همه راهها به شهروند ختم میشوند
در سیاست مدرن، یک پرسش بنیادی وجود دارد: منشأ مشروعیت کجاست؟
قدرت از کجا آغاز میشود و به چه کسی پاسخ میدهد؟
در جهان پیشامدرن، انسان بیشتر در قالب برده، رعیت، تابع دین (اسلام، مسیحیت، یهودیت و .. )، تابع قبیله یا وابسته به خاندان ویا متعلق به ساختار حکومت تعریف میشد. رابطه انسان با قدرت، عمودی و یکطرفه بود. اما دوران مدرن، تغییرات کیفی ایجاد کرد و انسان در مقام «شهروند» تعریف شد. در بهترین شکل ممکن، شهروند بمثابه منشأ مشروعیت در میان اقشار متمدن فهمیده می شود.
در تاریخ ایران، همانند دیگر جوامع بشری، انسانها در دورههای گوناگون، شکار و کوچنشینی تا سکونت و کشاورزی، زمینداری، دوران اشغال شدگی و مراحل مختلف سرمایهداری، در چارچوب منطق مناسبات قدرت دوره خود زیستهاند . اما جامعه قرن بیستویکم دیگر نمیتواند با منطق پیشامدرن اداره شود. در جامعه مدرن، شهروند هسته سیاست است و رابطه دولت منتخب و شهروند (جامعه)، جاده دوطرفه است.
ضربالمثل قدیمی میگوید: «همه راهها به رم ختم میشود». در روم باستان، جادهها برای تثبیت اقتدار رم ساخته میشدند و راهها ابزار ارتباطی و قدرت رم بودند. اگر در امپراتوری رم باستان، همهٔ راهها به قدرت ختم میشد، در جامعهٔ دموکراتیک، همهٔ راهها می بایستی به شهروند و مشروعیت قدرت حکومتی ختم شود.
مسئله امروز ایران با همین موضوع کلیدی گره خورده است. چالش اصلی تنها جابهجایی قدرت نیست، بلکه بازتعریف مناسبات قدرت و جامعه است. آیا سیاست در ایران حول رقابت برای تصاحب قدرت، یا حول تضمین حقوق شهروندان شکل میگیرد؟
بخش مهمی از نیروهای سیاسی همچنان در چارچوب «قدرتمحور» میاندیشند و ضرورت ارتباط ارگانیک میان شهروند و دولت را به مسائلی تقیل می دهند که معطوف به راهگشایی جهت مسائل کلان جامعه و میهن نیست. اختلافهای موجود در جامعه سیاسی ایران، گروهی، خاندانی، فرقه ای، دینی، ایدئولوژیک یا رهبری طلبانه است. در حالیکه بدون توافق بر سر حقوق بنیادین شهروند (برابری در برابر قانون، پاسخگویی قدرت، منع تبعیض، آزادیهای اساسی) هیچ ائتلاف پایداری شکل نخواهد گرفت.
اگر قرار است همبستگی ملی شکل گیرد، باید بر سر عزیمتگاه مشترک توافق شود. این عزیمتگاه میتواند شهروند باشد، یعنی انسانی که دارای صاحب حق، دارای کرامت و برخوردار از آزادی انتخاب است. در چنین چارچوبی ماهیت نظام سیاسی بر بنیاد ارزش هایی که مانع بازتولید دیکتاتوری، موضوع رقابت دموکراتیک خواهد شد.
ایده «جمهوری شهروندان ایران»، نمی تواند محصول تصمیم یک گروه یا یک جریان باشد. این نظر زمانی ریشه می دواند و نهادینه می گردد که از دل گفتگو، نشستهای فکری، نقد عمومی و مشارکت نیروهای متنوع سیاسی و مدنی زاده شود.
در سیاست مدرن، همه راهها باید به شهروند ختم شود.
