سخنی با مخالفان نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار از جمهوری اسلامی
این یادداشت اشارهای نظری به ایرادها و سوءفهمهای رایج در مورد نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار از جمهوری اسلامی است.
### ۱. زبان دشنام بهجای زبان سیاست
بخش مهمی از مخالفان، به جای استفاده از مفاهیم روشن، از واژههایی مثل «بادکرده»، «قلندر»، «بچهشاه»، «نوکر»، «فاشیست» و… استفاده میکنند. این واژهها نه در زبان علوم سیاسی جای مشخصی دارند و نه کمکی به فهم مسئله میکنند، بلکه بیشتر کارکرد تحقیر و توهین دارند. وقتی مفاهیم تحلیلی با برچسب و دشنام جایگزین میشود، بحث سیاسی از سطح استدلال به سطح دعوا و تخریب شخصی سقوط میکند.
### ۲. خلط میان «رهبر» و «مقام انتخابی»
یکی از ایرادهای تکراری این است که «رهبر» را فقط در قالب مقام انتخابی در یک نظام دموکراتیک موجود میفهمند. حال آنکه در تجربههای گذار در جهان، رهبران دوران مبارزه و گذار، پیش از تشکیل نظام دموکراتیک و برگزاری انتخابات آزاد ظهور میکنند. نلسون ماندلا، لخ والسا، واسلاو هاول، و در تاریخ فرانسه شارل دوگل و در آمریکای لاتین چهرههایی چون سالوادور آلنده یا لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا در مقاطعی پیش از تثبیت کامل سازوکارهای دموکراتیک، نقش رهبری یا کاندیدای محوری گذار را ایفا کردهاند. رهبری در دوران گذار یعنی توان هماهنگکردن نیروها، نماد شدن برای یک مطالبه ملی و مدیریت مرحله عبور؛ این با مقام انتخابی در نظام مستقر آینده یکی نیست، هرچند در نهایت هر کسی باید زیر نظارت و رأی مردم قرار بگیرد.
### ۳. رضا پهلوی، نوع نظام و حق انتخاب مردم
بخشی از مخالفان، رضا پهلوی را به دروغ بهعنوان «رهبر مطلق سلطنتطلبان» و نماد بازگشت قطعی سلطنت تصویر میکنند. در حالیکه موضع اعلامشده او و بسیاری از حامیانش این است که:
- هدف، گذار از جمهوری اسلامی است.
- نوع نظام آینده باید در یک روند دموکراتیک و با رأی آزاد مردم تعیین شود.
این چارچوب، از نظر نظری، در دل اصل حاکمیت ملی و حق تعیین سرنوشت میگنجد. اگر کسی این حق را جدی میگیرد، نمیتواند پیشاپیش اراده مردم را مصادره کند؛ نه به نفع سلطنت و نه به نفع جمهوری. بحث علمی این است که «سازوکار انتخاب آزاد» چیست، نه اینکه صرفاً با برچسبزدن، یک بازیگر سیاسی را از میدان حذف کنیم.
### ۴. نفیگرایی بدون آلترناتیو
در الگوی رفتاری بخشی از مخالفان رضا پهلوی، تقریباً تمام انرژی صرف ایراد گرفتن از او و هوادارانش میشود. مسئله نظری اینجاست:
- اگر رضا پهلوی را نپسندید، کاملاً حق دارید.
- اما سیاست یعنی ارائه راهحل جایگزین.
ایرادگیران بهتر است بهجای اینکه کل فعالیتشان را صرف مخالفت با او کنند، بگویند «اگر او نباشد، چه کسی و با چه سازوکار و چه نقشه راهی باید این نقش را بر عهده بگیرد؟» اگر محور وجودی یک جریان، فقط «ضدیت با رضا پهلوی» باشد، سؤال جدی این است: اگر او موضوع بحث نبود، اینها واقعاً چه حرف مثبتی برای گفتن داشتند؟ سیاست مسئولانه یعنی توان پیشنهاد بدیل، نه فقط مخالفت دائمی.
