. آگاهی به اینکه آزادی اگر تنها برای خویشتن طلب شود، دیرپا نخواهد ماند و شادی اگر در حصار منفعت شخصی بماند، پژمرده خواهد شد. ثمره فهم این حقیقت خواهد بود که انسان جزیرهای جدا افتاده نیست؛ بلکه گرهای در شبکه عظیم هستی است و هرگاه این پیوند، گسسته شود، تاریخ به قهقرا میرود. امّا تاریخ نو، تاریخی است که در آن، دین به جای ابزار قدرت، به تجربه معنوی آزاد مبدّل میشود. سیاست به جای سلطه، به خدمت و ملّیّت به جای مرزبندی خصمانه به حلقهای از همبستگی جهانی. چنین تاریخی، نه پایان کشمکشها و اختلافات مشاجره ای؛ بلکه آغاز مسئولیّت و بیداری وجدان پاسخور است. مسئولیّت انسانِ بیدارشده برای نگاهبانی از آزادی، از زیبایی، از زیستبوم و از ارجمندی هر موجودی حتّا سگها و گربه ها. آنگاه ایران، دیگر صرفاً کشوری در خاورمیانه نخواهد بود؛ بلکه نشانهای و رمز و رازی خواهد بود از اینکه بشر میتواند از مرحله ترس عبور کند و شاید تاریخ نو، در ژرفترین معنایش، همین باشد؛ یعنی لحظهای که انسان، برای نخستین بار، نه از سر اجبار؛ بلکه از سر آگاهی، خوب بودن و نیکمنشی و کاشتن تخم نیکی را برمیگزیند.
تاریخ نو ایران خواهد آموخت که آزادی، پیش از آنکه حقّی سیاسی باشد، کیفیّتی وجودی است. انسانی که در درون خویش آزاد نیست، در بیرون نیز آزادی را تاب نخواهد آورد. او یا آن را به هرج و مرج بدل میکند، یا دوباره به استبداد پناه میبرد. به همین دلیل، انقلاب اصیل، انقلابی ژرف در فهم است. در شیوه اندیشیدن. در شهامت پرسیدن و شکّ کردن. در گشوده فکری برای جستجو و فراکاوی. تاریخ نو ایران خواهد آموخت که زیبایی، رقص، دوست داشتن و شادخواری، نه گناه که غایت زیستن هستند و شادمانی فقط آنگاه پایدار است که انسان، خویشتن را در شبکهای از پیوندها ببیند با انسانهای دیگر، با جانوران، با گیاهان، با خاک، با کیهان و کائنات؛ زیرا هستی، یک کلّ درهمتنیده است و هر زخمی بر پیکر آن، دیر یا زود به جان ما بازمیگردد.
در تاریخ نو، گذشته نه با کینه و نفرت و بیزاری؛ بلکه با بیدارفهمی بازکاوی خواهد شد. هر میراثی سنجیده خواهد شد، نه برای انتقام؛ بلکه برای پالایش. آنچه که با ارجمندی انسان ناسازگار بوده، در حاشیه خواهد نشست و آنچه که آزادی و شکوفایی را یاری میرساند، در متن خواهد ایستاد. ایران نو، اگر بخواهد شکوهی با صلابت بیافریند، باید بداند که شکوه در سلطه نیست؛ در همبستگی است. نه در برتری جویی تاریخی، بلکه در پیشگامی اخلاقی است. تاریخی که «ایران و اسرائیل و آمریکا» را به هم پیوند میدهد، تنها آنگاه ماندگار خواهد بود که بر پایه اصل ساده؛ اما ژرفی بنا شود به این معنا که آزادی هر انسانی، شرط آزادی همه انسانهاست و چنین تاریخی، اگر تحقّق یابد، نه تنها سرنوشت یک ملّت؛ بلکه معنای زیستن در جهان را دگرگون خواهد کرد. تاریخ نو ایران، لحظهای است که انسان ایرانی و همراه او انسان در هر سرزمینی، تصمیم میگیرد حقیر نزیَد. تصمیم میگیرد که آزادی را نه عطیهای از سوی قدرتمندان؛ بلکه حقیقتی از درون گوهر وجود خود بداند. آنگاه، تاریخ نه حادثهای در زمان؛ بلکه کیفیّتی از بودنی پویا خواهد شد و ایران، نه صرفاً کشوری بر روی نقشه جغرافیایی؛ بلکه آگاهی فرهیخته و فرهنگیده در گستره وجدان جهان.
