پس از حضور گسترده مردم در خیابانها، اینبار دانشگاههای ایران نیز ــ برای نخستین بار پس از دههها ــ صحنه شعارها و تجمعهایی در حمایت از نظام پادشاهی شدند. این تحول، چه از نظر نمادین و چه از منظر جامعهشناختی، نشانه تغییری مهم در فضای سیاسی و ذهنی جامعه است. با این حال، بخش قابل توجهی از فعالان غیرسلطنتطلب هنوز درک روشنی از واقعیت این دگرگونی ندارند و همچنان با معیارها و واکنشهای کهنه، پدیدهای نو را میسنجند.
نمونه روشن این سردرگمی را میتوان در واکنش آنان به تجمع مونیخ دید؛ جایی که بهجای تحلیل معنا و پیام سیاسی آن گردهمایی، درگیر چونوچرا بر سر تعداد شرکتکنندگان و اختلاف آمار پلیس و برگزارکنندگان شدند. گویی مسئله اصلی نه “ چرا چنین تجمعی ممکن شده “، بلکه “ چند نفر دقیقاً آمدهاند “ است. یا در سطحی نازلتر، با انتشار عکسهایی از داریوش آشوری و شهلا شفیق، موجی از ناسزاگویی، برچسبزنی و مردار پنداری به راه افتاد؛ رفتاری که بیش از آنکه نقد سیاسی باشد، بازتولید همان فرهنگ حذف و تحقیر و چون کبک سر در برف فرو کردن است.
در این میان، یک گزاره نادرست مدام تکرار میشود که: “ ما اشتباه ۵۷ را تکرار نمیکنیم. “ اغلب کسانی که این گزاره بر زبان میرانند، بر سر معنای واقعی آن کوچکترین مکث و درنگی ندارند. در ذهن آنان، اشتباه ۵۷ این بود که نیروهای سیاسی به اندازه کافی با خمینی و جریان اسلامی او مقابله نکردند؛ و خیال میکنند اگر همان زمان همان رفتاری را که امروز با پادشاهیخواهان و رضا پهلوی دارند، نسبت به خمینی پیش میگرفتند، سرنوشت انقلاب چیز دیگری میشد.
این برداشت، نهتنها سادهانگارانه، بلکه از اساس نادرست است. خطای ویرانگر سال ۵۷ “ مخالفت نکردن “ با خمینی نبود؛ خطا در این بود که بخش بزرگی از نیروهای سیاسی، روشنفکری و حتی بدنه اجتماعی، حاضر نشدند محکم و شفاف در کنار نظام حاکم وقت بایستند و از آن دفاع کنند. اشتباه ۵۷ این بود که در برابر خمینی و نهضت اسلامیاش، بهجای ایستادن در کنار نظام شاهنشاهی و محمدرضا پهلوی، نوعی بیطرفی اخلاقی یا حتی همدلی پنهان اتخاذ شد؛ بیطرفیای که در عمل، به سود ارتجاع تمام شد.
اگر قرار باشد این منطق را تا انتها دنبال کنیم، نتیجهای تلخ اما روشن به دست میآید: امروز، کسی که واقعاً نمیخواهد “ اشتباه ۵۷ “ را تکرار کند، باید در کنار نظام ولایت فقیه، علی خامنهای و جمهوری اسلامی بایستد و از آن دفاع کند. چرا که از منظر همان منطق، “ حاکمیت مستقر “ امروز جمهوری اسلامی است. بنابراین، تناقض آشکار است: کسانی که با نفرت از رضا پهلوی سخن میگویند و همزمان شعار “ تکرار نکردن اشتباه ۵۷ “ میدهند، یا معنای این شعار را نمیفهمند یا آگاهانه آن را تحریف میکنند.
اشتباه سال ۵۷ حمله نکردن به خمینی نبود؛ اشتباه، ایستادگی نکردن، چون محمد رضا نیکخواه، کورش لاشائی و ... در کنار حاکمیتی بود که ــ با همه کاستیها و استبدادش ــ در مقایسه با آنچه پس از آن آمد، امکان اصلاح، توسعه، دموکراتیزه شدن و استقرار سکولاریسم ی تا حدودی دموکراتیک را در خود داشت. مسئله اصلی، “سمتگیری” بود؛ انتخاب جبهه و مبارزه آگاهانه برای آن سمتگیری. جنبشی که امروز شکل گرفته، از این منظر شباهتهایی ساختاری با جنبش ۵۷ دارد و با وجود سنگ اندازی ها در مسیر پیروزی قرار دارد.
اگر کسی واقعاً میخواهد مانع این پیروزی شود، تنها با چنگ انداختن به چهره رضا پهلوی یا تخریب شخصیتی او موفق نخواهد شد؛ بلکه باید صراحتاً در کنار خامنهای و پاسداران ولایت فقیه قرار بگیرد. فرق امروز با جنبش اسلامی خمینی در آن است که خمینی - مولف کتاب ولایت فقیه - بهطور آشکار خواهان جمهوری اسلامی بود؛ نظامی که کوچکترین شناختی از آن در میان نبود و بازگشت “به صدر اسلام” را تبلیغ میکرد، یعنی ارتجاع و عقب گرد به اعصار قرون. رضا پهلوی و جنبش او اما وعده جدایی دین از دولت، سکولاریسم، دوستی با همه ملل و کشورهای جهان ــ از جمله آمریکا و اسرائیل ــ و تضمین حقوق و آزادیهای شهروندی را میدهد. نماینده گذشته ای است که در زمینه ازادی های اجتماعی، توسعه اقتصادی، مناسبات صلح امیز با همه بلوک های بین المللی و همزیستی مسالمت آمیز با همسایگان زبان زد بود.
مبالغه نیست اگر بگوئیم تفاوت چشمانداز جنبش اسلامی خمینی با چشماندازی که رضا پهلوی پیش چشم میگذارد، اظهر منالشمس است و این دو را نمیتوان یکی انگاشت.
واقعیت این است که بسیاری از مخالفان غیرسلطنتطلب، درک درستی از شرایط کنونی ندارند و همین ناتوانی در تحلیل، سبب شده رفتارشان روزبهروز شبیه رفتار جمهوری اسلامی شود. آنان با رقبای سیاسی خود دقیقاً با همان ادبیات، همان منطق حذف، و همان روشهای تخریبی برخورد میکنند که سالها آن را از حاکمان ولایت فقیه نقد میکردند.
بهجای فحاشی به رضا پهلوی، جمهوریخواهان میتوانند ــ و باید ــ به نقد مشخص و مستدل برنامهها، ابهامها و نقاط مسئلهدار دیدگاههای او بپردازند. میتوانند بحث جدی درباره چگونگی جلوگیری از تمرکز غیر دموکراتیک قدرت در حاکمیت آینده را دامن بزنند؛ درباره نهادها و سازوکارهایی سخن بگویند که مانع استبدادی شدن نظام سیاسی میشوند؛ درباره نقش قانون، تفکیک قوا، رسانه آزاد، جامعه مدنی و فرهنگ سیاسی ملی در مهار بیقانونی و خودکامگی بحث کنند.
اما بهجای این مسیر دشوار و پرهزینه فکری، بخشی از فعالان چپ و جمهوریخواه، راه دشمنی ارزان با رضا پهلوی را برگزیدهاند؛ دشمنیای که آنان را ناخواسته همآواز کاریکاتورهای شرمآور توکا نیستانی کرده است. فریادشان علیه فحشهای جنسیتی برخی هواداران سلطنت بلند است، اما خودشان لحظهای از بازنشر اخبار جعلی، شایعهسازی درباره همسر رضا پهلوی و حتی پورناستار نامیدن او ابا ندارند.
در نهایت، آنچه بیش از هر چیز تأسفبرانگیز است، رواج فرهنگی است که سالها آن را به نام حسین شریعتمداری نقد میکردیم؛ فرهنگی مبتنی بر ترور شخصیت، تحقیر، دروغ و حذف اخلاقی. امروز، متأسفانه، نشانههای این فرهنگ را نه فقط در حاکمیت، بلکه در میان بخشهایی از اپوزیسیون نیز به وفور میتوان دید.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
دفن کردن موضوع فقط برای دفاع از ذهنیّت قالبی!
مجدّدا درود بر آقای چرندابی گرامی،
تحشیه ای دیگر.