### ۵. مقبولیت اجتماعی و واقعیت میدانی
بحث رهبری در دوران گذار، جدا از مسئله مقبولیت اجتماعی نیست. پرسش ساده این است: در میان لایههای مختلف جامعه، امروز چه کسی یا چه گفتمانی بیشتر شنیده میشود؟ میتوان با این واقعیت موافق یا مخالف بود، اما نمیتوان آن را با شعار حذف کرد. تحلیل نظری وظیفه دارد توضیح دهد: چرا بخشی از جامعه رضا پهلوی را بهعنوان چهره نمادین دوران گذار میبیند، چه نقاط ضعف و قوت این وضعیت است، و چگونه میتوان آن را نقد یا تکمیل کرد. انکار کامل این سطح از مقبولیت، نوعی چشم بستن بر دادههای اجتماعی است.
### ۶. تفاوت اشغال نظامی و مداخله برای توقف سرکوب
در بحثهای مربوط به سیاست خارجی و فشار بر جمهوری اسلامی، یکی دیگر از سوءفهمها این است که هر نوع صحبت از فشار یا مداخله برای توقف سرکوب، فوراً با «اشغال کشور» و «بمباران» یکی گرفته میشود. در ادبیات حقوق و روابط بینالملل، میان «اشغال نظامی با هدف سلطه» و «اقدام محدود برای حمایت از غیرنظامیان و توقف کشتار» تفاوت جدی وجود دارد. میتوان با هر نوع مداخله مخالف بود و آن را نقد کرد، اما شرط یک بحث جدی این است که مفاهیم را درست بهکار ببریم و شعار را جایگزین تمایزهای حقوقی و اخلاقی نکنیم.
### ۷. اخلاق سیاسی و دوگانگی معیارها
مخالفان رضا پهلوی بارها گفتهاند که برخی هواداران او در شبکههای اجتماعی فحاشی و بدرفتاری میکنند، و این انتقاد در مواردی درست است. خود شاهزاده نیز بارها تأکید کرده که با دشنام، تهدید و رفتار لمپنی – بهویژه اگر به نام حمایت از او باشد – مخالف است و آن را مغایر هدف دموکراتیک میداند.
اما از سوی دیگر، همان مخالفان بدون تردید از برچسبهایی مانند «فاشیست»، «مرتجع»، «نوکر بیگانه»، «دیکتاتورتبار» و… علیه او و هوادارانش استفاده میکنند. اگر دشنام بد است، باید برای همه بد باشد. اخلاق سیاسی یعنی معیار واحد؛ هم برای هوادار رضا پهلوی، هم برای مخالف او. نقدِ بدون توهین، ممکن است سختتر باشد، اما تنها نقدی است که در فضای عمومی اعتبار پایدار پیدا میکند.
***
در یک جمعبندی کوتاه، مناقشه اصلی این نیست که «کسی حق رهبریتراشی دارد یا نه»، بلکه این است که:
- رهبری دوران گذار را چگونه تعریف میکنیم؟
- چه سازوکاری اجازه میدهد هر رهبری، در نهایت در برابر رأی و اراده مردم پاسخگو باشد؟
- و مخالفان هر چهرهای، از جمله رضا پهلوی، چه بدیل عملی و چه نقشهای برای گذار و پس از گذار در دست دارند؟
اگر این پرسشها را جدی بگیریم، بحث از سطح «دوستداشتن و دوستنداشتن» افراد بالاتر میرود و به سطح نظریه، برنامه و مسئولیت میرسد؛ جایی که ایران امروز بیش از هر چیز به آن نیاز دارد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
سخنی با مخالفان نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار
آقای جمشید اسدی مواردی را در رابطه با انتقادات و اعتراضات به شاهزاده رضا پهلوی به منتقدان او گوشزد کرده و سعی کرده است به صورت منطقی از آنها بخواهد که انتقادات خود را از توهین و فحاشی پالایش کنند تا حتی قابل توجه باشد. موارد ذکر شده در مقاله آقای اسدی بسیار درست و بجاست ولی یک چیز را درنظر نگرفته که این حرفها حطاب به توهین کنندگان مانند یاسین است بگوش....!
آقای جمشید اسدی مواردی را در رابطه با انتقادات و اعتراضات به شاهزاده رضا پهلوی به منتقدان او گوشزد کرده و سعی کرده است به صورت منطقی از آنها بخواهد که انتقادات خود را از توهین و فحاشی پالایش کنند تا حتی قابل توجه باشد. موارد ذکر شده در مقاله آقای اسدی بسیار درست و بجاست ولی یک چیز را درنظر نگرفته که این حرفها حطاب به توهین کنندگان مانند یاسین است بگوش....!
