رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه 18 اسفند 1404 - Monday, 9 March 2026

مشکل ایران فقدان قرارداد اجتماعی است

مشکل ایران فقدان قرارداد اجتماعی است

مشکل ایران فقدان قرارداد اجتماعی است 
جامعه هرگز بر سر منبع قدرت، حدود اختیار و مسئولیت متقابل به توافق پایدار نرسیده‌است. دولت خود را صاحب کشور می‌داند و شهروند خود را رعیت می‌بیند. مردم نیز دولت را نماینده خود تلقی نمی‌کنند و رابطه‌ای مبتنی بر بی‌اعتمادی شکل گرفته‌است.
در نبود قرارداد اجتماعی، قانون ابزار قدرت می‌شود نه ضامن حق. وفاداری به شخص جای وفاداری به نهاد را می‌گیرد. هر بحران به جای اصلاح ساختار، به تعویض چهره ختم می‌شود. این چرخه بارها تکرار شده‌است.
بدون قرارداد اجتماعی، توسعه ممکن نیست. امنیت پایدار شکل نمی‌گیرد. مشارکت سیاسی به هیجان مقطعی فروکاسته می‌شود. راه‌حل ایران نه در نجات‌دهنده و نه در الگوی وارداتی است. ایران به توافقی شفاف میان شهروندان نیاز دارد. توافقی که قدرت را محدود کند، حق را تضمین کند و مسئولیت را متقابل سازد. تنها از این مسیر می‌توان آینده‌ای پایدار ساخت.