صحبتهای آقای جودکی، تکرار و بازگویی و انعکاس ذهنیّت سمنت شده ایدئولوژیکی و به شدّت میخکوب شده در حال و هوای فضای دهه پنجاه تا وقوع فاجعه 1357 است و احتیاجی به پاسخ ندارد. صحبتهای خانم شریف زاده در باره شروطیست که هر گونه اقدامی را پیشاپیش ناممکن میکنند؛ زیرا هر نوع پیش شرطی در دامنه سیاست به معنای بی اطّلاعی مطلق از گستره سیاست است. تا زمانی که مدّعیون در کنار همدیگر نایستاده باشند، نمیتوان پیشاپیش تعیین کرد که متغیرهای گفتاری و رفتاری و کرداری مدّعیون در میدان همآوردی تا چه اندازه ای کاربرد ارزشمند و موانعزا دارند و در کدام دامنه ها باید کرانمند و مشروط شوند. برای تفهیم موضوع به مثالی ساده اکتفا میکنم و شرح اضافی لازم نیست، چنانچه مسئله فهمیده شود. فرض کنید برای نخستین بار بخواهیم غذایی جدید بپزیم که نمیدانیم چه از آب در خواهد آمد. فقط میدانیم که تمام ملاطها را داریم و آشپزها نیز تجربه آشپزی دارند؛ امّا در به عمل آوردن غذای جدید، هنوز هیچکس هیچ تصوّر قطعی ندارد. فقط در هنگام کار مشترک در کنار همدیگر، آنهم در آشپزخانه [بخوانید میدان همآوردی در کنار یکدیگر] است که میتوان محصولی تقریبا رضایت بخش را به دست آورد و سپس با چشیدن غذای پخته شده به کم و کیف آن پی برد و در صدد تعیین میزان ملاطها برای تکرار پختن غذا تصمیم معقول گرفت. بنابر این، پیشاپیش، شرط و شروط گذاشتن؛ یعنی عملا مستعد نبودن برای دامنه سیاست. این تا اینجا.
در باره صحبتهای آقای «پورمندی» حرفی نمیزنم؛ زیرا ایشون تا امروز ثایت کرده اند که تفاوت دوغ را از دوشاب أصلا و ابدا نمیدانند. ایشون همانطور که کتاب «ولایت فقیه» خمینی را نخوانده بودند و به حمایت از او، شعار سرنگونی سلطنت را سر دادند، در حمایت از «میر حسین موسوی» نیز عمرا و ابدا «قرآن» را یک بار نیز باز نکرده و هیچ آیه ای از آن را نخوانده است تا بفهمد و دریابد که میر حسین موسوی، واقعیّت متجسّم آیه های قرآن است در موضع قدرت اجرایی؛ عین خامنه ای. من کلّا آدمهایی مثل آقای پورمندی را به قول جوانان امروز، «کنسل» میدانم در هر عرصه ای که شما یا دیگران تصوّر کنید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Mohammad Joodaki
Mohammad Joodaki
نگاهی است وارونه به انقلاب پنجاه و هفت.اقای چرندابی تصویری دروغین ازظرفیت رژیم شاه برای اصلاحات ارائه میدهدو سیاستهای کلی آن رژیم رانادیده گرفته است.رژیم شاه در چهارچوب دولتهای جهان سومی وابسته به گرایشات راست جهان سرمایه داری امپریالیستی قرارداشت.رژیمهایی که بازورکودتا بقدرت میرسیدندوجزبازورکنارنمیرفتند.ودرواقع برای ادامه حاکمیت خودگریزی ازاستبدادنداشتند.مسئله ضرورت های تحقق یک نظام ملی/دموکراتیک ازانقلاب مشروطیت تا مقطع انقلاب پنجاه و هفت انکارناپذیر است.رژیم شاه در چهارچوب نظامهای جهان سومی وابسته کدام تمایل راازروی اختیار برای پاسخگویی به مطالبات دموکراتیک نشان میداد که مورد حمایت روشنفکران زمانه قرارنگرفت؟وکسانی که مثل خلیل ملکی،نیکخواه ولاشایی طبق طرح پیشنهادی شما ازحکومت طرفداری کردن چه نقش وتاثیری داشتند؟اتفاقارژیم به حدی از آلوده کی وگندیده گی رسیده بود که هرکس به سمتش حرکت میکرد آلوده وبدنام وبلااثرمی شد.درست است که روشنفکران آن زمان روحانیت سیاسی ،خمینی وکتاب حکومت اسلامی ونظریه ولایت فقیه انراجدی نگرفتندولی هرگزهم راه خودرا ازسویه مطالبات ملی دموکراتیک به بیراهه استبدادسیاسی کج نکردند.مقاسه امروزه آن روزگار هم مقایسه درستی نیست.اتفاق نیروهای چپ و جمهوری خواه درعدم حمایت ازتقلاهای سلطنت طلبان برای بازپس گیری قدرتی که درواقع خودشان عامل واگذاری آن به روحانیت ،بودندوحالادوباره میخواهندانراپس بگیرند،امری دقیق و درست است.ماان زمان امکانات ارتباطی این زمان رانداشتیم،درکارزارفعالیتهای سیاسی هم ناپخته بودیم.ولی امروزبایاری شبکه های ارتباطی کتابچه ولایت سلطنت طلبان را جدی میگیریم.دراین دفترچه راهنما که چیزی شبیه نبردمن هیتلرراتداعی میکند،همه تمایلات وحسابی کتابهای آنها بیان شده است.عجیب است که شماانراسبک می شماریدوخطای سال پنجاه و هفت را نادیده میگیرید.گذشته ازاین مانیفست سیاسی حیرت انگیز است که برخوردمیدانی سلطنت طلبان با مخالفان ومنتقدانشان رابانحوه برخوردچپ ها و جمهوریخواهان هم سنگ قرار میدهید.انهاباچه زبانی باید بگویند که نه دغدغه استقلال سیاسی دارندونه دغدغه دموکراسی؟انهم درعصری که هنوز دولت/ملت سنگ بنای نظام بین المللی است.به نظرشماحرب توده بیشتر به شوروی وابسته بودیاسلطنت طلبان به اسراییل وامریکا؟شماقصدداریدکه اثبات کنید پهلوی چیان از سقوط رژیمشان درس گرفته اندوخطاهای آن زمان راتکرارنمیکنند.شمایک دلیل برای این ارزیابی خودارائه دهید.درحالی که ده هادلیل علیه آن وجوددارد.شمانشان دهیدکه آنهاهم مثل چپ هایک انتقادجدی از سیاستهای رژیم گذشته خودراپذیرفته اند.حداقل تجربه جریانات اخیر می بایست برای مابسیارهشداردهنده باشدومسئولیت ناپذیری واقتدارگرایی این جریان را روشن کرده باشد.شماعلاقه نداریدازانهابپرسیدبراساس کدام ارزیابی عینی ازتوازن قواهواداران خودرابه تسخیر قدرت تشویق کردیدوکشتاررافاجعه امیزتزترکردید؟ازانهانمی خواهیدبپرسیدبرای جبران این عدم توازن قواچرابه دروغ،عوامفریبی توهم افکنی دست زدید؟من چیزی از ماهیت طبقاتی این نیرونمی گویم که فرضااگربقدرت رسیدن چه نظام اقتصادی رامستقرمیکنندوتوده های مردم زحمتکش درنظام اقتصادی انهاچه جایگاهی خواهند داشت.ولی شما لازم نمیدانید ازاین دوستان خودچیزی بپرسید؟
Malihe Sharifzadeh
Malihe Sharifzadeh
با احترام به تغییرات احتمالی در مواضع فکری شما، که میتواند نشانهای از پویایی اندیشه باشد، مسئله اینجا نه تغییر موضع، بلکه شیوه استدلال در تحلیلی است که درباره نسبت میان وقایع سال ۱۳۵۷ و وضعیت کنونی ارائه میدهید. در این تحلیل ادعا میشود که خطای اصلی نیروهای سیاسی در آن زمان، عدم ایستادگی در کنار «حاکمیت مستقر» بوده است. این تفسیر، که نتیجه میگیرد برای تکرار نکردن آن اشتباه باید از یک آلترناتیو مشخص در برابر بدیلی نامطلوب حمایت کرد، با سادهسازی یک مسئله پیچیده تاریخی، با چند اشکال مفهومی و استنتاجی مواجه است.
نخست آنکه، چنین برداشتی از «اشتباه ۵۷» دیدگاه مسلط در ادبیات تحلیلی انقلاب نیست. بخش مهمی از تحلیلهای تاریخی، وقوع انقلاب را حاصل مجموعهای از عوامل ساختاری—از بحران مشروعیت سیاسی تا شکافهای اجتماعی و اقتصادی—و عوامل جهانی میدانند، نه صرفاً نتیجه «ایستادن یا نایستادن» نیروهای سیاسی در کنار نظام وقت. حتی چهرهای مانند داریوش همایون نیز، با وجود دفاع از اصلاحپذیری نظام پیشین، تحلیل خود را به چنین تقلیل تکعاملی فرو نمیکاست.