آقای اسدی شما هم می دانید که نرود میخ آهنین در سنگ، شما خودتان سالها با این منتقدان رفت و آمد داشته اید و آنها را می شناسید و می دانید که مسئله آنها هیچگاه کمک به جنبش مردم ایران در مبارزه با نظام قرون وسطایی جمهوری اسلامی نبوده است، بلکه سوار شدن به جنبشها برای کسب بقول خودشان رهبری آن جنبش بوده. کاری که هیچگاه هم از عهده اش برنیامده اند. آنها 45 سال است که در اروپا جا خوش کرده اند و با استفاده از کمک هزینه های اجنماعی خورده اند و گشته اند و کار اصلی شان در سیاست تنها و تنها گرفتن کمکهای دولتی، لفت و لیس و برگزاری کنفرانسها و سخنرانی های شداد و غلاظ در مدح خلق و تقدیس دمکراسی بوده است. همیشه هم وقتی جنبشی در ایران جرقه خورده با صدای انفجارش از جا پریده اند و شروع به نسخه پیچی کرده اند. آخرین نمونه از جاماندن رهبران این طیف از قافله مردم معترض که با دست خالی در خیابانهای شهرهای کوچک و بزرگ ایران سینه شان را در مقابل نیروهای سرکوبگر سپر کرده بودند، مصاحبه فرح نگهدار با بی بی سی بود. او بیشرمانه گفت که « رهبر جمهوری اسلامی دستور تیر نداده است. اینها که کشته شده اند در دعواهای بین خودشان و زیر دست و پا مرده اند!» بعدا که آمار کشته ها و نوع برخورد با مردم بیدفاع معلوم شد، آیا شما شنیده اید که این رهبر با تجربه و مدعی رهبری بیاید و علنی از خودش انتقاد کند که « ببخشید، من اشتباه کردم»!؟ ابدا، مسئله اینها هیچوقت مردم و حقوق مردم نبوده است. اینها فقط دنبال سهم خود از حکومت احتمالی بعد از جمهوری اسلامی هستند. آنها احمق نیستند و فهمیده اند که علی رغم تلاشهایشان در تخریب شاهزاده رضا پهلوی، مردم ایران با تجربه شخصی شان راه درست را انتخاب کرده و رهبر خود را نیز یافته و فریاد می کنند. این منتقدان فهمیده ان که قافیه را باخته اند، ولی با این ناسازگاری و نق زدن ها می خواهند بگویند که ما هم هستیم، سهم ما را بدهید تا شما را تایید کنیم. هر چه شما خطاب به آنها بگویید که حتی برای رسیدن به این هدف حقیرتان راه درستی را انتخاب نکرده اید، گوششان بدهکار نیست. اینها امروز بیدار شده اند و فهمیده اند کسی را که سالها ادعا می کرده اند به زباله دان تاریخ سپرده اند به میدان آمده و جوانانی که هیچ خاطره ای از او و اینان ندارند او را فریاد می زنند. فقط بدقلقی می کنند بلکه سهم کوچکی هم به آنها بدهند. بنابراین آقای اسدی، خودت را خسته نکن، اینها خیلی هم در بند درستی و نادرستی راه رفته شان یا انتقادات امروزشان از شاهزاده نیستند، فقط سهم می خواهند! بنویسید ولی بدانید که اینها خودشان این مشقها را قبلا خوانده اند و می دانند اما همچنان کجراهه خود را می روند.
محمود علوی.
اینها را آنها میدانند
اینها را آنها میدانند
آقای اسدی گرامی، این ها که ذکر کردید همه را آنها میدانند. پس از دهه ها موسفید کردن در سیاست غیر ممکن است ندانند. چیزی که هست واقعیت را در مورد خودشان نمی گویند که اگر میگفتند چنین می گفتند:
ما نیک میدانیم که برای گذار از جمهوری اسلامی به نظامی دمکراتیک بهترین گزینه شاهزاده است. اما اینقدر ما خودخواهیم که تخم مان هم نیست که این رژیم در این 47 سال چه به ایران و ایرانی آورده است. برای ما که کینه شتری به پهلوی ها داریم مهم این است که شاهزاده اصلا نامش در تاریخ ایران گم بشود و حتا پهلوی ها فراموش بشوند چون ما عقده داریم. ما موجودات مفلوک و دنیا باخته ایم که ارزش نداریم حتا کسی پهن بارمان کند و این شده برای ما عقده. این که فراموش شویم برایمان کابوس است. لذا بناچار به شاخص ترین فرد جامعه امروز ایران یعنی شاهزاده حمله می کنیم که خود را پخی به حساب بیاوریم. اگرنه میدانیم خیر و صلاج ایران و مردمش در پشتیبانی از شاهزاده است. اما با این حس حسادت ،عقده و کینه مان چه کنیم؟ ما مثل دیگران نیستیم که ایران برای مان مهمتر از کینه مان باشد و همه دهه ها مبارزه مان را کنار بگذرایم و زیر چتر شاهزاده ای گردبیاییم که زمانی با پدرش مبارزه میکردیم. این برای ما ناشدنی است. لذا بی جهت وقت تان را تلف ما نکنید. اراده ما دست عقل مان نیست دست کینه شتری مان است. بگذارید این دم آخری تلاش کنیم یک بار دیگر پهلوی را سرنگون کنیم. روزی که شاهزاده به ایران بازگردد و ماشین او را مردم مثل هنگام تولدش روی دست حمل کنند برای ما از صد بار مرگ با شکنجه بدتر است. برای همین دست خودمان نیست.. محکومیم به فلک زده شدن و زباله تاریخ شدن.
فلاکتهای بیسوادی در گستره سیاست وطنی!
دروود بر آقای اسدی گرامی،
مختصر بدون شرح تفسیری!
من در اکثر مقالاتم نوشته ام و گفته ام که «مخالفان شخص شاهزاده رضا پهلوی»، به کینه توزی کهنه شده شیعه گری مبتلایند و «مخالفان پادشاهی» به طیف «بیسوادان» تعلّق دارند؛ زیرا نه تاریخ و فرهنگ ایران را میشناسند؛ نه مردم میهن خود را. خاستگاه مخالفتها از مواضع مختلف «تجربیات و تامّلات ریشه ای» سرچشمه نمیگیرند؛ بلکه از ذهنیّتهای کلیشه ای و چارچوبهای عقیدتی و ایدئولوژیکی و مذهبی و امثالهم. مثلا من میتوانم از لحاظ بینش سیاسی با نظرات و مواضع پادشاهی خواهان، همآواز نباشم و طبق دلایل و برهانها و تجربیات متّقن و مستدل بر این اندیشه باشم که سیستم «جمهوری» از «پادشاهی» بهتر میتواند عملکرد داشته باشد و برای توضیح دلایل خودم به برهانهای منطقی متوسّل شوم؛ نه اینکه با تخریب رقیبم بخواهم به دیگران مثلا تفهیم کنم که «جمهوریّت» از «پادشاهی» بهتر و عالی تر هست؛ زیرا همین ادّعا را گرایشهای دیگر نیز میتوانند از راه خصومت و نفرتپراکنی ادّعا کنند و بگویند که نخیر!، حکومت الهی از همه بهتر و حکم اول و آخر است. مگر سوای این بود که «آگوستین» با تمام آن عظمتی که دارد بعد از سقوط امپراطوری روم باستان گفت و نوشت در کتاب «حکومت الهی» که دلیل سقوط امپراطوری روم این بود که حکومت کفر حاکم بود و نیروی لایزال الهی، آن را از هم فروپاشاند تا اراده الهی بر زمین، حاکم شود. بنابر این، صرف مخالفت و توهین و بدپوزی کردن بدون توضیح دلیل منطقی، فقط نشانگر حسادت و باخت رقابتی است. ناگفته نگذارم که ممکن است کسانی هم بیایند و با منطق قوی بگویند که بهترین سیستم برای کشورداری میتواند «آنارشیسم» باشد و یا مدلهای دیگر. امّا مردم هستند که حقّ انتخاب دارند. مدّعیان میتوانند همچون تولید کنندگان فقط کالای خود را عرضه کنند و در وصفش با منطق و برهان، سخن بگویند. ولی مردم هستند که در باره کارکرد و اثر و نقش هر مدلی میتوانند تصمیم بگیرند. یا ما به مردم و شعور انتخابشان، اعتماد داریم یا اینکه از انتخاب مردم میترسیم و فقط خودمان و تشکیلاتمان را محق و مجاز به انتخاب میدانیم و پیشاپیش نیز پیداست که هیچ دکانداری نمیگوید که ماست من، «ترش» است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان