در پی کشتار جمعی، اعدامهای گسترده، ربودن مجروحان، دستگیری دهها هزار نفر از مردم آگاه و جوانان دلاور کشورمان، و نیز تجاوز و شکنجهٔ سیستماتیک در زندانها، موجی گسترده از خیزش و کنش اعتراضی در برونمرزهای ایران، در میان ایرانیان و حامیان حقوق بشر در سراسر جهان شکل گرفته است. این موج، بهدلیل عمق، گستره و هولناکی جنایتهای جاری در ایران، از نظر دامنه و شدت، حتی فراتر از دوران جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سالهای گذشته است.
هدایت آگاهانه و مسئولانهٔ این خیزش برونمرزی، با هدف افشای جنایتها، دفاع از جان بازداشتشدگان، مقابله با موج تازهٔ اعدامها، و پشتیبانی از مردمی که هستی و داراییشان در یورشهای وحشیانهٔ رژیم جنایتپیشهٔ اسلامی با سلاحهای سنگین جنگی نابود شده است، وظیفهٔ تاریخی و فوری همهٔ نیروهایی است که خود را متعهد به آزادی، حقوق بشر و کرامت شهروندان ایران میدانند.
با این حال، آنچه در برخی تجمعات، از جمله اجتماع مونیخ، مشاهده میشود، زنگ خطری جدی است: طرح و ترویج شعارها و نمادهایی که نه در راستای همبستگی برای نجات جان مردم، بلکه در مسیر اعمال رهبری سیاسی از بالا، بازگشت شاه، و بازتولید یک ساختار تکصدایی قدرت قرار دارد؛ ساختاری که تجربهٔ تاریخی ملت ایران نشان داده است، خود بستر بازتولید استبداد، حذف، و سرکوب است.
درباره خطر مصادرهٔ خیزش و تحریف مسئولیت تاریخی
ایرانِ امروز یکی از سختترین و سرنوشتسازترین دورههای تاریخی خود را، هم برای بقا و هم برای آینده، پشت سر میگذارد و همزمان در برابر خود دارد. خیزشها و جنبشهای پیدرپی دو دههٔ گذشته در کشورمان، در رویارویی با رژیمی که با ادعای امپراتوری شیعی، نهتنها ایران بلکه بخش بزرگی از خاورمیانه را به گروگان گرفته و به تهدیدی جدی برای امنیت و بشریت بدل شده است، بهروشنی نشان میدهد که مسألهٔ «رهبری» این جنبش، مسألهای ساده، شخصمحور یا تبلیغاتی نیست، بلکه مسئولیتی تاریخی، پیچیده و چندلایه است.
اهمیت این مسئولیت دقیقاً از همینجا آغاز میشود: هیچ خیزش اجتماعی که با خون، رنج، و فداکاری مردم شکل گرفته است، نباید و نمیتواند به سکوی پرتاب پروژههای ازپیشطراحیشدهٔ قدرت بدل شود. مصادرهٔ خیزش مردمی ـ چه به نام نجات، چه به نام نظم، و چه با نوستالژی گذشته ـ بهمعنای تهیکردن آن از جوهر آزادیخواهانهاش و تبدیل مطالبهٔ زندگی، کرامت و عدالت به ابزاری برای بازتولید سلطه است.
تجربهٔ انقلاب ۵۷؛ از مصادرهٔ خیزش تا نهادینهسازی فریب
تجربهٔ انقلاب ۵۷ و آنچه بعدها با عنوان فریبندهٔ «دوران طلایی» روحالله خمینی تبلیغ و تثبیت شد، یکی از روشنترین نمونههای تاریخیِ مصادرهٔ یک خیزش مردمی در ایران است. انقلابی که با مشارکت گستردهٔ نیروهای متکثر اجتماعی، سیاسی و فکری و با مطالبهٔ آزادی، عدالت و رهایی از استبداد شکل گرفت، در مدتزمانی کوتاه بهدست یک قرائت انحصارطلب از قدرت ربوده شد و به ساختاری بدل گردید که نهتنها تنوع صداها را برنتافت، بلکه حذف، سرکوب و کشتار را به ستون بقای خود تبدیل کرد.
این مصادره، به انقلاب محدود نماند. پروژهٔ موسوم به «اصلاحات» در درون جمهوری اسلامی ایران نیز نه گسستی از آن مسیر، بلکه استمرار همان منطق سلطه بود؛ سازوکاری برای تخلیهٔ نارضایتی اجتماعی، بازتولید توهم تغییر، و تبدیل «رأی» به ابزار مهندسیشدهای برای مشروعیتبخشی به همان ساختار سرکوبگر. اصلاحات، در عمل، به سوپاپ اطمینان رژیم بدل شد: ابزاری برای مهار خشم مردم، خرید زمان، و تداوم فریب، در حالی که ماشین اعدام، شکنجه، غارت و سرکوب بیوقفه ادامه داشت.
هشدار نسبت به نوستالژی رژیم پیشین
ایران امروز با جمعیتی نزدیک به ۹۰ میلیون نفر و پیچیدگیهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حکمرانی، زمین تا آسمان با جامعهٔ حدود ۳۰ میلیونی پنجاه سال پیش تفاوت دارد. ساختار اقتصادی، توزیع جمعیت، تحولات فرهنگی و اجتماعی، جایگاه منطقهای در خاورمیانه و سطح انتظارات مردم، همه و همه شرایطی متفاوت و نوین را رقم زده است.
رجعت به گذشته و دوران پهلویها، به ویژه بزرگنمایی پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی آن دوران، در حالی که نقصانها و محدودیتهای جدی نظام حکمرانی و نابرابریهای ساختاری آن نادیده گرفته میشود، نه تنها پاسخگوی چالشهای کنونی نیست، بلکه میتواند مردم و جنبشها را به مسیر اشتباه هدایت کند.
هشدار به نخبگان و مسئولیتپذیری در خیزش کنونی
در این مرحلهٔ حساس تاریخی، لازم است هشدار داده شود که تکرار خطای دید و تجربههای تلخ گذشته میتواند فاجعهای تازه رقم بزند. این هشدار به ویژه خطاب به نخبگانی است که سالها در صفوف اپوزیسیون بر ضرورت پیشبرد گفتمانهای آزادی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و تجربههای موفق بشری در جوامع متمدن تأکید داشتهاند. تجربهٔ تاریخی، از جمله هشدارهای دوران تنها و پرچالش شاپور بختیار و مصطفی رحیمی، نشان داده است که شور و شوق لحظهای، تحریک امواج تودهای و تمرکز صرف بر کمیت، نه تنها راهگشا نیست، بلکه میتواند جنبشها را به ناکجا آباد هدایت کند و فرصتهای تاریخی را از دست بدهد.
آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، و نجات ایران و بهروزی مردمانش از مسیر مسئولیتپذیری، انساندوستی، تعامل آگاهانه، کار کارشناسانه و تصمیمگیریهای استراتژیک و خردورزانه میگذرد. هیچ موفقیتی نمیتوان با تقلیلگراییها، انبوهسازی امواج گذرا و تمرکز صرف بر کمیت جایگزین کرد.
جمعبندی و فراخوان به اقدام مسئولانه
تجربهٔ تاریخی و وضعیت کنونی ایران نشان میدهد که هیچ فرد، گروه یا پروژهای حق مصادرهٔ خون، رنج و امید مردم را ندارد. مسیر آزادی، دموکراسی و عدالت، نیازمند خردورزی، مسئولیتپذیری و اقدام استراتژیک است و تنها با تعامل هوشیارانه، کار کارشناسانه و پایبندی به اصول انسانی و حقوق بشر میتوان از این خیزش بزرگ برای نجات ایران و بهروزی مردم استفاده کرد.
