وای او بادم شمشیر به پیکار بهار
پیکار با بهار
وای او با دم شمشیر به پیکار بهار
خون گل را ز زمین تا به لب بام گرفت
آه او بر سر هرغنچهٔ گل تیغ آهیخت
جان یاس و سمن و سرو به یک گام گرفت
سر سوسنبر و نسرین و شقایق ببرید
باغ خون دل شد و زآن ابر سیه فام گرفت
صدف خندهٔ بستان چو به پیکار شکست
روح قهاّرغضب زین شکن آرام گرفت
بخت نفرین شده اندوخت از او رنج و عذاب
خالق رنج از آن شدّت آلام گرفت
به قضا روشنی دیده به اصرار سپرد
ز قدر تیرگی بخت به ابرام گرفت
سودوسرمایه زکف داد به بازار عزا
آنچه اندر پی سودا زغزا وام گرفت
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
منوچهر برومند (م. ب. سها)
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!