تاریخ اجتماعی ایران مسیر متفاوتی نسبت به بسیاری از جوامع دیگر طی کرده است. ایران بسیاری از مراحل کلاسیک تحول اجتماعی را به شکل پایدار تجربه نکرده است. این گسست تاریخی اثر عمیق بر فرهنگ سیاسی و روان جمعی گذاشته است.
در حدود هزار و پانصد سال گذشته، بخش بزرگی از حاکمان ایران بیرون از بستر اجتماعی و ملی این سرزمین شکل گرفتند. این تجربه تکرارشونده، الگوی آشنایی از سلطه غیرخودی ایجاد کرد. جامعه به تدریج به رابطه عمودی قدرت عادت کرد. وابستگی به آقابالاسر برای بخشی از مردم حس امنیت ساخت. تلاش برای رهایی اغلب مقطعی، هیجانی و ناپایدار باقی ماند.
در روان‌شناسی اجتماعی، این وضعیت با الگوهایی شبیه همذات‌پنداری با سلطه‌گر توضیح داده می‌شود. در شرایط فشار مزمن، بخشی از جامعه به جای قطع رابطه با منبع قدرت، به آن نزدیک می‌شود. این پدیده فقط فردی نیست و می‌تواند در سطح جمعی و سیاسی بازتولید شود.
در تاریخ معاصر ایران، نمونه‌های متعددی از نمایندگان رسمی و غیررسمی دیده می‌شود که آشکارا از منافع قدرت‌های خارجی دفاع کرده‌اند. این رفتار در نظام‌های نمایندگی جهان کم‌سابقه است. نفوذ اطلاعاتی و وابستگی سیاسی در ایران سابقه‌ای طولانی دارد. جنگ دوازده روزه نمونه‌ای عینی از عمق این نفوذ را نشان داد.
در بسیاری از کشورها، حتی در شرایط بحران، شهروندان خواهان حمله نظامی به کشور خود نمی‌شوند. در ایران اما چنین رفتارهایی بارها تکرار شده است. این مسئله را باید در بستر ضعف هویت ملی مدرن و گسست قرارداد اجتماعی تحلیل کرد، نه صرفاً با برچسب‌گذاری اخلاقی.
برخی روشنفکران ایرانی توسعه آلمان و ژاپن را نتیجه حمله نظامی آمریکا معرفی می‌کنند. این تحلیل ناقص است. آلمان و ژاپن پیش از جنگ جهانی دوم دولت مدرن، زیرساخت صنعتی، نظام اداری کارآمد و سرمایه انسانی گسترده داشتند. این کشورها آغازگر جنگ و پروژه جهان‌گشایی بودند و پس از شکست کامل، تسلیم بی‌قیدوشرط شدند.
این تجربه با ایران قابل مقایسه نیست. ایران نه آغازگر جنگ جهانی بوده و نه از زیرساخت‌های نهادی مشابه برخوردار است. نادیده‌گرفتن تجربه افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نشانه انتخاب گزینشی تاریخ است، نه تحلیل علمی.
در قرن بیست‌ویکم، دفاع از بازگشت حکومت موروثی در بیشتر جوامع با تمسخر جدی روبه‌رو می‌شود. سلطنت‌طلبان ایرانی اغلب به بریتانیا، سوئد و دانمارک اشاره می‌کنند. این قیاس گمراه‌کننده است. در این کشورها، پادشاه مقام تشریفاتی دارد و هیچ نقش اجرایی یا سیاسی ایفا نمی‌کند.
این جایگاه نتیجه یک قرارداد اجتماعی شفاف است. جامعه و نهادهای قدرت به‌طور متقابل آن را پذیرفته‌اند. در ایران نیز چنین قراردادی در قالب مشروطه شکل گرفت. اما رضاخان با کودتا این قرارداد را نقض کرد و سلطنت را به قدرت متمرکز شخصی تبدیل کرد.
مسئله اصلی ایران نبود الگو یا نمونه خارجی نیست. مسئله فقدان قرارداد اجتماعی پایدار، نهادهای پاسخگو و حافظه تاریخی دقیق است. بدون بازسازی این سه، هیچ مدل سیاسی وارداتی کارآمد نخواهد بود.
برای دوره گذار باید واقع‌بین بود. این مرحله قبل از تغییر رسمی قدرت شکل می‌گیرد. هدف آن فروپاشی کنترل‌نشده نیست، بلکه آماده‌سازی جامعه برای لحظه تغییر است.
نقطه شروع، پیمان اخلاقی حداقلی است. این پیمان سیاسی نیست. تعهد رفتاری است. نیروهای سیاسی، مدنی و کنشگران اجتماعی متعهد شوند از توهین، حذف، تخریب شخصی و برچسب‌زنی پرهیز کنند. اختلاف نظر باقی بماند، اما خشونت کلامی حذف شود. بدون این تعهد، هر ائتلافی فرو می‌پاشد.
گام دوم، پذیرش تکثر واقعی است. همه بپذیرند ایران ملک یک ایدئولوژی، قوم، مذهب یا طبقه خاص نیست. هیچ نیرویی حق ندارد خود را صاحب انحصاری آینده بداند. این پذیرش باید علنی، مکتوب و قابل ارجاع باشد.
گام سوم، تعریف حداقل مشترک‌ها است. تمرکز بر نقاط توافق، نه اختلاف‌ها. تمامیت ارضی، سکولاریسم حکمرانی، نفی خشونت، انتخابات آزاد و برابری شهروندی باید محور باشند. مسائل اختلافی به بعد از گذار موکول شوند.
گام چهارم، شکل‌دهی یک شورای هماهنگی گذار است. این شورا نقش رهبری کاریزماتیک ندارد. نقش آن هماهنگی، سخنگویی محدود و مدیریت تعارض است. ترکیب آن باید متکثر و چرخشی باشد. هیچ فردی نباید چهره نهایی قدرت تلقی شود.
گام پنجم، شبکه‌سازی اجتماعی غیرمتمرکز است. اتکا به یک مرکز فرماندهی خطرناک است. هسته‌های محلی، صنفی و مدنی به‌صورت افقی عمل کنند. سرکوب را پرهزینه و فلج می‌کند.
گام ششم، مهار هیجان جمعی است. تحریک احساسات انتقام‌جویانه آینده را می‌سوزاند. پیام اصلی باید عدالت باشد، نه انتقام. دادخواهی از مسیر حقوقی تعریف شود.
گام هفتم، ارتباط مسئولانه با جهان است. درخواست حمایت سیاسی و حقوق بشری مشروع است. دعوت به مداخله نظامی خط قرمز باشد. این مرز باید شفاف اعلام شود.
گذار موفق با شعار ساخته نمی‌شود. با انضباط اخلاقی، پذیرش تفاوت و تمرکز بر حداقل‌ها پیش می‌رود. این تنها مسیر کم‌هزینه و پایدار برای ایران است.
راهکار متناسب با ایران باید از واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی این جامعه شروع کند. نسخه‌های آماده و وارداتی شکست می‌خورند. ایران به یک مسیر بومی، مرحله‌بندی‌شده و نهادی نیاز دارد.
نخست باید قرارداد اجتماعی جدید نوشته شود. این قرارداد باید شفاف، کوتاه و قابل فهم باشد. منبع قدرت را صریحاً مردم تعریف کنند. حدود اختیار هر نهاد را دقیق مشخص کنند. هیچ مقام مادام‌العمر یا موروثی در آن جایی نداشته‌باشد.
دوم باید تمرکز قدرت شکسته شود. ساختار فدرال یا شبه‌فدرال می‌تواند پاسخ عملی باشد. استان‌ها اختیار واقعی در اداره محلی داشته‌باشند. بودجه، آموزش و مدیریت محلی از مرکز مستقل عمل کنند. دولت مرکزی فقط مسئول سیاست خارجی، دفاع و هماهنگی کلان باشد.
سوم باید نهاد نمایندگی واقعی ساخته شود. پارلمان فقط محل قانون‌گذاری باشد. شفافیت مالی و سیاسی اجباری باشد. هر نماینده در برابر رأی‌دهندگان پاسخ‌گو بماند.
چهارم باید دولت موقت گذار محدود و زمان‌دار شکل بگیرد. این دولت فقط مأمور انتقال قدرت باشد. حق نامزدی در ساختار آینده را نداشته‌باشد. وظیفه آن برگزاری انتخابات آزاد و تضمین امنیت دوره گذار باشد.
پنجم باید ارتش و نیروهای مسلح ملی و غیرایدئولوژیک شوند. فرماندهی سیاسی از فرماندهی نظامی جدا بماند. نیروهای مسلح فقط از قانون اساسی و تمامیت ارضی دفاع کنند.
ششم باید آموزش سیاسی عمومی جدی گرفته شود. تاریخ معاصر بدون سانسور آموزش داده‌شود. مفهوم شهروندی جای رعیت‌بودن را بگیرد. رسانه‌ها نقش آگاهی‌بخشی داشته‌باشند، نه بسیج هیجانی.
هفتم باید رابطه با جهان بر پایه منافع ملی تنظیم شود. نه وابستگی و نه دشمن‌سازی دائمی. هر توافق خارجی شفاف و قابل نظارت عمومی باشد. تصمیم جنگ و صلح فقط از مسیر نهادهای منتخب عبور کند.
این مسیر کند اما پایدار است. ایران با جهش‌های احساسی اصلاح نمی‌شود. نهاد می‌سازد، تمرین می‌کند و اصلاح می‌شود. تنها راه رهایی همین است.
اسماعیل مرادی

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

اسماعیل مرادی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
ایده هایی که در باره آنها اندیشیده نشد

دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای دیگر برای لیوان آب را زمین گذاشتن و فوری آماده شدن جهت رفتن به میهن برای بیل و کلنگ زدن و همزمان صحبتهای خود را پیش بردن.

گزینگویی را میتوان گسترد و در باره اش بحثهای مفصّل کرد برای تفهیم مطلب. در جایی که فهم گزینگویی با اشکلات سختفهمی و کژفهمی و اصلا نفهمی و عوضی فهمی روبرو شود، نویسنده اگر زنده باشد، مجبورر است که مفصّل توضیح دهد. اگر هم مرده باشد، شارحین و مفسّرین همّت میکنند که از چم و خم گزینگوییهای نویسنده سر در بیاورند. در هر صورت.

- اتفاقا خلاف نظر شما باید تاکید مبرم کنم که »فرهنگ» است که میگوید، قانونگزار چگونه باید قانون بنویسد و مُجری قانون، چگونه باید آن را اجرا کند. هیچ قانونی نمیتواند فرهنگ را متعیّن کند، فرهنگ است که میگوید، قانون را چگونه باید بر شالوده بُنمایه های تجربیات فرهنگی مردم، عبارت بندی کرد. وقتی که شما میخواهید از آبادی خودتان که این طرف اورست است به آبادی همسایه که آن طرف اورست است، بروید، موقع رفتن نمیتوانید به کوه بگویید که چطوری پیش پای شما را صاف و تخت و بدون مانع شخم بزند؛ بلکه بر عکس. شما هستید که باید هنر رفتن و جاده سازی و تونل زدن را بدانید تا بتوانید بر دامنه کوه یا دل کوه، جاده و تونل بسازید و مراودات مردم آبادی خودتان و آبادی همسایه را مهیّا کنید. قانون هیچوقت دنباله رو فرهنگ نیست؛ بلکه فرهنگ میگوید که قانون، چگونه باید خودش را با بُنمایه های فرهنگ مردم هماهنگ و همپا کند. وقتی که فرهنگ جامعه از «گزندناپذیری جان و زندگی» صحبت میکند، قانونگزار حقّ ندارد و مجاز نیست که در قانون کشور، از «حکم اعدام» حرفی بزند. چنین کاری خشونت و خصومت و خیانت و جنگ علیه مردم جامعه است. از همین جا قیاس بگیرید برای دیگر پرنسیپهای فرهنگ جامعه ایرانی.
- اتّفاقا سنّت تفکر در باره «اجتماع باهمستان» در تاریخ و فرهنگ ایران از کهنترین ایّام بوده است. ولی به دلیل اینکه ما حسب شرایط کشوری و تهاجمات ایلغارهای غارتگر و دیگر مصایب حادث شده، فرصت آن را نداشته ایم که به طور کامل به اندیشیدن در باره تجربیات مایه ای و کلیدی مردم خودمان بیندیشیم، در نتیجه، تخمه های ایده ها دست ناخورده جا مانده اند. مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر» در یک جمله عبارتبندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان زمادر نزاده اند». در باره این ایده کلیدی هیچکس در تاریخ ایران نیندیشید و دنبالش نیز نرفت. امّا در مغرب زمین در باره فقط یک جمله «هراکلیت» که گفته است: «در یک رودخانه نمیتوان، دو بار شنا کرد».، بیش از هزاران هزار کتاب و رساله نوشته شده است. افتخار «هگل» این بود که در کتاب منطق خودش، جمله هراکلیت را بازاندیشی و به طور مفصّل گسترده است. حال بماند که منطق هگل، اشکالات چی هستند. اصل بحث، گستردن ایده است که منظور من است. در جامعه ما دهها ایده بی همتا در باره آیین کشورآرایی و منش و قانون و اقتصاد و غیره و ذالک به وفور در متون و دیوان شاعران ایرانی پخش و پلاست. ولی ما معاصرین به دلیل اینکه در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت، گوشت و خون و پوستمان ذوب شده است، هنوز توانمند به اینکه بتوانیم چنان ایده های عالی و بی همتا را دریابیم و بفهمیم و در صدد گسترش آنها بر آییم، همچنان عاجزیم و دست گدایی خود را به اقصاء نقاط دنیا دراز کرده ایم و در مفلسی بر سر یکدیگر شمشیر میکشیم و رمز و راز فلاکتهای خود را نمیدانیم. روزی و روزگاری که بیگانگان با افتخار از بزرگان ایرانی نقل قول میکردند - ـتوماس فون آکویناس با غرور و افاده در کتاب کلیّات تئولوژی از ابوعلی سینا به نام «استاد سینا» مدام نقل قول می آورد - چنان روزگارانی دیگر اتّفاق نیفتاد و ایرانی معاصر به دلیل ذهنیّت متشرّع همچنان مقلّد و دنباله رو و تابع و ذلیل آئوتوریته های فکری در باختر زمین ماند تا همین ثانیه های گذرا.