2- زیرساخت و تار و پود بینش فردی
بینش فردی به بسیار دانی و علّامه بودن و انباشتن محفوظات وابسته و ملزم نیست؛ چه بسیار کسان که کتابها را از بر دارند، امّا از خواندن کتاب سرگذشت خویشتن عاجزند. بینش فردی از اندیشیدن در باره تجربه های فردی و جمعی، آهسته و نمنم، همچون ریشهای در خاک خاموش جان آدمی نفوذ میکند بی آنکه غوغا کند یا ادّعایی بر زبان آورد. نخست در تاریکی میروید، سپس در روشنایی آگاهی، شکوفا میشود و بار و بر میدهد. بینش فردی، پیش از آنکه به داوری در باره چیزی یا کسی برخیزد، خویشتن را در آیینهای بی شیله و بی پیله، بی پرده و عریان مشاهده میکند و سپس به بررسی عمیق همّت میکند تا نه تنها ابعاد شناخته و آشکار خود را؛ بلکه کرانه های تاریک روح و ویرانه های پنهان روان خویش را نیز بکاود؛ زیرا میداند آن کس که از سایه های خویش بی خبر است، ناگزیر سایه خویش را بر جهان خواهد افکند. واکاوی خویشتن، مقدمه هر سنجشگری اصیل است و بی آن، داوریها همه لغزان و آغشته به خودفریبی خواهند بود. بینش فردی، نه با شتاب شهرت میبالد و نه با فریاد، اثبات میشود. نخست، خویشتن را در آیینهای بی فریب و بی تزویر مینگرد؛ آیینهای که نه تنها سیمای آشکار؛ بلکه سایه های فروخفته، هراسهای پنهان، تمنّاهای سرکوب شده و تاریکنای ناآگاه روح را نیز عریان میکند؛ زیرا کسی که تاریکیها و پرتگاههای ضمیر خویش را نشناسد، چگونه میتواند مدّعی شناخت روشنایی جهان باشد؟.
بینش فردی، پیش از آنکه داور دیگران شود، قاضی خویشتن است. پیش از آنکه سخن بگوید، گوش میسپارد و پیش از آنکه حکم کند، تردید را تجربه میکند. تردید، نه ضعف او؛ بلکه نشانه بیداری اوست. بینش فردی، در حصار پیرامون خویش مسدود نمیماند و در مرزهای جغرافیای زیست روزمره متوقف نمیشود؛ بلکه از حیاط تأملات درونی، با بالهای خیال و اندیشه، به تاریکترین اعصار گذشته ها و دورترین افقهای آینده ها سیر و سلوک میکند؛ بیآنکه هوشیاری خود را در «اکنون و اینجا» از دست بدهد؛ زیرا میداند که انسان، اگرچه رهگذر تاریخ است، امّا مسئول لحظه حال نیز هست. پرواز او گریز از واقعیّتها نیست؛ بلکه ژرفتر دیدن آنهاست. بینش فردی در هر آموختن و در هر تجربهای که حاصل میکند، ملاطی برای ریشه دوانیدن و پرورانیدن درخت فرزانگی میبیند. هیچ رویدادی برای او بی معنا نیست. نه رنج، نه شکست، نه کامیابی و نه شادی. هر چیزی میتواند مصالح بنای آگاهی شود، اگر با دیده بیدار فهم نگریسته شود. او میداند که اندیشیدن، از گواریدن تجربه زاده میشود؛ نه از انباشتن آن.
شالوده بینش فردی چنان نهاده شده است که پویایی و جستجوگری را در تار و پود گفتار و رفتار و کردار آدمی میتند. او ایستایی را مرگ خاموش اندیشه میداند و یقینهای بیآزمون را آغاز استبداد درونی. به همین سبب، همواره خمیره بیدارفهمی را در خود زنده نگه میدارد؛ یعنی آمادگی برای بازنگری، برای شکّ کردن و پرسیدن دوباره، برای وااندیشی در آنچه بدیهی پنداشته میشود. انسانی که دارای بینش فردی باشد، هرگز اسیر استبدادها از هر نوع که باشند، نخواهد شد؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در بیرون باشد، در درون وجود آدمی شکل میگیرد. در تعصبهای ناآزموده، در تقلیدهای بی تفّکر و سنجش، در هراس از تنهایی اندیشیدن. انسانی که بینش فردی دارد، همچون پرندهای با بالهای گشوده، از فراز هر مانعی میگذرد؛ نه برای گریز؛ بلکه برای پاسداشت آزاداندیشی خویش. آزادی او، نه شعار است و نه ادّعا؛ بلکه شیوه زیستن اوست و اکنون پرسش بنیانی این است: منِ ایرانی، تا چه اندازه در خلوت خویش با خود صادق بودهام؟ تا چه اندازه جرأت کردهام از ورای عادتها و آموزههای به ارث رسیده، خودم به شخصه بیندیشم؟ و آیا زیست من، آزاد از هر گونه استبداد پنهان و آشکار است، یا هنوز در زنجیر اعتقاداتی میزید که هرگز آنها را به محک تأمل سنجشی نزده ام؟ بینش فردی، مسئولیّت میآورد؛ زیرا هر که بیدار شود، دیگر نمیتواند در خوابی آسوده بماند. چنین بیداری، آغاز راهی است که پایانش نه ادّعا؛ بلکه انسان شدن است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!