این هشدار ششم جهت یادآوری صادر میشود.
البرز سلیمی
۱۵ فوریه ۲۰۲۶
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
گستره غافلگیر شدنها.
دروود بر آقای کردی گرامی،
توضیحی کوتاه.
صحبتهایی که در باره مطالب دیگران مطرح میکنم، برای روشنگری اذهان است؛ نه کوبیدن اشخاصی یا خصومتی با آنها. میهندوستی و مردمدوستی به معنای فراسوی هر نوع گرایش سیاسی بودن و تلاش از بهر خوشی و شادی و بالندگی مردم و میهن. من وقتی می آیم و به حرفهای عده ای از جمله آقای «سلیمی» اشکال و ایراد میگیرم، بحث رقابت سیاسی با ایشون یا دیگران را ندارم؛ بلکه بررسی میکنم و میبینم که ایشون تا چه اندازه ای در گستره میهندوستی و مردمدوستی ایستاده است. عقاید شخصی ایشون یا دیگران نباید طوری باشند که مردم و ایران را بخواهد قربانی عقایدش کند؛ بلکه باید بداند و دریابد که عقایدش چقدر برای ایران و مردم، مفید و کارگشا و بهره آور هستند. نمیتوان در «آفساید» ایستاد و ادّعای بازیکن میدان فوتبال را داشت. مثلا «سلیمان حییم»، یهودی بود. ولی ایشون یکی از بزرگترین خدمتگزاران فرهنگ ایران بود. آندرانیک اسکندریان، ارمنی است. ولی ایشون یکی از بهترین فوتبالیستهای تیم ملی و تیم آرارت بود. عهدیه، بهایی است. ولی ایشون، یکی از خوش آوازترین خوانندگان دوست داشتنی مردم ایران است و همینطور دهها و صدها و هزاران نفر أمثال اینها. انتقادهای من به دیگران بر سر این است که شماها تا چه اندازه ای برای میهن و مردمش، ارزش قائل هستید و چرا در اینهمه کشمکشهای شماها، هیچ نشانه ای از مردم و تاریخ و فرهنگ آنها نیست؛ ولی مدّعی حقّ به جانب میدانید خودتان را؟. چطور میتوان ادّعای «سیاست» داشت و در ضدیّت با مردم و تاریخ و فرهنگشان بود؟. فرق شما با «حکومتگران فقاهتی» در چیست؟. از طرف دیگر، اگر من واقعا و قلبا برای ایران و مردم میخواهم باشم، باید در حرف و عمل اثبات کنم ادّعایم را ، نه با جبهه گیری در مقابل دیگران؛ بلکه در همپا شدن با دیگران و همکاری با آنها و انتقاد از نتایج حاصله و در فکر تصمیمهای مشترک دیگر بودن و الی آخر.
هیچکس نمیداند که در تاریکی مجهولات، چه چیزهایی در انتظار آدمیست. ولی ما باید به خودمان اعتماد داشته باشیم و نهراسیم از مجهولات و غافلگیرشدنها. بردارید تاریخ اختراعات و اکتشافات را مطالعه کنید، میبینید که مخترعین و مکتشفین برغم تمام صغرا و کبراهایی که از قبل، چیده بودند، در عمل با چیزهایی روبرو شدند که أصلا به مخیله شان نیز خطور نمیکرد. مارکوپولو قصد داشت به آسیای دور [چین] برود که کاشف آمریکا شد. ماژلان میخواست به مسیرهای دلخواهش برود که از جاهای دیگر سردرآورد. عکاسی با فراموش کردن پروژه ای در گاوصندوق، به وجود آمد. لامپ و تلگراف و تلفن و هزاران اکتشافات و اختراعات بشری از راههایی اخذ شدند که به مخیله هیچ مخترع و مکتشفی برغم تمام صغرا و کبراهایی که از قبل تهیه کرده بود، نمیرسید. طرح اختراع موتور بنز را مهندسش میخواست در آخرین مراحل، در سطل اشغال بیندازه که همسرش فریاد میزنه، تو حق نداری رویاهایت را از دست بدی و پیگیر قضیه میشه و بالاخره «اسب دودی» را به حرکت در می آورد. همینطور اختراع لاستیک که محصول مسابقه دوچرخه سواری پسر کلبعلی با پسر غلومعلی خیاط بود و غیره و ذالک. سیاست، عرصه ناگهانیها، غافلگیرشدنها، نامنتظره ها و کلّا مسائلیست که هیچوقت به یک شکل و شمایل ظاهر نمیشوند. به همین دلیلم باید به نیروهای خود متّکی بود برای گرفتن تصمیم و هر تصمیمی نیز پیامدهایی دارد. چه مثبت. چه منفی. ولی نباید به دلیل نتایج منفی از تصمیم گرفتن، واپس نشست. فرهنگ ایرانیان و نیاکان ما این مسئله را از همان آغاز فرهنگ باهمستان خود میدانستند و خبر داشتند که پاسخ به هر مسئله ای، در دل خودش، پرسشی دیگر دارد و هر پاسخی، هرگز پاسخ نهایی نیست.
مشکل تمام اینهایی که خود را «جمهوریخواه» میشمارند، مشکل نیندیشیدن است و نداشتن کانسپت فکری که با چفت و بست تاریخ و فرهنگ ایرانیان همخوانی و همسویی داشته باشد. با زور و قلدری نمیشود، چیزی را به ملّت تحمیل کرد. اگر میشد، الان حکومت فقاهتی، تمام دنیا را تسخیر کرده بود. چیزی باید در خاک ملّتی ریشه داشته باشد تا امیدی به ثمر و دوامش باشد؛ در غیر اینطورت با حروارها سریشم نیز دوام نمی آورد؛ زیرا بی ریشه است. من تمام صحبتم با جمهوریخواهان و ایدئولوژیگرایان بر سر همین است که شماها بی ریشه اید و با مخالفتها و کینه توزیها و خصومتها نخواهید توانست ارج و قربی در نزد مردم ایران کسب کنید؛ بلکه اعتبار ایرانی ببودن خودتان را نیز از دست میدهید. حضرات باید ذهنیّت خود را سنجشگری رادیکال کنند و بکوشند که تاریخ و فرهنگ و مردم میهن خود را بشناسند. این از همه چیز مهمتره. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان گرامی...
آقای حیدریان گرامی...