دوم آنکه، تعمیم این تفسیر به وضعیت کنونی بر پیشفرضی استوار است که خود محل مناقشه است: اینکه وظیفه نیروهای دموکرات در شرایط بحرانی، دفاع از «حاکمیت مستقر» یا یک آلترناتیو مشخص است. حال آنکه از نظر منطقی، مخالفت با یک آلترناتیو سیاسی الزاماً به معنای حمایت از وضع موجود نیست.
مسئله تعیینکننده در گذارهای سیاسی، نه وعدههای اعلامی نیروها، بلکه وجود سازوکارهای نهادی برای مهار تمرکز قدرت است: تفکیک قوا، پاسخگویی، نظارت، و تضمین انتقال قدرت. بدون پاسخ روشن به این پرسشها، حمایت بیقید از هر نیروی سیاسی—صرفنظر از شعارهای آن—بیش از آنکه درسآموزی از تجربه ۵۷ باشد، میتواند تکرار همان منطق اعتماد بدون تضمین نهادی تلقی شود.
اگر قرار است از تجربه ۵۷ درسی گرفته شود، این درس نه ضرورت حمایت از هر حاکمیت یا آلترناتیو، بلکه ضرورت مطالبه تضمینهای نهادی از هر مدعی قدرت است. فروکاستن این تجربه تاریخی به یک توصیه سیاسی فوری، بیش از آنکه تحلیلی راهگشا باشد، به سادهسازی مسئله میانجامد. بقول آقای هودشتیان، در قرن 21، زمان رهبری بلامنازع سپری شده است.
Reza Chrandabi
Reza Chrandabi
اتفاقا تحلیل بر پیشفرض غلط استوار نیست؛ بلکه این شما هستید که اصرار دارید با وارونهخوانی و قرائتی نادرست از تاریخ، به همان روایت مخدوش ادامه دهید. من آگاهانه نمونههای لاشائی و نیکخواه را مطرح کردم تا حساسیت بیشتری نسبت به تز اصلی بحث ایجاد شود. با این حال، مصداقهای روشنتر دقیقاً افرادی چون صدیقی و شاپور بختیار بودند که در برابر جنبش اسلامی، به دفاع از نظام پهلوی برخاستند.
شرط صدیقی برای پذیرش نخستوزیری، ماندن شاه در ایران بود؛ و این یعنی حفظ نظام پادشاهی و تلاش برای اصلاح آن از درون. بختیار نیز در شرایطی که کشور در آستانه فروپاشی قرار داشت، نخستوزیری دولت شاهنشاهی را پذیرفت، در مجلس به بقای همان نظام سوگند یاد کرد و تلاش خود را ــ که متأسفانه به نتیجه نرسید ــ آغاز نمود. این در حالی بود که تقریباً تمام نیروهای سیاسی وقت علیه او صفآرایی کردند: از رفقای جبهه ملی خودش گرفته تا جنبش اسلامی خمینی، نیروهای چپ و کمونیست، نهضت آزادی، بخش بزرگی از روشنفکران کشور و دیگران.
آیا فراموش کردهاید زمانی که شعار «بختیار نوکر بیاختیار» سر میدادید، مقصود «نوکر بیاختیارِ محمدرضا پهلوی» بود؟
اشتباه نفرمائید در آن دوره حمایت از بختیار ، حمایت از نظام پهلوی بود و این نکته را خمینی خوب فهمیده بود!
تا کی و با چه اصراری میخواهید بر این ارزیابی نادرست از آن دوره پافشاری کنید؟ تا کی میخواهید با توهم «خزیدن این و آن زیر پرچم این یا آن اردوگاه»، از مواجهه صادقانه با واقعیت تاریخی طفره بروید؟ من، برخلاف شما، مخالف فکری خود را «شیاد» نمینامم؛ اگر وصفی در کار باشد، نادانی برازندهتر است!