- خلاف تصوّر شما، تاریخ مدرن، هیچوقت فرهنگ سیاسی را به جامعه تحمیل نکرد؛ بلکه برعکس، تلاش کرد که فرهنگ جامعه را در دامنه سیاست به کار بندد؛ یعنی اینکه قانونگزار حسب فرهنگ اجتماع به رتق و فتق کردن قوانین برای سامانبندی مناسبات اجتماعی کوشش کرد. دُرُست مثل قوانین راهنمایی و رانندگی. شما اگر قوانین راهنمایی و رانندگی را حذف کنید، مردم همچنان حسب ضرورتهای زندگی مجبورند که وسایل نقلیه خود را طوری به حرکت در آورند که کار هیچکس لنگ نمونه. در هندوستان که یکی از شگفت انگیزترین دمکراسیهای جهان است، خبری از آیین راهنمائی و رانندگی نیست، ولی مردم کارشان نیز راه می افتد بدون هیچ قانونی و مشکلی؛ زیرا فرهنگ جامعه، همچون مویرگها در شریانهای حیات جامعه عملکرد دارند. نتیجه میگیریم که »قانون» از پیامدهای اندیشیدن در باره فرهنگ جامعه است که میکوشد چیزهایی را قاعده مند کند؛ نه برعکس.
- اینکه گفته اید، نقد، زمانی معنا دارد که وارد مسئله شود، باید عرض کنم که نقد، زمانی معنا پیدا میکند که مسئله نه از فانتزیبافیها؛ بلکه از واقعیّتهای دم دست آغاز کند. وقتی که موضوع بحث با واقعیّتها هیچ سنحیّتی نداشته باشد، خود به خود پیداست که هر نقدی نیز بی پایه و اصل خواهد بود. من در باره نوشته شما گفته بودم و تاکید کرده بودم که با واقعیّتها همخوان نیست. در نتیجه محتاج بررسی و نقد نیز نیست؛ زیرا خشت بر آب زدن است.
- شما در صحبتهایتان از کلمه «مشترک» زیاد استفاده میکنید. ولی نمیگویید که چطور میشود، مشترک را امکانپذیر کرد. فرض کنیم من و شما و یک نفر دیگر قرار است که پروژه ای کاری را پیش ببریم. کار مشترک ما زمانی واقعیّت پذیر میشود که ما با همدیگر بنشینیم و قرار بگذاریم – قراداد اجتماعی – که چطور کار را پیش ببریم. یک موردش میتواند همزمان با همدیگر باشد از ساعاتی مشخّص تا ساعاتی مشخص شده دیگر. یک موردش میتواند تقسیم کار باشد در روزهای مختلف. یک موردش نیز میتواند تقسیم کار باشد به شیوه شیفتی که امکانهای چرخشی نیز داشته باشد. صبح من. ظهر تا ده شب، شما. از ساعت ده شب تا هفت صبح نیز شخصی دیگر. بنابر این، کار مشترک را زمانی میتوان واقعیّت پذیر کرد که شما و دیگری و من، دور یک میز بنشینیم؛ نه اینکه من بروم سیّاره مشتری بنشینم و اُرد بدهم. شما بروید سیّآره نپتون و موضع بگیرید و دیگری نیز از قعر زمین، بلندگو به دست بگیرد و روضه بخواند. کار مشترک در میدان همآوردی واقعیّت پیدا میکند و ثمر میدهد یا نمیدهد که این به رفتار و کردار و گفتار ما سه نفر منوط و ملزوم است.
- در خاتمه بر یک نکته تاکید کنم. هیچ چارچوبی نمیتواند فرهنگ جامعه را متعیّن کند. نمونه اش حکومت آخوندی در ایران. حکومت نازیستها در آلمان. حکومت کمونیستها در روسیه. حکومت فاشیستها در ایتالیا و امثالهم. کسانی که داعیه سیاست و قدرت را دارند، باید ششدانگ حواسشان به فرهنگ مردم ایران باشد؛ نه ذهنیّت آکبندی و ایدئولوژیکی و اعتقاداتی و تلقینات صد تا یه غاز خودشان. فرهنگ ایرانیان هزاره ها پیش با صدای بلند به همه قدرت طلبان گفت که : «جهان خواستی، یافتی، خون مریز». ولی گوش احدی بدهکار این هشدار مردم ایران نبود و عاقبت نیز مردم ایران قادر قدرت طلب و روانپریش را از اریکه قدرت به قعر ذلالت فرو کشاندند. حکومت آخوندی نیز به همین سرنوشت مبتلاست و نابودی اش تا قبل از نوروز سال جدید قطعیّت خواهد داشت.
- شاد زی و دیر زی!
- فرامرز حیدریان