آقای حیدریان گرامی، یک چیزی در مورد این «نگران ها» در مورد شاهزاده عرض کنم و آن این که اینها هم مثل شاملو هستند. یادم هست زمانی پس از انقلاب از شاملو پرسیدند شما زمان شاه خیلی انتقاد میکردید آیا راه حلی داشتید؟ جواب داد ما انتقادات و کمبودها را مطرح میکردیم و رفع آنها وظیفه حکومت بود. این را احتمالا اسفندیار منفرد زاده هم میگفت. این هردو حتا حرف مفت هم میزدند توقع داشتند شاه رفع کند! میخواهم بگویم همین حالا آقای سلیمی را بگذارید جای شاهزاده هیچ راه حلی برای ایرادات مطرح شده ندارند. هرکسی جای شاهزاده باشد هزار سوال را میتوان بعنوان موضوع نگرانی جلویش گذاشت که پاسخی برایش نیست. میشود نگران بود؟ بله میشود نگران بود. تضمینی میتوان داد؟ والا اون که سید الاغ پیغمبر بود و سال 57 آمد اونجوری در آمد.. نه هیچ تضمینی نیست. اما چه کنیم؟ چون تضمینی نیست بگذاریم خامنه ای حکومت کند؟ شاهزاده هم انسانی است مثل ما و مشاورانی که همه را هم روی هم بگذارید و بهترین مفسرین جهان را هم به مشورت بگیرند پاسخی صد درصد بی نقص پیدا نمی کنید. به هر تصمیمی میتوان ایراد گرفت. بناچار یک تصمیمی با کمترین نقص باید یک نفر بگیرد و ان رهبر یک حرکت است و بناچار همه کاسه کوزه ها سر او شکسته خواهد شد. اگر فراخوان بدهد و مردم کشته شوند او مقصر است اگر فراخوان ندهد او مقصر است. اینها گربه های مرتضی علی هستند از هر طرف به هوا پرت شان کنی چاردست و پا پایین می آیند.
فقط تیتر مطلب رو دیدم و این…
فقط تیتر مطلب رو دیدم و این که آقای حیدریان هرچه گفتنی بوده لابد گفتن... ندیده آقای حیدریان را تایید میکنم با ایموجی لبخند
رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی و نیندیشیدن در باره تجربیّات
شما نوشته اید:
«هشدار به نخبگان و مسئولیتپذیری در خیزش کنونی
در این مرحلهٔ حساس تاریخی، لازم است هشدار داده شود که تکرار خطای دید و تجربههای تلخ گذشته میتواند فاجعهای تازه رقم بزند. این هشدار به ویژه خطاب به نخبگانی است که سالها در صفوف اپوزیسیون بر ضرورت پیشبرد گفتمانهای آزادی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و تجربههای موفق بشری در جوامع متمدن تأکید داشتهاند. تجربهٔ تاریخی، از جمله هشدارهای دوران تنها و پرچالش شاپور بختیار و مصطفی رحیمی، نشان داده است که شور و شوق لحظهای، تحریک امواج تودهای و تمرکز صرف بر کمیت، نه تنها راهگشا نیست، بلکه میتواند جنبشها را به ناکجا آباد هدایت کند و فرصتهای تاریخی را از دست بدهد».
6- من میپرسم که مخاطب شما کدام نخبگان هستند که معنای مسئولیّت پذیری از خصال کاراکتری آنها باشد؟. اگر مخاطبانی وجود داشته باشند که سرشان به تنشان بیرزد، باید همچون زنده یادان «محمّد علی فروغی و محمّد علی داور» در کنار «رضا شاه کبیر» بایستند تا میهنی را بیارایند که مردمش، با خون جوانان خود، تا امروز از آن نگاهبانی کرده اند. نخبه ای که از سائقه قدرت و اقتدار و پُست و مقام و جاه طلبی تسخیر شده باشد، نخبه نیست؛ بلکه برده و ذلیل شده غرایز و امیال و سوائق خود است. من ایرانی اگر میهنم و مردمم را دوست داشته باشم، به سهم خودم در آبادانی میهنم و حرمت به مردمم اقدام میکنم, اگر نه، نباید لاف در غربت بزنم و ادّعاهای آنچنانی داشته باشم. «ایمانوئل کانت» هیچوقت چماق به دستش نگرفت تا کرانمندی «شناخت» را به مردم میهنش و جهان تحمیل و تلقین کند؛ بلکه با اندیشیدن و منطق قویمایه اثبات کرد که کرانه های شناخت بشری تا کجا هستند و نیستند. کسی که خودش را نخبه میداند یا نخبگانی را میشناسد که دوزار ارزش وجودی داشته باشند، آنگاه در این شرایط حادّ و قتل عامی که تمام هستی این ملّت کهنسال را به یکباره خورد و خمیر کرد، باید دلیر باشد و در کنار شاهزاده بایستد و به پیکار با خاصمانی برخیزد که هرگز ایرانی نیستند و با تمام سلول وجودشان خاصم ایران و مردم و تاریخ و فرهنگنشان هستند. فقط کسانی میتوانند در دیدن، خطا کنند که چشمانی بینا داشته باشند برای دیدن واقعیّتهای عینی و ملموس؛ نه کسانی که چشمان خود را میبندند یا در شب تاریک ذهنیّت شابلونی خود، عینک دودی به چشم میزنند و میخواهند همه چیز را سیاه ببینند بدانسان که ذهنیّت خودشان ترسیم و تشریح و تعبیر و تفسیر میکند. دیدن، از چشم فردیّت آدمی ریشه میگیرد؛ نه از موضع تشکیلاتی و رقابتی. اپوزیسیونهایی که نیم قرن آزگار نتوانستند حتّا برای شراب نوشی در زیر یک چادر گرد هم آیند؛ مطمئن باشید که اپوزیسیون نبوده اند؛ بلکه جاه طلبان قدرتگرایی بودند که سوای خودشان و تشکیلاتشان هیچکس را محقّ و لایق و مجاز بر فرمانروایی بر ایران نمیدانستند و هنوزم نمیدانند. اپوزیسیونها اگر برای ملّت ایران و کشور ایران ارزشی قائل بودند، محال بود که حکومت فقاهتی بتواند حتّا با تمام تشکیلات خونریزی اش یک سال دوام آورد، حتّا در همان عهد خمینی که میلیونها نفر نعلینش را بوسه های عاشقانه میزدند. دیدگاه زنده یادان «شاهپور بختیار و مصطفی رحیمی» به دلیل شناختی بود که از اسلامیّت داشتند و به موقع، خطر بالقوّه اسلامیون را هشدار دادند. یعنی اسلامیّتی که هزار و چهارصد سال آزگار است در تاریخ و فرهنگ ایرانیان حضور دارد و وظیفه آچمزهای وطنی بود [= آکادمیکرها، تحصیل کردگان، کنشگران سیاسی] که به جای تبلیغ و ترویج مزخرفترین ایدئولوژی که همان مارکسیسم بود و گرفتن سلاح به دوش و ادا و اطوار چه گوارا در آوردن و همچنین آکادمیکرهایی که عمرا یک جمله نتوانستند با مغز خودشان بیندیشند و فقط تابع و دنباله رو و کپیه بردار و اقتباس کن دیگران بودند، به سنجشگری و بررسی آن همّت میکردند و ذهنیّت مردم را نسبت به تفاوت تجربیات ایرانیان با تصویر «الله و اسلامیّـت» به طور شفّاف تشریح میکردند. کاری که هرگز اتّفاق نیفتاد و آنانی نیز که همّت کرده و انتقاداتی کرده بودند، همه سلّاخی شدند و آثارشان سر به نیست شد.