Ahmad Purmandi
Ahmad Purmandi
تحلیل بر یک پیشفرض غلط استوار است و آن نادیده گرفتن دولت بختیار است. حکم غلط و پایه ای تحلیل این است : « اشتباه ۵۷ این بود که در برابر خمینی و نهضت اسلامیاش، بهجای ایستادن در کنار نظام شاهنشاهی و محمدرضا پهلوی، نوعی بیطرفی اخلاقی یا حتی همدلی پنهان اتخاذ شد؛ بیطرفیای که در عمل، به سود ارتجاع تمام شد.» این دوگانه سازی غیر واقعی است و تنها برای توجیه خزیدن به اردوی سلطنت مطرح می شود. در واقعیت اما، با عقب نشینی شاه، البته با تاخیر، در مقابل جنبش هنوز مسالمت آمیز مردم، بخشی از جبهه ملی به رهبری بختیار، دولت تشکیل داد. این دولت دیگر دولت ازهاری و شریف امامی نبود. دولتی بود که در عمر کوتاه ۳۷ روزه اش بسیاری از شعار های جنبش را متحقق کرد. دولتی که آمده بود تا با برگزاری انتخابات آزاد ، گذار به دموکراسی به شکل مشروطه یا جمهوری را متحقق کند. این دولت شاه نبود. وقتی بختیار آمد، شاه رفت! پس ما در آن زمان یک گزینه سوم داشتیم که آنرا سوزاندیم. الان هم مهم ترین درس ۵۷ این است که گزینه سوم را نسوزانیم. موسوی و موسویسم همان گرینه سوم است. لطفا بلای بختیار را بر سر موسوی نیاوریم و یک انقلاب وحشیانه و بدتر از انقلاب ۵۷ را به این کشور ویرانه تحمیل نکنیم. بله ! باید از ۵۷ درس بگیریم ! از جمله باید حواسمان به کتاب ولایت فقیه باشد. من و همنسلانم که این کتاب را ندیدیم و آنرا نخواندیم، اشتباه بزرگی مرتکب شدم. اما کسانی که با داشتن این تجربه، جلد دوم کتاب ولایت فقیه را که با نام دفترچه اضطرار منتشتر شده، آگاهانه به زیر فرش سور می دهند، اشتباه نمی کنند. کاری می کنند که اسمش را در فرهنگ سیاسی همه می دانند: شیادی و بدتر از آن! امیدوارم که ما به این ورطه سقوط نکنیم
پس ماندگان فسیل شده فاجعه 1357
دروود بر آقای چرندابی گرامی،
تحشیه ای مختصر برای عزم راسخ در جهت نابودی حکومت فقاهتی با تمام نشانه هایش.
مقایسه فاجعه 1357 با انقلاب ملّی امروز، کاملا مقایسه ای نابجا، غلط، اغتشاشی، بی ربط و فاقد سنخیّت عینی و اینهمانی دارد. حتّا مقایسه گرایشهای دخیل در هر دو وضعیّت نیز خبط و غلط اندازی آشکار است. رویدادی در دورانی و مقطعی از زمان تقویمی در تحت شرایط میهنی و منطقه ای و جهانی به وقوع پیوست و نتایج خاصّ خودش را نیز داشت. آنچه که از دل نتایج فاجعه 1357 بیرون آمد، شکل و شمایل و رنگ و سمتگیریهای دیگری داشت؛ سوای آنچه که در مخیله شرکت کنندگان مصیبت و نکبت 1357 در جهان فانتزیبافیهایشان میپختند و تصوّر میکردند. بنابر این، مقایسه، کاملا غلط است حتّا اگر از لحاظ صوری باشد. فاجعه 1357 را باید در کشوی خاصّ خودش گذاشت و انقلاب ملّی دیماه را در گستره ای دیگر گذاشت و بررسی کرد. اینکه در این دو وضعیّت – فاجعه 1357 و انقلاب ملّی دیماه -، نقش تک تک گرایشها و تشکّلات سیاسی در فاجعه 1357 و انقلاب ملّی دیماه، چگونه بود، مبحثیست که میتوان در باره آن از رفتار و گفتار و کردار فعّالین آنها برآورد و تمییز و تشخیص داد و سنجشگری کرد. از شیعیان نابی که خود را برچسب جعلی «چپ» زده اند تا مصدّقیها، لیبرالها، مذهبیها، سوسیال دمکراتها، مجاهدین و دیگرانی امثال اینها فقط در یک چیز مخرج مشترک دارند و آنهم، «قدرت و اقتدار و امتیاز انحصاری». هر کدام از این گرایشها، نه تنها پشیزی برای ایران و مردمش، ارزش قائل نیستند؛ بلکه هیچ گونه شناخت دبستانی نیز از تار یخ و فرهنگ و تنوّع مردم ایران ندارند. تنها چیزی که اینها را مشغول به خود کرده است، تلاشهایشان برای حذف رقیبان خود است به منظور تسخیر و مصادره و سیطره انحصاری بر «شرکت تجاری ایران خانوم».
صرف نظر از اصطلاحات مزخرفی که در لابراتوار ژورنالیستها و آکادمیکرهای به شدّت بیسواد، ساخته و به خورد همدیگر میدهند و از طرف شبکه های اجتماعی نیز پخش و رایج و شیوع پیدا میکنند مثل «سمت دُرُست تاریخ!!؟؟» و خزعبلات مشابه، باید تاکید کنم که تمام گرایشهایی که مسبّب فاجعه 1357 بودند و در فاصله نیم قرن تمام در حمایت و تدافع حکومت گیوتینی آخوندها از جان و دل و سرمایه شخصی و جمعی و غیره و ذالک مایه گذاشتند و رکابداری و متعگی برای آنها کردند تا همین ثانیه های گذرا، یک خصلت مشترک داشتند و آنهم اینکه هیچ کدام یک از این گرایشها، «بینش تاریخی» نداشتند؛ زیرا با تاریخ و فرهنگ ایرانیان واقعا بیگانه بودند و همچنان هستند. البته ادّعاهایشان هر کدام به سهم خویش، کائناتسوزند و هفت فلک در هم ریز. امّا حقیقت زیستی آنها، نکبت و بلاهت و حماقت و رذالت و خباثت و مکّاریّت و حسادت خانمانسوز است.
آنها هنوز نمیفهمند که «تاریخ»، چیزی ماتریالیستی نیست تا بتوان همچون اجسام، ابعاد آن را محاسبه کرد و در چارچوبهایی، سمتهای آن را متعیّن. تاریخ، گستره مجهولات و فرصتهاست که به هنگام، آفریده میشود و دوران منحصر به فرد را رقم میزند و هرگز نیز مکرّر نمیشود؛ زیرا به زمان و مکان زایش دوران، منوط و ملزوم است. آنچه را که تاریخ ثبتی و رسمی مینامند، برداشتهای فردی در تفسیر رویدادهاست؛ نه دانستن و شناختن تاریخ فی نفسه که هیچکس نمیداند چیست. بنابر این، واکنش بلاهت آلود گرایشهایی که پسمانده فاجعه 1357 هستند در مقابل انقلاب ملّی دیماه، نه از سر شناخت و شعور داشتن برای پی بردن به تمایزها و تفاوتها و وضعیّتها و موقعیّتها، بلکه از سر غرایز و سوائق و امیال و شدّت و حدّت جاه طلبیهای آنهاست که در رقابتهای سیاسی برای رسیدن به اهداف خود، هر گونه وسیله ای را عین «اخلاق حسنه» میدانند؛ ولو شبانه روز به کثیف ترین متدها و رذالتهای گفتاری و رفتاری و کرداری اقدام کنند. مشکل حضرات فقط یک چیز است و بس: «قدرت و اقتدار و امتیاز انحصاری». هیچ سررشته ای نیز از دانش و فلسفه سیاست عمرا نداشته و هنوزم ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Nasser Shams
Nasser Shams
تحلیل بسیار وافعگرایانه از جنبش چپ و فریزشدنشان در تاریخ است!!!!
Abbas Shahnianبه قول یک…
Abbas Shahnian
به قول یک توییتی : اینها جمهوری خواه نیستند بلکه پهلوی نخواه !
Ahmad Bigdeli
Ahmad Bigdeli
من با نظر تحلیل گونه شما کاملا موافقم. در عین حال امکان عملی توصیه های شما را ناممکن می دانم، چرا که دیگر دیر شده است. مخالفان رنگارنگ رضا پهلوی را اغلب مردم داخل و خارج بعنوان ستون پنجم و پیاده نظام رژیم می دانند. من یقین دارم بسیاری از گروههای سیاسی ایدئولوژیک، نه باور فردی آنها، با اسقاط نظام اسلامی، منقرض خواهند شد.