تاریخ نگارش: 18/02/2026
از رزم سوگناکِ زنخدایانِ ایران با الله شمشیر اقتلویی
[مُطربانِ رایگان در رایگان آبادِ عشق]
آن سُفله ای که مُفتی و قاضی است نام او /// تا پود و تار جامه اش از رشوه و ریاست
هر جا که گسترانده شد این سُفره فساد /// جُز گرگ و غول و دزد و دَغل، میهمان نداشت
[دیوان پروین اعتصامی]
نبرد مردم ایران با «شمشیر خونریز حکومتگران جانستان و سفّاک»، نبردیست هزاره ای که قدمت آن به عصر «دیانت میترائی» و چیره شدن آن بر دامنه کشورداری بازمیگردد و ریشه میگیرد. شمشیری که «میتراس=پسر میترا» به دست گرفت و «شاهرگ مادرش = اصل جان و زندگی = گاو = گوشورون = Geuš Urvan = gōšurwan = خوشه جانها [= گوش = غوش = زهدان + اور = تخمه خودزا، گوهر، سرچشمه، کاریز = مغزه = + ون = درخت همه تخمه = صنوبر = سیمرغ گسترده پر = مردم ایران در جامعیّت وجودی]» را برید تا امروز حیات اجتماعی و آیین کشورآرایی و مناسبات اقتصادی و سوخت و ساز آموزش و پرورش نه تنها جامعه ایرانیان را رقم زده است؛ بلکه تاثیرات مخرّب و دهشتناک و فاجعه بار آن نیز از راه ادیان نوری و ایمانخواه [= دیانت مزدائی، یهودیّت، مسیحیّت، اسلامیّت] و فلسفه یونان به کشورهای باختری و دایره کشورهایی سرایت کرد که به جهان مسیحیّت تعلّق دارند. [یزدانشناسی دیانت زرتشتی، گوشورون را به «گاو یکتا آفریده!؟» ترجمه کرده است که تحریف محض است و به شدّت بی معنی]. تراژدی غمناک و تکاندهنده سرگذشت مردم ایران از دیر باز تا قتل عام جوانان و نوجوانان در روزهای هفتم و هشتم ماه ژانویه 2026 میلادی در این نهفته است که با تبعید و اخراج «میتراس = پسر میترا» از ایران، بار دیگر به صورت کاملا بدوی شده اش با «مانیفست قرآن» به خاک ایران، رجعت کرد و مصدر اجرای خونریزی و قتل عام و سرکوب و تجاوز و غارت و چپاول و شکنجه و سبعیّت و شقاوت و ریاکاری و تظاهر و دروغهای سرسام آور و رذالت و پستی و خباثت و حقارت و ماشین جنایتکاری و تبهکاری الهی شد. مردم ایران به میتراس میگفتند: «ضحّاک»؛ زیرا سمبل خونریزی و قتل عام جوانان و خاصم زندگی به طور کلّی بوده و هست. شمشیر خونریزی که «جان و زندگی» را تباه و مزه زیستن را به نکبت آلوده کرده است، شمشیری است که طرّاحان و سازندگان آن از دامنه تاریخ و فرهنگ ایرانیان برخاستند و بر تاریخ و فرهنگ و مردم ایران خواستند که غالب اقتلویی بمانند؛ آنهم به این طریق که با کاربست شمشیر خونریز قصد داشته و اراده کرده بودند که به حاکمیّت ناحقّ خود از بهر ترضیه سوائق و غرائز و امیال خودشان دوام ابدی بدهند. آنچه که در ایران به نام «اسلامیّت و الله و قرآن» از چهارده قرن پیش تا امروز اجرا میشود، هیچ چیز دیگری نیست سوای پیامدهای بریدن «شاهرگ جان و زندگی» که مرده ریگ نکبت آلودش از میترائیان دست به دست شد و به مزدائیان و از مزدائیان به مسلمانان رسید.