امروزه روز از اون سالهای شوم و سیاه دور شده ایم و در دورانی دیگر هستیم. یا ما می آموزیم که حسب «پرنسیپهای باهمستان مردم ایران» در زیر یک پرچم و یک میهن گرد هم آییم، یا اینکه همچنان بر همان بلاهتهای سابق مُصر میمانیم و خودمان را به أمواج تصادفات روزگار میسپاریم. ایران و مردمش، لیاقتی بیشتر از حکومت آخوندی دارند. سرزمینی که «کوروش و دارا و آنهمه متفکّران بی همتا» را به جامعه بشری هدیه کرد، مستحق نیست که گرفتار حکومتی شود که تنها تخصّصش خونریزی و اعدام و شکنجه و تجاوز و غارت و مصادره أموال و سرکوب و توهین و تحقیر و ترور و هزاران رذالتهای مذموم در حقّ مردم ایران باشد. یا ما شعور داریم برای اقدام و مقابله با این حکومت ناحقّ، یا اینکه به سوائق و غرائز و امیال و جاه طلبیها و رقابتهای سیاسی و سخیف و حقیر خود غُل و زنجیر شده ایم و ذلّت مردم و نابودی میهن را امکانپذیر میکنیم. کسی که فقط ذرّه ای از دانش و فلسفه سیاست، آگاهی دبستانی داشته باشد، نیک میداند که سیاست با کنار گود ایستادن و قیافه حقّ به جانب گرفتن و بلندگوی هشدار دادن، واقعیّت پذیر نمیشود؛ بلکه برای از دست ندادن فرصتهای تاریخی با سوار شدن در کشتی سیاست و حضور در اقیانوس مجهولات و همآوردیهاست که هنرمندی و استعداد و بینش تاریخی مسئولیّت پذیر مدّعیون به محک زده میشود. این گوی و این میدان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی و نیندیشیدن در باره تجربیّات
شما نوشته اید:
«رجعت به گذشته و دوران پهلویها، به ویژه بزرگنمایی پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی آن دوران، در حالی که نقصانها و محدودیتهای جدی نظام حکمرانی و نابرابریهای ساختاری آن نادیده گرفته میشود، نه تنها پاسخگوی چالشهای کنونی نیست، بلکه میتواند مردم و جنبشها را به مسیر اشتباه هدایت کند.»
5- همانطور که گفتم هیچکس نمیتواند در زمان، رجعتی عقبگردی کند. تاریخ، گستره آزمودنها و به محک زدن توانمندیهای فردی و جمعیست برای واقعیّت پذیر کردن آرمانها و آرزوها و ایده آلها در وقت و زمانه خودش. هیچ چیزی با عقبگرد در زمان - که ناممکن بودنش اظهر من الشّمس است - نمیتواند همان کیفیّتهایی را واقعیّت پذیر کند که در گذشته وجود داشته اند؛ ولو همان شخصیّتها و انسانها نیز در عقبگرد خودشان هم اکنون حضور ملموس و عینی داشته باشند. حتّا با «حضور فیزیکی» کوروش کبیر، هیچگاه عصر هخامنشیان تکرار نخواهد شد؛ بلکه دوره ای دیگر در تاریخ ایران رقم خواهد خورد که شاید در هیچ عرصه ای با عصر هخامنشیان همخوانی و مطابقت نداشته باشد. بنابر این باید فرق بین عقبگرد ناممکن در زمان را با عقبگردی که در «گستره زمان تاریخی و به هنگام» اتّفاق میافتد از یکدیگر تمییز و تشخیص داد. شاهزاده رضا پهلوی، نه «رضا شاه کبیر» است، نه «محمّد رضا شاه فقید»؛ بلکه امکانیست که میتواند کیفیّت خدمات عظیم سلسله پهلویها را در دامنه های امروز و فردا امکانپذیر کند به همّت همین ملّت ایران و نسلهای بسیار پر انرژی و دارنده پتانسیل نوجویی و نوگرایی و با استعدادهایی شگفت انگیز که در هر زمینه ای دارند. من بارها نوشته و گفته و تاکید کرده ام که عصر پهلویها همچنان در محاق است و اگر روزی روزگاری وطن وطن شد، آنگاه هستند مورّخینی که در آیینه پژوهشهای بی غرض و مرض خواهند توانست حقّ مطلب خدمات و نقصانها و برتریها و غیره و ذالک سلسله پهلویها را در حقّ مردم و ایران بدون هیچ کینه و خصومتی بیان کنند. بنابر این هیچکس قصد بزرگنمایی خدمات عصر پهلویها را ندارد؛ زیرا آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان دارد. مردم ایران با سبک و سنگین کردن و مقایسه کمتر از نیم قرن حکومت سلسله پهلویها و نیم قرن حکومت گیوتینداران الهی توانسته اند حسب شعور و نیروی تمییز و تشخیص خودشان پی ببرند که کی کجا ایستاده است و داوری به حقّ مردم، کاملا به حقّ است و ستودنی. من تا امروز ندیده ام و نشنیده ام و در جایی نیز نخوانده ام که کلیسای «جامع شهر کلن» را به دلیل اینکه چندین چال موش و عقرب و دیگر موجودات را دیده اند؛ با بلدوزر خراب کرده باشند. عیب و اشکال و ایراد، همه سیستمهای کشورداری دارند. ولی عیب را میشود برطرف کرد، امّا نادیده گرفتن خدمات را میتوان فقط غرض و مرض دانست. پیشرفت هر جامعه ای نیز به حاکم کردن مطلق این حزب و آن حزب منوط نیست؛ بلکه پروژه ایست طولانی و به خدمات نسلهای مختلف مشروط است. پیشرفت، یک شبه با گفتن اجی مجی لاترجی ایجاد نمیشود. مردم ما اگر از شرّ گیوتین الهی آزاد شدند، حدّاقل به یک پروسه ده ساله تراپی روحی و روانی محتاجند تا بتوانند دوباره نیروهایی را بسیج کنند برای آبادنی و پیشرفت و شکوفایی. هر چند در همین پروسه درمانی و تراپی میتوانند نقش عطیمی نیز در شکوفایی ایفا کنند. مشکل همیشه وجود داشته است و وجود خواهد داشت. فقط مردگان قبرستانها هستند که هیچ مشکلی ندارند و تخت تخت در زیر خاک آرمیده اند. انسان زنده؛ یعنی انبوه مشکلات و معضلات و مصیبتها. بحث برابریها فقط در حوزه قوانین و «همجانی» معنا دارد؛ نه در «چارچوب ایدئولوژی منحط مارکسیسم و امثالهم». انسانها به هیچ وجه من الوجوه، برابر نیستند. هر انسانی استعدادها و فروزه ها و خصایل خاصّ خودش را دارد. برابری فقط در مقابل قانون و «همجانی» معنا دارد.
ادامه دارد ........................................
رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی و نیندیشیدن در باره تجربیّات
شما نوشته اید:
«ایران امروز با جمعیتی نزدیک به ۹۰ میلیون نفر و پیچیدگیهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حکمرانی، زمین تا آسمان با جامعهٔ حدود ۳۰ میلیونی پنجاه سال پیش تفاوت دارد. ساختار اقتصادی، توزیع جمعیت، تحولات فرهنگی و اجتماعی، جایگاه منطقهای در خاورمیانه و سطح انتظارات مردم، همه و همه شرایطی متفاوت و نوین را رقم زده است.»
4- صرف نظر از کلیّه صدماتی که به جمعیّت و روند زاد و مرگ و حادث شدن جنگ و کشتارها و اعدامها و قتل عامهای داخلی که به همّت گیوتین الهی بر مردم ایران رفته است، میتوان بر این نکته تاکید کرد که جمعیّت ایران از لحاظ کمّی و کیفی هنوز برآوردشدنی نیست؛ زیرا هیچ چیزی سر جای خودش نیست. شاید بتوان تخمینی در باره بسیاری از دامنه ها، حدسهایی را زد. ولی حدس و احتمال نمیتواند به حیث ملاطی برای برآوردهای قطعی و محاسبه ای باشند؛ بلکه فقط برای بررسی تخمینها و امکانهای ضروری. ایران و مردمش، کشوری هستند که قدمت کهنسال دارند و تاریخ و فرهنگشان از پیچیده ترین فراز و نشیبهای تاریخی با سرفرازی عبور کرده اند؛ ولی همواره پرنسیپهایی بوده اند که جامعه ایرانی را سفت و سخت در تمام چم و خم روزگاران حفظ کرده و آنها را فرابالانده و راهنمایشان در تاریکیها و بیراهه ها و گمراهه ها و جبریّتها و ناگزیریها و ناگریزیها بدرقه و همپایی کرده است تا امروز؛ آنهم پرنسیپهای «گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی». مردم ایران این پرنسیپها را تجربه و زیسته اند و نسل به نسل انتقال داده اند؛ نه اینکه از معدن خیالات خودشان استخراج کرده باشند. پرنسیپها، هویّت ایرانیان را به هم بافته و آفریده اند و تلاش مردم ما نیز همواره بر این بوده است که حکومتگران/فرمانروایان/شاهان/رئیس جمهورها و کلا سیستم کشورداری و میهن آرایی بر حول و حوش همین پرنسیپها عملکرد داشته باشند. تلاشهای مردم از راه انقلابها و قیامها و خیزشها و ادبیات بس بسیار غنی و عمیق پیوسته گوشزد شده اند و مردم متاسفانه، هر بار ناکام و ناموفّق شده اند؛ ولی ناکامی به معنای بی اعتبار و بی ارزش بودن تجربیات اصیل نیاکان و مردم و نسلهای امروز نیست؛ بلکه دقیقا رویکرد گرایشهای سیاسی به این پرنسیپه و کاربست آنهاست که میتواند بر تمام پیچیدگیها و معضلات اجتماعی و کشوری و منطقه ای و جهانی برخوردی خردمندانه کند. از یاد نبریم که تجربه ایرانیان بر این بیت ساده؛ امّا بسیار عمیق استوار است: «چو زین بگذری، مردم آمد پدید ////// شد این بندها را سراسر کلید». پس کلید راهگشایی و برطرف کردن معضلات و مسائل و مشکلات، انسان ایرانی است که در باهمایی و باهماندیشی و باهمگرایی و انتقادپذیری و گشوده فکری و در بستر و خاک فرهنگ و تاریخ ملّت خود ماندن، امکانپذیر است؛ نه با آویزان شدن به ذهنیّت ایدئولوژیکی و مذهبی و آکادمیکی و نحله ای و غیره و ذالک خود. معیار باید حضور تجربه و شعور و تخصّص و هنر و دانش و آگاهی فردی باشد؛ نه مبانی عقیدتی و ایدئولوژیکی و مرامنامه حزبی و سازمانی و تشکیلاتی. جامعه را با حاکم کردن نصوص اعتقاداتی نمیتوان زیبا آراست و توسعه و فرابالاند؛ بلکه با برگذشتن از اعتقادات شخصی و دخالت ندادن آنها در أمور میهنی و اجتماعیست که میتوان به رنگارنگی لباس جامعه همچون البسه اقوام ایرانی که بس بسیار زیبا و دلآرا هستند، انگیخت و متحوّل کرد و زیبا آرایید و مردم میهن خود را خشنود کرد.
ادامه دارد ..................................
رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی و نیندیشیدن در باره تجربیّات
شما نوشته اید:
«تجربهٔ انقلاب ۵۷؛ از مصادرهٔ خیزش تا نهادینهسازی فریب
تجربهٔ انقلاب ۵۷ و آنچه بعدها با عنوان فریبندهٔ «دوران طلایی» روحالله خمینی تبلیغ و تثبیت شد، یکی از روشنترین نمونههای تاریخیِ مصادرهٔ یک خیزش مردمی در ایران است. انقلابی که با مشارکت گستردهٔ نیروهای متکثر اجتماعی، سیاسی و فکری و با مطالبهٔ آزادی، عدالت و رهایی از استبداد شکل گرفت، در مدتزمانی کوتاه بهدست یک قرائت انحصارطلب از قدرت ربوده شد و به ساختاری بدل گردید که نهتنها تنوع صداها را برنتافت، بلکه حذف، سرکوب و کشتار را به ستون بقای خود تبدیل کرد.»
3- من به کرّات در باره فاجعه 1357 نوشته ام. مقایسه آن دوران با امروز، مقایسه ای خلط مبحث کن و کاملا بی ربط با یکدیگر است. انتقال و فراافکندن شرایطی که در وضعیّت زمانی و مکانی متفاوتی هستند - ولو ظاهری شبیه هم به نظر آیند-، به معنای نشناختن دو وضعیّت و امکان و شرایط و نقش و سطح فکر و حضور نیروها است. بودن دو شاهراه در کنار یکدیگر به معنای هم مقصد بودن آنها محسوب نمیشود؛ بلکه هر شاهراهی به مقصد خودش می انجامد. وقتی که من در شاهراه الف در حال رانندگی هستم به معنای این نیست که در شاهراه ب نیز به طرف همان مقصد شاهراه الف در حال رانندگی هستم. در فاجعه 1357 شرایط و فضای جامعه ایرانی و جهانی و سطح فکر و حضور نیروهای مختلف، نه از سر آگاهی و بینش و شناخت متّقن؛ بلکه محصول ذهنیّتهای آکبندی و کلیشه ای و ایدئولوژیکی و مذهبی بود که از طرف آژیتاتورهای حزبی و سازمانی و تشکیلاتی و فرقه ای؛ مخصوصا اسلامیون و چپهای ایدئولوژیکی به جامعه تحمیل شد. بر خلاف اتّهام «دزدی و سرقت و قرائت انحصار طلبانه» در باره فاجعه 1357 باید گفت که اتّفاقا برآمدن و دوام حکومت گیوتینی فقاهتی دقیقا از کنشها و واکنشها و حمایتها و همخوانیها و همپیمائیهای همان تشکیلاتهایی برپا و مستحکم شد که دوشادوش مذهبیون شعار دادند و در «خط مبارزه ضدّ امپریالیستی» امام راحل ایستادند و به قول بنی صدر از «مجرای! امام، تغذیه کردند!». آنچه که به چنگ طیف آخوند جماعت افتاد، تقدیم شده ای از طرف طیف آچمزهای وطنی [= آکادمیکرها تحصیل کردگان و کنشگران سیاسی] بود که توده مردم را به سلاحی علیه خود مردم، تبدیل کردند؛ آنهم با شعار مسلّح کردن طیف اعوان و انصار آخوندها. فاجعه هولناک آنچه را که شما «متکثّر» مینامید، در استقلال اندیشه و قائم به ذات بودن تکثّرها نبود؛ بلکه کثرت در «همعقیدگی» بود که هر کدامشان خود را «مالک حقیقت ناب» میدانستند. به همین دلیلم به کشمکشهای خصمانه علیه یکدیگر اقدام کردند. مالک حخقیقت، هیچگاه و هرگز، رقیب را ب برنمی تابد و به رسمیّت نمیشناسد؛ زیرا خودش را تنها حقیقت محض میداند. هیچکدام از أعضاء و هواداران سهیم شده در فاجعه 1357، بویی ازفلسفه و دانش سیاست به مشامشان نرسیده بود و نمیدانستند که چه چیزی در انتظارشان است. از آن زمان تا کنون که حدود نیم قرن میگذرد، نه تنها جامعه ایرانیان در داخل، متحوّل شده است؛ بلکه جامعه ایرانیان برونمرزی نیز تحوّلات اساسی پیدا کرده اند و جهان نیز، چهره ای دیگر به خود گرفته است و مهمتر از همه، تمام آنانی که در فاجعه 1357 شرکت داشتند، مشمول کثیری از تحوّلات و انشعابها و گسستنها در خودشان شدند و هرگز نمیتوان آنها را با عصر 1357 مقایسه کرد. بنابر این هرگونه مقایسه امروز و دیروز به معنای تمییز و تشخیص ندادن تفاوت «شرایط و أوضاع و أحوال و نیروها» به طور کلّی و اساسی است. حذف و سرکوب در زمانی