رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 20 خرداد 1405 - Wednesday, 10 June 2026

فالانژیسم و شوونیسم؛ خطر خاموش بازتولید دیکتاتوری در آینده ایران

فالانژیسم و شوونیسم؛ خطر خاموش بازتولید دیکتاتوری در آینده ایران

از شوونیسم تا فالانژیسم: چگونه ذهنیت اقتدارگرا از گروه‌های هویتی به تهدیدی برای دموکراسی بدل می‌شود
فالانژیسم و شوونیسم؛ خطر خاموش بازتولید دیکتاتوری در آینده ایران
در هر دوره گذار سیاسی، بزرگ‌ترین تهدید برای نیروهای آزادی‌خواه تنها بقای یک حکومت اقتدارگرا نیست، بلکه امکان بازتولید منطق اقتدارگرایی در قالب‌های تازه است. تجربه قرن بیستم و نیز تجربه معاصر ایران نشان می‌دهد که دیکتاتوری‌ها فقط با سرکوب عریان پایدار نمی‌مانند، بلکه پیش از آن در زبان، فرهنگ سیاسی و ذهنیت اجتماعی ریشه می‌دوانند. از همین‌رو، فهم پیوند میان فالانژیسم، شوونیسم و امنیتی‌سازی سیاست برای آینده ایران اهمیتی حیاتی دارد. اگر این پیوند به‌درستی شناخته نشود، حتی نیروهایی که خود را مخالف استبداد می‌دانند، ممکن است ناخواسته حامل همان منطق حذف شوند.
فالانژیسم را باید بیش از آنکه صرفاً یک پدیده تاریخی دانست، نوعی گرایش پایدار در سیاست مدرن تلقی کرد: گرایشی که وحدت یکدست را بر تکثر ترجیح می‌دهد، اقتدار متمرکز را کارآمدتر از سازوکارهای دموکراتیک می‌بیند و جامعه را نه مجموعه‌ای از شهروندان برابر، بلکه بدنه‌ای فرمان‌پذیر تصور می‌کند. این ذهنیت معمولاً با شوونیسم پیوند می‌خورد؛ یعنی باوری که در آن یک هویت اتنیکی ، فرهنگی یا ایدئولوژیک به‌عنوان معیار برتری معرفی می‌شود و سایر تفاوت‌ها به حاشیه رانده می‌شوند. در چنین فضایی، مرز میان «وحدت ملی» و «حذف دیگری» به‌تدریج محو می‌شود
افزون بر این، برای فهم عمیق‌تر پدیده فالانژیسم باید به خاستگاه روانی و اجتماعی آن توجه کرد. فالانژیسم ناگهان در سطح کلان سیاسی زاده نمی‌شود، بلکه معمولاً از سطح فردی و ذهنیت‌های اقتدارپذیر آغاز می‌گردد. به تعبیر اندیشمند مکتب انتقادی، تئودور آدورنو، «بذر اقتدارگرایی در ساختار شخصیت شکل می‌گیرد، پیش از آنکه در نهادهای سیاسی تثبیت شود.» این گزاره به‌روشنی نشان می‌دهد که گرایش‌های فالانژیستی ابتدا در قالب نیاز به قطعیت، میل به اطاعت از قدرت متمرکز، و بی‌تابی نسبت به تکثر و ابهام در ذهن افراد شکل می‌گیرد. هنگامی که این ذهنیت‌ها در شرایط بحران، ناامنی یا بی‌اعتمادی اجتماعی به یکدیگر متصل می‌شوند، به‌تدریج صورت جمعی پیدا می‌کنند و می‌توانند به گفتمان سیاسی مسلط تبدیل شوند. در این مرحله است که فالانژیسم از یک گرایش پراکنده روانی به یک نیروی اجتماعی سازمان‌یافته برای بازسازی اقتدارگرایی بدل می‌شود. دقیقاً به همین دلیل، مبارزه با این پدیده صرفاً در سطح سیاسی کافی نیست؛ بلکه نیازمند کار فرهنگی پیگیر، تقویت روحیه مدارا، آموزش تفکر انتقادی و نهادینه‌سازی ارزش‌های دموکراتیک در جامعه است. هر اندازه که فرهنگ عمومی جامعه در برابر ساده‌سازی‌های اقتدارطلبانه، دوگانه‌سازی‌های‌گرایانه و رهبرمحوری هیجانی واکسینه‌تر شود، امکان بازتولید دیکتاتوری حتی در پوشش‌های جدید و به‌ظاهر نجات‌بخش کاهش خواهد یافت.