نبرد مردم ایران [= اصل جان و زندگی = گوشورون] با حکومتگران خونریز فقاهتی، نبردیست که «قداست و ضرورت ذاتی» دارد و بر تمام قداستهای دروغینی ارجحیّت و قطعیّت و حقّانیّت بی چون و چرا دارد که با وسیله و ابزار کردن «پرنسیپ قداست = گزند ناپذیری جان و زندگی» برآنند که به محتویات ادیان نوری و ایمانخواه، جلوه ای فریبنده بدهند تا جنایتها و خونریزیهای مومنان را توجیه و تفسیر و تشریح و «عادی سازی جنایت و خونریزی» را به اذهان دیگران حُقنه و تحمیل و تلقین کنند. نبردی که علیه «میتراس شمشیر به دست» در تمام دامنه های ممکن، واقعیّت پذیر شود، نبردیست برای نگاهبانی از جان و زندگی. به همین دلیل هر شیوه ای از پیکار که در تقابل با سفّاکان و جلّادان الهی و گرفتن شمشیر خونریز از دست خاطیان و ذوب کردن و معدوم شدن آن اجرا شود، عین ارجگزاری به پرنسیپ قداست جان و زندگی است و حقّانیّت اقدامهای کوشندگان آزادی و نگاهبانان جان و زندگی برای نابودی «شمشیر میتراس» نیز جای تردید و چون و چرا و امّا و اگر ندارند.
حکومت فقاهتی و کاست اخانید و اعوان و انصار گیوتینی آنها، تجسّم تمام عیار «میتراس = ضحّاک» هستند که «خویشکاری» هر ایرانی اصیل است تا با «ضحّاکیان» پیکار کند. کسانی که از چنین نبرد خجسته و بس بسیار ستودنی و شایان آفرینها، میلیمتری واپس نشینند یا ثانیه ای غفلت کنند، همه بدون استثناء به حیطه «ضحّاکیان» وابسته اند؛ ولو در هیچ جنایتی سهیم نباشند؛ زیرا سکوت و واکنش نشان ندادن به معنای «همداستانی با ضحّاکیان و پسندیدن خونریزی و قتل عام» محسوب میشود. رزم بر شالوده پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان در ابعاد و چهره ها و روشهای متنوّع و ابتکاری میتواند بروز پیدا کند. هر چیزی که بتواند «شمشیر خونریز را کُند و سرانجام ذوب و نابود کند و میتراسیان را در حلقه محاصره برای در بند کردن آنها» سرعت دهد، باید به حیث امکانی عاجل و ضروری در نظر گرفته شود؛ زیرا که گامیست عمیق و آزادیبخش برای نگاهبانی و مراقبت و محافظت از جان و زندگی در مقابله با شرّ گیوتین الهی که فقط خونریزی را عبادت و خضوع و خشوع و اطاعت و تسبیح و تهلیل و تحمید میداند.
امروزه روز بعد از اینهمه جنایتهایی که حکومتگران فقاهتی در فاصله نیم قرن آزگار در ایران و جهان مرتکب شدند و بویژه «قتل عام اخیر» باید به قطعیّت این مسئله با دلاوری مقرّ آمد که حکومت اسلامی در ایران به هیچ وجه من الوجوه، ایرانی نیست و حاکمان خونریزش، اشغالگرانی خاصم جان و زندگی هستند که با ایدئولوژی بسیار مخرّب و متعفّنی به نام «اسلامیّـت» بر آنند تا ایران و ایرانیان را نابود و از این طریق، زمینه را برای نابودی گام به گام کشورهای همسایه و دیگر نقاط جهان مهیّا کنند. هر گونه قدمی که به دوام این حکومت ناحقّ از طرف هر فردی و ارگانی و کشوری صورت گیرد به معنای همدست بودن در خونریزی و جنایتهایی است که حکومتگران فقاهتی مرتکب شده اند و همچنان میشوند. انسانی که وجدان فردی اش را در راه عقیده و ایدئولوژی و مذهب و دین ایمانخواهش قربانی میکند تا سوائق و غرائز و امیال و امتیازخواهی اش را ترضیه کند، موجودی حقیر است که نیروی تمییز و تشخیص ندارد تا بفهمد که «عقیده و ایدئولوژی و مذهب و مرام و مسلک و نظریّه» هرگز بر جان و زندگی ارجحیّت و اولویّت ندارند؛ بلکه نگاهبانی و مراقبت و محافظت از زندگیست که ارزش عقاید و ایدئولوژیها و نظریّه ها و مسلکها را به محک میزند و اعتبار میدهد. در نتیجه، اعتقاداتی که در تضاد با جان و زندگی باشند و به نحوی از انحاء به حمایت و طرفداری و رکابداری و متعگی و لابیگری برای حکومتگران خونریز متمایل شود، همه ملاطهای جنگی هستند وباید برای نابودی آنها همّت پهلوانی و خستگی ناپذیر کرد. حکومت فقاهتی، هیچ حقّانیّتی ندارد و آنانی که در سمت و سوی حمایت و دوام از این حکومت گیوتینی اقدام کنند، همه به ایل و تبار ضحّاکیان متعلّق هستند؛ ولو نافشان را در قلب ایران بریده باشند. بعد از «قتل عام اخیری که طبق منابع رسمی به قیمت جان و زندگی چهل و سه هزار نفر و طبق منابع هنوز تحت بررسی به بیش از یک صد و بیست هزار» مختوم شد و به زندگی میلیونها مردم ایران، صدمات هرگز جبران ناپذیر زد، باعث شد که معنا و مزه زندگی، ریشه ای تغییر کرد و هرگز با سکوت توام نخواهد بود؛ بلکه با یقین به اینکه زندگی و جان و خوشزیستی و شادی و خنده و عشقبازی و مهربانی و پهلوانی و جوانمردی و شور و حال آفرینی و آزادی در هر جلوه نامتعارفش، درخت با شکوهیست که رقص شکوفایی و بالندگی و فرازندگی اش از خاک «قبرستانهایی» سر بر می آورد که محصول مومنان به «الله گیوتینی رحمان و رحیم» هستند.
مردم ایران بعد از «قتل عام دیماه»، ققنوسی شدند که از خاکستر ژرفای تاریخ و فرهنگ باهمستان بال و پر گرفتند و بر سراسر ایران و خاورمیانه و جهان گسترده خواهند شد. رزم سوگناک ایرانیان بر سر مزارهای عزیزان در خون خفته، «رزم و بزم زنخدایان ایرانی با الله شمشیر به دست» است که غوغا و هلهله آن، گیتی و کیهان نکبتی شده در سیاهچال الهی را زیبا می آرایند و فرش رنگین کمانی ایران را به دیبای اطلسی کهکشانها دگردیسه خواهند کرد.
1- چرا تحصیل کردگان ایرانی، بیسوادند؟.
«نیروی تمییز و تشخیص و داوری کردن» به تحصیلات تا مدارج عالی یا حتّا مصدر تدریس و تعلیم و استادی و معلّمی شدن منوط نیست. «قوّه تمییز و تشخیص و داوری کردن» با ظرفیّت شاخکهای خیلی حسّاس و لطیف و ظریف «فهم آدمی» پیوند درهمسرشته دارند. امّا فهم صدمه دیده، به جای کاوش، به تقلید پناه میبرد؛ به جای ایستادن بر پای مغز اندیشنده خویش، به عصای مفاهیم قرضی تکیه میکند. «نیروی تمییز و تشخیص و داوری کردن» مسئله ای صوری و نهادی نیست که با اعطای مدرک تحصیلی تحقّق یابد؛ بلکه نحوهای از بودن آگاهانه و توام با مسئولیّت و رادمنشی در جهان است. تمییز و تشخیص، فعلِ زنده و پویا و کارگزار نیروی اندیشیدن است در لحظه مواجهه با واقعیّات و عینیّات؛ یعنی اینکه حرکتی درونیست که میان نمود و حقیقت، میان هیاهو و معنا، فاصله مینهد. نیروی تمییز و تشخیص نه از انباشت اطّلاعات؛ بلکه از پروراندن قوّه داوری برمیخیزد. وقتی که فهم انسان از سنجشگری بازمیماند، مسئله صرفاً «ندانستن» نیست؛ بلکه نوعی اختلال در ساختار داوری رخ داده است. اندیشیدنی که از خودش بیگانه شده باشد به جای آنکه قائم به ذات بیندیشد، در افق آماده و آسفالت شده دیگران سکنی میگزیند. چنین اقدامی به تعبیر «ایمانوئل کانت [1724 - 1804]»، در وضعیت «نابالغی خود خواسته» باقی میماند و اتراق میکند؛ زیرا جرئت به کار گیری نیروی فهم خویش را ندارد.
از زمان تأسیس «دارالفنون» که قرار بود آغازی برای اندیشیدن مدرن در باره معضلات و مسائل مردم ایران باشد، آموزش و پرورش رسمی، بیشتر به انتقال صورتهای دانش پرداخته است تا به پرورش خودآیینی مغز اندیشنده و قائم به ذات. بیشتر به تکثیر حافظه ها پرداخته است تا پرورش مغزهای اندیشنده و ایده آفرین. نتیجه تا امروز به اینجا ختم شده است که مفاهیم بیگانه بی آنکه در بستر تجربه تاریخی و فرهنگی و زیسته مردم ما ریشه داشته یا ریشه بدوانند، همچون پوششی بر قامت اندیشه افکنده شدهاند. مدرن و مدرنیته و پست مدرن و مفاهیمی مثل «سکولاریسم، لائیسیته، جدایی دین ایمانخواه از آیین کشورداری و امثالهم»، در بسیاری موارد، نه به مثابه «تحوّل و تغییر در شیوه اندیشیدن و منش رفتاری»؛ بلکه به صورت زبانی و اصطلاحی وارد حوزه مباحث تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران سیاسی/اجتماعی شده است. تحصیل کردگانی که باید پیشاهنگان سنجشگری باشند، اغلب به پژواک یکدیگر بدل شدهاند؛ نگاه در دهان هم میدوزند و واژگانی را تکرار میکنند که نه لحظهای در تنهایی خویش با آنها درگیر فکری شدهاند و نه هزینه اندیشیدن مستقل را در باره آنها پرداختهاند.
نیروی تمییز و تشخیص و داوری کردن در معنای فلسفی، همانا توانمندی برای تمایز و تفاوت گذاری است؛ یعنی تمایز و تفاوت میان ابزار و غایت، میان قدرت و حقیقت، میان ایمان و ایدئولوژی و مهمتر از همه، میان «حقّ زیستن» و «کاربست خشونت و خونریزی». جامعهای که نخبگانش و مدّعیان پیشاهنگی اش نتوانند تفاوتها و تمایزها را با وضوح مفهومی دریابند، ناگزیر در تکرار بحرانها گرفتار میشوند؛ زیرا فقدان تمییز و تشخیص، به معنای فروپاشی مرزهای معنایی است. میان خشونتِ قدسینمای ایدئولوژیکی/مذهبی و حرمت بی چون و چرای جان و زندگی انسانی فرق نمینهند. ناتوانی در این تمایز، ریشه بسیاری از بن بستهای هولناک امروز است. مسئله اصلی، فقدان اطّلاعات و آموخته ها نیستند؛ بلکه فقدان «تفکّر سنجشی» است. تحصیل کردهای که صرفاً به بازگویی نظریّههای مدّ روز شده در دانشگاهها و حوزه مباحث جوامع باختری بسنده میکند، در حقیقت هنوز به ساحت تفکّر فردی در گستره مسائل جامعه و فرهنگ مردم خود وارد نشده است؛ زیرا اندیشیدن، خطر کردن در برابر «مجهولات» است؛ نه پناه گرفتن در سایه مفاهیم تثبیت و رایج و شایع شده.
جامعهای که در بن بست تاریخی و فرهنگی ایستاده است، بیش از هر چیز به باز آفرینی «وجدان داوری» محتاج است. بازآفرینی و استقلال فکری نیز از فرد آغاز میشود؛ از لحظهای که انسان، به جای تکرار، پرسش طرح میکند. به جای همآوایی، تمایز مینهد. به جای توجیه قدرت، حرمت و نگاهبانی از جان و زندگی را اصل میگیرد.
قائم به ذات بودن مغز اندیشنده؛ یعنی مسئولیّتپذیری در برابر نتایج داوری خویش و مسئولیّت، نه با مدرک تحصیلی اعطا و ابلاغ و تکلیف میشود، نه با عنوان تثبیت مفاهیم عاریتی و اکتسابی و غرغره کردن آنها؛ بلکه با رنجِ اندیشیدن و انضباط درونی تفکّر به دست میآید. اگر استقلال اندیشیدن و قائم به ذات شدن در جامعه ای واقعیّت ملموس و کاربُردی نداشته باشد، هر نظام آموزشی – حتّا اگر در ظاهر مدرن باشد- جز بازتولید صورتهای خالی از معنا، حاصلی نخواهد داشت. هیچکس با آویختن دهها تیتل دانشگاهی بر سینه، صاحب بصیرت نمیشود؛ چه بسا عنوانها و تیتلها به آیینهای بدل شوند که حماقت پنهان را آشکارتر بازتاب میدهند. بصیرت، ثمره جرئت پرسیدن، خطر کردن در اندیشیدن و ایستادن بر حقیقتی است که انسان خودش با رنج و ریاضت فکری، به آن رسیده باشد.
2- چگونه میتوان ایرانی بود و ایرانی زیست و ایرانی مُرد؟
هر پرسش، خود حامل بخش اعظم پاسخ است. گاه نیمی، گاه هشتاد درصد آن. امّا راز آن در توانایی ماست که هنر مامایی را به کار گیریم و پاسخ را از زهدان پرسش بزایانیم و در کلمات فردی عبارتبندی کنیم. پرسش، اگر اصیل باشد، نه خلأ است، نه نادانی؛ بلکه تراکم دانشی است که هنوز از دل تجربه و تأمل بیرون نیامده است. وقتی که میپرسیم «ایرانی چیست؟»، نباید به فرهنگ لغات پناه ببریم یا دنبال معناهای تثبیت شده بگردیم. معنای حقیقی و اصیل، نه در واژه نامه ها، بلکه در تجربه زیسته، در اندیشه شخصی و در بازتاب بودن ما در جهان است. پرسش، در این معنا، آینهای است که هم شکافها را نشان میدهد و هم امکانها و پُتانسیلها را.
کسی که تاریخ و فرهنگ مردم خود را نادیده میگیرد و تمام نمادها و نشانه ها و علائم مادّی و معنوی آنها را تمسخر و تحقیر و بی خاصیّت قلمداد میکند، هرگز ایرانی بودن را درک نخواهد کرد. انکار خویشتن، نه تنها گذشته را تحقیر میکند، بلکه آینده را نیز بی ریشه میسازد. ایرانی بودن، اگر بخواهد حقیقتاً کشف شود، به مواجههای منوط است که به جای تقلید، به تأمل ژرف و سنجشی میرسد. به جای واکنش، به انتخاب آگاهانه و مسئولانه میانجامد. به جای انفعال، به آفرینش منجر میشود. این مواجهه به صورت فردی آغاز میشود؛ امّا جمعی تحقّق مییابد. پاسخهای فردی هستند که امکان همایندی واقعی؛ یعنی جامعهای متفکّر و زنده را شکل میدهند؛ یعنی جمعی که از افراد اندیشنده ساخته شده است؛ نه از افرادی که حکایت انبوه همعقیدگان و امّت مقلّدان و متابعان باختر زمینیان میکند. نه نشانگر جامعه ای که بویی از استقلال در اندیشیدن برای آزاد زیستن از غُل و زنجیرهای تحمیلی و اجباری در آن نباشد.
از این منظر، پرسش «ایرانی چیست؟» صرفاً پرسش در باره هویّت نیست؛ بلکه همچنین پرسشی است در باره نسبت ما با تاریخ، با فرهنگ، با زندگی و با هستی. تاریخ نه به مثابه رویدادهای گذشته؛ بلکه به حیث لایه های معناها در جان ما مطرح است. لایه ها، اگر درک و فهمیده شوند، میتوانند راهنمایی باشند برای شناخت ریشه های قهقراییها، شکستها و صدمات مادّی و انسانی و تاریخی و اجتماعی و عزیمتگاهی و سکّویی برای بازآفرینی جهانی که نامش «جهان ایرانیان» است. جهان ایرانیان، اگر حقیقی باشد، نه محدود به جغرافیا، قوم یا سیاست؛ بلکه جلوهای از نسبت انسان با هستی است. جهان ایرانیان، عرصهای است برای ظفر یافتن بر خشونت، تأمل بر شتاب و پیوند بر انقطاع. «ایرانی بودن» در این معنا، شیوهای از بودن در جهان است؛ نه یک برچسب و اینگونه بودن، پویا و در حال شدن است؛ نه منجمد و تثبیت شده. در نهایت، پرسش اصیل همانا معناست و ملّتی که جرأت زایش پاسخ از پرسشهای خود را از دست بدهد، محکوم است که در تاریخ ملّی و جهانی و پاسخهای دیگران زندگی کند. دیگرشدن، شاید است و این «شاید» افق است؛ افقی که نشان میدهد آفرینش، تضمین شده نیست؛ امّا ممکن هست و در بستر امکان است که امید، مسئولیّت و آزادی متجلّی میشوند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!