واقعیّت پیدا میکند که گرایشهایی، برغم گوناگونی عقیده و آرمان و آرزو و برنامه به جای همپایی با اکثریّت و از راه متّقن و مستدل به توضیح و تشریح و بیان دیدگاههای خود بخواهند با قصد و هدفمند در مقابل آنها بایستند و أراده خود را به کرسی بنشانند. من از یک مثال ساده آغاز میکنم که عینیّت ملموس دارد و شما میتوانید آن را به دیگر گرایشها و تشکیلات و سازمانها نیز ارتقا دهید. فرض کنیم همین امروز، شاهزاده به ایران بازگشته است و مردم نیز نظام شاهنشاهی را در انتخابات آزاد برگزیده اند. آنگاه فعّالین و هواداران و رهبران سازمان مجاهدین خلق اگر ریگی به کفششان نباشد، باید شعور و فهم آن را داشته باشند که در صلح و آرامش بدون هیچ خشونتی و ادّعایی به تبلیغ اعتقادات خود همّت کنند و چنانچه مقبول جامعه ایرانیان بودند، شانس آن را دارند که در انتخابات – برای هر موردی که باشد – شرکت کنند و به مقامهایی که لیاقتش را دارند، دست پیدا کنند و مصدر خدمات به مردم و میهن شوند. همینطور دیگر گرایشها. نه اینکه بیایند و به هر نوع خشونتی متوسّل شوند و جامعه را به تلاطم و وحشت و بی ثباتی و امثالهم درغلتانند برای اینکه مثلا به قدرت و حکومت نرسیده اند. خشونت را زمانی میتوان کنترل و خنثی کرد که منتخبین و انتخاب نشدگان بپذیرند که امکانهای جابجایی شانسهای خود را در گستره انتخابات مردم دارند و آنانی که امروز انتخاب شده اند در سنجشگری پیامد اقدامهایی که میکنند، ممکن است دفعه بعد از طرف مردم انتخاب نشوند و برعکس. پس اصل اساسی برمیگردد به رفتار و گفتار و کردار رقیبان. نه اینکه هر تشکیلاتی به این توهم مبتلا باشد که با حذف و کوبیدن و خصومت و کینه توزی به گرایشهای دیگر خواهد توانست تمامیّت قدرت را قبضه و تسخیر کند و ابدالدّهر بر جامعه و مردم، حاکم مطلق بماند. حکومت فقاهتی با اینهمه دم و دستگاههای گیوتینی اش و خونریزیهای سرسام آور و دریا دریایی اش نتوانسته است تا امروز دوام بیاورد و نابودی اش قطعی است. رقابت نباید بر مدار حذف و تهمت و افترا و بدنامی و صدها عمل خبیث دیگر باشد؛ بلکه بر شالوده «استدلال و منطق و تلاش و فرّ و مسئولیّت و میهندوستی و مردمدوستی» اثبات شود تا مردم به مدّعیون اعتماد کنند و آنها را لایق پُست و مقام بدانند.
ادامه دارد........................
رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی و نیندیشیدن در باره تجربیّات
شما نوشته اید.
«درباره خطر مصادرهٔ خیزش و تحریف مسئولیت تاریخی
مسألهٔ «رهبری» این جنبش، مسألهای ساده، شخصمحور یا تبلیغاتی نیست، بلکه مسئولیتی تاریخی، پیچیده و چندلایه است. نباید و نمیتواند به سکوی پرتاب پروژههای ازپیشطراحیشدهٔ قدرت بدل شود. مصادرهٔ خیزش مردمی ـ چه به نام نجات، چه به نام نظم، و چه با نوستالژی گذشته ـ »
2- شما زمانی میتوانید چیزی را مصادره کنید که در مصدر قدرت مقننه و آمری و اجرایی با تمام پشتوانه های لازم باشید. هیچکس نمیتواند سر خود، چیزی را از دیگری مصادره کند؛ زیرا عین جرم محسوب میشود و مشمول مجازات است حتّا در همین حکومت گیوتینداران فقاهتی نیز مصادره أموال بی دلیل و بهانه نیست؛ بلکه ماموران، دلایل خود را دارند. بنابر این، حرف شما در باره مصادره، نه از سر بینش عمیق در باره رویدادها و واقعیّتها و عینیّتهای ملموس و عریان؛ بلکه از سر رقاب سخیفت سیاسی و ناکام ماندن شما و أمثال شما در حوزه پرستیژ مقبول مردم نشات میگیرد که میخواهید اعتبار رقیب را با تهمت و افترا از این طریق بکاهید. این عمل شما مرا یاد یکی از وزرای نابکار در عصر سلجوقیان می اندازد که میخواست خودش جانشین وزیر وقت شود، در نتیجه، تهمتی دروغین به وزیر لایق زد و سلطان سلجوقی نیز شاهرگ وزیر را زد. ولی قبل از اقدام به کشتن، وزیر لایق خطاب به وزیر رقیب گفت: «من از وزارت برافتادم و جانم را بر سر آن گذاشتم؛ ولی تو با این کارت، راه و رسم کثیفی را در آیین کشورداری رواج دادی». این حرف وزیر؛ یعنی اینکه تو نیز، روزی مشمول شمشیر سلطان حاکم خواهی شد؛ یرا نه از طریق رقابت و فرّ وجودی؛ بلکه به دلیل حسادت به عمل مذموم اقدام کردی. مسئولیّت تاریخی را کسانی میتوانند واقعیّت پذیر کنند که «بینش عمیق تاریخی» داشته باشند؛ نه بینش ایدئولوژیکی و مذهبی و آکادمیکی و از پیش ساخته و پرداخته شده. بینش در تاریکی تجربیات فردی با رفتن به میدان همآوردیست که به دست می آید. وقتی که رستم می خواهد به جنگ دیو سپید برود، پیشاپیش به مبانی ایدئولوژی و نصوص مذهبی و احکام ولی فقیه و فتاوی مراجع تقلید، متکّی و مسلّح نیست؛ بلکه به توانمندی و نیروی شعور و فهم و دلاوریهای خودش اتّکا دارد. سیاست، عرصه ناگهانیهاست؛ نه عرصه کاربست نصوص قیراطی ایدئولوژی و مفاد خشک و بی روح و رمق عقیدتی و تشکیلاتی. طرح پروژه اجرایی مثل تهیه کردن کاغذ خرید لوازم و مایحتاج روزانه است که هر آدم با شعوری برای خودش تهیه میکند موقعی که میخواهد به سوپرمارکت برود. پروژه هرگز قالبندی واقعیّتها نیست؛ بلکه کاربست امکانهای عاجل در زمان و موقعیّت اضطراری است. وقتی که تصادفی صورت میگیرد، اورژانس فقط کمکهای اولیّه را انجام میدهد تا مجروح را به اتاق عمل و مداوای اساسی در بیمارستان انتقال دهند. فرق این دو مسئله را ندانستن؛ یعنی سرنا را با تمام نیرو از سر گشادش نواختن. هیچکس برای شاهزاده، تبلیغ و ترویج نمیکند؛ زیرا الماسی که به گوهر خودش میدرخشد، محتاج تبلیغ نیست. مردم نیز آنقدر شعور دارند که تفاوت بین الماس و طلا و نقره و روی و حلبی را بدانند و بفهمند. هیچکس نیز در فکر نوستالوژی گذشته های سپری شده نیست؛ بلکه تاریخ، عرصه آزمونهاست در چهره ای دیگر. نگاهی ساده به اجتماع ایرانیان با حضورشان در خیابانهای جهان نشان میدهد که مردم ما، انسانهایی بسیار فهمیده و با شعور هستند و میدانند که چه چیزی میخواهند و چه چیزی نمیخواهند. ستایشی که نیروهای انتظامی از ایرانیان کرده اند، شگفت انگیزترین سپاسگزاریهاست که در خاطره و تاریخ پلیس و نیروهای انتظامی تا کنون اتّفاق افتا ده است و ایرانیان نیز تنها ملّتی هستند که اثبات کرده و نشان داده اند که یکی از عمیق ترین و زیباترین و ظریف ترین فرهنگهای جهان را دارند. سراسر ماشینهای پلیس و ماموران پلیس و انتظامی، گلباران شده اند و مردم مدام سپاسگزاری کرده اند از پلیس و انتظامات. این حقیقت حضور ایرانیان با آرامش و همبستگی در کنار یکدیگر، واقعا پدیده ای منحصر به فرد است که شایان ستایشه. کسانی که تصوّر میکنند، آینده ایران، خبری از استبداد و زورگویی خواهد داشت، به نظر من، توهین مستقیم به مردم ایران میکنند و میخواهند فقط یک چیز را مدام تکرار کنند؛ آنهم اینکه ملّت ایران، لیاقت آزادی را ندارند.