تجربه آلمان نازی نمونه کلاسیک این مسیر است. حذف یهودیان نه با کشتار آغاز شد، بلکه با زبان آغاز شد: با تبلیغاتی که آنان را عامل بحران معرفی می‌کرد. سپس تبعیض قانونی و حذف اقتصادی از طریق پروژه موسوم به «آریایی‌سازی» اجرا شد و در نهایت خشونت سازمان‌یافته به اوج رسید. نکته کلیدی این روند آن است که جامعه به‌تدریج با حذف یک گروه خو گرفت و حساسیت اخلاقی فرسوده شد. این همان سازوکاری است که هانا آرنت در تحلیل خود از شر سیاسی به آن اشاره می‌کند: شر بزرگ اغلب نه از هیولاها، بلکه از عادی‌شدن بی‌مسئولیتی اخلاقی زاده می‌شود.
اگر این الگو را در پرتو تجربه جمهوری اسلامی بخوانیم، شباهت‌های ساختاری نگران‌کننده‌ای آشکار می‌شود. امنیتی‌سازی سیاست، برچسب‌زنی به مخالفان، محروم‌سازی اقتصادی و حضور نیروهای شبه‌نظامی در کنترل اجتماعی، همگی نشانه‌های یک منطق مشترک‌اند: تبدیل شهروند منتقد به تهدید امنیتی. در چنین چارچوبی، حذف لزوماً به معنای حذف فیزیکی نیست؛ بلکه می‌تواند به شکل حذف از فرصت‌ها، حذف از صدا، حذف از مشارکت و حذف از کرامت انسانی عمل کند.
اما اهمیت این بحث صرفاً در نقد گذشته یا حال نیست. خطر بزرگ برای آینده ایران دقیقاً در همین نقطه نهفته است: امکان آنکه فالانژیسم و شوونیسم در لباس‌های تازه و حتی در میان نیروهای مخالف استبداد بازتولید شوند. تاریخ سیاسی نشان داده است که در شرایط بحران و بی‌ثباتی، گفتمان‌های ساده‌ساز، رهبرمحور و یکدست‌طلب جذابیت پیدا می‌کنند. وعده «نظم سریع»، «نجات ملی» یا «پاکسازی فساد» اگر با فرهنگ دموکراتیک همراه نباشد، می‌تواند به دروازه بازگشت اقتدارگرایی بدل شود.
از منظر مکتب انتقادی، این خطر ریشه‌ای عمیق‌تر دارد. تئودور آدورنو در پژوهش خود درباره شخصیت اقتدارگرا هشدار می‌دهد که گرایش به اقتدار پیش از آنکه در نهادهای سیاسی تثبیت شود، در ساختار شخصیت و فرهنگ اجتماعی شکل می‌گیرد. به بیان او، بذر اقتدارگرایی نخست در ذهنیت‌ها کاشته می‌شود. این نکته برای جامعه ایران امروز حیاتی است، زیرا نشان می‌دهد مبارزه با استبداد صرفاً با تغییر قدرت سیاسی به پایان نمی‌رسد. اگر فرهنگ سیاسی همچنان پذیرای رهبرمحوری افراطی‌گرایی هویتی و نفی تکثر باشد، زمینه برای ظهور نسخه‌های جدید اقتدارگرایی باقی خواهد ماند.
شووینیسم در این میان نقشی تسهیل‌کننده دارد. هرگاه یک گروه قومی، ایدئولوژیک یا سیاسی خود را نماینده «ملت واقعی» بداند، بذر ناسازگاری اجتماعی کاشته می‌شود. این ناسازگاری در شرایط بحران می‌تواند به مطالبه یکدست‌سازی و در نهایت به پذیرش سیاست‌های اقتدارطلبانه بینجامد. به همین دلیل، مقابله با شوونیسم نه یک بحث حاشیه‌ای، بلکه بخشی اساسی از پروژه دموکراتیک است.
راه مقابله با این خطر، صرفاً نفی سیاسی نیست، بلکه نیازمند راهبردی چندلایه است. نخست، کار فرهنگی عمیق برای تقویت مدارا، تفکر انتقادی و پذیرش تکثر ضروری است. دوم، سازمان‌یابی اجتماعی و مدنی باید به‌گونه‌ای پیش رود که مطالبات دموکراتیک به نیروی واقعی تبدیل شود. سوم، هر پروژه سیاسی آینده باید به‌طور صریح با منطق امنیتی‌سازی، اقتصاد رانتیِ وابسته به نهادهای قدرت، و مصونیت نیروهای شبه‌نظامی مرزبندی کند. بدون این سه سطح، خطر لغزش به سوی نسخه‌های نرم فالانژیسم همچنان باقی خواهد بود.
در نهایت، آینده دموکراتیک ایران بیش از هر چیز به توان جامعه در رد منطق حذف وابسته است. هیچ دموکراسی پایداری بر پایه‌گرایی ساخته نشده است. جامعه‌ای آزاد زمانی شکل می‌گیرد که «دیگری» به‌رسمیت شناخته شود، حقوق برابر تضمین گردد و هیچ نیرویی خود را مالک انحصاری ملت نداند. هشدار تاریخ روشن است: دیکتاتوری‌ها با زبان آغاز می‌شوند، با عادی‌سازی تبعیض گسترش می‌یابند و با بی‌تفاوتی عمومی تثبیت می‌شوند. ایستادگی در برابر فالانژیسم و شوونیسم، در واقع ایستادگی پیشاپیش در برابر بازگشت دیکتاتوری است
بهروز اسدی
فعال حقوق بشر
سخنگوی انجمن زن زندگی المان

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

اقبال اقبالی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

مجدّدا دروود بر آقای اسدی گرامی،
یک بار دیگر صحبتهایم از زاویه ای دیگر و در زبانی دیگر.
//////////////////////////////////////////////////////////
بارها گفته‌ام و باز هم میگویم: تکرار آنچه فهم نشده، گواریده نشده و درونی نشده است، نه تنها روشنگر نیست؛ بلکه نشانه‌ نوعی فقر اندیشه است. تکرار، آنگاه که حاصل اندیشیدن نباشد، پژواک توخالیِ صداهایی است که از بیرون آمده‌اند و بی ‌آنکه در جان گوینده رسوب کنند، بازپخش میشوند. شما مفاهیمی چون «فاشیسم» و «فالانژ» را همچون برچسبهایی آماده به کار میبرید. اما آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که این مفاهیم در کدام بستر تاریخی و اجتماعی و فرهنگی، در کدام وضعیّت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و امثالهم و در پاسخ به کدام بحرانهای معیّن، زاده و عبارتبندی شده‌اند؟ مفهومی که در متن تجربه‌ اروپای قرن نوزدهم و بیستم شکل گرفته، آیا بدون واکاوی ریشه شناسانه میتواند بر وجود تاریخ و جامعه‌ای دیگر جذب شود؟ یا آنکه همچون لباسی عاریتی است که نه اندازه است و نه برازنده؟ پیش از آنکه مفهومی را به کار برید، آیا آن را تعریف فردی کرده‌اید؟ آیا تاریخ ترمینولوژیک آن را کاویده‌اید؟ آیا آن را از درون زبان خود و نسبتش با تجربه‌ تاریخی و فرهنگی مردم این سرزمین فهمیده‌اید؟ یا تنها به اقتباس از خوانده‌ها و شنیده‌ها بسنده کرده‌اید؟ «فرهنگ دموکراتیک» یعنی چه؟ فرهنگ در ذهن شما چیست؟ عادتهای رفتاری؟ نهادهای اجتماعی؟ شیوه‌ گفت‌وگو؟ یا افقی از معنا که کنش جمعی را جهت میدهد؟ اگر فرهنگ را تعریف نکنید، هر صفتی که بر آن بیفزایید، معلق و بی‌ریشه خواهد بود. از «رهبری جمعی» سخن میگویید. اما کثرت چگونه وحدت مییابد؟ وحدت چگونه کثرت را بی‌ آنکه آن را ببلعد، حفظ میکند؟ اگر به ساده‌ترین مثال مکانیکی بنگریم: در یک بلبرینگ، مهره‌های متعدد در نظمی دایره‌وار چیده شده‌اند. آنچه حرکت را ممکن میکند، نه حذف کثرت است و نه رهاشدگی بی‌سامان آن؛ بلکه اصلی است که همزمان سامان میدهد و امکان حرکت می‌ آفریند. آن اصل چیست؟ قانون؟ غایت مشترک؟ نظم درونی؟ یا آگاهی مشترک از جهت حرکت؟ یا وفاداری به پرنسیپها؟ شما هر گونه مرکزیت را با اقتدارگرایی یکی میگیرید. اما آیا تمایز میان «مرکز سامان‌دهنده» و «مرکز سلطه‌گر» را اندیشیده‌اید؟ آیا میان «استبداد» و «دیکتاتوری» فرق نهاده‌اید، یا این دو را نیز در هم می‌ آمیزید و به عنوان مترادف به کار میبرید؟ از نظریه‌پردازانی چون Theodor W. Adorno و هانا آرنت، نقل قول میکنید. اما آیا به شرایط تاریخی و اجتماعی‌ و فرهنگی که اندیشه‌ آنها در آن تکوین یافت توجّه کرده‌اید؟ اندیشه، پاسخ به وضعیّت است؛ نه گزاره‌ای معلق در خلأ. اگر وضعیّت دگرگون شود، نسبت ما با آن اندیشه نیز نیازمند بازاندیشی است. مسئله این نیست که مفاهیم از بیرون آمده‌اند یا درونزا هستند. مسئله این است که آیا ما آنها را از آنِ خود کرده‌ایم یا نه. آیا آنها را از صافی تجربه‌ تاریخی و فرهنگی خویش گذرانده‌ایم؟ آیا در آیینه‌ تاریخ و حافظه‌ جمعی خویش به خود نگریسته‌ایم، یا همچنان در آیینه‌ دیگری به دنبال تصویر خویش میگردیم؟ نقد، اگر راه نگشاید، صرفاً اعتراض است. اعتراض، اگر به تعریف و تمایز و تبیین نینجامد، به تکرار بدل میشود. و تکرار، اگر از اندیشه تهی باشد، پژواک بی‌ثمر واژه‌هایی است که هزار بار جویده شده‌اند. آنچه نیازمند آنیم، نه برچسب‌زنی، نه کلی‌گویی و نه استعاره‌های پرطمطراق؛ بلکه تفکری است که از تعریف آغاز کند، از تاریخ و فرهنگ اجتماعی عبور کند، نسبت مفاهیم را با زیست ملّی و ‌جهانی این مردم بسنجد، و سپس با صدای خویش سخن بگوید. بی‌آن، هر سخنی-اگر آراسته به واژگان بزرگ باشد-نه راه‌ حل است و نه روشنگری؛ بلکه سایه‌ای است از اندیشه‌ای که هنوز زاده نشده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 21.02.2026 - 12:27 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای اسدی گرامی،
تحشیه ای نه چندان مختصر.

بارها نوشته ام و گفته ام و تاکید کرده ام که از تکرار مطالبی که فهمیده و گواریده و جذب نشده اند، خسته نمیشوم؛ بلکه به بازگویی آنها مصمم نیز میشوم. این صحبتهایی که شما تحت دو واژه قاپیده شده «فاشیسم و فالانژ» مطرح کرده اید، روشنگر هیچ چیزی نیستند، سوای تکرار حرفهایی که از عصر شکلگیری حزب مزخرف و مخرّب و خاصم تاریخ و فرهنگ و مردم ایران به نام حزب توده در فضای جامعه ایرانیان تا امروز رواج داشته است. مخاطب شما کیانند آقای اسدی گرامی؟. چرا شما جرات ندارید نام مخاطبان و حریفان و رقیبان سیاسی خود را بر زبان برانید؟. اگر شمای نوعی یا دیگرانی همچون شما، گرایشهای سیاسی خاصی دارید، باید در قلفرسودنها و صحبتهای خودتان دقیقا بگویید و بنویسید که مخاطب شما کیست؟. سربسته و کلّی بافی و به در بگو، دیوار بشنوه و امثال اینگونه بیراهه رویها سوای اینکه فضای مسائل را تیره و تار کنند، هیچ راهگشایی به هیچ دهکوره متروکه ای نیز نمیکنند. هیچ صفتی به فرهنگ جامعه، الصاق شدنی نیست در هیچ نقطه ای از کره زمین. یا مردم جامعه ای با فرهنگند یا فرهنگ ندارند و در بدویّت بی فرهنگی، وجود فیزیکی و غریزی دارند عین حیوانات. «فرهنگ دمکراتیک یعنی چی»؟. اصلا فرهنگ در ذهنیّت شما، معنایش چیست؟. شما چی میفهمید از کلمه فرهنگ؟. چرا شما قبل از اینکه مفاهیمی را از جایی بخواهید بقاپید، کوشش نمیکنید که هر مفهومی را در تاریخ ترمینولوژیکی آن واکاوی کنید و به زبان خودتان در ابتدا تعریف کنید و بکوشید که مفهوم فهمیده و گواریده شده را در تاریخ و فرهنگ مردم ایران، ردیابی کنید و ببینید که آیا مسبوق به سابقه است یا خیر، مختص جوامع دیگر است و سپس از در مجادله با دیگران برآیید؟. تکثّر و جمع رهبری یعنی چی آقای اسدی گرامی؟. کثرت را چگونه و بر شالوده کدامین محور میتوان وحدت داد بدون آنکه به جمع کثیرها، صدمه ای برسد؟. مثالی کاملا ساده. اگر بُلبرینگی را در نظر بگیرید، میبینید که مهره های مختلف را کنار همدیگر چیده و در دایره ای آنها را وحدت داده اند که محصول کثرت و وحدت آنها، حرکت آسان و سریع و بی زحمت چرخ است. آن چیزی که کثرتها را وحدت میدهد، نامش چیست آقای اسدی گرامی؟. آن چیزی که کثرت را در هویّت اصالتی مجموع واحدهایش حفظ میکند، نامش چیست آقای اسدی؟. آن اصلی که وحدت کثرتها را تضمین و تامین میکند، محصول چه کسانی است؟. چرا شما و امثال شما به تکرار مفاهیمی میپردازید و عادت کرده اید که هیچ سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ و مردم ایران در هیچ زمانی و مکانی، اینهمانی اصلا و ابدا نداشته و هنوزم ندارند؟. چرا شما خودتان را در آیینه تاریخ شجره خانوادگی نمیشناسید؛ بلکه در آیینه بیگانگان، خودتان را برانداز میکنید و برای خودتان هویّت میتراشید؟. چرا شما هنوز فرق بین «دیکتاتوری و استبداد» را نمیدانید؟. چرا شما تصوّر میکنید که هر نوع مرکزیّتی به معنای حذف و اقتدارگرایی است؟. چرا شما خلاف کژفهمیهایتان از صحبتهای «آدورنو» که همینطوری بدون مراجعه به آثار اوریژینال او در جایی خوانده اید، از خودتان نپرسیده اید که آدورنو در تحت چه شرایط و اوضاع و احوال و وضعیّتهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی و کشوری و مردم سرزمینی به چنان نتیجه ای رسیده است؟. چرا شما تصوّر میکنید که هر کسی ریش و سبیل سفید دارد، پدر بزرگ شماست؟. چرا شما صحبت از رهبرانی میکنید که هیچ راهی را بلد نیستند، حتّا راه منزل خود را؟. چرا شما به جای پیشنهادهای راهگشاینده به نق زنی و اشکال و ایرادهای بنی اسرائیلی رو آورده اید؟. چرا شما و امثال شما، وقتی آشپزی بلد نیستید، خودتان را سر آشپز میدانید؟. این مطلبی که شما نوشته اید، تکرار هزار بار جویده شده و نخ نما شده و بی بو و خاصیّتیست که روشنگر هیچ چیزی نیست. هیچ راه حلّی نیست؛ زیرا هیچ نشانه ای از منطق مستدل و شفّاف و خویشاندیشیده ای که با واقعیّنهای ایران و تاریخ و مردمش مطابقت کند، در آن نیست که نیست. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 21.02.2026 - 09:37 پیوند ثابت