جمعه, 06.02.2026 - 07:12 پیوند ثابت
اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
پاسخ به آقای حیدریان

جناب حیدریان گرامی،
وقت طلا است. خوانندگان نیز متن را وجبی اندازه نمی‌گیرند. ارزش بر پایه محتوا سنجیده می‌شود، نه حجم نوشته.
در ابتدا فرمودید پاسخ دادن اتلاف وقت است و فقط یک سؤال دارید. اما سؤالی که در یک جمله نگنجد و به چند صفحه برسد، دیگر سؤال نیست، مقاله است. آن هم مقاله‌ای در رد چیزی که ظاهراً ارزش پاسخ نداشته است.

نخست این‌که بحث قرارداد اجتماعی خیال‌پردازی فلسفی نیست. بحث یک ضرورت سیاسی عملی است. هیچ جامعه‌ای بدون توافق حداقلی بر مهار قدرت پایدار نمانده‌است، چه اروپا، چه ایران.
دوم این‌که نبود متفکر کلاسیک ایرانی در این حوزه، دلیل بی‌ربط بودن مسئله نیست. دقیقاً برعکس، این خلأ تاریخی یکی از دلایل بحران امروز ماست. نبود سنت نظری، توجیه تداوم استبداد نمی‌شود.
سوم این‌که قرارداد اجتماعی قرار نیست از دل فرهنگ موجود بیرون بیاید. قرار است چارچوبی بسازد که فرهنگ سیاسی در آن شکل بگیرد. تاریخ مدرن نشان داده قانون جلوتر از فرهنگ حرکت می‌کند، نه عقب آن.
چهارم این‌که اشاره به تفاوت ایران و اروپا درست است، اما نتیجه‌گیری اشتباه است. تفاوت مسیر، نیاز به قاعده را حذف نمی‌کند. آن را ضروری‌تر می‌کند.
در نهایت، نقد وقتی معنا دارد که وارد مسئله شود. حذف صورت مسئله و تمسخر آن، پاسخ نیست. این تحلیل نه وعده فردا می‌دهد و نه نسخه وارداتی. فقط می‌گوید بدون قاعده مشترک، هیچ مبارزه‌ای به آزادی پایدار نمی‌رسد.
همیشه شاد و تندرست باشید
با احترام، مرادی

پ., 05.02.2026 - 23:07 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
خیالبافیهای پُر زرق و برق!

دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای مختصر یا شایدم کشّاف برای بیدارباشی و نبرد ریشه برافکن از بهر نابودی تمام دنگ و فنگ حکومت فقاهتی.

من به جزئیات مطالب شما نمیپردازم، زیرا وقت تلف کردن است. بارها از زوایای مختلف، حرفهای بی ربط شما را نسبت به واقعیّتهای ایران نشان داده و توضیح داده ام. هر مرتبه نیز شما حرفهایتان را به شکلی دیگر، تکرار کرده اید. این بار من کار به صحبت شما ندارم و فقط یک سئوال را طرح میکنم برای تامّلات عمیق و به هوش آمدن .

از دوران: «توماس هابز و جان لاک و ژان ژاک روسو و دیوید هیوم و ایمانوئل کانت تا جان رالز» که قویمایه ترین نظریّه ها را در باره «ایده قرارداد اجتماعی» نوشتند و در اختیار جوامع اروپایی گذاشتند، تقریبا چهار و نیم قرن میگذرد.؛ یعنی اینکه در این فاصله، کشمکشهای عظیم نظری در باره مقوله ای به نام «اجتماع و سیستم اداره کننده آن» مابین متفکّران مختلف بوده است. تازه این در دامنه فلسفیدن بوده است. در دامنه مسیحیّت را من فعلا میگذارم کنار؛ زیرا مباحث متفکّران مسیحی؛ بویژه «آگوستین و توماس فون آکویناس» نیز شایان تامّل هستند. اینکه چنان فیلسوفانی از ایده قرارداد اجتماعی، چه برداشتهای متفاوتی داشته اند و هر کدامشان چه پرنسیپی را اصل اقدم میدانسته اند، من نمیخواهم بحث کنم؛ زیرا مثنوی هفتاد من میشود. مثلا برای هابز، اصل پایه ای، «امنیّت» بوده است. برای لاک، اصل پایه ای، «حفظ حقوق طبیعی» بوده است. برای روسو، اصل پایه ای «تحقّق اراده عمومی(!؟) و آزادی» بوده است. برای کانت، اصل پایه ای «عقلانیّت/راسیونالیته» بوده است و برای رالز، اصل پایه ای، «انصاف/دادورزی/عدالت» بوده است. اینکه پسزمینه های فلسفی و فکری این نگرشهای متفاوت، آبشخور خود را از «تجربیات فرهنگی و تاریخی» جوامعی اخذ کرده اند که متفکّران از آن برخاسته اند، موضوعیست کاملا آشکار و به صغرا و کبرا چیدنهای خاصّی محتاج نیست. امّا اینکه نظریّه های آنها به مسائل و معضلات تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان، هیچ ربطی ندارند نیز مسئله ایست اظهر من الشّمس. ما خیلی که هنرمند باشیم، میتوانیم فوقش از آراء آنها – چنانچه یک جمله را بتوانیم بفهمیم و بگواریم و سپس با آن کلنجار برویم – فقط انگیخته شویم و بجوییم بُنمایه های ایده «قرارداد اجتماعی» را در تار وپود تجربیات فرهنگی و تاریخی مردم خودمان برای تئوریک پروراندن آن و سپس کاربستش در مناسبات اجتماعی و کشوری.
سئوال من از شما. میتوانید لطفا یک نفر متفکّر/فیلسوف/استاد دانشگاه را با آثارش نام ببرید که نمیگویم در فاصله دو هزار سال اخیر، نمیگویم در فاصله چهار قرن و نیم اخیر؛ بلکه در فاصله یکصد سال اخیر تا همین ثانیه های جاری، جزوه ای دو صفحه ای در باره اینکه «قرارداد اجتماعی» یعنی چه، نوشته و تحریر کرده باشد؟. صحبتهای شما کلا بی ربط هستند آقای مرادی. راه ما ایرانیان با راه اروپائیان، زمین تا آسمان فرق میکند. از هر لحاظ که بخواهید در نظر بگیرید. اینم که ایرانیان برای آزادی خودشان همواره به «خرس دوران» متوسّل شده اند از عواقب حکومتگران فوق العاده انساندوست و خدمتگزار و دلسوز و بسیار فرهیخته و مصدر «علمی اندیشی/علمی اجرایی» کارهای صد در صد خیّرانه در حق مردم بوده است که مردم نیز از سر نمک ناشناسی و طغیان ذاتی از حضرت خرس دوران تقاضا و در مواردی نیز التماس کرده اند که ما را از شرّ اینهمه دلسوزان عاشق پیشه نجات بده، دخیل دخیل یا اخی!.
نخیر آقای مرادی> ما هیچوقت متفکّر «ایده قرار داد اجتماعی« نداشته ایم. بزرگترین نوابغ ما، مثل: «فردوسی، عطّار، مولوی، سنائی، فارابی، خواجه نظام الملک، سهروردی و حتّا رسالات اخوان الصّفا» که در عوالم «مدینه فاضله» صحبتهایی را مطرح کردند، تا امروز یک نفر پیدا نشده است که بتواند یک خطّ از آثار آنها را بخواند یا خوانده باشد و از بحثهای آنها، سر سوزنی «فهم» کرده باشد. بنابر این بر سر این قبری که شما های های گریه میکنید آقای مرادی گرامی، هیچ مرده ای دفن نشده است. در سرزمینی که از تقریبا یک قرن پیش تا امروز فقط سازمانها و احزاب و تشکیلات و گروههای به شدّت مخفیکار با ایدئولوژیهای خشک و مخرّب و ذهنیّتهای کلیشه ای و سمنتی و متابعت کور کورانه از مناسبات درونسازمانی شکل گرفته اند، بحث از «قرارداد اجتماعی» حتّا جوک نیز نیست که کسانی بخواهند به آن بخندند. کنشگران و آکادمیکرها و تحصیل کردگان ما هنوز نمیتوانند از ذهنیّتهای تشکیلاتی خودشان، میلیمتری بگسلند و بر پاهای اندیشنده خود بایستند؛ آنگاه توقّع دارید که نتیجه «چهار قرن و نیم» کشمکشهای فکری و فلسفی باخترزمینیان را با چهار کلمه گفتن و نوشتن در واقعیّت مملکتت آنهم در زیر رونق گیوتین خونریز الهی از امروز به فردا واقعیّت پذیر و بهره برداری کنید. گفت: «مزد، آن گرفت، جان برادر که کار کرد». طیف مدّعیان جامعه ما به طایفه شعارندگان و آژیتاتورها و آپاراتچیهای حزبی و هوچیگران شبکه های اجتماعی تعلّق دارند؛ نه به سلاله اندیشندگان و متفکّران. خودمان را گول نزنیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

پ., 05.02.2026 - 03:18 پیوند ثابت