من خلاف تمام ژاژخواهیهایی که تا امروز شده است؛ آنهم از طرف مدّعیان عرصه سیاست مزخرف شده وطنی، باید عرض کنم که اگر هستند کسانی که متوهمند و تصوّر میکنند که از »مسئولیّت تاریخی»، سر سوزن، آگاهی عمیق فلسفی و فرهنگی و هنری و کشورآرایی دارند، لطف کنند و هنر خود را در همپایی با شاهزاده و مردم اثبات کنند تا همگان به عیان ببینند که مدّعیون نه در فکر اقتدار و قدرت و جاه طلبی؛ بلکه در فکر مردم و ایران و جان و زندگی و سرفرازی ایرانیان هستند. کسی که مردم خودش را دوست داشته باشد و به ایران مهر بورزد، باید بداند که – چنانچه بینش تاریخی داشته باشد – با در کنار دیگران ایستادن است که میتوان تاریخی را رقم زد که زاییده از بینش عمیق و برخاسته از بُنمایه های فرهنگ جهان آرای ایرانیان باشد. این گوی و این میدان.
ادامه دارد ................................
رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی و نیندیشیدن در باره تجربیّات
دروود بر آقای سلیمی گرامی،
شرحی نه چندان مختصر برای همچنان عمیق اندیشیدن و بیرون رفتن از چارچوبها و شابلونها.
این صحبتهایی که میکنم، تکرار استدلالهایی است که سالیان است، گفته و نوشته و منتشر شده اند و همچنان نوشته و منتشر میشوند، ولی هیچکس گوشش به شنیدن و تامّلات در باره آنها بدهکار نبوده است و نیست؛ زیرا اکثریّت شنوندگان و خوانندگان در باتلاقهای ایدئولوژیکی و مذهبی و نظریّه های آکادمیکی و غُل و زنجیرهای سازمانی و حزبی و تشکیلاتی و گروهی و مقهور و ذلیل شده شایعات رایج و اسیر زندانهای سوائق و غرائز و امیال خود بوده اند و همچنان هستند تا همین ثانیه های گذرا. این بار با توجّه به صحبتی که شما کرده اید از زاویه هایی دیگر به «مکرّرگویی» استدلالهایی میپردازم، که هنوز در جامعه ایرانیان مدّعو هیچ محلی از اعراب ندارند؛ یعنی مدّعیانی که ایرانی بودن آنها برای من به شدّت مظنون و مشکوک است. کوشیده ام تا جایی که ممکن است از پرداختن به جزئیّات خودداری کنم و فقط اصل مطلب را عبارتبندی کنم. هدفم نیز این نیست که شما را نصیحت کنم یا سرزنش و توبیخ و امثالهم. اساسا نقد ذهنیّت شما و همسن و سالهای شما، کاری عبث است و خشت بر آب زدن. دوران شما و گرایشها و دیدگاههایتان در همان فاجعه 1357 به خاک سپرده شد رفت. فقط تراژدی غم انگیز قضیه این است که حضور باقیمانده نسل شما به هر گرایشی که میخواهند تعلّق داشته باشند، یکی از بزرگترین سد معبرهای تحوّلات کلیدی و اساسی در جامعه ایرانیان تا امروز بوده است. از یاد نبرید که هر گونه دگرگشتی که مقبول گرایشهای مختلف باشد، زمانی امکانپذیر میشود که هر گرایشی؛ بویژه هر انسانی بیاموزد که چگونه میتواند بر خویشتن چیره و فرمانفرما شود؛ قبل از اینکه بخواهد در فکر و برنامه، چیره شدن بر دیگران باشد. حقیقت نلخ این است که کنشگران مدّعو؛ بویژه آنانی که در باتلاق متعفّن ایدولوژی خانه خراب کن مارکسیسم فرو تپیده اند و همچنین آنانی که اتیکتهای ملّی و مصدّقی و لیبرالی و سوسیال دمکراسی و امثالهم به خود چسبانده اند، دورانشان برای همیشه و ابد از گستره تاثیری بر جامعه ایرانیان سپری شده است رفته و فقط پوسته ای بی محتوا از آنها بر سطح دریای مردم ایران باقیمانده است که به آرشیو تاریخ ایران تعلّق دارند و موضوعی برای مباحث و رساله های دانشجویان آینده. امّا در واقعیّت امروز و فردای ایران، جایی ندارند؛ زیرا از خاک میهن و تاریخ و فرهنگ مردم ایران به شدّت گسسته اند و منزوی شده. من کوشیده ام در شش قسمت به صحبتهای شما بپردازم و توضیحات لازم را بدهم. آنانی که باید بیاموزند، می آموزند و در ذهنیّت و رفتار و گفتار خود، تجدید نظر خواهند کرد. آنانی که به عمد نمیخواهند بیاموزند و خود را همیشه مصدر و به طیف «بزرگان صاحب اندیشه بودن و مُجرّبان عرصه سیاست و فنّ سیاستورزی» میدانند، عمرا نیز چیزی نخواهند آموخت و همچنان بر همان عصّارخانه ای چرخان میمانند که از اول، چرخان بوده اند.
شما نوشته اید که:
«آنچه در برخی تجمعات، از جمله اجتماع مونیخ، مشاهده میشود، زنگ خطری جدی است: طرح و ترویج شعارها و نمادهایی که نه در راستای همبستگی برای نجات جان مردم، بلکه در مسیر اعمال رهبری سیاسی از بالا، بازگشت شاه، و بازتولید یک ساختار تکصدایی قدرت قرار دارد؛ ساختاری که تجربهٔ تاریخی ملت ایران نشان داده است، خود بستر بازتولید استبداد، حذف، و سرکوب است».