اگر این اصل به نقطهٔ اشتراک بدل شود، بسیاری از اختلافهای ثانوی قابل مدیریت خواهد شد. اما اگر همچنان «قدرت» نقطه عزیمت باقی بماند، چرخه بازتولید سلطه ادامه خواهد یافت.
ایران آینده، بیش از هر چیز، نیازمند بازتعریف رابطه دولت و جامعه است! و این مهم از شهروند آغاز می شود.
اقبال قبالی
21.02.2026
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
چگونه میتوان شهروند شد؟.
دروود بر آقای اقبالی گرامی،
تحشیه ای نه چندان وسیع!
ما اگر از «شهروندی» سخن میگوییم، در حقیقت از نوعی زیست اخلاقی در فضای مشترک انسانی سخن میگوییم؛ نه از یک برچسب حقوقی صرف، و نه از یک هویت سیاسیِ خشک و ایستا. شهروندی، اگر بخواهد معنایی انسانی داشته باشد، باید چیزی شبیه یک «پیمان نانوشتهٔ باهمزیستی» باشد؛ پیمانی که در آن، انسانها نه برای حذف یکدیگر؛ بلکه برای تحمل بار پیچیدگی یکدیگر در کنار هم می ایستند. مشکل ما شاید از جایی آغاز میشود که شهروندی را با «حق داشتن» اشتباه میگیریم، بیآنکه «مسئول بودن در برابر دیگری» را همسنگ آن بدانیم. حق، اگر از مسئولیت تهی شود، به امتیازی فردی بدل میشود و امتیاز فردی، دیر یا زود، به اشرافیت پنهان سیاسی یا روشنفکری تبدیل میگردد؛ همان چیزی که هر جامعهای را به تدریج به جزیره هایی پراکنده تبدیل میکند. شهروندی که خود را در دایره «بزرگان صاحب اندیشه و کارکشتگان مجرّب عرصه سیاست [=ادّعاهای توخالی آقای احمد پورمندی]» میداند و همچنین خودش را متخصّص «فنّ سیاستورزی و «خرد نقّاد روشنفکری!!؟؟» [= ترکیبی دیگر و منحوس از پرت و پلاگوییهای آقای بهزاد کریمی]» میشناسد ، اما در زیست روزمره هنوز توان شنیدن صدای متفاوت را ندارد، در حقیقت، بیش از آنکه حامل خرد نقاد باشد، حامل تصویر فانتزی از خردورزی است. خرد نقاد، اگر حقیقی و اجرایی باشد، باید انسان را متواضع تر کند؛ نه برتریجوتر. خرد حقیقی، انسان را به سمت پرسش از خود میبرد، نه صرفاً پرسش از دیگران. در سطح سیاسی، نسبت قدرت و جامعه همواره یک میدان تنش است. قدرت اگر از اخلاق و فرهنگ عمومی جدا شود، به ساز و کاری برای تثبیت خود بدل میشود. اما اگر جامعه نیز بدون فهم پیچیدگی قدرت بخواهد صرفاً با شعار و شور احساسی به میدان سیاست بیاید، نتیجه چیزی جز بازتولید همان ساختارهای سلطه نخواهد بود. سیاست، در معنای عمیق خود، نه میدان جنگ، بلکه هنر تنظیم فاصله ها و تفاوتهاست. ما با جامعهای رو به رو هستیم که تاریخش لایه لایه و پر تنش است. حافظهٔ تاریخی، حافظهای ساده و خطی نیست؛ بلکه شبکهای از زخمها، افتخارها، شکستها و امیدهاست. جامعهای که میخواهد آینده بسازد، نمیتواند گذشته را حذف کند، همانطور که نمیتواند در گذشته متوقف شود. تاریخ، نه زندان است و نه فرشتهٔ نجات؛ تاریخ، میدان گفت و گوی مداوم با خویشتن جمعی است. آیا ما هنوز تصوّر میکنیم که مردم ما، همان مردم عصر فاجعه 1357 هستند؟. آیا خود شما واقعا همان ذهنیّتی را امروز دارید که در سال 1357 داشتید؟. آیا شما اصلا تغییری در خودتان نمیبینید؟. آیا شما همچنان همان آدم چهل و پنج سال پیش در رفتار و گفتار و سلایق و مزاج هستید؟. من وقتی به خودم نگاه میکنم، میبینم که دهها پوست انداخته ام و همچنان در حال پوست اندازی هستم.
در مورد نمادها و نشانههای ملی، مسأله عمیقتر از موافقت یا مخالفت سطحی است. نمادها تنها اشیا نیستند؛ آنها حامل خاطرات جمعی، رنجها و امیدهای تاریخی و فرهنگی هستند. بنابر این مواجهه با نمادهای ملی باید از سطح هیجانی به سطح گفت و گوی اجتماعی ارتقا یابد. نفی یا تقدیس مطلق نمادها، هر دو شکلهای سادهسازی واقعیت پیچیدهٔ جامعه اند. شاید بزرگترین بحران ما نه در اختلاف دیدگاهها؛ بلکه در ناتوانی در تبدیل اختلاف به گفت و گو باشد. جامعه سالم، جامعهای نیست که در آن همه یکسان فکر کنند؛ بلکه جامعهای است که در آن، مخالفان بتوانند در برابر یکدیگر بایستند، بیآنکه یکدیگر را از دایرهٔ آدمیگری یا شهروندی حذف کنند. پرسش مهمتر شاید این باشد که آیا ما آمادهایم بپذیریم که خود ما نیز در حال تغییر هستیم؟ انسان، موجودی ثابت نیست. هر فرد، مجموعهای از لایههای تحوّلات تاریخی و فرهنگی است. کسی که امروز هست، همان کسی نیست که دیروز بود و فردا نیز همان نخواهد بود. بنابراین انتظار ثبات مطلق از دیگران، در واقع انکار ماهیت انسانی خود ماست. در نهایت، شاید راه سوم همان جایی باشد که انسانها نه در طوفان حذف دیگری زندگی کنند و نه در سکون انفعال. راه سوم، راه پهلوانی اخلاقی است؛ ایستادن در میدان عمومی، گفتن نظر خود با شجاعت، اما شنیدن دیگری با فروتنی. دوست داشتن یک سرزمین، نه به معنای یکدست کردن مردم و رنگ آن؛ بلکه به معنای تحمل زیبایی دشوار تنوع در درون آن است. شاید وطن، نه جایی برای طواف ابدی بر یک عقیده و مذهب و دین ایمانخواه و ایدئولوژیی علم نما و امثالهم، و نه میدان جنگ دائمی عقاید، بلکه فضایی برای یادگرفتن باهمزیستی با پیچیدگیهای خود و دیگری باشد. کلّا صحبت من بر سر این است که هر گونه مشارکتی ملزم این است که شرکت کنندگانی حضور فیزیکی داشته باشند و حتا اگر اکثریت در مقابل آنها و مخالف دیدگاه آنها باشند، هرگز از میدان بیرون نروند و جبهه خصمانه علیه دیگران نگیرند؛ بلکه بایستند و با منطق و استدلال و حرف حساب بکوشند که دیدگاههای خود را مستدل به دیگران تفهیم کنند تا دیگران همپای با آنها شوند. خصومت با دیگران به معنای افزودن بر طرفداران خود نیست. یا ما ایران و مردمش را دوست داریم و برغم تمام مصایب حادث شده و احتمالا حادث شونده میکوشیم که بایستیم و پهلوانوار با مسائل و مشکلات گلاویز شویم، یا اینکه ما همچنان بر همان مدار اعتقادات کهنه و گرایشهای حزبی و تشکیلاتی و فرقه ای خود، طواف ابدی میکنیم و در فرصت مناسب، شاهرگ همدیگر را میبریم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان