شعری زیبا که چند سال قبل توسط زنی که همیشه دوستش داشتم سروده شده . زنی با ذهنی زیبا .اراده ای تحسین بر انگیز در مصاف با زندگی .در گذری سخت جان فرسا که تنها روح های بزرگ قادر به عبوری سخت اما با شکوه از آنند . راهی که توشه آن عشق است . عشقی که از جان می کاهد .عصیانیت می کند .اما رفته رفته ترا به آرامشی درونی می کشاند .آرامشی که دروازه های هستی را بر روی تو می گشاید .تا زایش جهان را ببینی .ببینی رنگین کمانی گسترده از آغاز تا انتهای جهان را و انسان را . اما دریغا دریغا که چهره انسان وانسانیت توسط جلادی بیرحم که از نام خدا سخن می گوید چنان بخون زیبا ترین فرزندان این سرزمین از غنچه تا گل آلوده گردید که خدا نیز از بسیار قلب ها رفت .
این روح زیبا که پیام مدارا می داد! حال مرتب این شعر را زیر لب زمزمه می کند "چه کسی صیقل میدهد سلاح ابائی را برای روز انتقام " و از من سوال می کند :"پس کی میرسد آن روز؟"
از شکوفه های سیب
دامنی به ارمغان آورده ام
چراکه همزاد خورشیدم
وسیب را از درخت دانائی خورده ام
تا تو را به زایش جهانی نوین مژده دهم
پژمرده ام مخواه همسفر
عطر تمام کشتزاران از دامان من است
که انسان را زادم
و خدا را در قلب خویش ملاقات کرده ام
ایا بامن چون حوا سخن خواهی گفت همسفر
تا من نیز چون مادرم راه عصیان بپویم
و در پی سفر ی تاریخی جفت خود را
پشت سر بگذارم
و در پهنه ی بازارهای لا مکان گم شوم
که شب را باروح من و تو پیوند می زنند
یا عطر همنفسی را باخود
به باغ خاطرم حمل می کنی
من از جنس مدارایم
اما در شتی ها
اقاقی های باغ را پژمرده می کند
که تمام برگ و بر این باغ ازدامان منست که یک زنم !
فراست حیدر پور
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!