1- این نوع نگاه شما به واقعیّتها برخاسته از تامّلات و دیدن واقعیّتها نیست؛ بلکه دیدن واقعیّتها از پشت عینک ذهنیّت چارچوبی و شابلونی و ایدئولوژیکی و اعتقاداتی ریشه میگیرد که میکوشد، واقعیّتها را نه بدانسان که پدیدار میشوند و فی نفسه هستند؛ بلکه بدانسان تفسیر و تعبیر کند که ذهنیّت شابلونی، متعیّن و تشریح و کلاسه بندی میکند. به این میگویند، فراافکندن ذهنیّت از پیش ساخته و تحمیل آن به واقعیّتهایی که هیچ سنخیّتی با چارچوبهای ذهنی ندارند. در حقیقت، تجاوز فانتزیهای ذهنی به واقعیّتهای ملموس و عینی و عریان که نتیجه اش میشود تقلیب واقعیّتها و خودفریبی متداوم و صدمه زدن به اصالتهایی که تاریخساز و نتیجه بخش برای مردم و میهن هستند در لحظه های همگام شدن با هنگام. أساسا «بالایی» وجود ندارد که کسانی بخواهند، رهبری آن را به عهده بگیرند. صد در صد کسانی هستند که مردم تشخیص داده اند به «بالا» تعلّق دارند و با عشق و علاقه، او را صدر نشین میکنند. وقتی که من بخواهم با جان و دل، شما را به میهمانی منزلم دعوت کنم – دلایلش فعلا مهم نیستند – آنگاه شما را بعد از ورود به منزلم بر بالاترین جای خوش مینشانم و از شما پذیرایی میکنم. پس حضور شما در صدر منزل من به معنای این نیست که شما، خودتان را به من تحمیل و تهدید و مجبور کرده اید. من حدود بیست و هفت سال پیش در باره «مسئله زمان»، مقاله ای شفّاف و دقیق و گویا نوشتم؛ طوری که حتّا بچّه های دبستانی نیز میتوانند آن را بفهمند. مقاله در یکی از کتابهایم هست. در این فاصله طولانی نیز بارها از زوایای گوناگون به تفهیم مسئله «زمان» به کرّات در مقالاتم اقدام کردم. امّا گویا طیف آچمزهای وطنی [= آکادمیکرها، تحصیل کردگان، کنشگران سیاسی] نه تنها تا امروز نتوانسته اند تفاوت «زمان تقویمی/قراردادی/فیزیکی» را با زمان در دامنه «اسطوره ای/فلسفی/تاریخی» از یکدیگر نمییز و تشخیص بدهند؛ بلکه ثابت کرده اند که عمرا نمیدانند فرق بین دوغ از دوشاب در چیست. شما برای ایکه بتوانید تفاوت زمان را در تقویم روزانه و زمان در گستره اسطوره ها و فلسفیدن و تاریخ دقیق بفهمید و دریابید، میتوانید شخصا به دانشگاه محل خود بروید و از یکی از استادان آلمانی فلسفه در این خصوص جویا شوید یا اینکه میتوانید از طریق ایمیل، در این خصوص اطّلاعاتی موثّق از استادان فلسفه کسب کنید. [لطفا سراغ آقای محمّد رضا نیکفر نروید که تفاوت آ را از ب اصلا نمیداند.]
زمان هیچگاه به عقب برنمیگردد. هر گونه عقبگردی، تغییر در زمان است؛ نه تکرار زمان درگذشته. مردم ایران حقّ دارند که انتخاب کنند. نوع سیستم کشورداری نیز حقّ انتخاب آنهاست. آنچه در انتخاب نوع سیستم از اهم معضلات محسوب میشود، شکل آن نیست؛ بلکه محتویات آن است که مهمند. تازه، وجود خشک و خالی محتویات نیز به تنهایی کفایت نمیکند؛ بلکه پایبندی و اجرا و نگاهبانی از محتویات است که اصل قضیه محسوب میشود. مثلا شعارهای رایج و مقبول را نمیتوان به حیث دلیل حقّانیّت نوع سیستم به حساب آورد؛ زیرا شعار آزادی در همان «قانون اساسی شوروی کمونیستی» نیز وجود داشت. در قانون اساسی «حکومت ولایت فقیه» نیز وجود دارد. پس مسئله فقط طرح شعار نیست؛ بلکه طرح، اجرایی قضیه است که مهم است. حال باید پرسید چگونه میتوان از شعار برگذشت و به گستره عمل رسید؟. این مسئله، زمانی امکانپذیر است که از هیچکس و از هیچ جایی، صدای «تملّک حقیقت» شنیده نشود؛ زیرا ادّعای تملّک حقیقت به هر گرایشی این امکان را میدهد که به قلع و قمع دیگران همّت کند و بخواهد که خودش را به کرسی بنشاند؟. سئوال من از شما این است که آیا در میان اینهمه گرایشهای مدّعو تا کنون در جایی دیده اید و شنیده اید و به عین تجربه کرده اید که نگفته و ننوشته و مدّعی نشده باشند که ما «مالک حقیقت» نیستیم؟. کسی که به راستی مالک حقیقت نباشد، هرگز نیز در صدد حذف و خصومت با دیگری برنمی آید؛ بلکه میکوشد که حتّا اگر در اقلیّت فردی و تک نفره باشد از راه استدلال منطقی و صلح آمیز بدون کاربست خشونت و خصومت در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، به همپایی خودش در کنار اکثریّت تلاش کند و امیدوار باشد که با طرح استدلالهای خودش بتواند بر ذهنیّت دیگران موثر واقع شود و یارانی را در گرداگرد خودش داشته باشد برای رقابت با دیگران؛ نه حذف و نابود کردن دیگران. گرفتید چه میگویم، یا بحار الانوار تحریر کنم؟. شما طوری در باره شاهزاده و امکان انتخاب مردم برای سیستم شاهنشاهی، قضاوت کرده اید، پنداری که از آینده می آیید. خطای کلیدی شما در این است که «گذشته تجربه شده» را قیاس گرفته اید برای آینده ای که هرگز نیامده است. تاریخ تجربیات نیاکان ایرانیان خلاف ادّعای شما و امثال شما را قرنهای قرنهای با صدای عمیق و تکاندهنده در همان شاهنامه فردوسی به محک زده است.این که من مدام فریاد میزنم که کنشگران مدّعو، تاریخ و فرهنگ و مردم خود را نمیشناسند، تهمت نیست؛ بلکه حقیقت تلخ است. چیزی که در این برهه از مکان و زمان میتواند با رفتار و گفتار و کردار من، محصولی خطاآمیز داشته باشد، هرگز دلیل بر آن نیست که در زمان و مکان دیگر، به خطا آمیخته شود. چیزی که کاربردش در زمان و مکان خاصّ خودش، نیک است؛ میتواند در زمان و مکان دیگری، بسیار مخرّب باشد. به همین دلیل نیز بود که ایرانیان هیچگاه «اخلاق نصوصی» نداشتند؛ بلکه منش جوانمردی و پهلوانی؛ زیرا میدانستند به تجربه که عمل پهلوانی و جوانمردی به «زمان و مکان خاصّ خودش» منوط است و نمیتوان آن را به همه زمانها و دورانها فراافکند. وحشت شما و أمثال شما از بازتولید استبداد و حذف و سرکوب؛ آنهم در جهان دیجیتالی شده با هوش مصنوعی، برخاسته از رسوبات ذهنیّت ایدئولوژیکی شماست و هرگز با واقعیّتها همسویی و همخوانی ندارد.
ادامه دارد.................................